9
مادر آرش پیغام پشت پیغام که ما میخواییم بیاییم و منو آرش دلهره هامون زیادتر میشد :(( آرش به مادرش گفته بود بیشتر باهاش آشنا بشو اما مادرش گفت همون یه بار کافی بود و من به عنوان عروس خانواده همه جوره قبولش دارم اما امیدوارم تحصیلاتشو ادامه بده تا دیگه هیچ چیزی کم نداشته باشه.
یه روز آرش بهم زنگیدو گفت به مادرش مختصر از وضع خونواده َمون گفته <<< اینکه وضع مالی ِچندان مناسبی نداریم ! با ناراحتی پرسیدم: مامانت چی گفت ؟؟؟
مهم خود ِدختره َس به وضع باباش چیکار داریم !
آرش گفت : عریزم انگاری مامانم همه جوره پسندت کرده ٬ جای ِهیچ نگرانی نیس !!
نفس بلندی کشیدم گوشی رو قطع کردمو کلی واسه آینده َمون برنامه ریزی کردم :)) چقدر با آرشم خوشبخت میشم ... تصمیم گرفتم به قول مامانش ادامه تحصیل بدم و با بودن آرش بزرگترین انگیزه رو واسه این کار دارم ! یه کار خوب دستو پا کنمو مامان بابامو از اون فلاکت بیارم بیرون ..
یه روز دیگه با مادرش قرار گذاشتیم همدیگه رو دیدیم .. اونروز دلهرم کمتر از قبل بود . مادر آرشم صمیمی تر از قبل و اینکه منو عروس خانومم صدا میزد . شماره خونه َمونو گرفت تا رسماْ پا جلو بزارنو رویاهای منو رنگ واقیعت ببخشن !!
آرش نظرش این بود که چون برخورد اوله خونه یکی از دوساشو که یه خونه ی متوسطه بگیریم بعد کم کم همه چیزو بگیم ! من مخالفت کردم >< گفتم : آرشم من میخوام یه عمر باهات زندگی کنم نمیخوام نه به تو نه به خونوادت دروغ بگم . بسپاریم به اون بالا سری توکل به خودش :)
با آرش رفتیم پاساژ واسم لباس خرید تا روز خواسگاری بپوشم .
به مامان بابام جریانو گفتم بنده خداها داشتن بال در میوردن .. بابا دستشو بالا بردو گفت الحمدالله! من بابا و مامانم هر سه نفرمون خوش خیال بودیم....
بابا بهم پول داد مقداری میوه گرفتم که ینی آبرومند باشه ... یه جعبه شیرینی و ... تا حالا اینقدر خوراکی تو خونه َمون نیومده بود .. یخچال زاغارت ِخونه مون که همش توش بوق میزد اینبار جا نداشت واسه سه چار کیلو میوه !!!!
رفتم آماده بشم ... لباسمو پوشیدم یه کمی آرایش کردم .. تو آینه لبخندی نثار خودم کردم .. دارم عروس میشم :)))) دارم زن آرشم میشم :))))
مدام آیة الکرسی رو میخوندم بعدش وجعلنا که چشم مامان باباش به روی زندگیمون بسته بشه و رضایت بدن ... زنگو زدن
گومب گومب .. قلبم تند تند میزد بابا رفت درو باز کنه .. مامان چادرو انداخت به سر به من گفت برو تو اتاق .. خونه َمون دوتا اتاق داشت .. یه آشپزخونه کوچولو تو حیاط بود .. یه اتاقا رو به اصطلاح پذیرایی کرده بودیم . به مامان گفتم نمیرم منتظر می مونم خوش آماد بگم.
آرش با کتو شلواری که همیشه و همیشه تیپشو خوش تیپتر میکرد اومد با یه سبد گل که اندازه کل ِ خونمون بود <<<
مامانش اون صمیمت قبلو نداشت باباشم که مَهومات .. سلام دادیم منو مامانم !!! هیچ جوابی نشنیدیم .. خرد شدم .. تحقیر شدم .. باباش چندشش میشد رو فرشامون بشینه یا با بابام همکلام بشه
بغض کردم بازم اون بغض لعنتی ... سکوت .... سکوت .. سکوت !!!
مامان بابام متوجه بی توجهیشون شدنو خجالت میکشیدن حرفی بزنن ... دلم واسشون سوخت .... یه عمر توسری خور بودن حالا هم .....
هر چی بابام به بابای آرش تعارف میکرد اصلاْ نمیگفت خرت به چند من ؟! اهمیتی به بابام نمیداد انگار بابام داره به دیوار حرف میزنه !
شکستم ... در کنار غرور بابام منم شکستم .. میخواستم داد بزنم تویی که اسم دکتر بودنو یدک میکشی هیچ بویی از انسانیت نبردی .. بابا ما هم آدمیم .. بابای زحمتکش من که بیشتر از توی ِپشت میز نشین ِپول دربیار زحمت میکشه اما هیشکی قدر نمیدونه
چی بگم که هر چی یاد اون موقعا و اون حقارتا میوفتم هنوز آتیشم میگیره .. اونروز خواسگاری دوس داشتم مامان بابامو بگیرم تو بغلمو زار زار گریه کنم .. خیلی خرد شدیم ! کوچیک شدیم .. سه تایمون !!
آرش میبینی ؟؟؟ میخونی ؟؟؟ دوس دارم بدونم الان که داری این نوشته ها رو میخونی چه حسی داری؟؟؟ هر حسی داشته باشی مثه حس الان من نیس .. نمیدونی این اشکای لعنتی هنوز ولم نکردن .. همیشه همراهمن
پ ن : دیروز رفتم آرشو دیدم .... بازم لعنت به این اشکا که نذاشتن درست ببینمش .. آرشم بغض کرده بود اما گریه نمیکرد .. میگفت چی به سرت اومده ؟! چشمات شادابی گذشته رو ندارن ؟؟؟ آدرس اینجا رو بهش دادم گفتم تصمیم گرفته بودمُ گرفتم همه چیز رو اینجا بنویسم .. گفت هرشب میادو میخونه .. میگفت زود به زود بیامو بنویسم
قبلش رفتم سر مزار .. اونجا با مجید حرف زدم .. بازم گریه کردم ... یه روزی سرم رو سینه مجید بود میگفتم چقدر صدا قلبت خنده دار میزنه !! میگفت واسه تو میزنه ... میگه تا آخر عمر مخلصتم !!!
چقدر آخر عمرت زود به آخر رسید .. گفتم واسم دعا کن
ساعت ۳ بود آرش کلاسش تموم شد اومد .. حس کردم شکسته تر شده اما هنوز خوش تیپیشو داره <><> با خنده گفتم دیگه کسی شیطونی نکرده واست sms بده ! خندیدو گفت اون نفر همیشه تک می مونه ... میگفت در حقش نامردی کردم که ازدواج کردم .. میگفت با گذر زمان همه چیز درست میشد .. گفتم نمیخواستم بیشتر از این خودم و خونوادم خرد بشیم.
میگفت مادرش یکی رو واسش نشون کرده و منتظره فارغ التحصیل بشه میگفت انگلیسه .. یکی از فامیلا دور مامانشه .. گفتم دیدیش ؟ گفت ندیدمشو نمیخوام ببینمش :)
نمیذارم .. آرش نمیذارم مامانت به هدفش برسه ! شکسته شدن مادرتو میخوام ببینم همونطور که خردشدن مامانو دیدم
ایشالا فرصتی بود فردا میامو مینویسم
قصه ی من قصه ی مادر بزرگاس