مجید گوشی رو جواب داد ... خندید گفت از کی تا حالا ما اومدیم جزو آدما ؟؟! مجبور بودم ٬ مجبور بودم ازش بخوام منو بذاره سرکارم تا این ضعف منو خونوادمو از پا درنیاره .... گفتم: شرمنده اونروز یکم عصبی بودم ! تند رفتم .. میشه برگردم سرکارم ؟؟؟؟ گفت میخواد ببینتم ! باز برخلاف میلم قبول کردم..

مامان پرسید کجا میرم .گفتم ببینم میشه برگردم سرکارم .. مامان خوشحال شد گفت خدا به همرات ایشالا دست پُر برگردی ... رفتم اما چه رفتنی ؟! پیش خودم گفتم با اون نگاهای ِچندشش حتمنی یه چیزی میخواد که .... تو راه فکر کردم ! چیکار کنم ! خسته بودم ُ گشنه٬ خسته از روزگار گشنه ی غذا !!!

اینبار من منتظر موندم .هنوز مجید نیومده بود . یخ بودم !!! وقتی استرسم زیاد میشد عین مرده ها میشدم سرد ِسرد ... با ماشینش جلو پام ایستاد سوار شدم .. بوی ادکلن با بوی سیگار قاطی شده بود بد بویی میداد ماشینش !! دستش رو اُورد جلو که دست بدم . ندادم پیش خودم گفتم این دست به آرشم خیانت نمیکنه ولو اینکه هیچ وقت دستم تو دستش نباشه ! خندید گفت اینقدر سفت نباش دیگه ... فامیلش رو صدا زدم : آقای فلانی من فقط و فقط صرف کارم اینجام نه چیز دیگه !!! امیدوار بودم تو این چند ماه که پیشتون کار میکردم حداقل یه شناختی از رفتارام داشته باشید !! گفت :  من نه رفتارات ُدیدم نه کار کردنت رو !!! من زیباییت ُدیدم شیفتت شدم این مهمه واسم !! متنفر بودم از حرف زدناش از نگاه کردناش ... گفتم جواب من چی شد ؟! میتونم برگردم سرکارم ؟! گفت لزومی نمیبینه برگردم .. گفت یه پیشنهاد داره !!! داغ شدم ... تو سرم غوغایی شد ُهمه فکرو ذهنم درگیر بود چی در جواب پیشنهاد بی شرمانه َش بدم که بعداْ پشیمونی نیاره !!!

گفت بیا با هم دوست بشیم ! گفتم که چی بشه ؟؟؟ گفت : عاشقتم <<< گفتم من میخوام یه درآمدی واسه خونوادم داشته باشم شما از اوضاع من و خونوادم خبر دارید عاشقی شما آب ونون میشه واسم ؟؟! خندید گفت :خودم از لحاظ مالی ساپورتت میکنم ..  از کلمه به کلمه هاش حالم بهم میخورد که اینجا با این غرور نشسته بود فقط به خاطر پول شرط داشت فقط به خاطر پول من اونجا بودم فقط به خاطر بی پولی خار میشدم فقط به خاطر بی پولی باید تن به هرخفتی میدادیم تا نمیریم از گشنگی !!! با اینکه واهمه داشتم از جوابی که میخواست بهم بده گفتم چه جوری میخوایید همینجوری مفت مفت ساپورتم کنید ؟؟! گفت : عشق و عاشقی آدمو کور میکنه .. فقط تو هم باما راه بیا با ما به از این باش که با خلق جهانی همه چیز درست میشه <<<< دستش رو یه بار دیگه اُورد جلو ! آُورد جلوتر گفت : دوست بشیم ؟؟!

پیاده شدم ُبا تمام وجودم دوئیدم ُاشک ریختم ... نمیخواستم بشم اونی که نباید میشدم ! حاضر بودم از گشنگی بمیرم اما اینقدر مثه آشغالا باهام رفتار نشه ... از مجید ُامثالاش بیزار بودم ..

رسیدم تو یه پارک رفتم رو یه نیمکت نشستم ُباز ٬ بازم ٬ دوباره همراه همیشگیم اومد تو چشمامو زیخت ... ریخت تا آروم بشه ... ریخت تا عقده هاش ُ فقط اینجوری خالی کنه ... انگاری بعد از حرفای بابای آرش عجیب حساس تر شده بودم .. نکنه گفته َش راست دربیاد من بشم یه خرابه ؟؟ نکنه از زور گشنگی ... نکنه .. نکنه ....

با چشمی کاسه ی خون رفتم تو خونه ! مامان بابای بیچاره منتظر بودن با خبرای خوب خوب بیام نه با چشم گریون .... دیگه ازم سوالی نکردن ُفقط وا رفتن بیچاره ها! رفتم تو اتاق .. نه نمیخوام .. نمیخوام از عشقم دور شم نمیخوام به آرشم خیانت کنم !!! رفتم تو حیاط وضو گرفتم برگشتم تو اتاق ! به سجاده ی سبزم نگا کردم ازبس گریه کرده بودم توش قطره اشکام جاش مونده بود هنوز ... دلم واسه خودم سوخت نمیدونم چرا خدا دلش نمیسوخت واسم ؟؟!! نمیخواستم از این سجاده دور شم نمیخواستم کسی بشم که مجید میخواست !!! مامان اومد تو اتاق صدام زد برم یه چیزی بخورم ! گفتم بابا رفته سرکار .. گفت آره امروز رفته ...

یه سطل کوچولو ماست با یه سه چارتا نون کنارش اندازه نیم کیلو سبزی خوردن چقدر چسبید اونشب <<< هر روز بهمون سخت میگذشت یه روز بابا میرفت یه روز نمیرفت ! اما چیزی که هر روز تو خونه َمون بود گریه بود ! بابا گریه میکرد میگفت خدا هیچ مردی رو شرمنده زن ُبچه نکنه اما من شرمنده خدا شدم . عرضه ندارم فقط با یه لقمه نون شکم زن و بچه َمو سیر کنم ... همسایه هام اینقدر ازمون زده شده بودن که به دست خیرشون امیدی نبود ... چاره ای نبود با اینکه غرورم اجازه نمیداد به کانونای مختلف واسه کمک رفتم که هزار دنگ ُفنگ داشت اینقدر برو بیا داشت که خسته کوفته دست از پا درازتر بر میگشتم .. یه روز تو راه برگشت ماشین آرش رو دیدم !! فکر کردم دارم اشتباه میبینم اما خودش بود ... نگاش کردم هیچی نگفت نگام کردُ رفت .... چه روزایی بود ... حالا که دارم اینا رو مینویسم میگم این من بودم همه ی اون روزا رو تحمل کردم ؟! اینا رو مینویسم تا بعده ها جگر گوشه َم بخونتش !!! اینا رو مینویسم تا هیچ وفت یادم نره مثه مجید رفتار نکنم ٬ مثه خونواده ی آرش ... تا غرق پولام نشم یادم بره کی بودم ُ جی بهم گذشته !!!

یه روز تو اتاقم بودم دیدم صدای گومبی اومد .. رفتم تو حیاط دیدم مامان افتاده رو زمین بدنش یخ کرده ... داد زدم .. هول کردم .. زنگ زدم اورژانس رفتیم بیمارستان !

بعد از معاینات ُاین بند ُبساطا فهمیدم فشارش رو ۵ بوده !!! بمیرم ... چه روزایی گذروندیم تو بیمارستان نمیدونست غذاها رو کجاش بذاره ! این صحنه ها آتیشم میزد ...

فایده نداشت .. رسماْ داشتیم تلف میشدیم .. رفتم هتل تا اینبار از بابای مجید خواهش کنم که برگردم.

باباش ابدا محل سگمم نداد ... التماسا و خواهشا دل بیرحمش و به رحم نیُورد .. نا امید برگشتم که با مجید روبه رو شدم !! بی اعتنا از کنارم رفت !! صداش زدم .. خواهش میکنم ٬ التماس میکنم بذارید برگردم داریم زیر بار نداری تلف میشیم ... اگه وجدان دارید بذارید برگردم ..  قول میدم مثه سگ کار کنم مامان بابای بیچارم  هرجا رفتن سرکار دست خالی ُناامید برگشتن  .. لااقل چشم امیدشون به منه که این چند سال که درس خوندم بی هدر نباشه .. التماس میکنم // همه داشتن نگام میکردن چه جوری دارم به مجید التماس میکنم ُ واسم غصه میخوردن فقط همین !!! حیوونی .. زبون بسته ... طفلی .. چه التماسی میکنه !!!

دیگه اونقدر له شده بودم که این حرفا واسم مهم نبود ... مجید گفت بیا بریم .. نمیدونم چیکارم داشت .. نمیدونم چه جوری میخواست لهم کنه ! اما دیگه خسته بودم .. ضعف داشتم طاقتم طاق شده بود خودمو سپردم دست خداو باهاش رفتم  ...

رفتم تو ماشین نشستم .. مغرور تر از قبل نگام کردُ گفت پس قبول کردی باهم دوست شیم  ؟؟؟

ــ نه !! تو این دنیا خوشی ندیدم دل خوش اون دنیامم .. اگه برم نمیگردونی سرکارم میرم گدایی بهتر از رفاقت با توئه ...

اومدم پیاده بشم مجید گفت صبر کن ...

میام به زودی <<<<