12
عصبي شده بودم . هنوز پاشون به در اتاق نرسيده گفتم بي زحمت بفرماييد بيرون ! ما سه تا جزام داريم ميترسيم شما هم دچار بشيد! بفرماييد .. مادرش گفت احترام خودتونو داشته باش ! گفتم اينقده تو عمرم بي احترامي ديدم كه ندونم ديگه احترام يني چه ؟!
ميگفت من فقط به خاطر آرش اينجام .. گفتم به خاطرهمون آرش برو ! بابام هي وسط حرفم ميپريد ُ ميگفت نكن اينجوري بابا مهمون حبيب خداست ... گفتم اينا مهمون نيستن اينا مزاحمن مزاحم !!!
خيلي واسشون افت داشت يه دختر 23 ساله از اين طبقه جلوشون وايسه و اين حرفا رو بزنه .. از رفتار اونشبشون داغون بودم از اراجيفي كه تيكه به تيكه از حرفاي من دراُورده بودو به آرش گفته بود .. ديگه نميخواستم تحقير بشم نه من نه خونواده َم
رفتن و من براي اولين بار بود از رفتنشون شاد شدم .. بغض توأم با شادي ... بابا گفت : يه ذره تند نرفتي بابا ؟! گفتم تندي كردن تندي ديدن !
گوشيم همش خاموش بود برخلاف اونچه داشت از تُو داغونم ميكرد اما مصمم شده بودم ديگه فراموش كنم همه چيز رو .. یه روزی که از خونه زدم بیرون آرش رو دیدم بی تفاوت رد شدم .. گفت یه بار واسه همیشه به حرفاش گوش بدم اونوقت واسه هميشه ميره . گفت چرا رفتار بد ِخونوادش رو با بدي جواب دادم .. گفت داشت همه چيز درست ميشد ُتو با اين كارت كلي كارامون عقب انداختي <<
حرف زد .. زد .. زد
گفتم آرش من تصميمو گرفتم . اتفاقاً اونشب اون كارو كردم تا همه چيز تموم بشه واسه هميشه ! به خاطر تو خیلی کوتاه اومدم ... خرد شدن ِخودمو میتونستم ببینم اما کوچیک شدن مامان بابامو اصلاْ <<< اونشب نهايت بي احترامي رو از پدرو مادرت ديدم صبحش مادرت خابوند تو گوشم غرور نداشته م له شد باز ٬اما بازم باهاش حرف زدم ُ خواستم مانع نشه اما
خوب يا بد درست يا نادرست عاشقت شده بودم ُ نميتونستم منطقي فكر كنم .. بین من و تو کلی فاصله َس .. من ِاحمق فکر میکردم میتونم این فــاصله ها رو برداریم ُمثه رویاهامون زندگی کنیم اما زهی خیال باطل
خدافظی کردمو به راهم ادامه دادم .. رفتم تا اشکامو نبینه تا یه بار دیگه له شدنمو نبینه ...
چند ما گذشت ُ من آرش رو دورادور اطراف خونمون میدیدم بارها اومد درخونمون که فایده نداشت انگار بدون اینکه خودم بخوام سنگ شده بودم.
میگفت همه چیز داره درست میشه میگفت مامان باباش راضی شدن چون خودش راضی ِ.. خلاصه کلی اومد ُ رفت ُ بی فایده !
نمیخوام مابقی تحقیرا و توهینایی که بهمون شد رو بگم فقط اینکه همه ی اون رفتارا باعث شدعشقم بهش به صورت انتقام ازش تبدیل بشه
آرش میگفت چه من بخوام چه نخوام ول کن نیست ُسفت پام وایساده
........
مدتی بود مامانم کتف درد داشت ُ قرار بود یه روز با هم بریم دکتر .. رفتم دم هتلی که مامان کار میکرد منتظر موندم .. آقایی چارشونه ی گمبلی از بغلم رد شد.. کلی پرسنل هتل جلوش دولاوراست میشدن
مامان اومد ُمامانم همون رفتار رو با اون آقاهه داشت ... رفتم پیش مامان ُمتوجه شدم پسر صاحب هتله ... لبخندی زد ُ رو به مامان گفت : دخترتونه ؟! و بعد با لبخندی ازمون جدا شد.
مامان میگفت : تک پسر آقای فلانی صاحب هتله .. اسمش مجید ِ. پسر زرنگیه و همه کار ای باباش بر عهده ی اینه ...
منتظر تاکسی بودیم که مجید از پارکینگ هتل اومد بیرون ُجلو پامون ایستاد ُخواست تا یه جایی برسوندمون >>>>
××× مینا جان ممنونم از نگرانیت ... گلم نگرانیت بی مورده و من همه جوره همه چیز رو درنظر گرفتم ُ جای هیچ نگرانی نیس .. بازم ممنونم دوست خوبم :*
قصه ی من قصه ی مادر بزرگاس