دیگه نه تنها جایی تو جامعه نداشتیم جامون رو تو اون محل َم از دست دادیم . نمیدونم ما سه تا آدم کجای دنیای ِمامان بابای آرش رو تنگ کرده بودیم که با این کار ما رو از اون محل روندن تا تأییدی بشه واسه گفته هاشون ! ذره ذره آب شدن ِمامان بابامو میدیدم . اینکه بقال ِمحل چه جوری بهشون چپ چپ نیگا میکنه ُیه قلم جنسم دیگه نسیه نمیده !! یا منیره خانوم یا آذر خانوم یا نگاهای زهرا خانوم !!!! بابا میگفت نمیتونم سرم رو بالا بگیرم برم سرکار !! باید سر خم کنم برم ٬سر ِخمیده بیام :<<< مامانم قسمم داد از این عشق و عاشقی بگذرم .. " خدا وکیلی ول کن این آرش رو ٬ اگه منو بابات بیشتر از آرش واست مهمیم به خاطر منو بابات ولش کن .. اگرم نه !! تو رو به خیر و ما رو به سلامت ٬ فکر کن دیگه مامان بابایی نداری برو خوش باش که بعید میدونم خوشی ببینی .. ببین چقد خرد شدیم .. اگه نداشتیم اما اعتبار که داشتیم اونم ازمون گرفتن .. اینا آدمای پست و خدانشناسایی هستن که میترسیم یه بلایی سرت بیارن "  .......

رفتم تو اتاق .. دیگه انگار اشکی واسم نمونده بود .. مامان خدا رو وکیل کرد تا از آرش جدا شم .. بکـَنمش از این دل لعنتیم .. مگه میشد؟؟! مگه مامان تاحالا عاشق شده بود بفهمه ؟؟ میدونم اینهمه به خاطر خونوادش مصیبت کشیدیم اما چرا هنوز عاشقشم ... چرا ازش نفرت ندارم ...

آرش مدام بهم زنگ میزد .. گوشیم رو خاموش کردم ُبه خودم قول دادم دیگه همه چیز رو تموم کنم واسه ی همیشه ...مامان بابام عزیزتر از هر کسی برام بودن ٬ این مهم بود بذار یه بارم شده تو زندگیم به حرفشون گوش میدادم !! .... یه روز اومد درخونمون .. گفتم برو از اینجا .. گفت نمیرم !! گفت تو بهم قول دادی تا آخرش هر اتفاقی بیوفته پام وایسی !! گفتم برو .. من دیگه مجرد نیستم .. نامزد کردم .. خندید گفت کلیشه ای شده !!! گفتم بیا از خونوادم بپرس اصن بیا عکسامون رو ببین گفت یالااااااه ..اومد تو !!! فکرش رو نمیکردم بیاد تو .. گفت اینقدر به عشقت ایمان دارم که مطمئن باشم تو همچین کاری نمیکنی !! گفتم قسم میخورم قسم میخورم یه روزی این کار خونوادت رو بی جواب نذارم  تلافی میکنم برو ..  واسه ی همیشه برو چون کینه ای تر از این حرفام... آرش نمیدونست جریان چیه گفت چی شده ؟گفتم برو از بابای نامردت بپرس ! برو ...دیگه این قلبمُ اونقدر کینه پر کرده که عشق و علاقه توش گم شده .. گفت ول کنت نیستم .. بابام اومد تو حیاط !! گفت تابه حال بهت چیری نگفتمو احترامشو نگه داشته گفت از خونه َش بره بیرون ُپشت سرشم نگا نکنه !! گفت نه شما دختر بگیرید نه من دختر بده .. برو ... آرش خجالت کشیده بود ُهمین قلبم ُبه درد اورد .. بارها له شده بودم اما دوست نداشتم له شدن عشقم رو ببینم .. آرش گفت : پدر جان من دخترتون رو میخوام .. به خدا جبران میکنم مامان بابام چیزی تو دلشون نیست .. بابام انگاری زده بود به سیم آخر گفت اما ما همه چیز تو دلمون موند دخترمون دیگه تو رو نمیخواد برو .. برو به سلامت ..  بابا دم در منتظر بود آرش بره ُ آرش هاج و واج مونده بود .. آخ که دیدنش تو اون موقیعت چقدر واسم دردآور بود ! میخواستم جیغ بزنم بپرم بغلش کنم بگم بیا مثه تو فیلما در بریم .. بریم یه جای دور که دست هیچ کس هیـــــــــچ کــــــــــــــــــس بهمون نرسه ... عاشقتم آرش عاشقتم ... میخواستم اینا رو داد بزنم بهش بگم .. دیدن قیافه ی مظلوم گونه اش تو اون موقیعت بدجور آتیشم زده بود .. نا امید٬ خسته رفت بیرون یه نگاهی بهم کرد .. مرُدم .. نگاه آخرش بدجور موند تو دلم !!! در رو  که زد بهم قلبم بدجور شکست !!! همونجا جلوی بابا نشستم تو حیاط ُ گریه کردم  داد زدم ٬ خدا رو صدا زدم  تو این زار زدنای ِهمیشگیم حس میکردم دارم خفه میشم ُیه بارم خفه نمیشدم راحت بشم  .. .. بابا اومد یه دستی کشید رو سرم ُرفت تا اشکاش رو نبینم .. ساکت شدم .. همش قیافه ی آرش جلوم بود دوس داشتم همون آن بهش زنگ بزنمو بگم میخوام ببینمت باز شروع کردم دیگه تموم شد دیگه آرش رفت واسه همیشه ....

روزا میگذشت ُمنم شده بودم یه مرده ی متحرک ٬ میرفتم ٬میومدم ٬ خودمو زندگیمو باخته بودم !!! دیگه هیچی واسم مهم نبود .. مصمم بودیم از این محله بریم  . کی زیر بار خرید این خونه میرفت <><> از یه طرفی هم دوس نداشتم میدون رو خالی کنیم تا تأییدی بشه به اراجیف خونواده ی آرش ! ولی ازبس مامان بابا گفتن نمیتونن اینجا سر بلند کنن افتادم به فکر چاره <<<

با مامان رفتیم هتل ! بابای مجید بهمون روی خوشی نشون نداد . به من گفت باید استعفا بدم به جای مامان هم یکی رو اورده بودن !!! وا رفتیم .. جفتمون !!با یه نون بخور نمیری که بابا یه روز بود یه روز نبود رسماْ باید آجر میخوردیم .(بابا اگه کار پیدا میشد واسش روزی پول میگرفت)

مامان شروع کرد به التماس کردن <<<کاری که من به شدت ازش بیزار بودم ُمتاسفانه باهاش بزرگ شدم .من فقط التماس رو مختص ِاون بالا سری میدونستم ُبس !!! اما مامان بابام مدام التماس بنده های خدا رو میکردن که مبادا یه وقت گشنه بمونن !!! این بنده خداها هم عجـــــب واسشون لذت بخش بود که یکی داره بهشون التماس میکنه .. اومدم بیرون دوس نداشتم مامان رو تو این وضع ببینم . بیچاره حقم داشت اینجوره التماس کنه . بابا یه کارگر ساده بود که اگه کار نباشه تو خونه می موند ٬مامان کارش ثابت بود اقلاْ میدونستیم ماهی یه پولی دستمون رو میگرفت ! زنگیدم به مجید << خدا دنیا رو بهش داده بود فهمیدنش سخت نبود از صداش ُ چاکرم نوکرش میشد خیلی خوب فهمید . وقتی گفتم میخوام ببینمتون بیشتر ذوق کرد ُهمون روز قرار شده همو ببینیم . پیاده رفتم به محل قرار که هم تو راه فکر کنم هم از لحاظ اقتصادی منفعت !!!

مجید زودتر رسیده بود . دعوت کرد بریم کافی شاپ . همه ی جریان رو واسش گفتم تا بفهمه که چقدر به این کار نیاز داریم ..مجید میون حرفام هرازگاهی چندتا فوش آبدار نثار خونواده آرش میکرد .. گفت حالا چیکار میتونم واستون بکنم ؟! گفتم از باباتون بخوایید ما برگردیم سرکارمون .. شما فهمیدید که مامانم بی تقصیر بود اگه واقعاْ دزدی ای انجام شده بود یا شکی این وسط بود اینا به این زودیا رضایت بده نبودن . همش نقشه ی او بابای از خدا بیخبرش بوده <<<<

یه جوری نگام کرد .با ولع !!! با یه نگاه بد !! ترسیدم !!! گفتم الانهَ س که درقبالش یه پیشنهاد بی شرمانه ازم بخواد ! مونده بودم چه جوری باش برخورد کنم .. بکوبونوم تو گوشش ُدربرم یا یه تف بندازم یا ... از نگاش بدم اومد خیلی ... بعدش گفت : راسیتش خودمم طاقت ندیدنت رو ندارم !! بازم پیش خودم گفتم داره مقدمه چینی میکنه واسه پیشنهاده >>>> گفتم : من فقط اینو ازتون خواستم چون به این کار نیاز دارم  اینم بدونید اگه خونواده آرش اینکار رو کردن ذره ای از عشقم به آرش کم نشده ُتو قلبم جاش محفوظه .. دستاشو اورد جلو تا دستامو بگیره با یه حالت کش داری گفت : خوش به حال آررررش ..   دستم رو کشیدم .. این دستا رو فقط دستای آرش میتونست بگیره .. چندشم میشد از طرز نگاهش ُ ولع حرفاش ! یادم به حرفای بابای آرش افتاده بود به همسایه هامون که درموردم چی میگن ! من اینجا چیکار میکنم ! اینجا تو یه کافه ! با یه موزیک ملایم ُدو فنجون قهوه که تا به حال تو عمرم نخورده بودم ُفقط میدونستم تلخه !! مثه حرفای مجید مثه نگاهاش مثه رفتاراش !!!

پا شدم ... مجید گفت چی شد پس ؟؟؟ گفتم مثله اینکه تو این دنیا آدم کم پیدا میشه ! اومدم بیرون .. گریه کنون .. لعنت فرستادم به بابای آرش .. خدا ازت نگذره ! نمیدونید چه حالی بودم .. پیچیدم تو کوچمون .. مامان بابام راست میگفتن ! کوچمونَم صفای قبل رو نداشت .. مامانم اومده بود گفتم چی شد التماسا فایده ای داشت .. گفت خدا لعنت کنه باعث وبانیش ُ....

روزا میگذشت اوضامون بدتر از قبل بود .. بعضی روزا که واسه بابا کار نبود دریغ از یه دونه نون تو خونه !!!خدا میدونه بیشتر شبا از گشنگی خوابم نمی برد میومدم تو آشپزخونه زور زوری آب میخوردم بلکم معدم سنگین بشه اما حالم بیشتر بدتر میشد !! چه شبایی که صبح نکردیم چه روزایی که درد هیچی نداشتن تو خونه مامان میگفت لااقل روزه بگیریم یه ثوابی ببریم . انگاری چرخ وفلک ُرزوگار دست تو دست هم داده بودن واسه نابود کردنمون .. بابا یه دونه نون میخرید یا چیزی میخرید خودشون نمیخوردن میگفتن تو بخور فردا که ازدواج کردی بعدش زنده زایمون داری بُنیه داشته باشی  !!! کدوم ازدواج ؟؟ کدوم زایمان ؟؟؟؟ اونم با یه تیکه نون بُنیه َم قوی میشد !!!نمیدونم این چه حکمتی بود که خدا واسم رقم زده بود !  .. فایده نداشت .. گشنگی ُنداری داشت کلافم میکرد  ... هر جا میرفتم واسه کار ٬بازم مشکلات قبل رو داشتم ...راهی نبود که به مجید رو بیارم .. چاره نداشتم اینقدر گشنگی کشیده بودم که عقلم از کار افتاده بود .. گوشی رو برداشتم شماره مجید رو گرفتم ....

×× اینا رو نمیگم تا٬کسی واسم دل بسوزونه که یه عمررررررررررر از این دلسوزوندنا بیزار بودم .. اینا رو میگم واسه شما واسه آرش واسه خودم تا یادم نره چی بودم ُ چی کشیدم<<<

×× ممنونم از دوستای گلم که میان پیشم ُاینقدر خوشحال میشم از داشتن رفیق ..  .. اما بعضی از رفقا بدجور حال میگیرن .. بد نظر میدن ... هر چی ما بیخیال ِ نظراشون میشیم ول کن نیستن  دارم وسوسه میشم برخلاف میلم رمز دارش کنم !!!

×× مینا عزیزم فدات شم همیشه من از نظراتت استفاده کردم ُبا بودنت خوشحال بودم :* منظور من بعضی از رفقای مذکر هستن که نخونده میان میگن " میخوای خودم بیام بگیرمت ؟" و یا هزارون حرفای بیربط ِدیگه  .. وگرنه تو و دیگر دوستام نهایت استفاده رو از نظراتتون میکنم ُ دوس دارم فقط خواننده نباشید ُ میخوام راهنمایی بشنوم .. دوستون دارم :*

میام به زودی :*