آرش رفت .. رفت تا فكر كنه رفت تا با خودش و خونوادش كنار بياد

اومدم خونه .مثله هميشه تنها بودم .. نشستم يه دل سير گريه كردم .. گريه كردم نفسم بالا نمي يومد حس ميكردم دارم خفه ميشم لعنت فرستادم به پدرومادرم كه در اوج بدبختيشون منم بدبخت كردن

اس ام اس دادم واسه آرش كه من بي تو ميميرم .. آرش توروخدا برگرد پيشم .. آرش خوشبختت ميكنم .. از حال رفتم

بيدار شدم هيچ اس ام اس از آرش نداشتم دوباره گريه و گريه و گريه

مامان اومد خسته و هلاك . حوصله ي اونو نداشتم .. گفت كتفم درد ميكنه با بي تفاوتي گفتم خلايق هر چه لايق :(((((

صبح با صداي اس ام اس پريدم . خودش بود آرشم .. عشقم نفسم زندگيم

بازم قربون صدقه ام رفت بازم بهم سلام و صبح بخير گفته بود گوشي رو بوسيدمو رخت خوابامو جمع كردم يه ماچ گنده از مادري كه ديشب تا صبح از كتف درد نخوابيده بود كردم :)) مامان گيج شده بود گيجه گيج :p

با بودن آرش من با نداشته هام همه چیز داشتم :*

دو روز بعد با هم وعده گذاشتیم همو ببینیم .. اونروز سر از خود نمیشناختم ..

 آرش خوشتیپم٬ کسی که با نفساش نفس میکشیدم دیدمش پریدم بغلش کردم .. مهم نبود واسم که مردم چی میگن یا صاف وسط خیابون وایساده بودیم واسه من فقط آرشم مهم بود فقط و فقط اون

آرش گفت بهتره به پدرومادرش چیزی نگه و یه روز قرار بذاره مادرش منو ببینه .. قبول کردمو به آرش قسم دادم به عشق پاکمون که نهایت تلاشش رو بکنه واسه رسیدن بهم

با آرش رفتیم خرید .. دیگه با آرش راحت بودم دیگه نیازی نبود به دروغ گفتن از اینکه فلان چیزو دارم بمان چیز رو :<<< حالا آرش میدونست من هیچم .. همه رویاهاش با من نابود شد فقط زیباییم واسش مونده بود همینو بس !

مانتو روسری کیف کفش مقداری لوازمش آرایش ولی آرش تاکید کرد خودم باشم خود ِخودم ! نمیخواست از خودم بوم نقاشی درست کنم میگفت تو نقاشی شده ی خدادادی هستی :)))))) با گفتن کلمه به کلمه این حرفا من جون ِتازه ای میگرفتم.

****

فردا شد و من قرار بود مادر عشقم رو ببینم ... دستام یخ کرده بود .. آب دهنم خشکیده بود .... مانتو یاسی و روسری رو پوشیدم مقداری رژ زدمو بنا به سفارش عشقم خیلی ساده اما شیک رفتم

داخل یک هتل قرار گذاشته بودیم که قبلاْ با آرش رفتیم من همه چیزو یاد گرفتمو دیدم .. اخه من تابه حال تو عمرم یه کافی شاپ ساده رو نرفته بودم چه برسه به این جور جاها !!!!!

آرش و مامانش زودتر رسیده بودن .. انصافاْ مادر شیکی داشت <<<< به عشقم میخورد پسر همچین مادری باشه .. وقتی داشتم بهشون نزدیک میشدم با مادر خودم قیاس کردم غمی قولومبه خورد تو فرق سرم .. مامان پینه بسته ی من کجا و این مامانه ناخن کاشته شده کجا !!

مامان من از هفت فرسنگی بوی وایتکس و تمیز کننده ی مَن میده این خانوم از چهل فرسنگی بوی ادکلنی خدا تومنی !!!!

باختم همون آن خودمو باختم .. اما دلمم باخته بودم :(( تفاوتا رو قبول داشتم ولی منم حق داشتم حق داشتم عاشق بشم حق داشتم آرشمو بخوام به خدا حق داشتم

کی   کی   جواب این اشکامو میده ؟؟؟ کی مسئوله ؟؟؟ مگه من چیم از بقیه کمتر بود؟؟؟ مگه من آدم نبودم ؟؟؟؟ بابا منم ادمم گوشت استخون پوستم ... از فقیرررررررررر بودن بیزارم بیزار ...  

خسته ام .. خیلی خسته ..

زندگیم پر از اون غصه های مادر بزرگه ... کمرم شکست .. تو اوج جوونی بیوه شدم اما خوشحالم چرا که پولدارم . پولدارم .. پولدار پولدار

دیگه مامانم نظافت خونه مردم رو نمیکنه بابام زحمت نمیکشه دارم میفرسمشون زیارت ... آرزوی پابوس آقا رو داشتن .. مشهد واسشون شده بود آرزوی دست نیافتنی حالا دیگه میتونم .. میتونم

مکه اسمشونو نوشتم

دیگه از فقر در اومدم اما به چه قیمتی ؟ به قیمت تباهی زندیگمو سیاه پوش شدنم ؟؟!!

ایشالا فرصتی بود فردا میامو دوباره مینویسم