31

صدای کِل کشیدن ُ پاشیده شدن نقل رو سرمون .. همه شاد بودن الّا عروس !! همه میرقصیدن میخندیدن سرمست بودن کاش میشد منم میتونستم شاد باشم بخندم برقصم روز عقد خودم ... سوار ماشین شدیم صدای بوق بوق کردن ُسرمست بودن ِمجید بدتر حالم ُ خرابتر میکرد ! دستمو گرفت تو دستش" آخی چقدر منتظر این روز بودم " اما این روز واسه من یه کابوس بود .. فکر نمیکردم این روز ُببینم ... موقعیکه مجید میومد تو اتاقم میخواست بهم نزدیک بشه موقعی که به زور میخواست بوسم کنه هیچ فکرش رو نمیکردم این مرد زورگو امروز بشه همسرم !! چه آرزوهایی واسه آینده م داشتم ! به خودم قول داده بودم خوشبخت بشم ....  ۲۳ سال توی نکبت ُ فقر بزرگ شدم نذارم باقی عمرم به حسرت ُگریه و غصه بگذره ... اما الان حاضر بودم زندگی گذشته مو حتی صدبرابرسختر داشتم اما با این آدم نخوام برم زیر یه سقف !! نشم خانوم خونه ش نشه آقای خونه م ...

حسرت های گذشته م آرزوهای آینده م فقط اشک میشد رو گونه هام .. سرمو چرخوندم طرف شیشه تا مجید اشکامو نبینه ... بدترین روزم اونروز بود .. خیلی سخت ِندونی چه زندگی ای چشم به راهته ؟! قراره چی بشه ؟! منو آرش وقتی درباره آینده مون حرف میزدیم به آرش میگفتم " نکنه وقتی رفتیم تو خونه مون من اونی نباشم که تو میخواستی ؟؟ تنها امیدی که داشتم عشقم بهش بود // با عشقم همه مشکلات همه سختی ها آسون میشد ُ همین منو خیلی دلگرم میکرد اما حالا چی ؟ عشقی که در کار نیس هیچ تازه نفرتم جاشو پر کرده بود چه جوری میتونستم بسازم با کسی که با دلم سازگار نبود ...

مجید متوجه گریه کردنم شد دستم ُفشار داد :

ــ غصه شو نخور زندگی دور روز ِ ... فکر نکن فقط تو از من بدت میاد من کلاْ از زن جماعت بیزام ... همه شون سروته یکی اند منتها یکی به اون یکی میچربه فقط همین ! هم دوره های من الان دوسه تا بچه پس انداختن به چه کنم چه کنم افتادن من به ریششون میخندم ! چطور باید ۳۴سالم باشه ُتن به ازدواج ندم ؟؟ زنا رو فقط بهشون پول نشون بده اونا همه جاشون ُنشون میدن ....

اینم دلداری ِشوهرم روز عقدمون به من بود ... همه ی زنا رو یکی میدید .. زن بد زن خوب همه به چشمش یکی بودن .. ای خدااا کوچکترین تلاشی نمیکرد دلمو بدست بیاره که نه اما حس نفرت ُاز دلم دور کنه ...

دستمو از دستش کشیدم " پس چرا منو بدبخت کردی ؟؟؟ تو که عشق و صفات جور بود زن میخواستی چیکار ؟! "

ــ تا دهن این حاج خانومو ببندم بسکه گیر داده بود خرپیر شدی زن بگیر ... تو رو گرفتم بری ور دل ننه م خودم برم عشق وحال

هیچی نگفتم /// به یه آدم پست چی میشه گفت ؟! دلم نیومد بابامو نفرین کنم اینکه خودش بدبخت بود منو بدبخت تر کرد

بازم رومو کردم طرف شیشه بیشتر دلم شکسته بود ... مجید دوباره دستمو گرفت گفت با همه ی این حرفا تو خاصی ... وقتی میبینم ازم نفرت داری بدم میاد منم آدمم دل دارم ... بازم ساکت موندم هیچی از حرفاش ُ باور نداشتم چون اصلاْ خودشو باور نداشتم ...

رفتیم ناژنون یه چرخی زدیم  بعد منو رسوند .. بدون اینکه نگاش کنم ازش خدافظی کردم رفتم طرف خونه درو باز کنم .. " هی // یادت رفت دست بدی ! "

هی !!!!! ... از یه آدم با اون طرز فکر چی مشد توقع داشت که بجای عزیزم بهت بگه هی ! .. بی اهمیت به حرفش دروباز کردم رفتم توو .. صدای بوق محله رو برداشت .. دستش رو گذاشت روی بوق ! اومدم بیرون دستشو از ماشین اُورد بیرون ..  نگا کردم یه دوسه تا همسایه ها اومده بودن بیرون گفتم حالا درگیری میشه ُاینم سرش درد میکنه واسه دعوا .. گفتم دیوونه شدی ؟ دستش ُآُورد جلو ... دست دادم گازکش رفت.

اومدم تو خونه .. قرار بود چی به سرم بیاد ؟! مامان اومد دم در گفت کجا بودیم تا حالا ؟؟ اونقدر بغض تو گلوم گیر کرده بود که نتونم جواب سوالشو بدم. بی حرف رفتم تو اطاقم .. کز کردم یه گوشه ... حرفای مجید کاراش .. ینی چی به زنا پول نشون بدی ؟؟ نکنه اونم رومن این حسابا رو میکنه ؟؟ نکنه ... دراطاقم باز شد مامان اومد توو گفت بیا یه چیزی بخور گفتم اونقدر غصه خوردم که چیزی از گلو نره پایین !! تو اون لحظه به یه گوش نیاز داشتم  گریه دیگه آروممنمیکرد ! دنبال یه گوش بودم واسه خالی کردن حرفام .. گوش بده .. بغلم کنه ! با گریه هام گریه کنه ... تنها گوش رو مامان دیدم با اینکه میدونسم اگه با مامان حرف بزنم نمکی میشم واسه زخماش اما داشتم خفه میشدم .. گفتم ... همه ی حرفایی که شوهرم روز عقدمون بهم گفت... فهمیدم که بابامم داره گوش میده از فرصت استفاده کردم داد زدم گفتم یه عمر بدبختم کردید حالا هم با خودخواهیتون جوونیمو گند زدید .. اگه بابا اون پولایی که آرش داده بود ُداده بود به این پست فطرت امروز نمیومد به من بگه به زنا پول نشون بدی چی میشه ..... چقدر بهتون گفتم مجید مرد زندگی نیس .. چقدر بهتون گفتم مرد هوس بازیه ؟؟؟ یه عمر تو سادگیتون دست ُپازدید ُچوبش ُخوردید ُعبرت نگرفتید ... دلم نمیاد نفرینتون کنم اما ازتون راضی نیستم .. همه ی اینا حساب داره .. جوابش با شما .... بابام اومد تو اطاقم ... نمیخواستم به چشماش نگاه کنم .. نمیخواستم باز اشکشو ببینم اما منم داغون بودم ... همین بابا بود که آرزوای منو خاک کرد حق داشتم داد بزنم .. حق داشتم بهش بدوبیراه بگم ! نداشتم ؟!

بابا اومد پیشونیمو بوسید گفت چون میدونه تو ازش بدت میاد اینجوری گفته وگرنه همچین آدمی نیس ! سرمو تکون دادم

ــ چی بهت بگم پدر من که هرجی من میگم تو یه چیز دیگه تحویل میدی ؟ چرا سرپوشونی میکنه رو کارت ؟ تا اینجا اومدم که بهت ثابت کنم تو واسم عزیزتر از هرکسی هستی حتی به قیمت بدبخت شدن خودم .//به حرفت به قول ُقرارات که یه ذره هم واسه من احترام قائل نشدی باهام درمورد زندگی ِخودم مشورت کنی احترام گذاشتم .. امروز زن رسمی و قانونی این آقا شدم تا به تو ثابت کنم هنوزم که هنوز رو حرف تو حرف نمیزنم .. چقدر بهم گفتی باسواد شدی ما بیسوادا رو قبول نداری ؟؟ چقدر به خاطر همین آقا که امروز دلمو خون کرد بهم سرکوفت زدی خزج دانشگاه ُکتاب و دفترات ُبا چه مکافتای دادم تا تو باسواد بشی بیایی توروم وایسی .. اما دیگه از این به بعد احترام کسی که احتراممو نداره نگه نمیدارم .. طلاق بگیرم کنج خونه بشینم بهتر از اون زندگی شاهونه س که ای پست فطرت بخواد واسم درست کنه

فردا صبحش مجید زنگ زد .. جواب ندادم ... اومد خونمون ٬ بابای ساده ی من شروع کرد به نصیحت کردنش که  این چه حرفایی بود بهش زدی ؟ اونم در جواب بابام میگفت هرچی گفتم به زنم  گفتم قرار نشد از الان تو کارامون دخالت کنیااااا .... راسیتش دوس داشتم مجید این رفتارا رو بکنه تا به بابا ثابت بشه تموم حرفایی که درباره مجید میزدم  با اینکه طاقت نداشتم ببینم خرد شدنش رو زجر کشیدنش رو .... بابا افتاده بود تو تکاپو که واسم جهازیه بخره ... گفتم من تو خونه ای نمیرم که بخوام با خودم جهاز ببرم ... مامانم تو گوشم میخوند خودمو از این بدبختر نکنم به یه زن مطلقه نگاه خوبی نمیشه ... کسی زیر بار نمیره بیاد بگیرتت .. " مادر من ٬من حاضرم بترشم اما با این آقا نرم زیر به سقف "

بابام بازم برام روضه خونه میکرد که جواب دوست ُآشنا رو چی بدیم ؟ مردم چی میگن ؟ نمیگن دخترشون اِل بود تو عقد طلاقش دادن .. گور حرف مردم .. ادم بیچاره بشه بخاطر مردم ... از همون اول منو از این مردم ترسوندن .. کج نرو مردم چی میگن ؟؟ راست برو مردم چی میگن .... بمیر به خاطر مردم

یه چند روز بعد از عقدمون خونواده ی مجید اومدن خونمون ُگفتن میخوان عروسشون رو یه ماه دیگه ببرن .. بابا گفت من هیچ جهازی نخریدم .. باباش گفت از الان گفتیم که پس فردا نگید اینش کمه جون نگفتید! مامانش رو کرد به مامانم گفت حالا اگه ندارید یه اسباب دست بهش بدید تا بعده ها خرده خرده واسش میخرید .. متلک پشت متلک ... دیگه طاقت نداشتم گفتم تا یه ماه دیگه خونوادم تواناییش ُندارن .... منم حالا حالاها نمیخوام عروسی کنم ... مجید گفت اما باید یه ماه دیگه آماده باشی تعیین عروسی با داماد ِ...

ــ میخواین بخواین میخای نخواین .. ما آمادگیش رو نداریم من باید کم کمش دوسال عقد باشم ..

مامانش صداش رو برد بالا

ــ دلتم بخواد .. ینی چی میخوای بخایم میخوای ... والا خوب روزگاری شده به خدا اونموقا عروسا میگفتن بذار خودمونو جا کنیم بعدش چه ها کنیم تو یکی هنوز خودتو جا نکرده داری چه ها میکنی ؟؟

مجید دستمو گرفت برد تو اطاق

ــ دست از این کارات بردار // تو دیگه زن رسمی ِمن شدی باباتم خیلی بدهکار ِبه من .. پس صدات درنیاد ُ آبروریزی نکن ///

ــ ازت تنفر داشتم از دیروز تا حالا بیشتر ازت متنفرم ! چرا روز عقد تو اون حالم اون حرفا رو بهم زدی ؟ به نظرت هر دختری بود با دلخوشی میومد تو اون خونه ؟! این زندگی نکبتم می ارزه به اون زندگی ای اعیونی که تو میخوای واسه من بسازی !! اینجا اگه نون گیرم نمیاد خیلی بهتر از اون زندگی ای که بخوام نونم ُبزنم تو خونو بخورم ...

ــ غلط کردم !!! میخوای اینو ازم بشنوی ؟؟ غلط کردم .. مامانم سکته ای ِ.. یه دوبار سکته قلبی کرده از دست کارای من .. سمانه خراب نکن .. همه خوشیاشو

نذاشتم ادامه بده گفتم پس قراره من زن مامانت بشم !!

ــ بس کن ... میدونی چقدر طالبم بودن ؟ میدونی اشاره میکردم صدتا دختر جلوم وایمیسادن ؟؟ دوسِت دارم به جان همون مادرم میخوامت ... زبون تیزی دارم اما تو دلم هیچی نیس . بهم فرصت بده بیشتر بشناسیم ..

ــ من دوسه ماه دیگه حاضر نیستم بیام باهات زندگی کنم .

ــ به خدا چند سال َم عقد باشیم غیر از اینکه تنفر تو زیادتر بشه هیچ اتفاقی نمیوفته .. بیا باهام زندگی کن اونوقت هر بدی دیدی هرچ بگی قبول..

ــ طلاقم بده مجید !!! من زن خوبی واست نمیشم ..

ــ مزخرف نگو پا شو بریم تو سالن همه منتظرمونن ... پاشو ..

قبل از اینکه من برم بیرون مامانش اومد تو اطاق از رفتار بدش عذرخواهی کرد !!! گفت تند رفته ُدوس نداره بعد از چند سال که یه عروس خوب گیرش اومده حالا دلخورش کنه ... همه شون رُلشون رو خوب بازی میکردن خیلی خوب ...!

وقتی رفتن بابام میگفت بابا جون ببین خونواده ی اون چقدر عزتت رو دارن برعکس خونواده ی اون پسره .. بابا نمیدونست میخواست از دست هوس بازیا و کارای پسرشون راحت شن وگرنه عاشق چشم ُابروی من یا پول ُثروت تو نشدن ...

بابام بازم واسم رفت بالای منبر .. میترسید از تصمیمی که تو سرم دارم .. بازم از آبروش ! از اینکه مردم چی میگن .. خیلی فکر میکردم گفتم من که با امید به خدا اومدم جلو .. قطعاْ همون خدا پشتمه هوامو داره ... میرم ..تا جایی که خدا واسم خواست پیش میرم ُساکت می مونم ...

تصمیم داشتم با مجید هرچند به ظاهر خوب باشم .. حفظ ظاهر میکردم به امید اینکه یه روزی عاشقش بشم <<<

کم کم به روز عروسی نزدیک میشدیم .. بابام مونده بود جهازمو چیکار کنه ؟ مگیفت حاضره همه وسایل خونه حتی فرش زیر پاشو بفروشه تا بتونه یه جهاز معمولی واسم تهیه کنه تا بعده ها واسم سرکوفت نشه .... اما مگه اسباب اساسی ِبابا چقدر می ارزید ؟؟؟ یه فرش کهنه ی رنگ و رو رفته که بابا خواست بفروشتش دلاله پوزخند زد گفت به نظر من برو بندازش تو مسجد واسه خیرات ....

مامانم یه خانومی رو میشناخت که کارش تهیه جهازواسه دختران دم بخت بود .. خود ِخانومه مداح زنونه بوده که تو جلساتش اعلام میکرده و صدقه ها و پولایی که مردم کمک میکردند رو واسه دخترا جهاز میرده.. مامان رفت بهش سپرد ُ قرار شد بعد از تحقیقات بهمون کمک کنن ..

× رفقا بدرقم سرما خوردم دختری َم حسودیش شده بچم سرما خورده ...

× هرچی ساینار بزرگتر میشه کم خوابتر شیطونتر و بازیگوشتر میشه .. اگه خیلی دیر مینویسم شرمندم .. سعی میکنم زود به زود بیام اما دلم خوشه رفیقام درکم میکنن :*

30

صبح با صدای زنگ نامزدم ! مجید از خواب پریدم .. تموم اتفاقای دیشب مثه یه کابوس از جلوی چشمم رد میشد .. منو مجید باهام نامزد کردیم ُاین چقدر واسه دله من دردناک بود ... بی جواب گذاشتمش رفتم آبی به صورتم زدم ... بابام سعی میکرد خودش رو خوشال نشون بده ! نگرانیش رو نمیدونستم از چیه ؟! اونکه بتش شده بود مجید ! چرا باید دلخور باشه چرا باید دلشوره داشته باشه ...

به گوشیم که مدام زنگ میخورد اهمیت نمیدادم . نزدیکای ظهر مجید اومد خونمون با چهاردست بریون !! دیگه خودش رو متعلق به اون خونه و آدماش میدونس .. بابام با چاپلوسی گفت " این چه کاریه که کردید " اونم چاپلوستر جواب میداد که وظیفه س ... اما خجالت رو تو چهره ی مامان میدیدم . ناراحتی ٬ نگرانی .. بالاخره مادر بود ُمیدونس قراره من با چه کسی برم زیر یه سقف ...

رفتم تو اطاقم . چند دقیقه بعد مجید اومد تو اطاقم ُ بدون اینکه در بزنه اومد نشست !!

ــ ما هنوز به هم محرم نشدیمااااا ...

ــ دلامون که محرم شده !

ــ دل تو واسه دل من نامحرمترین دله ....

بی اهمیت گفت : مجبوره که محرم بشه ! حالا پاشو ٬ پاشو بریم یه دوری بزنیم ..

ــ اینقدر دارم خردت میکنم ! اینقدر ازت متنفرم ؟! چرا ؟؟؟ چرا میخوای بازم با من باشی ؟؟ کنارم ؟؟ مطمئن باش روی خوش از من نمیبینی و ...

حرفم ُ قطع کرد گفت همینکه ازش تنفر دارم واسش کافیه ... همینکه تونسته به همه ثابت کنه صاحب منه ولو اینکه من نخوامش کافیه... لحظه به لحظه ازش بیشتر نفرت داشتم ... نمیتونسم به هیچ عنوان تحملش کنم چه برسه به اینکه بخوام برم باهاش زندگی کنم . خیلی فکر میکردم دنبال راه چاره ؟ اینکه چیکار باید بکنم /// تنها بودم خیلی تنها ///

یه شب نشستم با بابا حرف زدم ... گفتم تا حالا به حرفت گوش دادم . دارم با مردی ازدواج میکنم که دلم رضا نیس باهاش . گفتی " این "  ٬ گفتم " چشم " مثه روز واسم روشنه بدبختیم ُ ! اینکه چند سال دیگه بیام پریشون ازت بخوام طلاقم ُاز این نامرد بگیری .. بابا این یه هوس بازه .. مرد زندگی نیس .. تنوع طلبه .. تو خواستی من بشم زنش شدم حالا که نامزد شدیم حداقل واسه مهریه بگو جمع بشن من یه شرط ُشروطی دارم ..مهر هیچی نمیخوام چون هیچ مهری ازش تو دلم نیس فقط میخوام حق طلاق بگیرم همین ُبس ....

تا این شرطم به گوش مجید رسید عصبی شد ... با دادو بیداد اومد در خونمون .. واسه بابا خط ونشون کشید .. گفت میره برگه و سفته رو میذاره اجرا .. مگیفت بی آبروش کردیم بی آبرومون میکنه .. داد میز میگفت دخترتون با کسایی که بی آبروتون میکنن خوبتره پس منم همون راهو ادامه میدم .بابا التماس مجید ُ میکرد اینکه نره شکایت کنه ..

" این دختره غلط کرده بخواد واستون شرط و شروطی بذاره ! شما آقایی .. سروری به غلطی کرده یه چیزی گفته شما به بزرگی خودت ببخش "

التماسای بابا له کردن ِمن همه و همه اشک میشد رو گونه هام . به چه جرمی ؟ فقرو نداری ٬ بیسوادی و سادگی همه یه جا توی بابای من جمع شده بود .

مجید با خونوادش اومدن خونمون .مامان و خواهراش میگفتن از این رسما ندارن که بخوان حق طلاق رو به دختر بدن میگفتن از خر شیطون پیاده بشم جلو فک ُفامیل آبرو دارن میگفتن جشن نامزدی گرفتیم این بچه بازیا چیه ؟... مجید قسم میخورد اگه من بخوام سنگی جلو پاشون بندازم میره و از دست بابا شکایت میکنه به خاطر بدهی هاش /// باباشم مدام میگفت پسره احمق حقشه .. صد دفعه گفتم اینا وصله ی ما نیستن ...

رفتن اما بابا حسابی کُفری بود اومد طرفم اونقدر عصبی بود که گفتم حالاس که له م کنه .. شروع کرد به سرو صورتش زدن ! اینکه اگه مجید بره شکایت کنه چه خاکی تو سرش بکنه // آبرو ٬ حرف مردم همه ی اینا تکیه کلام خونوادم بود . مجید از خوب حربه ای استفاده کرده ُدست رو خوب نقطه ضعف ِبابا گذاشته بود ... بابا هم دست رو خوب نقطه ضعف من گذاشت . تحمل نداشتم اشکاشون ُ بینم اینکه دارن به خاطر من تو سروصورتشون میزنن ..

مهریه بریده شد مهم نیس چی ُچقدر مهم این بود که مثله همیشه خودشون بریدن خودش کِل کشیدن خودشون گفتن : مبارک باشه !!!

دوس داشتم گوشی رو از بابا بگیرم به آرش زنگ بزنم بگم بیا بریم .. توروخدا بریم از اینجا دور شیم از این آدما ٬از این افکار از این سادگیا .... اسیر بودم واقعاْ اسیر شده بودم

صبح زود محید اومد دم خونمون بریم آزمایش و کلاسامون ... میگفتن باید زود بریم چون شلوغه دیر نوبتمون میشه .. ساعت ۵صبح مجید دم خونمون بود .. واسه اولین بار باهاش تنها بودم ... بوی دود سیگارش بدرقم حال بدم رو بدتر کرد ... تو دلش چه پایکوبی بود ُتو دل من چه غوغایی ... تو طول مسیر حرفی نزد اون ساکت بود من ساکتتر !! فقط گرگر سیگار میکشید ...

مجید رفت خون بده << دعا دعا میکردم خدا به دادم برسه ... کمک کنه تا تو گروه خونمون مشکل ایجاد بشه چون آخرین امیدم همین بود .. آخه قرار گذاشته بودن دو سه روز بعد عقد کنیم ... مجید رفت بالا و من موندم یه عالمه فکر .. یه حیاط گنده .. زوجای مختلفی که برق شادی ُذوق رو میشد تو چشماشون دید .. چقدر همدیگه رو دوس دارن ... بعضیا دست تو دست هم بودن بعضیاشون با ماماناشون اومده بودن .. همه شاد بودن ! عروسا تو دلشون عروسی بود ... یه طرف یه زوج سرش رو شونه مردش بود از همین اول شونه ش شده بود مأمن امن واسش یه طرف دیگه قهقهی ِعروسی بود که شازدش داشت واسش لاو میومد .. اشکام میریختن پایین .. پس چرا من خوشحال نیستم ؟؟؟ چرا من شازدم رو دوس ندارم ؟؟ شوهرم ! مرد آینده م ... آرش چی میشد الان چشم به راه تو بودم ... چی میشد الان دل تو دلم نبود واسه اومدنت ... قسمت بود همه جوره حسرت به دلم بمونه .. حسرت پول ٬ حسرت یه مرد ٬ حسرت عشق ٬ حسرت یه زندگی با عشق !!

مجید آسین به بالا اومد طرفم خون داده بود... گفت مگه کم الکیه ؟! بنده با این هیکل کم خونی داشته باشم ؟! رفتیم سر کلاس .. حرفای چرت ُپرتی که اصلاْ حوصله ی شنیدنش رو نداشتم .. آخر کلاس اسامی آقایونی که مشکل داشتن رو میخوندن چقدر دل دل میکردم اسم مجید َم جزوشون باشه ... همه خوشحال از اینکه اسم مردشون جزو اون اسامی نیس من ناراحت !!! نبود ... اسم مجید نبود ُمن باید زن مجید میشدم .. بایــــد

نزدیکای ظهر بود مجید بدون اینکه حرفی بزنه رفت بیرون از شهر .. منم ساکت بودم ... واسم مهم نبود میخواد چه بلایی سرم بیاد ! میخواد چی بشه ؟! کجا میره میخواد چیکار کنه .. از خودم ُزندگیم سیر بودم هیچی واسم مهم نبود ... روحم خیلی وقتا مرد منتظر مردن جسمم نشسته بودم !!

کنار یه رستوران نگه داشت گفت ناهار رو اینجا میخوریم .... کنار میز نشستیم ... مجید دستش رو گذاشت رو دستم ٬ دستمو کشیدم ... " آخر این دستا ماله خودم شد " نتونستم جلو اشکام رو بگیرم اختیار اشکام دیگه دست خودم نبود ..." غصه نخور بهم عادت میکنی " سرمو گذاشتم رو میز ٬ واسم مهم نبود کی داره نگام میکنه یا مجید پیشمه ... بازم میخواسم از این طریق آروم بشم راحت بشم ... لحظه لحظه هامو با یاد آرش میگذروندم .. اینکه الان اگه جای مجید بود من چه حالی داشتم .. چه حسی داشتم ... اینکه هروقت باهاش میرفتم رستوران حواسم به غذا نبود میخواستم ایننننننقدر به آرش خیره بشم تا سیر بشم !! ...  

چون زود میخواستن عقد کنیم گفتن حلقه هامون و آینه شمعدون رو بگیریم بعد از عقد سر فرصت باقی خریدامون ُ بگیریم ... مامان گفت مجید خونه زنگ زده گفته ساعت ۶ میاد دنبالت تا برید واسه خرید حلقه .. گفتم خودتون که بُریدید دوختید خودتون برید بخرید .... بابا رفت بالای منبر .. حرفایی میزد که هرکسی میشنید چقدر میخندید .. میخواستم گریه کنم از سادگیش .. اینکه مجید رو اونجوری که خود بابا دلش میخواست شناخته نه جوری که واقعاْ بود !!!

مجید اومد دنبالمون منو بابا مامان رفتیم سوار ماشینش بشیم ... مامان مجید هم اومده بود . رفتم عقب بشینم مامان مجید اصرار کرد برم جلو بشینم ..

" اینو آویزه ی گوشت کن ! جاتو به هیچ کس نده .. برو سر جات بشین .."

در  ِجلو رو واسم باز کرد رفتم بشینم ماشین آرش ُدیدم ... سوار شدم تمام حواسم به چیزی که دیده بودم بود ... خود ِآرش بود !!! قبل از اینکه ما بریم ماشین ُروشن کرد ُرفت .... میدونم اون لحظه چه نفرتی ازم داشت ....

اولین مغازه حلقه هامون رو گرفتیم .. هرچی مامان مجید میگفت بشتر بگردیم گفتم همینا خوبه .. میگفت اولین عروس ُدومادی هستیم تو اولین مغازه حلقه انتخاب کردیم ... آینه شمعدون هم حتمنی باید باشه چون عقیده داشتن عروس باید سر خطبه به آینه بخت ِخودش نگاه کنه !!!

فردا صبحش قرار شد بریم محضر تا به عقد هم دربیاییم ... شبش چه حال ُهوایی داشت خونمون ... بابام که تا ۱۱ شب خونه نبود ... مامان میگفت سرش درد میکنه رفت یه گوشه خوابید ... منم ...!!

چی بگم ؟؟؟ اومده بودم بیرون .. یه باغچه کوچیکی داشتیم با یه حوض /// مثه دیوونه ها زل زده بودم بهشون .. باهاش حرف میزدم .. با مورچه هایی که تو تکاپو بودن واسه زمستونشون .. به جیرجیرکی که داشت یه جای مخفی واسه خودش جیر جیر میکرد ..

خوش به حالتون .. خوش به حالتون که تو نفس کشیدنتون چیزی به اسم غم نیس !!! خوش به حالتون بینتون فقیر و پولداری نیس همتون برابرید ... خوش به حالتون که تو دنیاتون هرکی بیشتر تلاش کنه برنده س نه کسی که بیشتر پولداره .. دوس داشتم همون آن یه مورچه میشدم .. نه عشقی داشتن نه غمی نه غصه ای .. دیوونه ی دیوونه شده بودم ...

رادیو رو روشن کردم ...

" گنجیشک لالا مهتاب لالا  .... " با صدای این آهنگ رفته بودم به دنیای ساده ی بچگیام  .. اونموقا تموم غصه هام این بود که چرا بابا اون عروسک پشت ویترین رو واسم نگرفت تا الان پیشم باشه ُ با این شعر خوابش بکنم .. قایمکی ِبابا گریه میکردم که نکنه بابا غصه بخوره از غصه م ... حالا که چند سال از اون سالا میگذشت با شنیدن این آهنگ داشتم گریه میکردم واسه فرشته ای که بابا نذاشت بهش برسم .

صبح واسه نماز صبح سر از مهر برنداشتم ... اونقدر عقده هام ُ غصه هامو خالی کردم ..

" الهی به امید تو " پا شدم .. امروز روزیه که باید مجید رو به عنوان همسرم قبول کنم .. تلقینای ِ نمیخوامش ٬ دوسش ندارم ٬ نفرت ازش دارمو از خودم دور کنم ... مامان اومد تو اطاق گفت نمیخوایی بری آرایشگاه ؟؟ گفتم نه ! دلم خوش نیس هرچی آرایش تو چهرم بشینه اثری نداره .. مامانم اومد بغلم کرد ! چقدر بغلشو نیاز داشتم با بوش آروم شدم ... منو مامان دوتایی تو بغل هم هق هق میکردیم .. بابامم گوشه ای از در اشک میریخت ...  تک دخترشون ُداشتن عروس میکردن با دل خون با بغض با اشک !!

رفتم جلو آینه مختصر آرایشی کردم ٬مجید اومد دنبالم ... یه دسته گل گرفته بود ... چقدر شنگول بود ... مامان خواهراش دعوا کردن چرا نرفتم آرایشگاه !! گفتم میخوایم بریم محضر نمیخوایم بریم تالار که !!! گفتن هرچی باشه همه هستن  .. حوصله جروبحث باهاشون ُنداشتم اهمیتی به حرفاشون ندادم اومدن مجید ُپر کنن رو کردم به مجید گفتم من حال ُ حوصله آرایشگاه ُندارم ... مجیدم نوکشون رو چید ُ رفتیم سمت محضر

حرفای اونروز مجید تو ماشین بدجور حرصی ُ عصبیم کرده بود .. میدونست ازش نفرت دارم اما کوچکترین تلاشیم نمیکرد تا این حسو ازم دور کنه ...

قرآن به دست زیر پارچه سفیدی که بالای سرم گرفته بودن ُ قند میسابیدن آقا اومد خطبه رو خوند دفعه سوم ازم جواب خواست  .. چه لحظه ای بود اون لحظه ... تموم بدنم یخ شده بودم تنم میلرزید .. کنار مجید نشسته بودم کسی که ازش نفرت داشتم ... کسی که باهم فاصله زیاد داشت چه سنی چه قلبی چه  .. کسی که نبود اون کسی که من میخواستم !!

عروس خانم وکیلم ؟؟؟؟

سرویس جواهری که جلوم باز شد به عنوان زبر لفظی !! قفل زبونم اونقدر سفت بود که با این چیزا نشه باز شه .. عشقم اونقدر محکم بود که نشه با این چیزا خام شه !!!

وکیلم ؟؟؟؟

یکی از خواهرای مجید گفت : سمانه جون بلندتر بگو تا حاج آقا بشنون !! همه ساکت بودن من ساکت تر .. نمیتونستم به سرنوشت ِشومم بله بگم ... سرمو از قرآن بلند کردم .. بابام گوشه ی محضر داشت گریه میکرد .. مامانم نبود دم  ِدر مثه غریبه ها وایساده بود چادرش رو کشیده بود تو صورتش تا اشکاشو کسی نبینه ...

با صدای لرزون با بغض قورت داده شده

" الهی به امید تو .. بله "

نگفتم با اجازه ی بابا !! نگفتم با اجازه ی بزرگترا .. چون اینا خیلی زودتر از من اجازه داده بودن ... خواستم تو اون لحظه .. تو اون لحظه ای که همه میگن عرفانیه از خدا کمک بخوام .. بگم هنوزم به کمکش امید دارم .. با امید به خودش گفتم بله ...

با سلام كاربر گرامي
شما به دليل كپي برداري از كتاب انگليسي و ترجمه به اسم زندگي نامه خود!
1- تا 10 دي فرصت داريد وبلاگ خود را حذف كنيد.
2- در صورت حذف نكردن 30 دي كاربري شما از بلاگفا حذف مي شود.
3- در صورت ادامه دادن به اين سبك پيگيري شده و بر اساس قانون مجازات اينترنتي برخورد مي شود.
با تشكر از همكاري شما

 

خداوکیلیش نمیدونستم داستان زندگیم اینقدر باید قشنگ(!) باشه که بگن از کتاب فلان انگلیسی کپی برداری کردم !!! اونقد صنم دارم که یاسمن توش گمه ! تازه برم از کتاب انگلیسی کپی برداری کنم ..!مملکته داریم ما ؟؟؟ رفقا شما از این کامنت چیزی فهمیدید ؟؟ تازه وب سایت و ایمیل گذاشته به نام پلیس فتا !!

احتمال میدم جعلی باشه اما اگه کامنت درست باشه و کسی ازم شکایت کرده باشه باید منم کجا برم شکایت کنم ازش ؟؟ راستی یه چندتا کامنت داشتم که میتونم اگه بخوام داستان زندگیم رو کتاب کنم و گفته بودن باهاشون تماس بگیرم اما واسه من بی اهمیت بود .. اما امروز اومدم با این کامنت روبه رو شدم

رفقا راهنمایی لطفاْ :*

امروز فرصت بشه مینویسم :)

رفقا شرمندم .. الان مسافرت هستم و نميتونم بنويسم ...

راسيتش اين روزا خيلي شادم ... اتفاقاي خوبي تو اين طول مسافرتم افتاده دوست دارم بيام و شما رو تو شاديم شريك كنم .. :*  !

راستي آرشم پابه پاي من اومد همونجايي كه من عازمش شدم ! اومدم پايتخت و آرشم اومده تهران .. دروغ چرا يه ذره روحيه گرفتم :)))

آرش ساينار رو ديد !! بغلش كرد ٬ بوسش كرد ... بوش كرد گفت چه بوي گلي ميده !! ساينارم با همه غريبي ميكرد اما تو بغل آرش آروم بود ... ولي گفت به تو نرفته به باباش رفته !! بچه ها ! آرش ميگفت چي ميشد اين دختر ماله جفتمون ميشد !!! اگه با حرفاش عكس العمل نشون دادم اما ته دلم كله قند آب شد ... مامان بابام هم اومدن باهام .. بابام ميخواد جبران كنه و خيلي احترام آرش رو داره .. ديروز ظهر همگي ناهار پيش هم بوديم !! منو خونوادم و ... آرش !!

اين روزا شادم خيلي شادد .. اما چه فايده ؟!! جمعه برميگردم اصفهان .. رفقا كاش اين روزاي شاد تموم نميشد ....

ميام مينويسم :*

راستي دعا فراموش نشه رفيق :**

29

گوشی رو که قطع کردم انگاری دنیام تیره تر از همیشه شد ... اونقدر مخم هنگ کرده بود که ندونم چیکار باید بکنم .. فرار بابا(!) از خونه به خاطر جواب رد دادن به مجید ... کنایه های مامان ... اومدن مامان بابای آرش همه و همه دست تو دست هم داده بودن واسه تباه شدن جوونیم زندگیم آینده م ! واسه آوار شدن ِهمه ی رویاهایی که با آرش ساختم ...

گوشیم زنگ خورد ! اسم  ِ " عزیزم " رو گوشیم افتاده بود .. عزیزم بود همه ی آرزوم .. اونقدر واسم عزیز بود که دوست داشتم همیشه با این اسم صداش بزنم .... !  نیت داشتم وقتی ازدواج کردیم همیشه بهش بگم " عزیز " << دوس داشتم بچه هامون باباشون ُ با این اسم بشناسن ... بچه ی منو آرش ..! چقدر مشتاق اونروز بودم .. بچه مون ُ با عشق بزرگ کنیم .. بهش بگیم حاصل یه عشق خالص ُناب ِ... صبح به صبح با طلوع خورشید چشمم به چشم آرش بیوفته ... همه نابود شد تموم آرزوهام تمام رویاهام ...

رد تماس دادم باز دوباره گوشیم ُ خاموش کردم . رفتم تو سالن ٬مامان رفته بود سرکار ... نزدیکای ظهر مامان اومد ناراحت ُ عصبانی ... پرسیدم چرا زود اومده ؟؟!!  شروع کرد به غرغر کردن !

"" سمانه کاری نکن منو بابات عاقت کنیم .. کاری نکن دستمو ببرم بالا نفرینت کنم ...! الهی داغت به دلم می موند اما به خاطر تو این روزا رو نمیدیدم این بی آبرویی ُ .. بابات ُ از خونه فراری دادی منم دق میدی ...  ""

سردرگم مونده بودم .. اینبار دوباره چی شده ؟! هر روزم عذابای تازه میدیدم ... تو این فکر بودم چرخ ُفلک عجب دارن هرهر بهم میخندن ! به گریه هام غصه هام ... یه روز خوش که سهله آرزوی یه روز آروم ُداشتم !!

مامان باز دوباره ار کارش اخراج شده بود !!! رییس دانشگاه عذرش رو خواسته ُوقتی مامان گفته چرا؟ گفته پرسنل زیاد داریم یه چند تایی رو میخوایم رد کنیم ! مامان میگفت صددرصد بابای آرش چیزی گفته .. باز مامان بیکار شد ُ روزای سخت قبل اومد تو خونه مون ! شب بابا کلید ُانداخت اومد تو خونه !! خیلی راحت ٬ بی تفاوت ! انگار که نه انگار اتفاقی افتاده ... مامان عصبانی بود عصبانی تر به بابا گفت کجا بودی ؟ اونم خیلی راحت گفت پیش یکی از دوستاش که نگهبان ِبوده ... میگفت از دست این دختره میخواستم خودمو گم ُگور کنم تا از دست بابای بی غیرتش خلاص بشه !

متلکا ٬ حرفا ٬ چپ و راست بهم زده میشد به جرم اینکه عاشق بودم ! بیجا کرده بودم منی که نون شبمو نداشتم بخوام عاشق بشم .. بابا وقتی فهمید مامان سرکار نمیره آتیشی تر شد ُکم مونده بود کتکم بزنه ...  گفت به اون پسره یه زنگ بزن میخوام پولاش ُ بهش پس بدم .. گفتم :دیگه بهش زنگ نمیزنم .. گوشیمم خاموشه .. . برق خوشحالی رو تو چشای بابا دیدم .گفت پس شمارشو بده خودم باش قرار میذارم . تا ننه باباش نیومدن به جرم سرقت دستگیرمون نکردن پول حرومشون رو پس بدیم.

منو آرش یه شماره حساب مشترک داشتیم .. ینی وقتی آرش فهمیده بود من هیچی ندارم یه شماره حساب باز کرد ُگفت بین خودمون مشترک باشه ! مشترکش کرد تا من خجالت نکشم که آرش واسم حساب باز کرده ٬ خجالت نکشم پول ازش برداشت کنم بعد به آرش رو بزنم پول توی حسابم تموم شده! .... اونروزا چقدر دلخوش بودیم چقدر خوشبین بودیم از اینکه وقتی من و اون مثه حسابمون مشترک شدیم ماه به ماه به حسابمون پول بریزم تا پَر بکشیم بریم ... پولا رو به حساب مشترکمون واریز کردم ... گوشیمو روشن کردم تمام اس ام اس هاشو نخونده دیلیت کردم فقط واسش زدم :

همه ی پولا به فلان حسابت واریز شد . ممنونم از همه تلاشت واسه رسیدن بهم .. امیدوارم خوشبخت زندگی کنی . همیشه به یادتم <

زود گوشی رو خاموش کردم . گوشی رو به بابا تحویل دادم تا هیچ وسوسه ای سراغم نیاد . توی خونه با کنایه ٬ متلک سر میکردم به امید آینده ای که هیچ امیدی بهش نداشتم ... یه روز زنگ خونه رو زدن .. آرش بود .. باز دوباره اومده بود واسه التماس ... هیچ وقت آرش رو اینجوری ندیده بودم .! اینقدر درمونده اینقدر پریشون !!! به بابا التماس میکرد بابا با تشر میگفت از خونه بره بیرون وگرنه پلیس خبر میکنه .. اون التماس میکرد ُبابا هلش میداد ... نکن بابا .. توروخدا نکن ... صدای آرومم که با گریه م همراهی شده بود .. آرش برو .. بیشتر از ین خرد نشو ... تو بزرگی تو بزرگتر از اینی که بخوای اینجوری واسه یه آدم حقیری مثه من تحقیر بشی .. من گریه میکردمو آرش التماس میکرد ُبابا بیرونش میکرد میگفت مگه حالیت نیس دخترم نشون کرده ی یکی دیگه س ....

شب مجید با یه جعبه شیرینی ُ یه سبد گل با مامان باباش اومد رسماْ واسه خواستگاری .. مامان در اطاق ُ باز کرد گفت بیا مهمونا منتظرتن ... گفت یه آبی به سروروت بزن با این وضع نیا بابات عصبانی میشه ... مامان درو بست ...  بی صدا گریه می کردم ... اینبار دیگه بابا اومد تو اطاق بهم تذکر داد جمع کنم این بندوبساطا رو ... مامان باباش حرمت دارن منتظرن من بیام ...  دستمو گرفت بلندم کرد گفت زود بیام کسی رو منتظر نذارم... رفتم طرف آینه ..... چشمای پف کرده ی قولوه ی خون .. رنگ زرد پریشون ! هیچکدومشون باعث نشدن مجید از خواسته ش بگذره .. از من ! از زندگیم ...

اومدم تو سالن .. مامان باباش جلو پام وایسادن // مامانش راضی بود باباش ناراضی ... چَه چَه مامانش خونمون رو پر کرد ... اینکه مجید زن نگرفت نگرفت حالا که گرفت چه جواهری رو گرفت ... اونشب هیچی نمی فهمیدم ! ک ِی قول ُقرار گذاشتن .. چی گفتن چی بُریدن ... فردا شبش بنا شد جشن نامزدی بگیریم ..

شب همدم همیشگیم بالشم عجب سنگ صبوری بود واسم !!!  اونقدر بغلش کردمو با صدای خفه شده گریه کردم تا مبادا صدام بره بالا .. مبادا مامان بابام صدامو بشنون بابام از دستم فرار کنه مامانم عاقم کنه .. به حال خودم ! سرنوشتم روزگارم ... اینکه به غلط به دنیا اومدم بیجا عاشق شدم باید بیچاره میشدم ....

صبح مجید اومد دنبالم تا بریم حلقه نامزدی بخریم ... به مامانم گفتم بش بگو بره خودش بخره .. مامانم سرش ُتکون داد رفت اونم دلش خون بود اما چیکار میتونس بکنه ؟! اونم بازیچه ی این روزگار لعنتی بود ... مجید اومد تو اطاقم ! با چرب زبونی ِهمیشگیش قربون صدقه م رفت گفت پاشم ناز نکنم بریم حلقه بخریم بعدشم ناهار بیرون باشیم .. گفت امشب کلی دعوتی داریم ُمامانش سفارش کرده عصر برم آرایشگاه ....!!!  هــــــی .... دل خوش سیری چند ؟!

چه آرزوهایی واسه شب نامزدیم داشتم ... لباسم ٬ آرایشم .. چقدر ذوق میکرد آرش منو با آرایش کامل عروسونه ببینه هرچند که همیشه میگفت تو عروس خدایی هستی ...

ــ آقا مجید لطفاْ برید ... حوصله ی خودمم ندارم چه برسه به شما ..

ــ آقاش نه ! مجید جان ! از این به بعد آقامو بی خیال بهم بگو مجید جان ...

ــ توروخدا .. تنهام بذارید.. توروخدا برید ...

ــ دیگه تنها نیستی خانومم .. یه مرد داری که تا آخر عمرش مخلصته ! آخرش بدستت اُوردم ! اینو گفت ُرفت .. آره بدستم اُرود مثه ماشینش که دوسش داشت مثه خونه ش .. منم به چشم همه ی اینا میدید نه یه آدم .. آدمی که اگه پولی تو دست نداره اما قلبی داره که مال یکی دیگه س به عشق یکی دیگه زنده س ُ بایـــــــــــــد این عشق رو تو خودش بکشه ...

شب شدُ مهمونا یکی یکی اومدن ... خیلی ساده ٬ با دلی پر از غصه اومدم استقبالشون ! خواهراش همه بودن... همه ی فامیلاش ... صدای پچ پچشون به گوشم میرسید ... " خوشگله " .. خواهراش یکی یکی میومدن زن داداش زن داداش راه مینداختن ... میگفتن یه دونه داداشمون یه زن گرفت تک .. اما من با همه ی این حرفا که هر عروسی دوس داره بشنوه تو دلم کله قند آب نشد اونقدر از درون تلخ بودم که هیچ حرفی شیرینش نمیکرد ...

مامان مجید رو کرد به مامان گفت : سمانه چرا یه ذره آرایش نکرده ؟! باباش اجازه نمیده ؟! نفهمیدم مامان چی جوابشو داد چون اومدم بیرون .. از اون خفقان اومدم بیرون .. محیطش داشت خفه م میکرد ... تو اطاقم بودم . باید اشکامو قورت میدادم .. زشت بود عروس شب نامزدیش چشماش اشکی باشه .. مامان اومد تو اطاق .. مامان گرفته تر از من بود .. پیشونیمو بوس کرد ُ گفت بیام بیرون .. زشته !! گفت قسمتت بوده .. مامان گفت اگه قسمتت مجید نباشه مطمئن باش سر سفره عقد نمیشینی امیدت به خدا باشه ...

اومدم تو سالن صدای کل کشیدن همه .. ! چقدر همه شاد بودن ! کاش منم میتونستم شاد باشم میخندیدم میرقصیدم ٬ شب نامزدی ِخودم !!!

" نامزدمو بدین برم میخوام به قربونش برم " صدای سرژیک اونشب واسم منزجرترین صدا بود ... کیک رو اُوردن .. رو کیک زده بود " سمانه و مجید " پیوندتان مبارک !!! به مجید نگا میکردم .. چقدر شاد بود! شاد بودکه تونسته تو بازی پیروز بشه ! چقدر شاد بود تونسته بود مثه همیشه ببره ولو با تقلب !!! باباش از بابا اجازه خواست که مجید حلقه رو تو دستم بکنه ! دست چپم اومد بالا میلرزید ... یخ کرده بود تو گرمای تابستون ... مجید جوری دستش رو گرفت که به دستم برخورد کنه حلقه رو تو دستم کرد صدای جیغ و هوراو سوت .... صدای دستگاه ولووم داده شد همه اومدن وسط واسه رقص ٬ مجید یکی از اون همه بود که سرمست بود .. دنیایی که از من گرفته شده بود حالا ازآن ِاون بود ...

دختر خواهراش رقص چاقو میکردن ُ با ذوق پولایی که داییشون بهشون میداد چاقو رو میچرخوندن !آخ که چه لحظات زجرآوری بود دعا دعا میکردم زودتر تموم بشه ...

کیک بریده شد .. نگاه ولع گونه ی مجید که همیشه از این نگاه نفرت داشتم ... نقل ُسکه هایی که روی سرمون میریختن ... سردرد عجیبی گرفته بودم ...لحظات کُشنده ای بود !حتی ثانیه ها هم باهام لج کرده بودن حتی تیک تیک ساعتم داشت به بخت ُروزم قهقهه میزد ... یکی از خواهرای مجید اومد گفت : خوبی ؟؟ خوبم ... مجبورم که خوب باشم !

اون گوشه موشه ها مامان ُدیدم داره آروم آروم گریه میکنه !!! اشکاشو سریع پاک میکرد تا  کسی نفهمه تو دلش چه غوغایی ِ..مامان خوب میدونس دخترشم عینه خودش حتی بدتر از خودش داره بدبخت میشه  .. همه شادی میکردن واسه سیاه بخت شدنش ... شیرینی میخوردن واسه تلخی روزگارش ...

بالاخره تموم شد .. همه رفتن ُ من موندم با یه سرنوشت جدید ! دستمو اُوردم بالا ! این چیه تو دستم ؟ چرا خوشحال نیستم ؟ من یه نوعروسم !!!ناسلامتی امشب شب نامزدیم بوده اما چرا اینقدر غمگین ؟! چرا بابا برخلاف ادعاش که میگه شادم دلگیره ؟! چرا بعد از رفتنشون مامانم گریه ی آرومش هق هق شده ؟! چرا ؟؟ هزارون هزار چرا ؟؟؟

رفتم تو دستشویی .. نگاهی تو آینه کردم ... مبارک باشه سمانه خانوم ! زندگی جبرت مبارک ! وضو گرفتم ... رفتم سراغ همون سجاده ی سبزم ... دردودل اونشبم رازی بود بین خودم ُخدا ! سر از روی مهر که برداشتم چشمام باز نمیشد اما دلم خالی شده بود ... مثه همیشه آروم شده بودم دوس داشتم امشب سر همون سجاده بخوابم .با همون چادر سفیدم .. به امید اینکه سر همون سجاده به یه خواب ابدی برم ...

28

صبح سرحال از خواب بیدار شدم .. نمیدونستم قرار بود امروز دیگه روزگار چه بلایی سرم بیاره ُ میخواد دیگه چه جوری اشکم رو دربیاره اما با وجود آرش ٬ عشقش همه چیز واسم آسون بود /// مامان اومد تو  اطاقم گفت میخوام با زندگیم چیکار کنم ؟ گفتم نمیخوام به خاطر خودخواهی بابا خرابش کنم .. گفتم آرش هنوز باهامه مامان٬ ما همو دوس داریم .. میدونم تو ُ بابا معنی دوس داشتن ُ نمیفهمید میدونم طبق رسوم ازدواج کردید ُ مجبور بودید با هم بسازید چون مامان باباهاتون اینجوری زندگی کردن . اما حالا همه چیز فرق کرده .. من ُ آرش عاشق همیم اگه از اون اول قرار نبود اینجوری بشه .. من واسه سرگرمی با آرش بودم ُ اونم واسه تفریح ... ! اما الان اوضاع فرق کرد ُ فهمیدیم ما واسه هم ساخته شدیم ...

مامان سری تکون داد ُ رفت بیرون . میدونم از حرفام هیچی نفهمید اما مهم نبود . من نباید زندگیم ُ خراب میکردم . مامان رفت سرکار ُ بابا تو خونه بود ... هی میخواسم برم طرفش ُ نگاه ِاخمو ش جلومو میگرفت اما غرورمو زیر پام گذاشتم رفتم طرفش .. رفتم ببوسمش .. با دست پَسم زد .. دوباره رفتم .. دوباره پس زدن دوبااااره ....

التماسش میکردم که اجازه بده بوسش کنم . گفتم بابا من غیر از توو مامان کسی رو ندارم .. بعد از خدا دلخوشیم شما دوتا بودین .. به خدا بد نشدم خراب نشدم چون تو رو داشتم مامان ُ داشتم .. پسم نزن بابا

ــ تا اون پسره رو داری ما رو میخای چیکار ؟؟؟؟ برو .. برو ننه بابات میخای چیکار ؟؟؟؟

ــ بابا قربونت برم همه جای ِخودشون .. تو واسم عزیزتری .. بابا ٬خونواده آرش یه غلطی کردن چرا پای خودش نوشتی ؟؟ خوشبختم میکنه لگد به بختم نزن تو رو خدا ...

ــ خودت بختت ُ لگدمال کن کار به ریش ِسفید ما هم نداشته باش .. برو .. اگه میتونی برو با اون پسره زیر یه سقف !کور شه کسی که نتونه ببینه خوشبختیت ُ !!!

بابا بلند شد بره بیرون . دستش ُ گرفتم گفتم بابا چرا اینجوری شدی ؟؟؟ دستش ُ کشید گفت چون بابات رو فروختی به اون پسر بی همه چیز !!!

رفت بیرون ! بابا بدرقم عوض شده بود ُ عجب سیاستمداری بود این مجید !!! چه جور تونسته بود اینجوری رو بابا مسلط بشه ُ روش نفوذ داشته باشه !! اهمیت ندادم .. مهم من ُ آرش بودیم همین ُ بس !

نزدیکای ظهر آرش بهم زنگ زد ُ بعد از کلی حرف بهم یادآوری کرد که عاشقمه ... گفت داره اقدام میکنه واسه کارای انتقالیش ُ خونوادش دارن رو مخش میرن واسه چی میخواد واسه شهرستان انتقالی بگیره ُ موقیعت خوبش رو از دست بده ... گفتم چی بهشون گفتی ؟؟ گفت هیچی نگفتم ُ هر چی احترامشون رو نگه داشته دارن سوءاستفاده میکنن ُ تو زندگیش دخالت میکنن .. آرش گفت میخواد از دخالت خونوادش کم کنه تا بعده ها واسه زندگیمون مشکلی پیش نیاد ..و کلی حرفای قشنگ قشنگ که با حرفاش زندگی میکردم به امید زندگی با خودش !!

شب مجید ُ بابا باهم اومد خونه !!!! ... رفتم تو اطاقم ! مجید وقیحانه اومد تو اطاقم درم بست !!!! وای که این بشر عجب حیوون صفتی بود که غیرت بابا رو هم زیر سوال برده بود !!!

ــ تا نزدم تو گوشت گورتو گم کن ! چی تو گوش بابای ساده ی من خوندی که اینجوری بی غیرت شده ؟!!

اومد حرف بزنه اجازه ندادم دروباز کردم رفتم بیرون . مامان بابا هم تو سالن داشتن بحث میکردن <<<

ــ ینی اینقدر ازم سیر شدی ؟؟؟؟ ینی اینقدر بی پولی بهت فشار اُورده که غیرتت ُ به حراج گذاشتی ؟؟؟

ــ خفه شوووو ! با بزگترت درست حرف بزن .. تو چی ؟؟ خیلی غیرت داری که با بابای پیرت اینجوری داری حرف میزنی ؟؟

برگشتم طرف صدا .. مجید بود !! گفتم تموم بی غیرتی منو بابام از گور تو بلند میشه .. رفتم طرف در ! درو باز کردم ُ گفتم واسه همیشه برو گمشوووووو تا نه من بی غیرت بشم نه بابام ...

دیدم بابا بدون هیچ حرفی رفت بیرون ! صداش زدم جواب نداد ! مجیدم یه نگاهی بهم کرد ُ سرش و تکون داد ُ رفت دنبال بابا ...

مامان نشست وسط سالن به گریه کردن ُ خودش ُ زدن ُ مرگش ُ از خدا خواستن ... مامان مینالید ُ منم گریه میکردم /// مخم هنگ کرده بود بین ِخوب بودن ُ بد بودن گیر بودم ! چی میتونستم باشم تو این اوضاع ؟؟ چه جوری بمیرم ؟ جرأتش ُنداشتم خودمو بکشم اما این جرأت ُتو خودم دیدم دلمو ٬ قلبمو ٬ عشقمو تو وجودم بکشم ... باید به خاطر بابام از خودم ٬ عشقم ٬ زندگیم میگذشتم چون جبر روزگار اینجوری میخواست !

رفتم طرف گوشیم ! به مجید اس ام اس دادم بابا رو برگردون با یه جعبه شیرینی .. فردا بریم محضر ! جوابی نگرفتم .. رفتم یه آب قند درست کردم دادم دست مامان ... نفسش بالا نمیومد .. اون چه گناهی داشت .. مامان معصومم چه گناهی داشت که یه عمرررررر با بی پولی بابا سوخت ُ ساخت به امید اینکه خوشبختیش رو تو چشمای دخترش ببینه اما دخترش بیجا عاشق شده بود ! دخترش گمون میکرد آدمه ! حق داره عاشق باشه حق داره زندگی کنه حق داره خوشحال باشه !

اما این دختر هیییییچ حقی نداشت ! باید میسوخت همونجوری که مادرش ساخت !! اما من نمیذارم .. نمیذارم ساینارم آینه زندگی ِمادرش بشه ! نمیذارم اون حسرتی که مادرم تو چشمای من دید تو چشمای دخترم ببینم ! مامان نتونست اما من میتونم دخترم ُ بی حسرت بزرگ کنم <<<<

ساعت نزدیکای ۲ شب شده بود ُ از بابا خبری نبود .. به مجید زنگ زدم جواب نداد ... مامان دور خودش میچرخید ُ میگفت این پیرمرد کجا رفته ؟؟؟ خودمم بدجور نگرانش شده بودم اما یه جورایی میگفتم پیش مجید ِ ...  میخواستم برم دنبالش که مامان نذاشت گفت نصفه شبی کجا میخوای بری ...

تا صبح پلک نزدیم ... برای هزارمین بار به مجید زنگ زدم .. گوشی رو برداشت ! خیلی مغرورانه برخلافه " جانم " ِ همیشگیش گفت " بفرما "

ــ سلام ٬ بابام پیش شماس ؟؟

ــ نخیر

ــ دیشب تا حالا خونه نیومده شما دنبالش رفتید خبر ندارید کجا رفته ؟؟؟

ــ نترس .. کسی کار به بی غیرتا نداره ! برمیگرده ..

گوشی رو قطع کردم .. عجب آدمی بود این مجید ! حتمنی با اس ام اس َم اینجور شیر شده بود ُ با غرور حرف میزد ... دلم به شور افتاد

مامان اون روز نرفت سرکار رفتیم دنبال بابا ... کجا میرفتیم ؟؟؟ چیکار میکردیم ؟؟ منو مامان آواره پارک و خیابون بودیم به امید دیدن بابا ... چقدر دربه در شده بودیم چقدر تو خیابون گریه کردیم ..

ظهر دست خالی ُناامید برگشتیم خونه .. مامان زار میزد ُ انگار یه امیدی بهم نوید میداد بابا جاش امن ِ پیش مجید !!! باز به مجید زنگ زدم .. مغرورتر از صبح حرف میزد ُ میگفت به من چه ؟؟ منو از خونه تون پرت کردی بیرون حالا بابات ُ از تو جیبای ِ من میخوای ؟؟؟

آرش بهم زنگ زد . جریان ُ بهش گفتم گفت نگران نباشیم حتماْ پیش مجید ِ .. آرشم عقیده داشت بابام بدون اجازه مجید آب نمیخوره گفت به مامانمم بگم نگران نباشه ُ بیاد سرکارش رییس دانشگاه صداش دراومده...

یه ۲۴ ساعت کامل از بابا خبر نداشتیم ُ مامان تو این ۲۴ ساعته پیرتر شد ... گفتم برم خبر بدم آگاهی گفت زشته .. درو همسایه ُ فامیل میفهمن خوبیّت نداره ... ! گفتم باباجون گور حرف فامیل ُ بقیه میرم خبر میدم .. مصمم بودم برم که آرش زنگ زد ُ گفت یه روز دیگه صبر کنیم .. بهم گفت مطمئن باش بابا جاش امنه ...

اونروز صبح مامان رفت سرکار ... واسه مجید اس ام اس دادم میدونم الان تو ُ بابام داری به اشکای منو مامانم میخندید اما به بابام بگو زنت بی طاق شده پیرتر شده مریضتر شده برگرد ! اینقدر بی انصاف نباش .. جوابی نگرفتم .. کلافه بودم ..  تو اوج جوونی پیر شده بودمو از زندگی سیر ! زندگی هیچوقت روی خوشش رو بهم نشون نداد .. هیچوقت باهام راه نیومد ... تا تنها بودم ُ بی پول یه جور ٬ حالا که یه مردی پیدا شده بود ُ میخواس منو به رویاهام برسونه بابام عوض شده بود یکی دیگه شده بود ! یه غریبه ای که تو این سالها اصلاْ نشناختمش .. زندگی خیلی بازیها باهام کرد ُ هنوز ول کُنم نیس ... آخه آدمیزاد چقدر جا داره ؟ چقدر ظرفیت داره ؟ دارم می بُرم .. بچه ها خستم .. خیلی خیلی خسته ... خوشالم اینجا رو درست کردمو باهاتون دارم دردودل میکنم . خوشحالم باهامین رفیقمین همونجوری که من دوستی نداشتم که دوستش داشته باشم ُ تو این سالای سخت کنارم باشه . سفره ی دلمو پیشش باز کنم تو بغلش گریه کنم !

ممنونم رفقا که هستید .. بدونید رو رفاقت ِشماها بدجور حساب باز کردم :*

شب مامان درمونده اومد خونه ُ وقتی دید از بابا خبری نیس شکسته تر شد .. نمیدونستم چیکار کنم باهاش . هرچی دلداریش میدادم که حتماْ پیش مجید ِبه خرجش نمیرفت . مامان گفت : من مقصرم ٬ گفت زندگی شادی داشتیم که من غم ُ اُوردم تو خونه .. میگفت صبح سر کارش با بابای آرش برخورد کرده که پیش رییس دانشگاه بوده ! گفتم اونجا چیکار میکرد ؟؟ مامان بی خبر بود . میگفت یه نگاه بدی به مامان کرده ُ گفته شما اینجا چیکار میکنید ؟! تا مامان اومده جواب بده رییس گفته تو قسمت آشپزخونه کار میکنن .. مامان میگفت چرا الکی به آرش دل دادم ُ دوباره رفت سر نصایحی که هیچ وقت دوست نداشتم بشنوم ... اومدم تو اطاقم به آرش زنگ زدم ...

گفت باباش اومده بوده دانشگاه علت انتقالیمُ بفهمه .. آرشم دلخور بود میگفت عینه پسر بچه ها باهاش رفتار میکنن .. چون با انتقالیش مخالف بودن باباش اومده از رئیس که هم دوره ش بوده درخواست کنه که به من انتقالی ندن گویا با مامانت برخورد کردن ... آرش گفت به مامانت بی احترامی کرده ؟؟ گفتم نه بابا چیزی بهش نگفته ولی مامان میگفت بد بد نگا میکرده !!! آرش مکثی کرد گفت نکنه مامانت ُ تعقیب کرده باشه ؟؟ خندیدم گفتم که چی بشه ؟ تازه صبح با مامان برخورد کرده مامان عصر میاد خونه ... آرش با ناراحتی گفت از این بابای ما هر چی بگی بر میاد .. مشغول صحبت بودیم که زنگ خونه رو زدن . به آرش گفتم حتماْ بابامه ... گوشی رو قطع کردم اومدم تو سالن با قیافه ی مامان بابای آرش روبه رو شدم !!!!

ــ دختره پوست کلفت هر چی به سرت اُوردیم بست نبود ؟! از جون این پسره ی احمق من چی میخوای ؟ به زندگیش زدی داری به کارش َم میزنی ؟ به خاطر توی ِ عوضی میخواد انتقالی بگیره ... تا کجا پیش رفتی که کارت به حراست دانشگاه رسیده ؟؟؟ چقدر بهت پول بدیم دست از سر ما و زندگیمون برداری ؟ چقدر میخوایی بچاپیش دیگه ؟؟ چقدر میخوای آبروشو ببری ؟؟ فکر کردی همه مثه خودتون بی آبروئن ؟؟؟

مامانم به من نگا میکرد ُمنم به مامان ... لعنت به این اشکا ُ بغض که اجازه نمیداد از خودم دفاع کنم .. خفه شده بودم هیچی نمیگفتم ..

باباش اومد جلو شروع کرد به حرف زدن  " " میخواستیم با مأمور بیام درخونه تون بیان جمعت کنن٬ مامان بابات که عرضه جمع کردنت ُنداشتن اما گفتم دوباره یه جا دیگه پهن میشی ! اونقدر گشنه هستید که آبرو واستون مهم نباشه . واسه آخرین بار با زبون خوش میگم دست از سر این پسره بردار وگرنه بلایی سرتون میارم بلایی میارم که کاسه ی چه کنم چه کنم دستون باشه . یه بار نشونتون دادم خوب میدونید چه جور آدمی هستم . اگه با دکتر مهندسا میپرم با لات ُلوختیام سر ِکار دارم واسه این روزام .. به پا خودت ُ .. به پا اگه یه بار دیگه کج رفتی نه خودم میام نه مأمور .. یکی رو میفرستم برات که از زنده بودنت پشیمون بشی ""

رفتن ... اشکام نمیذاشتن ببینمشون ! مامان آرش ُ ببینم ! اون واقعاْ یه مادر ِ؟؟؟ شک داشتم .. به مادر بودنش به مقدس بودنش ! به بوی بهشت داشتنش .... مامانم ولو شد رو زمین به خودم اومدم  رفتم طرفش واسش آب قند اُوردم حالش جا اومد زد زیر گریه ... چه شبی بود اونشب .. منو مامان تک وتنها ! تو بغل مامان گریه کردم .. بوی ِ مامان آرومم میکرد ... مامان اونقدر زبونش قفل شده بود که نخواد نفرینم کنه نخواد بگه خاک تو سرت. بکش .. جور این عشق ِ لعنیت ُ بکش ! تو اون حالم هزار تا فکرای جورواجور خورد تو کله م ... برم بمیرم یا برم بشم خراب ؟؟ بزار یه تغییری تو زندگیم بدم . خسته شدم از خوب بودن ُ بدی دیدن . از غم دیدن غصه خوردن ُ همش گریه کردن .... از نبودن ُ حرف شنیدن واسه بودن !!

مامان خوابید . رفتم یه چیزی انداختم روش رفتم تو اطاقم ... پرده رو زدم کنار ُ به آسمون خیره شدم .. از زمین ُ زمینا خیری ندیدم .. میخواسم فقط آسمون ُ ببینم با وجود تاریکیش !! هق هق گریه م ... کوبوندن سرم به شیشه تا تموم فکرای بد ازش بره بیرون ... کاش میشد ! کاش میشد این قلب لعنتی رو از جا بکنم .. بندازمش ... حالا که نمیتونستم آرش رو از توش بندازم بیرون کاش قلبمو مینداختم ! انداختن آرش از قلبم مساوی بود با کار نکردنش .. قلبم به خاطر آرش میزد ... اما زمینا اینو نمیفهمیدن ... بابای بی انصافمم نمیدونست اونشب به من ُ مامان چی گذشت همون بهتر که نبود تا نمکی باشه واسه زخمام .... تا صبح کلی فکر کردم .. سردرد شدید داشتم !

صبحش با طلوع کردن خورشید آینده ی من غروب شد !

ــ بفرما؟؟؟

ــ سلام ٬ خوبید ؟

ــ چیه باز باباتو میخوای ؟؟

ــ آقا مجید دوروز پیش واستون اس ام اس دادم به دستون رسید ؟

ــ آره !!!

منتظر بودم چیزی بگه اما مغرورتر از این حرفا بود ! بغضمو غرورمو باهم قورت دادم گفتم:

ــ نظرتون چیه ؟؟؟

ــ بابات پیدا شد؟؟

ــ میرم آگاهی خبر میدم . ینی باهم بریم خبر بدیم . من موافق ازدواج باهاتونم ! نظر شما چیه ؟؟ اشکام اجازه نمیدادن حرف بزنم . نمیخواستم مجید صدای گریه مو بشنوه اما دست خودم نبود .. صدام بلند شد . بلند بلند گریه میکردم ...

مجید بی اهمیت به صدام خیلی خیلی مغرورانه گفت  " باید فکر کنم "

رفقا شرمندم یه مدت نبودم ..

قبول باشه ! نذرونیازاتون ٬ عزاداریاتون :*

راسیاتش دوس داشتم امسال تلافی ِ پارسال رو دربیارم . پارسال آرزو داشتم توی ِیکی از این هیتها برم اما مجید جلو دارم بود ! میگفت الکی اعصابمو با این عزارداریا خرد نکنم .. میگفت بیا بریم شمال خوش باشیم !!! میدونم امسال اونم به دعاهام تو این عزاداریا احتیاج داشت !

اما امسالم گیر بودم :( به خاطر دختری نتونستم حسابی تلافی ِ پارسال رو دربیارم ... ساینار رو گذاشتم خونه مامانم رفتم تو یکی از هیتا ٬آی گریه کردم آی دااااااااد زدم .. کلی شارژ روحی شدم :)

یادم به پارسال میوفتاد چقدر گلایه کردم .. راسیتش انگاری پارسال رفته بودم واسه تخلیه روحی ِ خودم ُ کمک خواستن ازشون نه عزاداری واسشون !!! اما نمیدونم صلاح چی بود که چند ماه بعدش خبر رسید که بیوه شدم !!!!

آرش رو دیدم ... برخلاف میلم قبول کردم ببینمش ! با اینکه دلم لک زده بود واسه دیدنش اما به خودم قول داده بودم نبینمش !! تو هئیت قرار گذاشتیم : دی

لباس مشکی .. ریش ! شکسته !!! تا به حال اینجوری ندیده بودمش ...

گفته بود ساینار رو با خودم بیارم اما نبردمش ...

نمیدونستم بعد از دوسال چه اخلاقی پیدا کرده ... دوست ندارم به منو دخترم نگاه ترحمی داشته باشه ...  دیگه نمیخوام ! نمیخوام هیچ کس هیـــــــــــــــــــــــــچ کس واسه منو ساینار دلسوزی کنه .. منو ساینار با اینهمه پول در کنار هم خوشبختیم ... نمیدونم واقعاْ موندم ... چند نفری طالب ازدواج هستن ُ من موندم با یه علامت سوال !!! دوس ندارم دیگه زندگی ِ بدون عشق رو شروع کنم دوس دارم عاشق مردم باشم .. میدونید رفقا بدجور گیر افتادم ... کلافه م ! نمیدونم چیکار کنم ُ بدونید روی کمک شماها حساب باز کردم خوب کاری کردم نه ؟!

ممنونم که همراهمین .. رفیقمین ُ تو لحظه های سخت زندگیم کنارمین :*

ایشالا این دختری گذاشت امروز مینویسم :**

27

صبحش به بابا گفتم پول مجید رو بهش برگردونه .. بابا گفت از کجا اینهمه پول جور کردم ؟؟؟ فهمیده بود پولای آرش ِ .. میگفت : حلال نیس !! گفت مامان باباش که اون باشن مطمئن باش نون حلال نخورده ُ دنبال نون حلال نیس .. میگفت من تا به حال لقمه حروم به شما ندادم ُ نمیخوام تو خونه ای که پولش حلال نیس زندگی کنیم ..///

ــ چرا اینجوری شدی بابا ؟؟ کو اون بابای مهربونی که میگفت بی خودی پشت کسی حرف نزنیم ؟؟ چی شد پس ؟؟ چرا داری گناه خونواده ی آرش رو پای خودش مینویسی ؟؟؟ بابا تو روخدا یه ذره منم درک کن .. بفهم .. منو آرش همو دوس داریم .. نذار روزی برسی که شرمندم .. شرمنده بشی .. هم تو این دنیا هم اون دنیا <<< به قرآن قسم بابا اگه تو عامل نرسیدم منو آرش باشی حلالت نمیکنم .. باید بم جواب بدی .. زندگی ای که واسم خراب کردی ! آرزوایی که واسم کابوس کردی .. نذار اون روز ُ ببینم ُبیام ُ به توئه پدرم نفرین کنم !!!

ــ اگه مُردم بیا سر خاکم خدا بیامرز بده واسم .. اگه زنده بودم بیا تف بنداز رو آستین کهنه م !! این آرش خان مرد زندگی نیس .. کسیه که پشت ننه باباش قایم شده ! انگشتر تو دستشونه هر جور اونا بگن میچرخه ! من این ریشا رو که تو آسیاب سفید نکردم .. اگه بی سوادم خر که نیسم لااقل چندتا پیرن از توی ِ خام بیشتر پاره کردم .. این پولا رو بهت داده تا ازت سوء استفاده کنه ( رو کرد به مامان گفت ) من نمیدونم این دختر اینقدر درس خوند چی فهمید هنوز خام ِ دوست ُدشمنش ُنمیشناسه !

جروبحث باهاش بی فایده بود ! چند ماه بود که بحث باهاش فایده نداشت ! رفتم بیرون ! هر چی فکر کردم میدیدم نمیتونستم ! نمیتونستم با دستای خودم آرزوهامو خاک کنم ! بشم زن مجید ... ینی درواقع بشم معشوقه ش تا هروقت دلشو زدم تا هروقت واسش تکراری شدم برم پی زندگی خودم ..

گوشی رو از جیبم اُوردم بیرون ! شماره گرفتم .. قلبم توپ توپ صدا میکرد بهش اهمیت ندادم ُگفتم باید زندگیم ُنجات بدم ...

" جاااااااااااانم ... "

ــ میخوام ببینمتون !

روی نیمکت پارک نشستم منتظر ... چه انتظار وحشتناکی .. کمکم کن .. کمک کن این دیدار آخرین دیدارم باشه .. دیگه نمیخوام روی سگشو ببینم ...

با صدای بوق به خودم اومدم .. رفتم طرف ماشینش ! فکر کرد میخوام سوار شم زدم به شیشه که ینی شیشه رو بده پایین !

ــ خانوم گل افتخار نمیدید ؟؟؟

ــ سلام .. عجله دارم باید برم ..

ــ سلام به روی ماه ِ بداخلاقت .. لااقل بفرمایید بالا ...

پولا رو از تو کیفم دراُوردم دادم طرف مجید ... تعجب کرد !!

ــ آقای فلانی اینا بابت قرضمون ِ.. بابا سلام رسوندن ُ گفتن اینا رو بهتون بدم !

متعجب مونده بود !!

ــ اونوقت قول ُ قراراشون رو ک ِی میخوان بهم بدن ؟؟؟

ــ بابا هر قول ُ قرارای باهاتون گذاشتن از جانب خودشون بوده .. خواهشاْ دیگه مزاحم آرامشمون نشید!

پول ُنگرفت منم انداختم تو ماشینش ُ زود دور شدم .. دور شدم ُ امید داشتم همیشه دور باشم ازش ..

مجید بهم sms داد ... گفته بود : نمیدونه چه رفتاری از خودش نشون داده که من اینقدر چشم  ِدیدنش رو ندارم .. نوشته بود منو واسه ازدواج میخواد ُ من زن رویاهاشم ..  اگه بهم برسه قول میده از رفتارای کثیفش دست برداره ...

زود دیلیتش کردم .. دیگه دوس نداشتم حتی اسمی ازش رو گوشیم باشه .. یه ذره قدم زدم تو پارک .. فکر کردم دعا کردم ...

ظهر شده بود رفتم خونه .. هیشکی خونه نبود ! رفتم تا واسه ناهار چیزی درست کنم ُ با بابا حرف بزنم . بگم ما فقط همو داریم ! بیا مثه گذشته ها باهم خوب باشیم ! دیگه تموم شد همه چیز تموم شد ! بدهی مون ُ دادیم ُحالا صاحب خونه ای شدیم که اونموقا حسرتش رو میکشیدیم .. این خونه این زندگی هیچی کم نداره الّا محبت ...

کلید تو در چرخید ! خنده ی مصنوعی زدم رفتم طرف در ! بابا عصبانی ُاخمو اومد توو .. رفت یه گوشه نشست دست به سر !

" سلام بابای خوش تیپم "

ــ سلام و زهر ماااااار ... اصن برو گمشو از این خونه بیرون ! دختر ه/ر/ز/ه .. گمشووووو .. ای خدا تو که به من بچه ندادی کاش این ننگم تو دامنم نمینداختی ... یه عمر زحمت بکش آبرو جمع کن بعد این دختر خیلی رااااحت بزنه به آبروت ..

 بابا شروع کرد خودش ُ زدن !!!!! هی به سرو صورتش میزد میگفت من چه بدی بهت کرده بودم که به آبروم زدی .. مونده بودم هاج وواج !!! رفتم طرفش تا خودش ُ نزنه ! چندتا کشیده زد تو گوشم . با مشت میکوبوند تو سرم .. گفت آبروش ُ بردم ! من لک ِ ننگم واسش ! با گریه ازش میخواستم بهم بگه چی شده آخه ؟؟؟ گفت خود خاک به سرم بهتر میدونم چی شده .. رفت طرف در گفت گمشم بیرون .. هلم داد بیرون درم بست !

با صدای بلند پشت در گریه میکردم واسه گناه  ِنکرده !!!  به خودم اومدم گفتم زشته همه میرن میان ... از ترحم حالم بهم میخورد .. از نگاه دلسوزانه دیگرون ... رفتم یه چرخی بزنم تا ساعت ۵ بشه مامان بیاد تو خونه ! ساعت چهارونیم اینا بود اومد دم خونه منتظر مامان ! مامان ُ از دور دیدم .. آخ که چقدر دلم واسش تنگ شده بود .. پریدم تو بغل مامان ُ گریه کردم .. بوش کردم چقدر بهش نیاز داشتم ...نفسم بالا نمیومد .  مامان هول کرده بود  بدبخت کم مونده بود سکته کنه ! ماجرا رو واسش گفتم باهم رفتیم تو خونه ... بابا خواب بود .. بهم گفت برم تو اطاقم ..

دو زانو نشستم ُ سرم رو زانوم بود .. ینی چی شده ؟؟ باز مجید چه چرت ُ پرتی به بابا گفته .. صدای مامان بابا بلند شد ... بابا عصبانی اومد طرف در گفت بازم که اومدم بلندم کرد بیرونم کنه ... مامان جلوشو گرفت قسمش میداد دست برداره .. گفت دیگه دختری به این اسم نداره ... دوباره هلم میداد ُ به جیغای مامان که میگفت آبرومون رفت اینجوری نکن اهمیت نمیداد !! میگفت این دختر دیگه واسمون آبرویی نذاشته ..  سر مامان داد میزد آبروت خیلی وقته که رفته ُ توی ِ احمق خبر نداری ////

مامانم گفت اگه اون از این خونه بره منم باش میرم .. مامانم چادر ُ انداخت روسرشو گفت بریم .. آتیش گرفتم . چرا یهویی باید زندیگمون اینجوری بشه ! یه عمر نخوردیم ٬ نپوشیدیم سر بی شام خوابیدیم بازم خوش بودیم خوشحال بودیم  اما حالا ... نتونستم ! نتونستم از خودم ُ شرفم دفاع نکنم .. رفتم جلو بابا وایسادم گفتم نمیرم تا نگی چه غلط نکرده ای کردم نمیرم ! بابا گفت برم تا اون روی سگش ُ بالا نیوردم ..

ــ میخوای سگتر از این بشی ؟؟؟  نمیرم .. تا نگی جی شده نمیرم .. تیکه تیکه م کن اما بهم بگو چی شده .. کی ُ قبول داری ؟ هان ؟ به کی قسم بخورم ؟ دین ُ ایمون داری .. از قرآن بالاتر داریم ؟؟

قرآن ُ ورداشتم .. گفتم این قرآن به کمرم بزنه دوتیکه م کنه اگه کاری کرده باشم تا شرفتون آبروتون میون باشه .. حالا تو بگو .. تو بگو به چه جرمی میخوای بیرونم کنی ؟ خرابم کنی ؟؟ بشم اونی که نباید باشم !!

هق هق گریه افتاد رفت یه گوشه نشست ... سه تایی گریه کردیم .. هر سه تایمون حالمون خراب بود من خرابتر !! با دوتا دستم میکوبیدم رو زمین ُ میگفتم خسته شدم .. بابا به همین قرآن خسته شدم دیگه بریدم کم اُوردم ... سیـــرررررررررم به خدا از این زندگی سیــرررررررررم ...

 مجید اومده در خونمون پولا رو به بابا پس داده ُ گفته من از تو پول میخوام نه دیگری + قول ُ قرارات .. بابا رو شیرش کرده که تو بهم قول دادی دخترت ُ رو راضی کنه ! گفته دخترت اومده پیش ِمنو از جانب تو گفته بابام واسه خودش قول داده ... به بابا گفته برو ببین دخترت چیکار واسه اون پسره بی سروپا کرده که پسره راضی شده اینهمه پول بهش داده ! گفته قصد من قصد خیر بوده میخواستم دختر رو از دهن گرگ بکشم بیرون ... گفته اونموقعا که میومدم سرکار همش اون پسره میبرده میووردتم .. و کلی حرفای بی سرو ته که بابا رو آتیشی کرده بوده ! نمیدونم ُ هچوقتم نمیفهمم که چرا بابا اینقدر مجید رو قبول داشت .. به خاطر اون زبون چرم ُنرمش بود یا سادگی ِبابا.... بابا رو راضی کرده تا باهم برن دانشگاه از دست آرش شکایت کنن .. مجید گفته بهش که خودش گرگ بارون خورده س ُ این استاد خان میخواد از دخترت استفاده ببره .. گفته کسایی مثه آرش رو خوب میشناسه ! اون فقط با دخترتون نبوده با هزارتا دانشجوی دیگه رابطه داشته ُ بی آبروشون کرده ... !! دست آخرم به بابا گفته اگه قرار باشه بیام دخترتون رو بگیرم باید اول بره پزشک قانونی چون مطمئن ِ این پسره یه بلا ملا سرم اُورده که حاضر شده اینهمه پول در قبالش بهم بده ...

با بابا رفتن حراست دانشگاه ُ آرش رو اونجا خواستن .. بابا جو گیر شده جلو مجید به رئیس دانشگاه گفته آرش باید کتبی تعهد بده که به دختر من کاری نداشته باشه ...

با کلمه به کلمه های این حرفا داغون میشدم ! بیچاره آرش .. میفهمیدمش که چقدر جلوی ِهمکاراش خرد شده ! از روش خجالت میکشیدم ..

مجید بابا رو قسم داده بود که دراین باره به من چیزی نگه .. میگفت چشم و دیدنش رو ندارم اگه اینا رو بشنوم بدتر ازش بدم میاد .. به بابا گفته بود خالصانه ُ صادقانه دخترتون رو میخوام ُ با این شرایط بازم اگه ما هر شرطی بذاریم اون قبول میکنه .. گفته خودِ دخترتون پاک ُمعصومه ُ از این گرگا تو این جامعه کم نیستن دخترتون باید زود ازدواج کنه چون بَرورو داره و  ....

از مجید بیزارتر شده بودم از آرش خجالت میکشیدم از بابا انتظار نداشتم ُ دلم واسه خودم میسوخت ! واسه آینده م .. واسه گذشته م .. واسه اینکه تو این خونواده با این فرهنگ به این سادگی با این زود باوری به دنیا اومدم بزرگ شدم ... خونواده ای که یه روزی به سادگشیون افتخار میکردم حالا چوب این سادگیشون رو میخوردم .. خونواده ای که از خونواده ی آرش سوختن اما خودشون همون بلا ُهمون تهمت ُ به آرش زدن .. آبروش رو توی محل کارش بردن .. خرد شدن ِمنو دیدن ُ یکی دیگه رو خرد کردن ... باباش به من ناحق تهمت زد بابام بهش همون تهمت ُزد به ناحق !! جواب بدی رو بدتر جواب دادن ...

شب آرش بهم زنگ زد .. روی جواب دادن بهش رو نداشتم .. اما طاقت نداشتم اونورخط منتظرش بذارم  .. جواب دادم اونقدر صداش گرفته ُ شکسته بود که خجالت ِمنو زیادتر کنه .... !

خیلی حرف زدیم .. حیلی گریه کردم .. گفتم همه چیز واسه من تموم شده س ! دیگه روی نگاه کردن بهت رو ندارم .. گفت اما واسه اون هیچ چیز تموم نشده .. گفت اونقدر من واسش ارزش دارم که حرفای بی ارزش دیگرون واسش اهمیت نداشته باشه

آخ که چقدر با کلمه کلمه حرفاش عاشقتر میشدم .. چقدر بیشتر از هروقت دیگه دوسش داشتم ..

ــ حالا واقعاْ تعهد دادی؟؟؟

ــ آره .. نهایت از اون دانشگاه میام بیرون انتقالی میگیرم یه جای دیگه ..

ــ آخه اگه پروندت سیاه بشه جای ِ دیگه م رات نمیدن که !!

ــ الان دنبال کاراشم .. انتقالی میگیرم .. گفتم که ولت ننمیکنم ! سمانه قول بده تحت هیچ شرایطی تنهام نذاری .. ما باید بهم برسیم .. ما بدون ِ هم نمیتونیم زندگی کنیم ...

ــ آرش ... ممنونم هستی .. کنارمی .. بدون تو من دق میکردم ... د و س ت د ا ر م

گوشی رو که قطع کردم بازم به امید فردای روشن خوابم برد ....

× تو این روزا حسابی التماس دعا رفقا:*

26

منو مامان از این کار بابا حسابی حرصی شده بودیم ! رو کردم به بابا گفتم : بعد میگید این آدم منو واسه ازدواج میخواد ؟؟؟؟! داره از طریق من با شما معامله میکنه !!! بعد شما اصلاْ بهت برنخورد ؟؟؟؟ همین کارا رو میکنی که هر ننه قمری به خودش اجازه میده بیادو بهمون توهین کنه ... همین سادگیا رو تو زندگیت انجام دادی که یه قدمم جلو نیوفتادی <<< خیلی خیلی حرصی شده بودم ! اصن واسم مهم نبود حرفایی که دارم میزنم بهش توهین ِیا تحقیر یا دارم نداریش رو تو سرش میزنم ! فقط این مهم بود واسم که منو آرش ُخرد کرد فقط واسه پول !!! بعدش خرد شدن من ُخودش ُتوسط مجید نمیدید !!!

گفت این از علاقه ش ِ !!!! میخواد به هر دری بزنه تا تو رو بدست بیاره !! خندیدم ! گفتم اینم خودش بهم گفته بود ! اینم یه نوع معامله با خودشه !!!! اینکه به خودش ثابت کنه هر چیزی یا کسی رو میخواد به هر قیمتی بایــــــد بدست بیاره !!!

درهرحال بابا بهش بدهکار بود ُ همین باعث آزار بود .. هر چی فکر میکردم من خیری از خونه بابام ندیدم همش چشم به راه خونه خودم بودم٬ آیندم ٬ تا کمبودامو با داشته های آینده م جبران کنم ! حسرتایی که کشیدم واسه دخترم جبران کنم ! شکمم ُ با غصه پر کردم اما دخترم ُ از غصه خالی کنم تا خودم ُ تو دخترم ببینم ! ببینم ُ لذت ببرم .. من به این امید زنده بودم ! من سخخخخخخخت منتظر آیندم بودم چون یقین داشتم آینده خوبی دارم ُ گذشته ی سختمو واسه بچه هام جبران میکنم ! همین واسم کافی بود ! اما بابا ٬ خودخواهیش داشت همه چیز روخراب میکرد ینی همه چیز رو خراب کرد ...

تو فکر بودم .. هیچی به ذهنم نمیرسید .. نمیتونستم آینده مو" خودم "خراب کنم .. تا  این سن از خودم ُ خواسته هام گذشتم به امید فردام اما نمیخواستم دوباره از خودم بگذرم٬ دیروز ُفرداهام یکی شن بشن همش حــــسرت ... آرش بهم زنگ زد . ترجیح دادم همه چیزو بهش بگم یا یه اینوری یا اونوری

اونم بدرقم قاطی کرد گفت به بابات نمیاد این کار ُدر حقت بکنه ! گفتم : بهش حق میدم آرش ! اینقدر زیر بار نداری خرد شده که ندونه چکار میخواد بکنه .. خونه رو از دست داد اگه مجید بهمون کمک نمی کرد ما هیچوقت صاحب ِخونه نمیشدیم ! خونه رو به خاطر منو تو از دست داد ! پس بهش حق بده چشم ِدیدن تو رو نداشته باشه ُ نخواد ما با هم باشیم /// آرش گفت اما این حق ُ بهش نمیدم زندگیت ُتباه کنه خراب کنه واسه یه خشت خونه !!! گفت نگران نباشم ُ خودش یه فکری میکنه ...

فرداش مجید خونمون زنگ زد .. بابا جوابشو داد گوشی رو داد دست من .. مجید با وقاحت تموم گفت " خب عشق من کی قرار مدارای عقد رو بذاریم ؟! "  هیچی به ذهنم نرسید گوشی رو گذاشتم ! به بابا گفتم من بدهی این آقا رو میدم دیگه حق نداره اینجا زنگ بزنه یا بیاد .. یه خونه ازش خریدی پولش رو میگیره  اما دیگه غلط میکنه به این خونه ُ آدماش کاری داشته باشه .. مامان گفت آخه چه جوری اینهمه پول رو میخوایی واسش جور کنی ؟؟ .. گفتم خدا بزرگه اما نمیخوام یه عمر بشینم حسرت بخورم که چرا بازم به خاطر فقر به این روز افتادم ! از الان دارم خودمو میبینم که زیر نیش این آقا تیکه تیکه میشم .. بابا ٬ این مرد٬ مرد زندگیم نیس <<< این یه آدم دغل باز هوس بازیه که زن ُ فقط به چشم هوسای پستش میبینه نه زن زندگی ! نه خانوم خونه ...

بابا گفت :

ــ اونقدر پولدار هست که حسرتای تو رو برآورده کنه ! هوس بازیش ُدیدی اما دوست داشتنش رو ندیدی !!! اون بیشتر از اون آرشه میخوادت تو نمیفهمی ....

با گریه به بابا التماس کردم که اینو بفهمه ...

ــ بابا تو رو به ارواح خاک مامان بابات اینو بفهم .. بفهم .. بفهم که منم میخوام خوشبخت بشم ! درسته که میخوام دیگه حسرت نخورم .. میخوام جوری زندگی کنم که آرزو داشتم ... خودت میدونی که هر روزمون غذامون بوده نون خالی !! خیلی اعیونی میخواسیم باشه یه ماست ُ سبزیم میذاشتیم کنارش .. میدونی که بریدم ازبس یه مانتو شلوار رو هزار دفعه با دستام مشت ُمال دادم دیگه رنگ ُ رویی ازش نمونده اما میپوشمش میگم گور مسخره کردن ِدیگرون .. اما با این اوضاع اگه قرار باشه هرشب چلو کباب این پست فطرت ُ بخورم ترجیح میدم همون گشنگی بخورم ُ هزار بار خدارو هم شکر میکنم .. این خونه این لباسای ِرنگ ُرو رفته م این زندگیم شرف دارن به این آدمی که میخواد بشه مرد خونه م ///

ــ بدهیش ُ چیکار کنم ؟؟ قول بش دادم .. اگه نخوای با این باشی باید دور اون استادتم خط بکشی ..

در جوابش هیچی نگفتم .. هیچی نداشتم که بگم ... بابا دیگه چشم ُ دیدن آرش ُنداشت .. من ِدخترش ُنمیدید چه برسه به آرش ...

رفتم تو اتاقمو واسه زندگی نکبتم گریه کردم ... تا بازم اینطوری تموم غصه هامو خالی کنم .. راحت بشم قمباد نگیرم ! نمیدونم چی شد که خوابم برد ٬ با صدای زنگ آرش بیدار شدم ... بهش گفتم میتونی یه مقدار پول واسم جور کنی ؟؟ گفتم واسه بدهی این کثافت میخوام .. مبلغ پول زیاد بود اما چاره ای نداشتم ینی کسی جز آرش ُنداشتم .. تنها بعد از خدا اون میتونس منو از زندگی ای که قرار بود بسوزمو بسازم نجات بده ... گفت مبلغ پول بالاس ُدرحال ِحاضر تو حسابش همچین پولی نیس اما بهم گفت نگران نباشم ُ اگه این قضیه با پول حل میشه ُ این مردک پولشو بگیره ُبره تموم سعی شو میکنه این پولو جور کنه ... اما مجید اونقدر غنی از پول بود احتیاجی به این پول نداشت !  بهونه ش پول بود ! اما در اصل خودخواهیش بود هوسش ٬رفتار کثیفش بود ... اما فقط با پول میشد بابا رو راضی کنم منو به قیمت خونه به مجید نفروشه !!!

یه روز آرش بهم زنگ زد ُگفت پول جور شده منتها یه مقداریش چک ِ واسه یه ماه دیگه ... خدا دنیا رو بهم داد ... با آرش یه جا قرار گذاشتیم پولو بهم بده ....

عصرش قرار بود عشقمو بعد از اون دلخوریا ببینم .. نمیدونید دل تو  دلم نبود ! میخواستم یه ذره آرایش کنم دستام میلرزید .. چقدرررررر عاشق این بشر بودم .... چقدر رویاهام خراب شد ... میتونستم الان پیشش باشم مادر بچه ش باشم .. میتونسم الان همه ی عشقمو با تموم وجودم به خودش ُ بچه ش ینی بچه مون بدم !! چرا ؟؟ چرا اینجوری شد ؟؟؟ چرا خدا نخواست کنار کسی باشم که من میخواسم ؟! وقتی درباه ی اون روزا ُ علاقه هام مینویسم هنوزم دستام میلرزن هنوزم ته ِدلم آب میشه از عشق !!

آرش !! عشق زندگیم بودی٬ نشد که بشی مرد زندگیم .. پدر بچه م ... نشد بریم زیر یه سقف ! با خنده های بچه مون بخندیم ُ هزاربارسجده کنیم حمد بگیم واسه اینهمه خوشبختی !! خوشبختی ِمن ٬" تو "بودی ! اگه حتی تو زندگیتم خوش نبودم اگه حتی میومدم تو زندگیت ُمیدیدم تو اونی نبودی که من میخواستم مهم نبود چون فقط تو تنــــها دلیل خوشبختیم بودی ... نمیدونم ُ نخواهم دونست که چرا اینقدر عاشقت بودم ُ .....

آرش زودتر از من رسیده بود // چقدر به این لحظه ٬ به دیدنش نیاز داشتم ... یه خنده ی آرومی زد ُ گفت : ماه ِمنی ... هر روز خوشگلتر میشی .. امر بفرما کجا بریم ! گفتم هیجا هر جا تو باشی واسه من بهترین جاس ... گفت به مامانم اینا زنگ بزنم قراراه شام باهم باشیم .. به مامان خبر دادم فهمید که با آرشم کلی غرغر کرد زود گوشی رو قطع کردم نمیخواستم روزمو خوشیم ُ با غرغرای مامان خراب کنم .. رفتم یه رستوران سنتی ... اونشب چقدر بهم چسبید ! بعد از خوردن شام ُچای آرش تراول ُ یه چک بهم داد .. گفتم از کجا اُوردی ؟؟؟ گفت نگران نباشم همه ش از خودشه .. خندید گفت خودمو جیبامو خالی کردم تا بیام تو رو بگیرم حالا این جوون رعنا رو با جیبای خالی پذیرا هسین ؟؟؟ .. باورتون میشه اونشب منو آرش گریه میکردیم .. آرش !!!! .. آرشی که نمیذاشت احساسات بهش غلبه کنه .. کسی که به خاطر محکم بودنش محکم میشدم حالا  اونم هم پای ِمن اشک میریخت ... بغلش کردم .. غصه هامو .. بدخلقی ِبابامو .. رفتارای مجید رو ٬روی شونه هاش هق هق کردم .. شونه هاش چه جای ِامنی بود واسه خالی کردن غصه هام ُدردام .. آرشم گریه میکرد جدی جدی صحنه صحنه ی فیلم هندی بود موسیقی زنده سنتی هم بود بدجور به حال ُهوای ما میخورد !..  همه رد میشدن یه نگا دلسوزانه بهمون مینداختن میرفتن ... چقدربه من چسبید چقدر خالی شدم .. چقدر عالی بود گریه کردن رو شونه های مردی که دوس داشتی بشه تکیه گاهت .. پناهت ! مأمن امنی که همیشه میشه روش حساب کرد ///

آرش منو رسوند خونه ..

ــ سمانه امیدوارم دیدار بعدیمون تو محضر باشه ... از همونجا میکوبیم میریم مشهد ! هیچ وقت ناامید نباش ...

با حرفاش آروم میشدم .. بازم از ش تشکر کردمو قسمش دادم به پولا نیاز نداره ؟؟؟ گفت به تو نیاز دارم نه پولا گازو گرفت ُرفت .. رفتم خونه بابا اونوق بود اونوقترم شده بود ! مامانم هی چشم غره میرفت که چرا ؟؟؟؟ میخواستم اهمیت ندم برم تو اطاقم ...

ــ اختیار سر خود شده !!! هروقت خواست میره هروقتم خواست میاد ! ننه بابا فقط واسه رضایت ُامضا میخواد

بابا داشت با خودش اینا رو میگفت .. اینقدر مزه ی خوشی امشب به دلم مونده بود که نمیخواستم خراب بشه رفتم تو اطاقم .. کیفمو انداختم یه ور ُ نشستم .. دیدم صدا مامان بابا بلند شد ... بابا تازه یادش افتاده بود واسم خط و نشون بکشه ! تازه یادش افتاده بود دختری داره که احتمال خراب شدنش میره اون باید جلوشو بگیره ... اونروزایی که تو سن بلوغ بودم ُ محبت طلب میکردم خدا باهام بود حالا که دیگه ... اما بابام تازه بیدار شده بود تازه فهمیده شده بود .. میدونستم همه این آتیشا از گور اون مجید نامرد بلند میشه .. هر روزش بیشتر از دیروزش ازش نفرت داشتم

در اطاقم باز شد ُ بابا عصبانی گفت حق ندارم با این بی همه چیز برم ُ بیام .. گفت دیگه آبروشو اینجا جلو مردم نبرم ... گفت تو این محله یه عمر آبرو جمع کرده بود اون بی همه چیز گ . و .ه زد به آبروش دیگه نمیذاره ... گفت قلم پامو خرد میکنه اگه پامو از اینجا گذاشتم بیرون .... دیگه باقی گفته هاشو نشنیدم ینی نخواستم که بشنوم !!

وقتی بابا درو کوبوند بهم خوابیدم .. میخواستم به چیزای خوب فکر کنم .. به " آرش "  با پولایی که آرش جور کرده بود ... اینهمه پول .. به اینکه به قول خودش تموم حساباشا خالی کرده بود اما ... سرمو گذاشتم رو بالش ... بالشم خیس شده بود خیس ِ خیس ...

×× شرمنده رفقا ! این بغضه لعنتی نمیذاره تمرکز داشته باشم ....

×× میام به زودی :*

25

در بسته شد آرشم رفت ُ تموم دلخوشیآی منو با خودش برد ! موندم بودم هاج و واج !!! چی شده ینی ؟؟ آرش کوش ؟؟؟ دیگه چشمامو بستمو دهنم ُ باز کردم .... دیگه حرمت پدر دختری رو مثه غرور ِله شدم زیر پام گذاشتمو به بابا بدوبیراه گفتم ! گفتم از تو از این خونه از این زندگی سیرم ! از بچگی کلی حسرت به دلم گذاشتی خفه خون گرفتم هیچی نگفتم مثه خر درس خوندم لااقل مثه شما نشم دانشگاه رفتم کلی هرهر کرکر ٬ مسخره کردن دیگرون رو به جون خریدم لال شدم دم نزدم ! حسرت خوردم حسرت ِچیزای بی ارزش !! یه مانتو یاپالتو یا یه دونه کفش اما باز خراب نشدم بد نشدم امید داشتم آیندم خوب بشه اما تو .. توی بی وجدان خرابش کردی ! خرابم کردی داغونم کردی ازت متنفرم... تو حین داد زدنو گریه کردنم تنها چیزی که فهمیدم یه سیلی ِ محکمی بود که تو گوشم خورد !

بابا ....! بابایی که چندین سال با دستای پینه بستش فقط کارگری میکردو نون حلال میُورد تو خونه با همون دستایی که هیچ وقت نه روی من نه مامانم بلند نشده بود اینبار به خاطر یه ه ر ز ه تو گوشم زد ! به خاطر نداریش ! به خاطر بی طاقتیش !!

نفهمیدم چم شد فقط میدونم دوئیدم طرف حموم ُ تیغو برداشتم ُ زور مامانو قسماشو میشنیدم ! فقط فهمیدم بابامو دوئید دم حموم دستاشو گذاشت رو سرشو داشت گریه میکنه ! فقط فهمیدم مامان داره هی خودش رو میزنه ُ میگه تو رو به ابواالفضل دست بردار ... نشستم تو حمومو زار زار گریه کردم ! بلند بلند به مامان میگفتم : مامان به خدا این انصاف نیس ! دارم دق میکنم یه بارم واقعاْ دق نکردم بمیرم خلاص شم .. از اینهمه غصه از اینهمه نکبت ... مامان دیگه بریدم .. من آرش ُ میخوام .. مامان به همون ابولفضل آرش رو برگردون ... من میمیرم بدون اون .. به خدا میمیرم ... صدای گریه م تو حموم پیچیده بود مامانم اُوردم بیرون ٬ یه لیوان آب قند بهم داد ! اونقدر اوقاتم تلخ بود که نشه با یه آب قند خوب بشه ...

خوابیدم به امید اینکه دیگه بیدار نشم ! زندگی ِ بی کسی به چه دردم میخورد ..  اما باز طلوع خورشید رو دیدم باز باید دوباره یه روز رو شروع کنم با تموم  بی کسی هام ! مامان بابا داشتم اما دیگه از اون روز خودمو بی کس دیدم .. تنها خیلی تنـــــــــــها !

صبح آرش بهم زنگ زد .. خجالت میکشیدم جوابش ُ بدم از طرفی هم تنها اون بود که میتونس تو این شرایط بهم امید بده امید به زندگی ! امید به اینکه توی ِاین روزگار تنها نیسم اونو دارم که با تموم وجودم عاشقشم <<<<

اونم بدتر از من اما امیدوارتر .. میخواس جریان قول ُقرارایی که بابا گذاشته رو بدونه ! خودمم بی خبر بودم ... گفت بابات واسه اینکه منو جواب کنه اینجوری گفته ُ هنوز امیدوار باشیـم ... میگفت هرچی این اتفاقا بیفته علاقه ش بیشتر ُ بیشتر میشه ! میگفت من تو رو اگه آسون بدست بیارم راحتم از دستت میدم ! چیزی که سخت بدست بیاد ارزشش بیشتره ! با دونه دونه حرفاش جونی دوباره گرفتم ...

گوشی رو که قطع کردم روحیه م مثله روزایی که باهاش حرف میزدم تازه شد .. صبح بدون اینکه نگا تو صورت بابا مامانم بکنم زدم بیرون .. حال ُهوای اون خونه داشت خفه م میکرد << بدجور احساس غربت میکردم٬ هم تو اون خونه هم با آدمای اون خونه ! نزدیکای ظهر اومدم  ... بابا خونه بود تا منو دید اخماشو کشید تو هم ! تازه یه چیزی َم طلبکار شده بودم ...

ناهار چیزی واسه خوردن نداشتیم .. اونقدر غصه خورده بودم که شکمم سیر باشه !!! بابا پا شد یه پیاز پوست کند با نون خورد ! مثه پ َ پ َ ها نگاش میکردم << دلم واسش میسوخت اونم بریده بود ! اونم خسته شده بود از نونُ پیاز از گشنگی از نداری ... شاید حق داره اما چرا من باید همیشه درکش میکردم چرا ؟؟؟؟؟ خواستم برم بوسش کنمو بگم از حرفای دیشبم پشیمونم بگم اگه شکمم گشنه س ام تو با محبتت سیرم کن ! اما رو بهم نمیداد ُ بدجور اونوقاش تو هم بود<<<

عصر مامان خسته و هلاک اومد خونه .. بابا بهش گفت امشب مهمون داریم !

ــ کیه ؟؟؟

ــ کسی که در حقمون لطف کرده ! کسی که این خونه رو واسمون جور کرده تازه قراره دست منم تو یه شرکت بند کنه ..

ــ کی هست ؟؟!

ــ میاد میبینش .. برو یه ذره خرت ُپرت بخر به این دختره هم بگو نره بیرون وایسه واسه کمک !!

من اونجا نشسته بودم اما بابا از طریق مامانم باهام حرف میزد نمیدونم به کدوم گناه یا اشتباه ! چه خبطی کرده بودم که باید اینجوری تحقیر بشم حتی بابامم خردم کنه خارم کنه ..چقدر ما از هم دور شده بودیم ! لااقل اگه فقیر بودیم اما محبت داشتیم همو داشتیم .. اگه شبا دل ِگشنه سر میذاشتیم زمین اما دل خوش بودیم .... چرا ؟؟؟ چرا یه دفعه بابا رنگ عوض کرد ؟؟؟ چرا بابا باید کاری کنه که الان تو این موقعیت باشم ! بین هزارون هزار راه .. ! اینکه اونقدر مخم هنگ کنه تا ندونم چی درسته چی غلط !! اینکه تو فکر انتقام بودم اما شرایط جوری شده که فکرم به یه جای دیگه منحرف بشه !

شب ٬عزیز مهمون ِبابا زنگ ُ زد ... بابا گل از گلش شکفته بود ... درو باز کرد ُ چهره خبیث ِمجید جلوی رومون اومد با یه خنده چندش با یه سبد گل ُ شیرینی ....

وقتی اومد تو نشست من پذیرایی کردمو رفتم تو اتاق خودم ... بعد از چند دقیقه مامان اومد دنبالم گفت بیام بیرون بابا کارم داره .. گفتم برو بهش بگه وقتی این مردک رفت میام کارشو بهم بگه .. مامان قسم قسم پا رو دم بابا نذارم بدرقم قاطی کرده ! عصبانی شدم گفتم به درک که قاطی کرده . وقتی به توئه ساده میگفتم کار کار آقا مجید ِپا چشم ُابرو بابا رو اُوردی وسط !! دیدی حالا .. از اونطرفم بابا هی داشت صدام میزد ! اعصابم بدجور بهم ریخته بود مامان رو از جلوی ِ در هل دادم با عصبانیت اومد بیرون گفتم : چیه ؟؟؟ بابا اخماش رو کشید تو هم با اشاره حالیم کرد که بشینم ! اهمیت به چشم غره ش ندادم گفتم چیکار دارید کار دارم میخوام برم ... مجید خودش رو انداخت وسط گفت بنده کارتون داره ... با غیظ رو کردم بهش گفتم : اما بنده هیچ کاری با جنابعالی ندارم !! اومدم برم تو اتاقم بابا خیز گرفت طرفم گفت : گفتم بتمرگ سرجات ... عصبی تر شدم که بابا جلوی این عوضی اینجوری خردم کنه ! گفتم کسی که باید میومد بتمرگه تمرگیده سرجاش ! اومدم برم بابا دستمو گرفت هلم داد که بشینم ... آخ که چه دردیه خرد شده توسط بابای آدم جلوی یه آدم کثیف !! همیشه واسم سوال بود کو اون پیرمرد مهربون ! اما نمیدونسم بوی پول !مهربون ُ غیر مهربون نمیشناسه ! نمیدونسم بابامم مثه خود من عقده ی پول داره ! اینکه حاضره وجدانش ٬ ناموسش کوفتش به فنا بره اما ....

با جمله ی " اذیتش نکنید حاج آقا" ی مجید بیشتر حرصی شدم .. میخواستم بپرم رو سرشو تا جون داشتم بزنمش یا یه تف گنده بندازم رو صورتش .... بی تفاوت به همه ی این رفتارا گفت " سمانه خانوم  ِما از این خونه راضی هسن ؟؟؟ خنده ی کنایه داری کردم گفتم اونیکه باید راضی میشد راضی شد .. گفت خب خدارو شکر ... نگاش کردم گفتم  چیه چی شده مودب شدی ؟؟؟ چرا مثه تو دفترتون حمله نمیکنید دستمو بگیرید ؟؟ چرا نمیایید طرفم تا بوسم کنید ؟؟؟؟ بابام با عصبانبت گفت خفه شووووو .. اهمیتی بهش ندادم گفتم مردی الان این کارا رو بکن !

مجید انتظار نداشت اینجوری جلوی مامان بابام حیا رو قورت بدم ُ اینجور حرف بزنم .. اما از همون دیشبش قید همه چیزو زده بودم که این چیزا دیگه واسم مهم نباشه ! رو کرد به بابام گفت حاج آقا من فقط و فقط واسه حس انسان دوستانم این کارو کردم (درباره خونه حرف میزد) .. حالا هر کی هرحرفی میخواد بزنه بزنه ! هیشکی با این پولی که شما داشتید بهتون این لطف رو نمیکرد که من کردم ... بنده داخل دفترم رسماْ از دخترون خواسگاری کردم حالا ایشون میان این حرف ُ حدیثا رو واسم درمیارن {رو کرد به من گفت } اگه جوابتون منفیه این تهمت زدنا رو نداره که !!! وااااای که چه سردردی گرفته بودم ... نمیدونستم چیکار کنمُ به این آدم چی بگم ..  آروم گفتم : بی وجدان تو از من خواسگاری کردی یا درخواست دوستی ؟؟؟ لااقل مرد باش سر حرفت وایسا ... خدا ازت نگذره ... بعدش رو کردم به بابام گفتم خدا هم از تو نگذره فقط پدر نباید فرزندو حلال کنه فرزندم باید از پدر راضی باشه .. کاری ازم برنمیاد سپردمت به اون بالاسری .. رفتم تو اتاق تا هیچکدوم علی الخصوص مجید اشکامو نبینن .. خرد شدنمو دید اما زار زدنمو دیگه نه !...

نمیدونم مجید چی درگوش بابا پچ پچ کردو رفت ... بابا اومد تو اتاقم با یه قیافه ناله ! ازم عذرخواهی کرد ُ گفت هر کاری میکنه صلاحمو میخواد ! گفت آبروش رو جلو دوست ُ فامیل نبرم گفت دشمن به شادش نکنم ... گفت تازه داره به یه نون ُنوایی میرسیم من خرابش نکنم !!! نمیدونستم از حرفاش بخندم یا گریه کنم .. بابا گفت به خدا آقا مجید میخوادت دوست داره ! باباش مخالف ازدواجتونه اما جلو باباش وایساده مثه اون آرش ِبچه ننه نیس که پاپس بکشه .. گفت این خونه رو پیشکش عروسیتون داده بهمون تازه قراره واسه بابات  تو یه شرکت یه کار خوب دست ُ پا کرده گفت هر کاری میکنی به خاطر خودمه ! گفت من باعث شدم خونه شون رو از دست بدن اما مجید یکی بهتر از اون خونه فقط به خاطر من بهشون داده !!!گفت گفت گفت ......

شنیدمو دم نزدم .. حرص خوردم ُلال شدم .. بعد که حرفاش تموم شد گفتم بابا یا آرش یااااااا هیچ کس  میفهمی ؟! گریه افتاد از اون گریه هایی که تنمو میلرزوند میگفت آبروشو یه عمر خریدم حالا نبرم .. نمیدونم به گمونم بابام افسردگی گرفته بود ! اصن حرفایی میزد به سنش نمیومد این سادگیا این رفتارا ... حقم داشت ! به قول خودش چقدر جلو زنو بچش خجل زده شده بود اما دیگه دوراز این رفتارا بود !!! 

"به خدا بابا ساده ای جوونی خامی نمیفهمی .. اونی که دوست داره اونیکه خوشبختت میکنه مجید ِ نه اون بی همه چیز که هنوز نیومده بی آبرومون کرده ! کاری بامون کرده که از اون محله بریم به چه فلاکتی برسم ولی خدا واسش خوب بخواد خدا این آقا مجید ُ واسمون فرستاد ... از در خونه مردمی نجاتمون داد اینجا رو واسمون راست و ریس کرد تازه بهم گفته از فردا برم سرکار ! بابا یه ذره اون عقلت رو به کار بنداز ببین دوروَرت چی میگذره . آرش به خاطر تو چه قدمی برداشت چیکار کرد ؟؟ غیر از اینکه خون به دلمون کرده . از وقتی پای آرش ُ اسمش تو این خونه اومده ما روز خوش ندیدم "

گفتم خودت خواستی ! اگه تو دیشب رضایت میدادی امروز من زن عقدیه آرش بودم .. همه مشکلات تموم میشه اما تو خودخواهی کردی بابا .. قبول کن بهم بد کردی ....

" آخه اون همینجوری الکلی واسه اینکه دهن تو رو ببنده اومده بود جلو ! آخه خونوادش با اون پزشون رضایت بده نیسن که .. تو رو خام کرده اما منو با این موی سفیدم نمیتونه خام کنه !!!

از سادگیش دلم سوخت گفتم بابا یه عمری منو بزرگ کردید ! مجید یه آدم حریصیه که منو واسه ازدواج نمیخواد .. نذاشت ادامه بدم گفت اگه واسه ازدواج نمیخواستت امشب اینجا چیکار میکرد ؟؟؟ اصن اگه تو رو نمیخواست ما اینجا چیکار میکنم ؟؟؟ به قول خودش این کارا همش به خاطر گل وجود توئه اینقدر بدبین نباش بابا جون !!!

اونقدر مُخه بابا رو شستشو داده بود که حرفای من اثری توش نداشته باشه ... بی فایده بود جروبحث ! هیچکدوم حرف همو نمی فهمیدیم ...

ــ من اصن قید ازدواج رو میزنم ! نه با آرش نا با این مردک ....

بابا عصبانی شد .. میگفت روشو زمین نندازم به مجید قول داده ! ریش گرو گذاشته ... اصن اگه من قبول نکنم بیچاره تر از قبل میشیم ... میگفت درقبال خونه واسه بدهیش به مجید یه قرارداد انگشت زده داده که مجید بهش گفته حکم چک ُداره ازاونطرفم سفته خریده انگشت زده داده به مجید !!! مجید گفته بهش اگه دخترت راضی به ازدواج شد پول خونه هدیه باشه واسه بابا ٬اگه رضایت نداد تا عمر داره بدهکار مجید ِ..

 

×× زود زود مینویسم تا برسم به اتفاق جمعه !

×× شرمنده وقت نکردم به کسی سر بزنم .. یه مقداری گرفتارم ! وقتم آزاد شد حتماْ می سرم بهتون .. راستی قول میدید تنهام نذارید رفقا ؟؟!!

×× امروز اول محرمه  ! محرم  ِپارسال کنار مجید بودمو تو عزاداریا گلایه ش رو با اشک تو مجالس عزاداریا میکردم اما امسال .... خدا رحمتش کنه منکه ازش گذشتم ...

×× التماس دعا

خدایا چرا ؟؟ میخوام بدونم چرا با من ایینجوری میکنی ؟؟ چرا منو بین دوراهی که نه !هزار راه قرار میدی بدون کمک !! بدون همراهی .. اینکه خودمو خودم باید تصمیم از نوع ِدرستش بگیرمو نباید نـــــباید اشتباه کنم ...

دوست دارم درباره شوکی که دیروز بهم وارد شد بنویسم .. حیف که آرش اینجا رو میخونه ! دوس داشتم آرش از زندگی گذشته م بدونه نه الانم ... دیروز یکی از روزای ِ ...؟؟؟ نمیدونم چی اسمشو بذارم اما بدجور فکرمو به خودش مشغول کرده ! شاید تو یه پست رمزدار بنویسم ... انگاری همه چیز داره قاطی پاطی میشه منم تک وتنهام خیلی خیییییییلی تنهام !

خدایا رهام نکن .. چیکار باید بکنم ؟ چی جواب بدم ... ؟؟؟؟ خدایـــــــــــــــــــــــــــا

اتفاق دیروز نه به آرش مربوط میشه نه به خونوادش ..... مینویسم ! هنوز تو شوکم !!!

اگه تونستم امروز آپ میکنم ... میخوام زود از گذشته م بنویسم زود تموم بشه