22
روزا همش دنبال کار بودم ُ شبا ناامید از کار پیدا نکردن میومدم خونه با اخم ُکنایه های بابا روبه رو میشدم . روزای خیلی سختی بود .. خیلی خیلی سخت ! بی پولی ُ بی محبتی از خونواده بدجور خستم کرده بود ! ناامید بودم٬ناامیدتر شدم .. تو این اوضاع ُاحوال تنها کسی که میتونس روحیه ازدست رفتمو برگردونه آرش بود ! با اینکه جواب تلفنمو نداده بود با اینکه میدونستم هرچی بدبختی کشیدم از اون ُخونوادش بود اما عاشقش بودم ! تو رویاهام مرد زندگیم بود ٬نمیدونم چی شد ُ چقدر راه اومده بودم که رسیدم دانشگاه ! همه ی پرسنل دانشگاه از نگهبان دم دانشگاه بگیر تا مدیر گروه ُ آبدارچی منو میشناختن .. به قول مامان گاو ِپیشونی سفید بودم ! چون تو این دنیا تنها لطفی که خدا بهم داده بود استعدادم بود .. هرترم دانشجو ممتاز بودم ُ وقتی میخواستم فارغ التحصیل بشم مدیرگروهمون به مسئول فارغ التحصیلی گفت یه پرونده واست اُوردم " هلو " ... معدلم بالا ُ هیچ درس افتاده ای نداشتم ُ به خاطر همین خیلی زودتر از موقعی که باید فارغ التحصیل بشم فارغ التحصیل شدم .
نگهبان ِدر کلی چاق سلامتی کرد ُ پرسیدم آقای فلانی امروز کلاس دارن ؟! گفت بله الان دانشگاه هستن .. قلبم تالاپ تالاپ میزد ! دلم لک زده بود واسه دیدنش .. رفتم تو دانشگاه ... تموم خاطراتی که تو این دانشگاه با آرش داشتم تو ذهنم مرور شد ! اولین بار اینجا دیدمش ٬ اینجا عاشقش شدم ٬ تموم خاطراتم اینجا باهاش شکل گرفت ... انگار از وجودش تو دانشگاه روحیه گرفتم! تو دانشگاه میچرخیدم ُاشک میریختم .. اگه پام به این دانشگاه باز نشده بود الان این مشکلات نبود ...اگه ... اگه ...
اما اعتراف میکنم بهترین لحظه ها تو زندگیم تو همین دانشگاه گذشت ! کنار آرش .. وقتی که هنوز حرفی از ازدواج نبود ُ فقط لحظه هامون پر بود از عشق ....
نمیدونم چند ساعتی شد که پرسه میزدم .. رفتم کنار ماشین آرش نشستم چشم به راه ... بعد از چند ساعتی با چنتا از استادا اومدن بیرون .. میخواست چنتاشون رو تا یه جایی برسونه ! روم نمیشد برم جلو اما طاقت نداشتم رفتم جلو سلام کردم <<<
آرش دهنش وا مونده بود من بدتر از آرش ... بعد دیدم استادا دارن نگا میکنن با یه لحن مودبانه ای گفتم : استاد کارتون داشتم میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم .. آرش اومد یه کنار گفت اصن باورش نمیشد من ُ اینجا ببینه .. گفت به اینا قول داده تا یه مسیری ببرتشون٬ بهم گفت منم تا یه جایی خودم برم زود میاد پیشم ...
ناامبد اما امیدوارانه(!) رفتم !!! چقدر شکسته شدی گل ِ من ! قربونت برم ! دوس داشتم بغلش کنمُ تموم این روزای ِسخت رو ٬روی شونه هاش هق هق کنم ! حال ِیه عاشق رو فقط یه عاشق می فهمه !! تو ایستگاه نزدیک مسیری که آرش بهم گفته بود٬ نشستم منتظر <<< بعد از یه مدتی آرش بهم زنگید ُ پیدام کرد .. سوار ماشینش شدم چه حسی بود بعد از اینهمه جدایی دوباره سوار ماشینش شده بودم نمیدونستم چرا اونجام٬ چرا هستم ؟! ولی اینو میدونستم دوست داشتم باشم ! باشم پیش آرش ! کنارش .... آرش دستشو اُورد جلو دست بده ! چرا این دستا واسم غریبه شده ؟؟؟ چرا دستم خشک شده نمیره جلو ؟؟؟ منکه آرزوم بود دستم تو دستاش باشه !!! خیلی سرد گفت:سردی ِدستات رو حس کردم ! بعد راه افتاد ... زبونم قفل شده بود نمیدونستم چرا اونجام ؟! آرشم ساکت بود /// نمیدونم شاید روش نمیشد بپرسه چیکار داری ؟ چرا اینجایی ؟ منتظر بود قفل زبون ِمن باز بشه ... وقتی دید انگار من ساکتر از اونم گفت چه خبر ؟؟
خندیدم ٬ البته خنده که نه ! پوزخند زدم گفتم بعد از اینهمه بلا میگی چه خبر ؟؟ آرش چیکار کردی با خونوادم ؟! آواره شدیم .. ندارم بودیم ندارتر شدیم .. بغضم ترکید ! این بغض ٬ بغض دلتنگیم بود ! بغض ِهیزی کردن مجید بغض ِحرفای علیرضا بغض فروش خونه ُ قهر کردن بابا !!
آرش یه گوشه نگه داشت دستمو گرفت! تموم حسم اشک شد .. ریخت تا آروم شه ... تنها کسی که میتونسس آرومم کنه همون کسی بود که دلمو بُرده بود زندگیمو نابود کرده بود بابامامانمو پیرتر کرده بود... خالی میشدم تا آروم بشم .. خالی میشدم تا جای ِخالی شده پر شه از عذاب دوباره .. آرش هیچی نمیگفت آروم میگفت : همش تقصیر منه ! فکر کنم اونم بغضشو خفه میکرد با این جمله !
خیلی آروم شدم .. آرش میگفت همون تصمیم قبلی بهتره میگفت بیا عروسی کنیم بدون اطلاع خونوادش ! بعد بهشون میگه که کار از کار گذشته !! میگفت بعده ها آروم میشن ! میگفت مامانش خیلی دوس داشته من ُ اما شرایطمو نپسندیده که اونم درست میشه ! بهش گفتم میخوام فکر کنم ...
اونشب رفتم خونه اما یه روحیه ی دیگه ای داشتم چقدر سبک شده بودم .. بازم مجبور بودم بدقلقی بابا رو ببینم اما همون َم با وجود آرش واسم شیرین بود <<<
بابا زیر لب غرولند کرد : معلوم نیس صبح تا شب کجا خودش ُالاف میکنه به فکر هیچی َم نیس !
تموم فکر و ذکرش این بود که برم دست بوسی ِ آقا مجید ُ برگردم سر کارم ...
اهمیتی ندادم رفتم بخوابم ُ به آرش فکر کنم ! به کسی که تموم سختیا رو با دیدنش آسون میدیدم ..
چند روز بعد باید خونه رو تخلیه میکردیم ُ هیجا رو پیدا نکرده بودیم هنوز .. بابا با اینکه باهام سرد رفتار میکرد اما روزا با هم میرفتیم خونه ببینیم واسه رهن ِکامل ! با اینکه پول کمی واسمون مونده بود اما چون رهن کامل میخواستیم شرایط سختی نبود ! اما مامانم از یه طرف گیر داده بود با این چندرغاز یه جایی رو بخریم !! میگفت آدم یه خشت خونه داشته باشه بهتره ... اما با ده پونزده میلیون کجا بهمون یه خشت به اسم خونه میدادن ؟؟؟!!! یه جایی رو رهن کردیم ُ اسبابای ِزیادی نداشتیم تا اسباب کشی واسمون سخت باشه /// روزا هم یه چند دقیقه ای آرش بهم میزنگید ُ کم و بیش از هم خبر داشتیم همین واسه من پر از امید بود ! همین که هست با هم خوبیم ُهنوز عاشق!!
شرایط همونطور که انتظار می رفت خیلی واسمون سخت شده بود ... مامانم دنبال کار بودُ بالاخره از طریق آرش تونست کار پیدا کنه ! تو دانشگاه تو قسمت آشپزخونه ش کار میکرد ! هر چند دل خوشی از آرش نداشت ُ نمیخواست زیر بارش باشه اما شرایط بد مون ایجاب میکرد که هر منتی رو قبول کنه ! بابا خبر نداشت از طریق آرش مامان مشغول به کار شده ... منم که دربه در دنبال کار بودم ُ شبا باید غرغرای بابا رو تحمل کنم اینکه بیخودی دنبال کار نباشم ُمن آدم ِکاری نیسم ! تا یکی بهم پخی کنه بدوبیراه کنون میام بیرون !! تحمل میکردم همه ی بدخلقیاش ُ همه ی نق نقاش ُ به امید اینکه راضی بشه آرش بدون ِخونوادش پا جلو بذاره !!!
یه روز بابا که رفته بود تموم حساب کتابا رو با خریدار خونه بکنه خریداره گفته آقایی( مجید) زنگ زده بوده با ما کار واجب داشته٬ خریدار گفته از اینجا رفتن ُ هیچ شماره ای ازشون ندارم ... بابا بدخلقتر از قبل اومد خونه ٬گفت رفته پیش مجید ُگفته بهش اگه من برنمیگردم سرکارم یکی دیگه رو جایگزینم کنه ! اینکه هنوز چشم به راهه که برم سرکارم ُ اونشب فقط بابا کتکم نزد !!! کلی بدوبیراه بهم گفت٬ دارم ول ول بی هدف واسه خودم میچرخم ُ به فکر هیچی نیستم ! میگفت بدبخت بودن من بدبخترشون کردم ! میگفت به آبروشون زدم سرمایه شون رو از زیر پاشون کشیدم حالا هم بی خیال راست راست واسه خودم میرم و میام ...حرفای اونشب بابا بدجور دلمو سوزوند. کاش باد کتکم کرده بود اما اینجوری زخم زبون نمیزد .. خودمم کم کشیده بودم ! خودمم کم حسرت و غبطه اینو اون ُ کشیده بودم اما دم نزده بودم .. نگفتم چرا ؟؟ اگه هم میگفتم بعدش بلافاصله عذرخواهی میکردم ُدلشون رو بدست می ُوردم . حرفاش زخمی بود رو زخمای دیگه م !!! تازه با این شرایط چه جوری بهشون میگفتم آرشم میخواد پا جلو بذاره خودش تک ُتنها !! انگار زمین ُ زمان ُ فلک ُآسمون دست تو دست هم میخواستن نابودم کنن میخواستن کاری کنن من بی آرش زندگی کنم !
با آرش مشورت کردم ُ گفت باید برم سرکار تا بابا آروم بشه .. چون میبینه تو این اوضاع بیکارم از طرفی َم میبینه کار واسم پخته و آمادس عصبانی میشه << میگفت برم تا شرایطمون رو سخت تر از اینا نکنم .. میگفت تنها امید رسیدن به هم مامان بابای منن ! اگه اوناهم مخالفت کنن که دیگه هیچی ...
نمیدونسم به آرش از رفتارای مجید بگم یا نه ! خب بابام که قبولدار نشده بود ُ میگفت میخوام واسه پسر مردم حرف دربیارم از طرفی هم اگه آرش میفهمید رفتارای مجید رو از اینکه میرم دلخور میشد ُ میگفت نرم !! نمیدونستم چیکار کنم ترجیح دادم ساکت بمونم ُ به حرف بابا گوش بدم برم سرکارم ُ آرش هیچی از عذابایی که سرکارم میکشم ندونه <<<
تا به بابا گفتم فردا میرم سرکارم گفت باید باهم بریم ! جلوی من ُ همه ی پرسنلا از مجید عذرخواهی بکنی این شرطی ِکه مجید واسه برگشتن به کارت گذاشته !! سرتاسر وجودم از مجید نفرت بود .. اینکه تو پست فطرتی ُدروغگویی چیزی کم نداشت . بازم به خاطر رسیدن به آرش کوتاه اومدم . یه عمری تحقیر شنیدم ُدیدم این یکی هم روش ...
فرداش با بابا رفتیم هتل ... مجید نبودش باباشم نیومده بود ! همه یه جوری بدتر از قبل بهمون نگاه میکردن ! بغض ِنفرت گلومو فشار میداد .. اینکه روی سگ ُمیخوام ببینم اما مجید ُ نه !!
مجید سروکله ش پیدا شد ُما هم به احترامش پاشدیم . بابام خیلی چاپلوسانه گفت اینم قول من دستش ُگرفتم اُوردم خدمتتون واسه عذرخواهی ! گـُر گرفتم ! تموم بدنم خیس عرق بود ! تاحالا اینقدر از کسی نفرت نداشتم حتی مامان بابای آرش !!! مجید خیلی چهره ی منفوری واسم داشت ! نگاه چپ چپی بهم کرد بعد اشاره کرد که بریم داخل دفتر !
رفتیم نشستیم . مجید بی تفاوت گفت چند نفر اومدن واسه استخدام گفتم اگه ایشون نخوان بیان باید بیان استعفا بنویسن بعد برن ! رو کرد بهم گفت نظر شما چیه ؟ قبل از اینکه من حرفی بزنم بابام پرید وسط حرفامون ُگفت : نخیر دخترم اومده برگرده سرکارش ! مجید خیلی مغرور به بابا گفت از شما چیزی پرسیدم ؟ از دخترتون سوال کردم ! بعد با یه حالت چندش ُ مغروری بهم نگا کرد که بگو !!
باباهم یه حالت ملتمسانه ای نگام میکرد که یعنی منو خراب نکن ! سرمو انداختم پایین ! بغضمو قورت دادم :
ــ ببخشید از رفتار ِ بد ِاونروزم ٬ اگه اجازه بدید میخوام برگردم سرکارم !
ــ حرفی نیس ! اما اگه یه باره دیگه بدرفتاری ازتون ببینم بدون هیچ حق ُحقوقی اخراجتون میکنم !
بابام باز هم با چاپلوسی گفت شما بزرگوارید ! جوونی کرده خامی کرده .. بی ادبیش دیگه تکرار نمیشه مطمئن باشید .
آقا مجید بهم اجازه دادن همون روز برم سرکارم .. بابا هم خیلی خوشحال از اینکه کاری کرده من برگردم سرکارم نصیحتم کرد بدخلقی نکنم ُ به فکر آیندم باشم ُ با پولی که درمیارم حداقل خودم بتونم جهازیم رو جفت ُجور کنم .
وقتی بابا رفت بغضم ُ تو دستشویی خالی کردم . اینکه سرتاسر زندگی ِنکبتم پر شده بود از تحقیر ُخرد شدن ! اینکه عشقت یه تراول بچپونه تو جیبت ُ بگه نیازت میشه ! اینکه باید از آدم پستی که واسه نیتای ِپستش نه گفتم عذرخواهی کنم ! اینکه سرم زیر باشه ُ هرکسی هر توهینی به هر شکلی خواس بهم بکنه دم نزنم چون محتاج ِ پولم ! اما همش رو به جون خریدم به امید اینکه روزی کنار آرش به آرامش برسم ..
×× به ! چه بارونی داره میاد :)))
قصه ی من قصه ی مادر بزرگاس