31
حسرت های گذشته م آرزوهای آینده م فقط اشک میشد رو گونه هام .. سرمو چرخوندم طرف شیشه تا مجید اشکامو نبینه ... بدترین روزم اونروز بود .. خیلی سخت ِندونی چه زندگی ای چشم به راهته ؟! قراره چی بشه ؟! منو آرش وقتی درباره آینده مون حرف میزدیم به آرش میگفتم " نکنه وقتی رفتیم تو خونه مون من اونی نباشم که تو میخواستی ؟؟ تنها امیدی که داشتم عشقم بهش بود // با عشقم همه مشکلات همه سختی ها آسون میشد ُ همین منو خیلی دلگرم میکرد اما حالا چی ؟ عشقی که در کار نیس هیچ تازه نفرتم جاشو پر کرده بود چه جوری میتونستم بسازم با کسی که با دلم سازگار نبود ...
مجید متوجه گریه کردنم شد دستم ُفشار داد :
ــ غصه شو نخور زندگی دور روز ِ ... فکر نکن فقط تو از من بدت میاد من کلاْ از زن جماعت بیزام ... همه شون سروته یکی اند منتها یکی به اون یکی میچربه فقط همین ! هم دوره های من الان دوسه تا بچه پس انداختن به چه کنم چه کنم افتادن من به ریششون میخندم ! چطور باید ۳۴سالم باشه ُتن به ازدواج ندم ؟؟ زنا رو فقط بهشون پول نشون بده اونا همه جاشون ُنشون میدن ....
اینم دلداری ِشوهرم روز عقدمون به من بود ... همه ی زنا رو یکی میدید .. زن بد زن خوب همه به چشمش یکی بودن .. ای خدااا کوچکترین تلاشی نمیکرد دلمو بدست بیاره که نه اما حس نفرت ُاز دلم دور کنه ...
دستمو از دستش کشیدم " پس چرا منو بدبخت کردی ؟؟؟ تو که عشق و صفات جور بود زن میخواستی چیکار ؟! "
ــ تا دهن این حاج خانومو ببندم بسکه گیر داده بود خرپیر شدی زن بگیر ... تو رو گرفتم بری ور دل ننه م خودم برم عشق وحال
هیچی نگفتم /// به یه آدم پست چی میشه گفت ؟! دلم نیومد بابامو نفرین کنم اینکه خودش بدبخت بود منو بدبخت تر کرد
بازم رومو کردم طرف شیشه بیشتر دلم شکسته بود ... مجید دوباره دستمو گرفت گفت با همه ی این حرفا تو خاصی ... وقتی میبینم ازم نفرت داری بدم میاد منم آدمم دل دارم ... بازم ساکت موندم هیچی از حرفاش ُ باور نداشتم چون اصلاْ خودشو باور نداشتم ...
رفتیم ناژنون یه چرخی زدیم بعد منو رسوند .. بدون اینکه نگاش کنم ازش خدافظی کردم رفتم طرف خونه درو باز کنم .. " هی // یادت رفت دست بدی ! "
هی !!!!! ... از یه آدم با اون طرز فکر چی مشد توقع داشت که بجای عزیزم بهت بگه هی ! .. بی اهمیت به حرفش دروباز کردم رفتم توو .. صدای بوق محله رو برداشت .. دستش رو گذاشت روی بوق ! اومدم بیرون دستشو از ماشین اُورد بیرون .. نگا کردم یه دوسه تا همسایه ها اومده بودن بیرون گفتم حالا درگیری میشه ُاینم سرش درد میکنه واسه دعوا .. گفتم دیوونه شدی ؟ دستش ُآُورد جلو ... دست دادم گازکش رفت.
اومدم تو خونه .. قرار بود چی به سرم بیاد ؟! مامان اومد دم در گفت کجا بودیم تا حالا ؟؟ اونقدر بغض تو گلوم گیر کرده بود که نتونم جواب سوالشو بدم. بی حرف رفتم تو اطاقم .. کز کردم یه گوشه ... حرفای مجید کاراش .. ینی چی به زنا پول نشون بدی ؟؟ نکنه اونم رومن این حسابا رو میکنه ؟؟ نکنه ... دراطاقم باز شد مامان اومد توو گفت بیا یه چیزی بخور گفتم اونقدر غصه خوردم که چیزی از گلو نره پایین !! تو اون لحظه به یه گوش نیاز داشتم گریه دیگه آروممنمیکرد ! دنبال یه گوش بودم واسه خالی کردن حرفام .. گوش بده .. بغلم کنه ! با گریه هام گریه کنه ... تنها گوش رو مامان دیدم با اینکه میدونسم اگه با مامان حرف بزنم نمکی میشم واسه زخماش اما داشتم خفه میشدم .. گفتم ... همه ی حرفایی که شوهرم روز عقدمون بهم گفت... فهمیدم که بابامم داره گوش میده از فرصت استفاده کردم داد زدم گفتم یه عمر بدبختم کردید حالا هم با خودخواهیتون جوونیمو گند زدید .. اگه بابا اون پولایی که آرش داده بود ُداده بود به این پست فطرت امروز نمیومد به من بگه به زنا پول نشون بدی چی میشه ..... چقدر بهتون گفتم مجید مرد زندگی نیس .. چقدر بهتون گفتم مرد هوس بازیه ؟؟؟ یه عمر تو سادگیتون دست ُپازدید ُچوبش ُخوردید ُعبرت نگرفتید ... دلم نمیاد نفرینتون کنم اما ازتون راضی نیستم .. همه ی اینا حساب داره .. جوابش با شما .... بابام اومد تو اطاقم ... نمیخواستم به چشماش نگاه کنم .. نمیخواستم باز اشکشو ببینم اما منم داغون بودم ... همین بابا بود که آرزوای منو خاک کرد حق داشتم داد بزنم .. حق داشتم بهش بدوبیراه بگم ! نداشتم ؟!
بابا اومد پیشونیمو بوسید گفت چون میدونه تو ازش بدت میاد اینجوری گفته وگرنه همچین آدمی نیس ! سرمو تکون دادم
ــ چی بهت بگم پدر من که هرجی من میگم تو یه چیز دیگه تحویل میدی ؟ چرا سرپوشونی میکنه رو کارت ؟ تا اینجا اومدم که بهت ثابت کنم تو واسم عزیزتر از هرکسی هستی حتی به قیمت بدبخت شدن خودم .//به حرفت به قول ُقرارات که یه ذره هم واسه من احترام قائل نشدی باهام درمورد زندگی ِخودم مشورت کنی احترام گذاشتم .. امروز زن رسمی و قانونی این آقا شدم تا به تو ثابت کنم هنوزم که هنوز رو حرف تو حرف نمیزنم .. چقدر بهم گفتی باسواد شدی ما بیسوادا رو قبول نداری ؟؟ چقدر به خاطر همین آقا که امروز دلمو خون کرد بهم سرکوفت زدی خزج دانشگاه ُکتاب و دفترات ُبا چه مکافتای دادم تا تو باسواد بشی بیایی توروم وایسی .. اما دیگه از این به بعد احترام کسی که احتراممو نداره نگه نمیدارم .. طلاق بگیرم کنج خونه بشینم بهتر از اون زندگی شاهونه س که ای پست فطرت بخواد واسم درست کنه
فردا صبحش مجید زنگ زد .. جواب ندادم ... اومد خونمون ٬ بابای ساده ی من شروع کرد به نصیحت کردنش که این چه حرفایی بود بهش زدی ؟ اونم در جواب بابام میگفت هرچی گفتم به زنم گفتم قرار نشد از الان تو کارامون دخالت کنیااااا .... راسیتش دوس داشتم مجید این رفتارا رو بکنه تا به بابا ثابت بشه تموم حرفایی که درباره مجید میزدم با اینکه طاقت نداشتم ببینم خرد شدنش رو زجر کشیدنش رو .... بابا افتاده بود تو تکاپو که واسم جهازیه بخره ... گفتم من تو خونه ای نمیرم که بخوام با خودم جهاز ببرم ... مامانم تو گوشم میخوند خودمو از این بدبختر نکنم به یه زن مطلقه نگاه خوبی نمیشه ... کسی زیر بار نمیره بیاد بگیرتت .. " مادر من ٬من حاضرم بترشم اما با این آقا نرم زیر به سقف "
بابام بازم برام روضه خونه میکرد که جواب دوست ُآشنا رو چی بدیم ؟ مردم چی میگن ؟ نمیگن دخترشون اِل بود تو عقد طلاقش دادن .. گور حرف مردم .. ادم بیچاره بشه بخاطر مردم ... از همون اول منو از این مردم ترسوندن .. کج نرو مردم چی میگن ؟؟ راست برو مردم چی میگن .... بمیر به خاطر مردم
یه چند روز بعد از عقدمون خونواده ی مجید اومدن خونمون ُگفتن میخوان عروسشون رو یه ماه دیگه ببرن .. بابا گفت من هیچ جهازی نخریدم .. باباش گفت از الان گفتیم که پس فردا نگید اینش کمه جون نگفتید! مامانش رو کرد به مامانم گفت حالا اگه ندارید یه اسباب دست بهش بدید تا بعده ها خرده خرده واسش میخرید .. متلک پشت متلک ... دیگه طاقت نداشتم گفتم تا یه ماه دیگه خونوادم تواناییش ُندارن .... منم حالا حالاها نمیخوام عروسی کنم ... مجید گفت اما باید یه ماه دیگه آماده باشی تعیین عروسی با داماد ِ...
ــ میخواین بخواین میخای نخواین .. ما آمادگیش رو نداریم من باید کم کمش دوسال عقد باشم ..
مامانش صداش رو برد بالا
ــ دلتم بخواد .. ینی چی میخوای بخایم میخوای ... والا خوب روزگاری شده به خدا اونموقا عروسا میگفتن بذار خودمونو جا کنیم بعدش چه ها کنیم تو یکی هنوز خودتو جا نکرده داری چه ها میکنی ؟؟
مجید دستمو گرفت برد تو اطاق
ــ دست از این کارات بردار // تو دیگه زن رسمی ِمن شدی باباتم خیلی بدهکار ِبه من .. پس صدات درنیاد ُ آبروریزی نکن ///
ــ ازت تنفر داشتم از دیروز تا حالا بیشتر ازت متنفرم ! چرا روز عقد تو اون حالم اون حرفا رو بهم زدی ؟ به نظرت هر دختری بود با دلخوشی میومد تو اون خونه ؟! این زندگی نکبتم می ارزه به اون زندگی ای اعیونی که تو میخوای واسه من بسازی !! اینجا اگه نون گیرم نمیاد خیلی بهتر از اون زندگی ای که بخوام نونم ُبزنم تو خونو بخورم ...
ــ غلط کردم !!! میخوای اینو ازم بشنوی ؟؟ غلط کردم .. مامانم سکته ای ِ.. یه دوبار سکته قلبی کرده از دست کارای من .. سمانه خراب نکن .. همه خوشیاشو
نذاشتم ادامه بده گفتم پس قراره من زن مامانت بشم !!
ــ بس کن ... میدونی چقدر طالبم بودن ؟ میدونی اشاره میکردم صدتا دختر جلوم وایمیسادن ؟؟ دوسِت دارم به جان همون مادرم میخوامت ... زبون تیزی دارم اما تو دلم هیچی نیس . بهم فرصت بده بیشتر بشناسیم ..
ــ من دوسه ماه دیگه حاضر نیستم بیام باهات زندگی کنم .
ــ به خدا چند سال َم عقد باشیم غیر از اینکه تنفر تو زیادتر بشه هیچ اتفاقی نمیوفته .. بیا باهام زندگی کن اونوقت هر بدی دیدی هرچ بگی قبول..
ــ طلاقم بده مجید !!! من زن خوبی واست نمیشم ..
ــ مزخرف نگو پا شو بریم تو سالن همه منتظرمونن ... پاشو ..
قبل از اینکه من برم بیرون مامانش اومد تو اطاق از رفتار بدش عذرخواهی کرد !!! گفت تند رفته ُدوس نداره بعد از چند سال که یه عروس خوب گیرش اومده حالا دلخورش کنه ... همه شون رُلشون رو خوب بازی میکردن خیلی خوب ...!
وقتی رفتن بابام میگفت بابا جون ببین خونواده ی اون چقدر عزتت رو دارن برعکس خونواده ی اون پسره .. بابا نمیدونست میخواست از دست هوس بازیا و کارای پسرشون راحت شن وگرنه عاشق چشم ُابروی من یا پول ُثروت تو نشدن ...
بابام بازم واسم رفت بالای منبر .. میترسید از تصمیمی که تو سرم دارم .. بازم از آبروش ! از اینکه مردم چی میگن .. خیلی فکر میکردم گفتم من که با امید به خدا اومدم جلو .. قطعاْ همون خدا پشتمه هوامو داره ... میرم ..تا جایی که خدا واسم خواست پیش میرم ُساکت می مونم ...
تصمیم داشتم با مجید هرچند به ظاهر خوب باشم .. حفظ ظاهر میکردم به امید اینکه یه روزی عاشقش بشم <<<
کم کم به روز عروسی نزدیک میشدیم .. بابام مونده بود جهازمو چیکار کنه ؟ مگیفت حاضره همه وسایل خونه حتی فرش زیر پاشو بفروشه تا بتونه یه جهاز معمولی واسم تهیه کنه تا بعده ها واسم سرکوفت نشه .... اما مگه اسباب اساسی ِبابا چقدر می ارزید ؟؟؟ یه فرش کهنه ی رنگ و رو رفته که بابا خواست بفروشتش دلاله پوزخند زد گفت به نظر من برو بندازش تو مسجد واسه خیرات ....
مامانم یه خانومی رو میشناخت که کارش تهیه جهازواسه دختران دم بخت بود .. خود ِخانومه مداح زنونه بوده که تو جلساتش اعلام میکرده و صدقه ها و پولایی که مردم کمک میکردند رو واسه دخترا جهاز میرده.. مامان رفت بهش سپرد ُ قرار شد بعد از تحقیقات بهمون کمک کنن ..
× رفقا بدرقم سرما خوردم دختری َم حسودیش شده بچم سرما خورده ...
× هرچی ساینار بزرگتر میشه کم خوابتر شیطونتر و بازیگوشتر میشه .. اگه خیلی دیر مینویسم شرمندم .. سعی میکنم زود به زود بیام اما دلم خوشه رفیقام درکم میکنن :*
قصه ی من قصه ی مادر بزرگاس