24
بابا نزدیکای ظهر اومد ٬ منو مامان منتظر بودیم یه چیزی بگه .. هیچی نگفت ! به مامان گفت یه چیزی بیار بخوریم .. ماهم جرأت ِحرف زدن باهاش رو نداشتیم .. بابا روز به روز بدخلق تر میشد ُمامان علتش رو فروش خونه میدونس ! میگفت تنها سرمایه ش تو این چند سال ِکار کردن٬ این خونه بود که مفت مفت از دستش داد ... چند ساعت بعد وقتی دیدم بابا زیادی ساکته خودم ازش با تکون لرزه پرسیدم چی شد ؟؟؟ حقوق ِاین مدّتم ُ گرفتید ؟؟؟ یه نگاهی بهم کرد ! حرف نزد سرش رو به علامت آره تکون داد ... کلافه بودم بفهمم مجید چی به بابا گفته که اینقدر ساکت ُ آرومه ؟!؟! بابا بالش رو گذاشت زیر سرش ُخوابید . هم من ُهم مامان رو تو خماری نگه داشت !
حوصله خونه رو نداشتم بابا هم خوابه خواب بود انگاری جند سال بوده قحطی خواب داشته .. به مامان گفتم تا یه جایی میرم این حونه داره خفم میکنه ... رفتم بیرون ! رفتم تا یه هوایی قورت بدم ٬ یه بادی به کلّه م <<< همینجوری که واسه خودم قدم میزدم صدای ِبوق بوق .. صدای هوار هوار .. صدای ماشین عروس تموم نگاهمو به خودش پرت کرد ... خوش به حال این عروس ! ینی شازده دومادش ُ خیلی دوس داره ! ینی این همون کسی بوده که آرزوشو داشته ! منم میخوام عروس بشم ! منم میخوام زن آرش بشم ! کنار آرش تو ماشین گل زده ی آرش !! شاد ُخندون !!! اصن روز عروسی ِمنو آرش من جلفترین عروس میشم از بس شاد ُشنگولم .. اگه اونروز برسه دیگه از خدا هیچی نمیخوام .. اونقدرررررر غرق ِ حسرت خوردن بودم که نفهمیدم صورتم خیسه خیس ِ ! دوس داشتم این حسرت دیگه مثه حسرتای دیگه م به دلم نمونه ... گِره ی این حسرت فقط و فقط به دست بابام باز میشد ! چقدر بابا بهم نزدیک بود اما ازم دور ... ماشین عروس کلی ازم دور شده بود آروم زیر لبم گفتم " الهی خوشبخت بشید کنار هم "
اومدم خونه .. خوشبختانه بابا از خواب چند ساله ش دل کنده بود داشت با مامان حرف میزد ! برق خوشحالی تو چشم ِجفتشون بود .. پرسیدم خبریه ؟؟؟؟ بابا گفت آماده باشیم واسه یه اسباب کشی ! گفت یه خونه خریده قسطی ! تقریباْ نزدیکای مرکز شهر !! گفتم بابا چه جوری ؟؟ با کدوم قسط ؟؟؟ منم که دیگه نمیرم سرکار ؟؟ فقط یه حقوق مامان می مونه و بس !! گفت من به چه جوریش کار نداشته باشم یه جوری جور شده دیگه .... اینقدر سر قضیه خونه حواسم پرت شده بود که از بابا بپرسم با مجید چیکار کرده !
بعداْ ازش پرسیدم .. گفت: بابام جان .. چرا از رفتارش بد برداشت میکنی ؟ این بنده خدا نیّتی که نداره اگرم داشته باشه خیره !!! خندیدم گفتم پس شما برداشت خیری از نیّت شومش داری !! چه خیر باشه چه شر من دیگه سرکار برو نیسم ! گفت کسی َم ازت نخواس برگردی !!! خیلی دوس داشتم بدونم بین بابا و مجید چه حرفایی ردوبدل شده اما حیف که بابا خیلی سربسته گفت٬ تازشم دیگه اصراری نداشت برم سرکار ! بدتر از اون اینکه به قول خودش خونه قسطی خریده ُ خیلی خیلی بیشتر از قبل محتاج ِپولیم !!! ینی چی شده که یه دفعه ای که بابا بره پیش مجید خونه بخر بشه بعد به من اصرار نکنه برگردم سرکارم! پول قسطاشم یه جوری جور میشه من به چه جوریش َم کار نداشته باشم /! همه ی اینا رو مثه یه پازل کنار هم چیدم دیدم بدجور قیافه ی این آقا مجید از توش دراومد !!! همه میتونه زیر سر مجید باشه !!! خونه قسطی .. نیّت خیر !! جور شدن ِقسطاش و از همه مهمتر خونسردی بابا !!!
فردا صبحش با مامان حدسیاتمو گفتم ٬ مامان ِسادم گفت که من خیلی ساده َم ! مگه مجید عاشق چشم ُ ابرو بابا شده که حاضره این کار رو بکنه ! تو دلم به سادگی ِمامان خندیدم پیش خودم گفتم موضوع چشم ُابروی بابا نیس پای ِبیچارگی ِزندگی ِمن وسطه !!!
چاره نبودجز انتظار کشیدن ! اینکه زندگی میخواد چه بازیایی سرت دربیاره ُتو مجبور باشی تو این بازی ٬ بازی کنی !! به آرش خبر دادم میخواییم اسباب کشی کنیم اونم بدتر از خود ِما گفت از کجا و چه جوری ؟ که هیچ جوابی نداشتم بهش بدم .. اسباب کشی کردیم ُ انصافاْ خونه ای که خریدیم اصن به تریپمون نمیخورد ! من مامان ُ بابا سه تایمون به خوابم یه خونه ی ۹۰ متری دوخوابه نمیدیدم ! اونقدر ذوقزده شده بودم که هرچی تو خونه راه میرفتم به دیواراش نمیخوردم ! شبا راحت میشد تو اتاقش پامو دراز کنم کلی غلت بزنم بچرخم .. از همه مهمتر یه اتاق واسه خــــــــــودم داشته باشم !!!
ما سه تا کلی با این خونه شاد بودیم .. انگار تموم غمامون٬ تموم غصه هامون تموم حسرتامون با وجود این خونه ۹۰ متری از یاد رفته بود .. همش به آرش التماس میکردم یه بار بیاد در خونمون دیوارای نما کرده ی خونمون ُببینه ! اونقدر غرق ِذوق ِ خودم بودم که نفهمم این خونه اتاق کوچیکه ی خونه آرش اینا میشه !!!
همش منو مامان از بابا میپرسیدم قسطاشا چیکار میکنی ؟؟ آخه کی بوده که فقط با ده پونزده میلیون تومن حاضر شده اینجا رو بهمون بده ! بابا هیچی نمیگفت ُ میگفت فقط ک ِیف ِخونه روببریم ُ به این کارا کار نداشته باشیم ! گرچه من مطمئن بودم مجید یه جای کار هست !!!
مامان صبح میرفت ساعت ۶-۵ عصر میومد باباهم یه روز میرفت یه روز تو خونه بود ! منم ناامید نشده بودم ُسخت دنبال کار بودم .. به آرشم سپرده بودم واسم یه جایی جور کنه .. زندگی روال عادی ِخودش رو داشت .. به آرش گفتم بابا یه مقداری اعصابش اومده سرجاش امشب یه سبد گل بخر بیا خونه صحبتامون رو بکنیم !
به مامان واقیعت رو گفتم .. مامان گفت به هـــیچ عنوانی بابا راضی نمیشه ! گفتم تو هم بیا کمکم .. گریه افتادم گفتم اگه خوشحالی ِمنو میخوای بیا از منو آرش دفاع کن ... به خدا بدبخت نمیشم٬ آرش خونوادش رو بهتر از منو تو میشناسه میگه اگه ازدواج کنیم بعدش بفهمن مجبور میشن که قبول کنن ! مامان هی باهام جروبحث میکرد عروس اجباری به چه درد میخوره آخه ؟؟ گفتم مهم من ُ آرشیم ... اونوقت واسم مهم نیس مامان باباش چی بهم میگن ُ چی بارم میکنن ! به قول آرش همین که کنار همیم .. همینکه باهمیم واسمون بسه !!! بالاخره یه روزی خونوادش قبولم میکنن .. فقط کلید رسیدن ِمنو آرش به هم تو دستای باباس .. توروخدا مامان ٬تو رو به اون قبله ای که نماز میخونی بیا باهم بابا رو راضی کنیم .. بیا دلم ُشاد کن ! بیا حسرتامو کم کن ....
مامان بالاخره راضی شد تا باهم بابا رو راضی کنیم <<<< اونشب هم من ٬هم مامان دلهره داشتیم بیشتر از مامان ٬من !! دوس نداشتم دوباره خرد شدن آرش رو ببینم .. دوس نداشتم دوباره بیاد ُالتماس بابا رو بکنه ... رفتم تو اتاق دیدم مامان داره نماز میخونه ... نشستم تا نمازش تموم بشه ! با اشک به مامان گفتم تو مادری دعات قبوله توروخدا واسم دعا کن امشب همه چیز جور بشه ... امشب شبی باشه که با خیال آرش سرمو نذارم رو بالش ٬ امشب شبی باشه که با خیال راحت سرمو بذارم ...
گرچه اونبار ناامید شدم اما بازم امیدوارنه دست از نذرونیازام برنداشتم .. نذر کردم اگه امشب آخرین شب روزای تلخمون بود با آرش بریم زیارت و هزار تا نذرای دیگه با دل ِشکسته ....
میدونید ! گاهی وقتا میگم من تافته جدا بافته بودم .. وقتی به اون روزا ُ اون دلخوشیا م فکر میکنم دلم میسوره ! میگن خدا تو دل شکسته س !! اما بارها و بارها این دل لعنتیم شکست اما خدا صداشو نشنید بدتر از همه اونشب !!! چقدر امیدوار بودم ٬ چقدر دلم سوخت ُ شکست ُ تو خودم داد زدم نجاتم بده ... وقتی سر از سجاده برداشتم خیلی امیدورا بودم ... انگار یکی بهم میگفت نذرت قبول !! برو دنبال اجابت کردناش !!!
آرش بهم زنگ زد ... حال اون بدتر از من ..گفت ک ِی بیام ؟؟ گفتم دیگه کم کم راه بیوفت ! آرش با یه حالت مظلومانه ای گفت : یعنی امشب همه چیز تموم میشه ؟؟ اگه ایشالا بابات رضایت بده همین فردا بیا بریم محضر ! اگه چاره داشتم همین الان یه عاقد می ُوردم امشب همه چیزو تموم میکردم .. ینی بابات رضایت میده عاقد بیارم ؟؟؟؟ از هولش هم ذوق کردم هم خندیدم !! گفتم آرش دعا کردی ؟؟ تو هم نذر کن ! شاید من اونقدر بد بودم که خدا نخواد دیگه صدامو بشنوه ! تو دعا کن .. دعا کن بابام رضایت بده ! بغضه دیگه نمیذاشت حرف بزنم ! آرش گفت : فردا صبح شناسنامه به دست میریم محضر ... سمانه تو مال ِمن میشی من مال ِتو !!! کمتر از ۲۴ ساعت دیگه مال ِهم میشیم سعی کن افکارت خوش بینانه باشه ایشالا همون َم میشه <<<
گوشی رو قطع کرد ! نمیتونستم باور کنم .. باور کنم که رویاهام دارن شکل حقیقت میگیرن ! اینکه منو آرش مال هم بودیم٬ فردا صبح َم شناسنامه هامون اینو تأیید میکنه !
اومدم از اتاق بیرون ... مامان نگران بود ُگرفته ! بابا شاد بود ُ داشت تی وی نگاه میکرد ! با نگام باهاش حرف زدم .. بابا .. بابای زحمتکشم تو رو به قرآن قسم میدم امشب شادم کن ! شادمون کن ! منو آرش به رضایت تو نیاز داریم تا زندگیمون رو بسازیم با عشق با علاقه ای که هردومون بهش ایمان داریم . بابا وقتی مدرک به دست با معدل عالی اومدم پیشت گریه کردی ُ گفتی سرفرازم کردی بابا .. تو هم منو پیش آرش سرفراز کن ... نذار بشکنم نذار خرد بشم نذار خرد بشه ... بابا تموم حواسش به تی وی بود ُ نفهمید حرف ِنگاهمو اشک ِچشامو !
مامان میدید ُاونم پابه پای من غصه میخورد .. برگشتم تو اتاقم .. اشکمو هق هق کردمو با صدای خفه شده از خدا خواستم فردا روز خوبی واسم بشه .. فردا صبح سند ازدواج منو آرش امضاء بشه .. آخ چی میشه که اینجوری بشه ... خدایا تو رو به بزرگیت تنهام نذار ... تو رو به بخشندگیت نشکن .. منو نشکن ////
آبی به صورتم زدم سعی کردم به فردا فکر کنم .. به ازدواجم ! به اینکه زن عقدی و رسمی آرش میشم .. هزار بار وجعلنا رو خوندم ُبه صورت بابا فوت کردم ... زنگو زدن آرش اومد ...
بابا تا دید آرشه خیلی ملایمتر از قبل بهش گفت بره .. گفت یه حرف رو صدبار نمیزنن ُ من دختر بده به تو نیسم ! آرش گفت بذاره بیاد تو اگه حرفاش غیراصولی بود اونوفت هرکاری که بگه قبول میکنه .... بابا گفت من اصن خودت رو قبول ندارم چه برسه به حرفات !!!! بازم آرش کوتاه نیومد گفت به بزرگواریش بذاره بیاد توو . اینبار مامان خودش رو جلو انداخت ُ با بفرما بفرما گفتنش به بابا حالی کرد که اجازه بده ...
آرش اومد توو .. یه لبخندی بهم زد >> خدا رو شکر یه خانش رد شده بود ... امید داشتم مابقی شم همینجوری پیش بره ...
آرش اول عذرخواهی کرد از اینکه تنها اومده .. گفت شرمندمون شده به خاطر رفتارای خونوادش .. گفت میخوام اگه لایق باشم دامادتون بشم قسم خورد خوشبختم کنه ! گفت بدون ِمن نمیتونه زندگی کنه ُ عزمش رو جزم کرده واسه خوشبخت کردن ِمن ..
بابا هیچی نمیگفت ُ فقط شنونده بود!
آرش گفت :ازتون میخوام شما واسه منم پدری کنید ُ با رضایت دادن به ازدواجمون تا آخر عمر منو شرمنده کنید .. قسم میخورم واسه دخترتون بهترین همسر واسه ی شما بهترین پسر باشم ! البته اگه لایق پسر بودنتون باشم ...
من ٬ مامان آرش چشمامون رو به لبای بابا دوخته بودیم ! ساکت بودن ! حرف نمیزدن ُ این بیشتر عذاب آور بود واسمون .. آرشم وقتی سکوت بابا رو میدید خجالت کشید ُ اونم ساکت شد !!
رو کردم به مامانمو با نگاه ملتمسانه م ازش خواستم چیزی بگه <<< مامان رو کرد به بابا گفت : بچه ها منتظر حرف شما هستن ! نمیخوایید حرفی بزندید ؟!؟
بابا خیلی خونسرد گفت "چی بگم " از این سکوتش از این حرفش آتیش گرفته بودم ! بعد از اینهمه سخرانی تازه میگفت لیلی زن بود یا ... گفتم بابا ما فردا صبح میخواییم بریم محضر اگه شما رضایت بدید به عقد هم دربیاییم ...
بابا به من اهمیت نداد رو کرد به آرش گفت : دیر اومدی جوون ! مرغ از قفس پرید !
سه تاییمون دهنامون وا مونده بود ! مامانم زودتر از ما گفت : ینی چی ؟؟؟؟
بابا باز رو کرد به آرش گفت : من قول این خانوم رو به یکی دیگه دادم .
رو کردم به بابا گفتم : بابا تو روخدا واسه دَک کردن آرش اینجوری نگید .. تو رو به قرآن با ما اینجوری نکنید .. اگه خوشبخت شدن منو میخوایید تو روخدا رضایت بدید فردا صبح بریم محضر ...
بابا بازم به حرفام اهمیت نداد ُرو کرد به آرش گفت : ایشون نشون کرده ی یکی دیگه هستن ! من صلاح دیدم با ایشون ازدواج کنن !
بابا کور و کر شده بود .. بابا حرفامو نمیفهمید .. یه عمممممممممر از همه کشیده بودم اما وای که از خودی شکستن چقدر دردآوره ! چرا بابا اینقدر عوض شده بود ؟؟؟ کو اون بابای مهربون که طاقت اشکای منو نداشت ...
فقط خودمو دیدمو اشکام که هی داشتن بابا رو صدا میزدم .. بابا تو رو به قرآن .. اگه منو دوس داری .. تو روخدا .. بابا به آرش گفت بره و ازش خواهش کرد به زندگی ِمن نزنه ! گفت اولاْ که قولش رو به یکی دیگه دادم ثانیاْ اگه خونوادت بیان خواستگاری دختر بده هست اگه نه تو رو به خیرو ما رو به سلامت !
آرش گفت : حاج آقا به خدا پدرمادرم راضی میشن ... فقط یه مقدرای باید اوضاع آروم بشه ! بعدشم من مهمم .. من میخوام زندگیم رو بچرخونم ُ با دخترتون ازدواج کنم نه خونوادم؟؟؟
بابا همینجوری که آرش رو با دستش بیرون میکرد گفت : هرکی به یه پسر تک ُتنها بدون خونواده دختر داد منم میدم .. برو .. برو با خونوادت بیا !!!
نه !!! این بابا نمیتونه بابای من باشه !!! نه این بابایی نیس که من به اسمش قسم میخوردم ... چرا بابا چرا یه دفعه عوض شدی ؟؟؟؟انگار آشنا و غریبه ٬ دوست و دشمن دست به دست هم داده بودن واسه شکستم ! واسه داغون کردنم .. همینجوری که آرش داشت میرفت بیرون به بابا میگفت اگه با خونوادم بیام رضایت میدید ؟؟ بابا گفت بفرما ٬ بفرما برید بیرون ... آرش تیر آخرم زد : امشب من اومد دست پر برم .. منو ناامید نکنید حاج اقا ! اگه با خونوادم اومدم رضایت میدید ؟؟؟
" نه من رضایت میدم نه خونوادت " و صدای بسته شدن در ُ بیرون رفتن آرش ....
قصه ی من قصه ی مادر بزرگاس