از من

سلام رفقا :)

میدونید ؟ بعد از اینهمه وقت فکر نمیکردم کسی به یادم بوده باشه :) فکر کردم فراموش شده م ... تو دنیای حقیقی خیانت .. ظلم ستم بیداد میکنه ! باورم نبود توی این دنیا اینهمه فرشته هست که به یادت باشه و نگرانت :) رفیق میتونم بگم من دست ِتک تکتون رو میبوسم . اشک شوق میریزم از اینهمه مهر/محبت چیزی که سالیان سال تشنه ش بودم.

ممنونم از همه تون ممنونم و شرمنده م که اینقدر چشم انتظار موندید . باور کنید مشغله ی زیاد مانع شده بود وگرنه خود ِمنم از چشم انتظاری بیزارم .

خونواده ی مجید دست از سرمون بر نداشتن . گویا لمس ِخوشبختی برای من حرام شده .گو اینکه زمان و زمین دست در دست هم قصد له کردنم ُ دارن . اما من قوی م . محکمم به اون بالاسری و کسی که پشت سرم است . تو این دنیا این دو نفر تمام نیروی من واسه مقابله ی سختی هان.

خونواده ی آرشم الحق از آزار و اذیت چیزی کم نذاشتن . از بی وجدانی ُبی شرفی . از بی مسلمونی . چقدر نفرین میکنم اما تا به حال جوابی ندیده م . پدر آرش قسم خورده طلاقم ُبگیره یا جنازه مو بزراه رو دوش آرش . هیچ بعیدم نیس . تهدیداش ُیه شکوایه کردم اما نتیجه ای ندارم . اونقدر آشنا و برو بیا داره که نخوان کار منو راه بندازن .

یه شب که فکر میکردم آرامش چقدر لذت بخشه کنار آرش ُدخترمون ٬ زنگ خونه زده شد. از آیفون دیدیم پدر آرش ِ. وا رفتیم جفتمون . چه جوری آدرسمون ُپیدا کرده بود ؟؟ ما که تو یه شهر کوچیک داشتیم عشق میکردیم این بی وجدان چه جوری پیدامون کرد . فکر میکردیم توی این دنیای بزرگ جای ِکوچیکی واسه ما سه نفر پیدا میشه . اما نمیدونسیم وختی زمین و زمان آسمون ُفلک میخوان تو شاد نباشی هیچ کاری از پیش نمیبری .... به آرش گفتم نرو . نذار شکش یقین بشه که ما اینجا زندگی میکنیم . اما گفت آخرش چی ؟؟ باید برم . باید برم باهاش حرف بزنم . اگه درو باز نکنیم لج میکنه بدتر میکنه . ما داشتیم نقشه میکشیدیم چیکار کنیم اون دستش ُگذاشته بود رو زنگ . آرش خودش رفت دم در تا با باباش حرف بزنه . دلم مثه سیرو سرکه میجوشید . یه چند دقه بعد دیدم در به طور وحشتناکی باز شد ُچشمای پر از خون ِبابای آرش ُچاقوی تو دستش اومد طرفم . عربده میزد اومدم یه ه ر ز ه رو بکشم . آرش جلو دارش بود ُ حریفش نمیشد . ساینار مثه جوجه تو بغلم میلرزید ُجیغ میزد . داد و فریاد .. جیغ .. همسایه ها ریختن تو خونه . همش بهم میگفت ه ر ز ه م .منم داد میزدم ُمیگفتم تویی .. تویی که درک و شعور نداری . با این حرفام جری ترش میکردم . آرش هلم داد تو اطاق . اونم میگفت درو میشکنه . میگفت تا سر منو نبره دست بردار نیس . آرش گفت زنگ میزنم  ۱۱۰ . فقط صدای سیلی شنیدم که باباش به گوش آرش زد . آرش داد میزد بزن یکی دیگه بزن اما خوشبختیم ُنابود نکن . نمیدونم همه ی اینا رو پشت در بسته میشیندم ُاشک میریختم . سرمو محکم به دیوار میکوبیدم میگفتم چرا چرا جراااااا ؟؟ همسایه ها وساطط کردن اما باباش اونقددددددر خورده بود که نفهمه چیکار میکنه . انگاری مست مست بود. به آرش میگفت درو باز کن تا سر تو رو نبریدم . میخوام از یه خرابه نجاتت بدم . آرش ُباباش درگیر شدن . همسایه ها ۱۱۰ خبر کرده بودن .... اونشب یه کابوس بود برام . یه کابوس . ساینار بچه م میلرزید . شرمنده ش شدم .

شرمند تم مامان . شرمند تم که اینجوری تنتو لرزوندم . شرمنده ش شدم . اگه من ۲۳ ساله بودم که مامان بابام شرمندم شدن من هنوز بچه م یه ساله نشده بود که شرمنده ش شدم .... یه آن پشیمون شدم . از کرده م ... آیا ارزشش ُداشت .؟ که اینجوری تن بچه م بلرزه ؟؟؟ تن مجید تو گور بلرزه ؟؟؟ چرا ؟ چرا نشستم سر زندگی خودم ُ بچه م ... چرا ؟؟؟؟

اونشب پلک نزدم . همش گریه میکردم ُ فکر میکردم . دست آرش انگشت کوچیکش سیاه شده بود . برام مهم نبود . نمیدونم چرا باهاش لج کرده بودم. خودم مقصر بودم اما همه ی بدبختی هامو پای اون نوشتم. عشقم فراموش شده بود عقلم فرمونم میداد !

فردا صبح آرش گفت هر جی میخواستم باهاش مسالمت آمیز برخورد کنم نذاشت . رفت پزشک قانونی . انگشت کوچیکش شکسته بود . رفت از باباش شکایت کرد . ورود غیر قانونی به منزل و ایجاد رعب ُوحشت با سلاح سرد و تهدید به قتل...

شکایت ُشکایت کشی ... دادگاه و دادگاه کشی ... باباش از منم شکایت کرد اغفال پسرش!!!!! .. یه شکوایه نوشته بود که فقط میخندیدم بهش . جرم اون بیشتر بود . آرش میگفت رضایت نمیدم ولو اینکه بهم تعهد بده کار به کار زندگیم نداشته باشه ....

ظاهراْ همه چیز حل شد .. ظاهراْ همه چیز آرومه . ساینار از اون شب شبا جیغ میزنه ُبیدار میشه .. خودم دیوونه شدم . همش فکر میکنم یکی کلید میندازه به در میخواد بیاد تووو ... با اینکه نقل مکان کردیم اما هیچ چیزی سر جاش نیس .... آرش کنارمه و این برام مهمه ... آیا تا آخرم آرش میتونه آرامشم باشه ؟؟؟  آیا میتونم بر این ترس . بر این تهمت غلبه کنم ؟؟؟؟ رفیق چرا هنوز فکر میکنم تنهام ؟؟؟؟ خوشبختم کنار آرش اما ....

فعلاْ هم ممنوع الخروجم . خونواده ی مجید نوه شون ُ میخوان . انگار اونا هم لج کردن از اینکه بخوام خوشبخت باشم . میگن نمیخوان تنها یادگار پسرشون زیر دست نا پدری باشه . میگن وقتی از شوهرت بچه دار بشی تفاوت بین دو بچه گذاشته میشه .. میگن .... چی بگم ؟؟؟ یه عالمه چرت ُپرت میگن ... فعلاْ حق ندارم از کشور خارج بشم  آرشم به خاطر تخصصش باید بره موندیم بدجور ...

با تموم این بدبختی آ سعی میکنیم بهمون غلبه نکنه . هر روز میگیم ما به سختی بهم رسیدیم ُ باید قدر باهم بودنمون رو بدونیم ... نباید سختی ِاین روزا ما رو از پا دربیاره .  نباید فراموش کنیم مهم اینه که باهمیم با تموم سختیآ و عذابا ...

ساینارم یک ساله شد :)

سه تایی براش تولد گرفتیم بی اینکه بچه م بفهمه برای چی اینقدر شادیم . اینقدر بچه اطرافشن ُ تولد تولدت مبارک ُ میخونن :)  رفتیم به یه مهد خصوصی و گفتیم بچه های دیگه رو تو شادیمون شرکت بدیم . اونجا معلمای مهدم به ساینار کادو دادن ُ بچه م کلی ذوق کرده بود :*

شبم رفتیم رستوران .. شاد بودیم در کل .

رفیق .. با اینهمه تعاریف فکر میکنی من خوشبختم ؟؟؟؟ انرژی + لطفاْ :)

سلام رفیق .

من هستم . همینجا . زیر آسمون . با یک زندگی ِجدید . شرایط جدید .

هر سوالی داری همینجا بپرس :)

جواب میدم/