مجید نگه داشته بود ُسمج شد ما رو به مقصد برسونه .. هر چی ما تعارف تیکه پاره میکردیم که مزاحمتون نمیشیم اون بیشتر اصرار میکرد ! سوار شدیم .. تو مسیر کلی زبون میریخت ُرو به مامان میگفت بهتون نمیاد همچین دختر با متانتی داشته باشید <>> دیگه روش باز شده بود ُاز خودم سوال میپرسید . فکر نمیکرد لیسانسه باشم سریع گفت از اتفاق ما دنبال یه همکار خانوم واسه حسابداری و کارای کامپیوتری هتل میخواییم اگه مایل باشید میتونید باهامون همکاری کنید :))))

خب من مدتها بود بعد از فارغ التحصیل شدنم دنبال کار بودم اما لامصب هر جا میرفتی یا پارتی میخواستن یا چک و سفته  ... اونجاهای َم که در ِپیت بود ُ چک و سفته نمیخواستن ازت یه چیز دیگه ای میخواستن ُ با یه برخورد باهاشون تا عمق ِپستیشون پی میبوردی !

راسیتش اولش کلی ذوق کردم اما یه فکری زد تو ذوقم !!! مادر من اونجا نظافت چی باشه من حسابدارش ؟! مامانم نه ورداشت نه گذاشت گفت خدا خیرتون بده دخترم دنبال کار بود کجا بهتر از اینجا دیده ُشناخته شده ! مجید گفت اگه دختر خانومتون مایل بودن فردا بیان با پدرم صحبت بکنن ُ ایشالا مشغول به کار شن >>>

اونشب کلی مامان پیله َم شده بود که فردا میره سرکار منم دنبالش برم ُ این فرصت ُ از دست ندم . نمیخواستم به روش بیارم من واسه چی میگم نه .. میترسیدم فکر کنه میخوام تحقیرش بکنم .

شب کلی فکر کردم . دروغ چرا...! بیشتر داشتم به آرش فکر میکردم ! اینکه الان داره چیکار میکنه ؟ اونم مثه من که به فکرشم به فکرمه ؟؟؟ نکنه خونوادش زودی مصمم بشن زنش بدن !! وااای داغون میشم اگه یه روزی اونو کنار ِیکی دیگه ببینم ...

صبح با صدای مامان پاشدم . اصرار داشت باهاش برم :(((  گفتم آخه مادر من تو اونجا کار میکنی بسه بذار من میرم یه جا دیگه < مامان میگفت اتفاقاْ بهتر هم من خیالم راحتره هم میدونم یه جا امن کار میکنی .. بالاخره با مامان راهی شدیم سمت هتل .گوشیم رو روشن کردم چون همه چیز رو تموم شده حساب میکردم :( یه عالمه sms از آرش داشتم که : .. چی شد اینجوری شدی .. نذار یقین پیدا کنم که حرفایِ مامانم راست بوده ... چرا یه دفه اینقدر بی احساس شدی و..... از این حرفا دیگه.

رفتیم بابای مجید پشت میز نشسته بود سلام دادیم ُمامان منو معرفی کرد . بابای مجیدم یه جورایی به نظرم خودشیفته اومد ! راسیتش ازش خوشم نیومد! به مامان گفت خانوم فلانی کارتون ؟! مامان ِساده ی من گفت دنبال نیرو بودید دخترم اومده واسه استخدام !! از بالای عینکش که رو بینیش بود نگاهی به من انداخت و رو به مامان گفت کی گفته ما نیرو میخواییم ؟ مامان گفت پسرتون !

بابای مجید گفت مخواستیم اما حالا دیگه نیازی نداریم !!! دست از پا درازتر برگشتیم که با مجید روبه رو شدیم . سلام ُاحوال پرسی ُگفت چی شد .. جریان ُ گفتیم ُ گفت همین جا منتظر بمونید من بر میگردم .

یعد از چند دقیقه مجید اومد بیرون ُبهمون گفت بریم داخل دفتر ! باباش عذرخواهی کرد ُگفت چون همه کارا رو به پسرش سپرده درست در جریان کارا نیست ُ میتونم با مجید هماهنگ کنم اگه اوکی داد مشغول به کار شم ..

مامان ِبیچاره ی ذوقیده ی منم هی دعای ِخیرشو بدرقه راهشون میکرد .. مامان رفت دنبال کار خودش ُمنو مجید رفتیم پشت کامپوتر واسه کارای حسابداریش ... رو کردم به مجید ُ گفتم ببخشید آقای فلانی بودن ِمن در کنار مادرم تو این هتل موردی نداره ؟؟! منظورمو نگرفت با تعجب پرسید چه موردی؟؟

خجالت میکشدم مسئله رو بازش کنم اما مجبور بودم !! کار ِمامانم و کار ِ من ... دوزاریش افتاد ُگفت نه ! چه مشکلی ؟؟ هیچ موردی نیست ! ما به خانوم فلانی(مادرمو میگفت) اراده خاصی داریم ُحساب ایشون با بقیه جداس ُ ... ایشون یکی از زحمت کشترین پرسنل ما هستن و .... خلاصه کلی مامان جانمان را بالا بردن :))))

چند روز مجید چم وخم کارارو بهم یاد داد ُ مشغول به کار شدم . تازه یه کلاس تایپ  واسم گذاشت تا تایپم خوب بشه . خوب بود راضی بودم .. اینجوری هم به اقتصاد خونواده کمک میکردم هم فرصتی واسه فکر کردن به آرش رو نداشتم >>>>

مامان بابا ذوق میکردن میگفتن اگه ما نتونستیم میتونی خودت یه جهاز خووووب واسه خودت درست کنی :)

یادم به این شعره افتاده بود که اگر خدا ببندد دری زحکمت گشاید در ِدیگری ...!

با بودن من تو اون هتل مامان َم انگاری احترامش بیشتر  از قبل شده بود ُ به قول مجید دیگه حساباش با دیگرون متفاوت بود . ذوق کردن ِمامان ُ افتخار کردنش به من بیشتر منو تشویق به کارم میکرد:)

مجیدم بیشتر موقعا هتل بود ُطرز نگاهاش ُرفتاراش واسم مشکوک بود ! راسیتش فکر کردم قصدش سوء استفاد َس همین و بس ...! زیاد تحویلش نمیگرفتم ُسعی میکردم سرم به کار خودم باشه .

میدونید اگه آرش هم از همون اول میدونست وضع ُاوضام چطوره همین احتمال سوءاستفاده رو بهش میدادم . نمیدونم منطورمو رسوندم یا نه ؟؟!  مجید از همه ی وضع ِخونوادم خبر داشت ُواسه من جوری باور شده بود که اگه نیتی هم داره نیتش خیر نیست>>>>

یه روز با مامان کلید انداختیم در خونه رو باز کنیم بریم تو ٬ آرش بهمون سلام داد !!! منو مامان با تعجب نگاش کردیم ! به مامان گفتم مامان بیا بریم تو درو هم ببنیدم ! رو کردم به آرش ُگقتم خواهشاْ از اینجا برو ....

به من اهمیتی نداد رو کرد به مامان گفت خواهش میکنم اجازه بدید بیام تو .. میخوام با شما و جاج آقا حرف بزنم .. من گفتم مامان بابام هیچ حرفی باهات ندارن >>> زبونم اینا رو میگفت اما تو قلبم غوغایی بود .. دوست داشتم جلوش زار بزنمو بگم چقد تو این مدت دلتنگش بودم .. بازم رو به مامانم گفت خواهش میکنم اجازه بدید بیام تو ...

اومد تو ...  ذوقی پنهونی تو دلم بود .. دوستش داشتم ..

اشتباه بود اما باخته بودم این دل لعتنتی رو ...