قصه ی من قصه ی مادر بزرگاس یکی بود یکی نبود ! اونی که بود من بودم اونی که نبود تو بودی ... 24 سالمه عروسی کردم فقط به خاطر پــول ! فقر فقر فقر .... لحظه لحظه های زندگیم پر شده بود از این کلمه ی چندش ! از عشقم جداش شدم فقط به خاط این کلمه که وبال گردم من و خونوادم بود ! مادرم نظافت چی بود پدرم کارگر ! همسر پولدارم فقط صرف زیباییم عاشقم شد تا من بدین وسیله این کلمه یی که 23 سال زندگیم رو نکبت کرده بود از بین ببرم . وقتی وبم رو درست کردم عقد بودم میخواستم داستان زندگی و عشقم رو بگم که فرصت نشد. در این مدت اتفاقای زیادی افتاده توی این یه سال زندگیم جور دیگه ای ورق خورد .. خواستم وب دیگه ای درست کنم که ترجیح دادم همینجا ادامه بدم بیوه شدم .. اتفاقای زیادی که نمیدونم چی شد که اینجوری شد الان کسی که عاشقش بودمو بهش نرسیدم داره اینجا رو میخونه ازم پرسید چی بهت گذشت ؟!دوس دارم هم واسه شما هم اون بگم چی شد که اینجوری شد. هرکسی دوست داشت همراهیم کنه خوشحال میشم