نمیدونم چندساعتی شد که کنار جدول لم داده بودم ُ مات مات داشتم به آدما٬ ماشینا ٬درختا و ... نگا میکردم ! اهمیت نمیدادم گوشیم داره مدام زنگ میخوره یا دختربچه هه داره چپ چپ نگام میکنه یا پیرمرده یا اون خانومه ....  چیزی که نبودم بهم نسبت دادن ُ یقین داشتن که هستم ! پس باید خراب شم ! باید اونی بشم که مردم میگن باید جوری زندگی کنم که فکر میکنن هستم .. اینجوری دل سوختنش کمتره چون خودمم یقین پیدا میکنم که هستم همونی که همه میگن !!

اصن مخم از کار افتاده بود ! واسم خیلی سنگین بود که بازم ٬ بازم رویاهام ٬ خوشبختیم خراب بشه ! خراب شد چونکه همه باورداشتن که خرابم !!! یه عمر با نجابت زندگی کردم .. توو طول زندگیم حسرت خوردم غبطه خوردم تا زحمتای این پیرمرد پیرزن رو خراب نکنم .. مامانم میگفت راه درست رو برم پامو کج نذارم اما چون فقیر بودم باور داشتن خرابم هستم ... ! خدایا دیگه بسمه .. اینهمه توهین اینهمه تحقیر ُتهمت بسمه ... میخوام همونی بشم که همه میگن از زندگی با نجابت خیری ندیدم شاید از زندگی با خفت خیری ببینم ... از رو جدول پاشدم ! پاشدم تا طعمه ای بشم واسه خراب شدنم ! با خدا ٬با دنیا با زندگیم لج کرده بودم ..

یه تاکسی جلوم ایستاد .. رفتم کنار .. یه مسافرکش دیگه ... تا آخر یه دونه از این ماشین سوسولا جلو پام ایستاد .. نگا به رانندش کردم ! از قیافش ترسیدم اما باید بد میشدم ! باید به خودم به مامان بابام  از همه مهمتر به خدا ثابت کنم میتونم بد باشم .. هرچی سختی کشیدم بسمه دیگه ! همش دندون رو جیگر میذاشتم میگفتم امتحان خداست .. هر چی پناه میبردم به سجاده ی سبزم تا نشم اونی که نمیخوام بشم !!! اما مگه آدم چقدر میتونه ظرفیت داشته باشه آدم چقدر میتونه بدی ببینه اما خوب باشه !!!  .. من توو  این فکرا پرسه میزدم پسره هی چشم ُابرو میومد که افتخار میدید ؟؟  سوار شدم ... پسره لات یقه پیرهنش تا نافش باز بود یه قلاده  آویزن گردنش  ! تنم میلرزید  <<<  اصن نمیفهمیدم چی داره میگه ! اسمشو گفت اما من اونجا نبودم ! پیش وجدانم بودم اینکه الان داره چه عذابی میکشه .. اینکه میخوام الکی الکی بزارمش زیر پام ! وجدان به چه دردم میخوره باید اونم له بشه خرد بشه عین ِخودم !

پشت چراغ قرمز وایسادیم :" خب حالا کجا بریم خانومی "؟

دروباز کردم ... رفتم پایین ! اهمیتی به صدای بوقش ندادم .. میدونید انگار تو این دنیا نبودم .. گوشیم مدام زنگ میخورد .. بیچاره مامانم اینا چقدر نگرانم شده بودن ! ساعت ۱۰شب بود .. تا به حال سابقه نداشت من تا این موقع شب تو خیابونا پرسه بزنم <><> جواب دادم الکی گفتم سرکوچم دارم میام ! ۱۰ شب بود ُ همین باعث شد بیشتر بترسم . ... چشمم خورد به امامزاده محلمون ! خوشحال شدم .. بالاخره رسیدم خونمون ! دلم میخواست امامزاده باز بود تا تموم ناراحتی امروزم رو توش خالی کنم ! تا وجدانم اینجوری آروم بشه نه طور دیگه ! من آدمی نبودم که دور بشم ! از خدا از سجادم از این امامزاده از اعتقادام ُ باورام که واسم جا افتاده بود ! ادعا مومنی نمیکنم اما از بچگی تو این امامزاده روی ِ این سجاده بزرگ شدم .. همیشه یاد گرفته بودم ُباور داشتم خدایی اون بالا سر هست که حواسش به همه چیز باشه حالا میخواستم با این کارم به خودم پشت کنم نه به خدا !! پشت در امامزاده نشستم ُگفتم من نمیخوام ازتون دور بشم شما هم منو از خودتون دور نکنید ! نذارید مجبور بشم اونی بشم که نمیخوام .. واقعاْ آروم شدم .

بابای بدبختم دم در ٬میرفت میومد .. اومد جلوم "کجا بودی بابا " چشم  ِقرمز و قولومبه شده َم جواب همه سوالاشو داد .. رفتم توو گفتم خستم میخوام بخوابم .. مامانم گفت تا نگم کجا بودم ُچرا باز اینقدر گریه کردم نمیذاره برم بخوابم ... همه چیز رو واسشون گفتم .. مامانم گولی گولی اشکاش میومد پایین بابام مات تر از خود ِمن شده بود ! رفتم رو رختخوابم .. تا اومد چشمام گرم شه صدای ضجه ی مامانم ُ شنیدم . هی خدا رو صدا میزد ُ به بابا میگفت باید ازاین محله بریم . میگفت یه عمر نون حلال خوردیم اما حالا همه فکر میکنن حروم خوریم .. مامان میگفت بفروشیم میریم یه جا رهن .. بابا میگفت " زن این خونه تنها سرمایه َمونه " مامان با ضجه میگفت : سرمایمون تو اون اتاق داره ذره ذره آب میشه .. گور مال دنیا ! ما که نداریم این خونه َم روش .. بیا بفروشیم بریم یه جا رهن . خونه به چه دردم میخوره اگه خدایی نکرده دختر جوونم ُاز دست بدم .. ای خداااااا منو بکش راحتم کن این بی آبرویی ُنبینم . ای خداااا پس تو کجایی ؟؟ کو اون مهربونیت؟؟ کو اون بخشندیگت ؟؟؟ به کی رو بیارم دیگه ؟؟؟ برم التماس کی رو بکنم دیگه ؟؟؟ تو که نمیشنوی صدامو ....

" کفر نگوووووووو زن ! " ... میخوام کفر بگم ! انگار اونایی که ظلم میکنن اونایی که کفر میگن ارج ُقربشون بالاتره .. الهی میمردمو این روزا رو نمیدیدم که دختر جوونم ساعت ۱۰شب با چشم خون بیاد خونه .. اینهمه دستمو بردم بالا گفتم خداروشکر داره بعد از اینهمه بدبختی روز خوش میبینه حالا باید واسه چیزی که نبودیم اینجوری تقاص پس بدیم

مامان محکم دستاش رو میکوبید رو زمین ُضجه میزد منم همینجوری گریه میکردم .. مامان مثه من داشت لج میکرد ! مامان مثه من بریده بود از اینهمه خوب بودن ٬ خوبی کردن ُبدی دیدن  !

بابا ول کرد رفت بیرون ... واقعاْ بریده بودم واقعاْ خسته شده بودم ... چشمام بدجور میسوخت .. به قول مامان دیگه مونده بودیم درمونده ٬بریم التماس کی رو بکنیم ؟؟ از کی کمک بخوایم ؟؟ تقاص چی رو داشتیم پس میدادیم ؟؟ رفتم یه آب قند درست کردم دادم دست مامانم ! مانتو روسری تنم کردم ببینمه شبی ِبابا کجا رفته !درو باز کردم دیدم پشت دیوار نشسته ُداره گریه میکنه ... لرزیدم ! طاقت همه چیزو داشتم اما گریه این پیرمرد رو نه!!  ... اینهمه زحمت کشید اینهمه حمالی کرد حالا اینجا داشت واسه نداریش گریه میکرد ! سرش رو بوسیدم ُ منم گریه کردم میخواستم اونقدر گریه کنم تا جونمم اشک بشه بیاد بیرون ... خسته شده بودم از اینهمه بدبختی .. از اینهمه بدی .. انگار ما سه تا اون دور دورا افتاده بودیم همه بی خیالمون شده بودن حتی خدا !!

"چقدر باید شرمندت باشم بابا ٬ چقدر باید جلو تو ُمامانت سرم پایین باشه ؟!"

اومدیم توو ! چه شبی بود اونشب ! سه تایمون به مرگمون راضی شده بودیم ! نگا به گوشه ی حیاط کردم بابا واسه روز نامزدیم رفته بود میوه شیرینی گرفته بود از کجا با چه پولی نمیدونم ...! چقدر ساده بودیم ما ...

اونشب ِلعنتی به هر سختی بود صبح شد ! اصن حوصله رفتن سرکار ُ سروکله زدن با آدمای احمق ُدهن بین رو نداشتم ! از همه بدم میومد .. مامان رفته بود زیر پتو میگفت سرش درد میکنه ! بابا هم خونه نبود .. نگران مامانم شدم گفت چیری نیست ُمن برم به کارم برسم ..

رفتم هتل بدون اینکه با کسی حرف بزنم ُبه کسی سلام کنم !! نزدیکای ظهر بود مجید اومد ! مثه همیشه اومد تو اتاقم ! منم اونوق تر از هر روز بودم /// اومد تو اتاق نشست .. منم انگار نه انگار که کسی نشسته <<

ــ تو آخر کی میخوایی بامون آشتی کنی آخه ؟!

بی جواب گذاشتمش !

ــ بابا ما هم آدمیمااا ... نکن همچین با من ! میخوای برم خودمو بکشم ؟! میخوام بمیرم واست ! من کشته مرده تمااااا

میخواستم داد بزنم بگم خفه شو .. برو بمیر .. برو گمشو ... اما باز لال شدم ///

ــ خانومه ... اگه بخوایت به این بد رفتاریاتون ادامه بدید مجبور میشم جور دیگه ای عمل کنم ! اخلاق پرسنل واسه ما حائز اهمیته !

ــ میخوایی چیکار کنی ؟؟؟ اخراجم کنی ؟؟؟ اگه هر چی تو گفتی بگم باشه .. اگه خواستی هر غلطی بام بکنی لالمونی بگیرم اونوقع خوب پرسنلی هستم ؟! همینجوریشم بین پرسنلای خوش اخلاقت پیچیده من با توأم .. همینجوریشم طبل رسواییم پیچیده تو عالم ُ آدم .. دیگه میخوای چیکارم کنی ؟؟ بیا بیا هر غلطی میخوای بام بکنی بکن دست از سرم بردار .. خسته شدم از همه تون خسته شدم .. داشتم گورمو گم میکردم از این مملکت ُ از این آدما دور شم اما همین آدما نذاشتن ! همین آدما با احمقیشوت با خدانشناسیشون موندگارم کردن .. خسته شدم ازبس گریه کردم ازبس زار زدم .. ولم کنید دیگه  ...

داغ بودم از دیشبش قاط زده بودم .. (((مجید بعده هاش بهم گفت اونی که توپ تکونش نمیداد با حرفای اونروز َم بدجور تکون خورد ! ))))

همه جمع شده بودن تو اتاق ٬ مجیدم بِربر نگام میکرد ُساکت بود !

ــ چیه ؟؟چیه بی وجدانا ؟؟ چیه دارید اینجوری نگا میکنید ؟؟ حق ندارم از شرفمم دفاع کنم ؟؟؟ حق ندارم وجدان ِبی وجدان شما رو بیدار کنم ؟؟؟ بهم بگید بهم ثابت کنید از کجا ُ واسه چی گفتید من با این آقا رابطه دارم ؟؟ چرا به آبروم زدید ؟؟؟ چرا به زندگیم زدید ؟؟؟؟ چرا آیندمو خراب کردید ؟؟؟ چرا نامسلمونا ... باقی ِحرفام هق هق ِگریه بود ... انگار تمام ِدق ودلیای ِدیروزم ُضجه زدن مامانمو اشک ریختن بابامو داد زدم <<<

اومدم بیرون با گریه .. میدونستم دیگه اونجا جایی رو ندارم ! میدونستم اوضامون دوباره سه پله بدتر از قبل میشه . به آرش نیاز داشتم .. به صداش به حرفاش ... نمیدونم چی شدبی اختیار شمارشو گرفتم  با اینکه دفعه آخر بدجور کوبونده بودمش !

بوق ... بوق ... بوق .... باسلام لطفاْ پیغام بگذارید ...

آرش خودت ُ میخوام صدات ُ دلگرمیت ُ ... بازم بهش زنگ زدم ... دوباره رفت رو پیغامگیر !

 آرش داره دنیا خفم میکنه ! آرش بدرقم بهت نیاز دارم ! اگه دوسم داری بهم ثابت کن ! گوشی رو بردار .. ثابت کن دوسم داری .. آرش اگه گوشی رو برنداری یه بلایی سر خودم میارماااااا .. جون مادرت گوشی رو بردار ....

سکوت ِاونور خط بدجور حالمو بدتر کرد ! رفتم تو یه پار ک رو نیمکت نشستم ... واسم اس ام اس از آرش اومد اینکه بهم قبلاْ گفته بود دوس داشتنش رو چه جوری میخواد بهم ثابت کنه ! نمیدونست حالمو ! نمیدونست چقدر بهش نیاز دارم .. به حرفاش به وجودش گرچه خونوادش باعث شده بود به این حال ُروز بیوفتم !

× آرش با یادآوری تک تک اونروزا بیشتر مُصر میشم واسه تلافی ! میخوام ازهم پاشیدگی خونوادت رو ببینم .. میخوام منم مثه اونا وجدانمو زیر پام له کنم بشم یکی مثه اونا ... بازم با خوندن ِاین نوشتا نمیفهمی حال ُروز اون موقعم ُ بازم نمیتونی درک کنی چی کشیدیم ُ چی بهم گذشت !

نمیدونی واسه رسیدن به خواستم چه سختیای ِدیگه ای رو که تحمل نکردم .. نمیدونی چقدر دوباره خرد شدم اما به خاطر اینکه فقط و فقط پولدار بشم همه رو به جون خریدم .!

نه جرأت اینو داشتم خودمو از این دنیا خلاص کنم نه دیگه طاقت ِتحمل ِ اینهمه سختی رو داشتم ! رفتم خونه ... مامان بیچاره صورت ِرنگ پریده هنوز زیر پتو بود ... میگفت عجیب سرش درد گرفته .. گفتم بیا بریم دکتر .. گفت خوب میشه ... اونقدر حالش بد بود که حواسش نباشه که چرا اونوقت ِروز من اومدم خونه !!

منتظر موندم بابا بیاد .. میگفت خونه رو گذاشته واسه فروش گفته زیر قیمتم خریدن میفروشه ! به بابا گفتم از کار بیکار شدم اما نفهمی کردم نگفتم مجید رفتاراش بد بود گفتم از حرف ُحدیثا خسته شدم .. به بابا چندتا کانون رفتیم واسه اینکه زیرنظرشون باشبم .. اسم ُ آدرس رو نوشتن تا بیان تحقیق ! به قول بابا اگه میومدن تحقیق بازم مثه قضیه علیرضا میشه ُ هبچ امیدی نیس به کمکشون ...

روزا مشتری میومد واسه  خونه ! بابا التماسشون میکرد که محتاج پول ِهر چی اونا بگن قبول میکنه ...

منم هرروز صبح از خونه میزدم بیرون تا شب دنبال کار ! میگفتم کار که قحطی نیومده ! اگه خدا هچی بهم نداده یه پشتکار+استعداد بهم داده که بتونم گیلیمم رو از آب بکشم بیرون ...

یه شب خسته ُهلاک رفتم خونه <<< بابا با خوشحالی گفت یکی اومده خونه رو معامله کرده یه چیزی زیرتر از اون قیمتی که هست !!! گفتم بابا آخه تا کی ما باید ضرر اینهمه سادگیت رو بخوریم ؟؟؟ چرا فروختی؟؟؟ گفت آبروم واجبتره پوله ! یه جا میریم رهن میکنیم خدا بزرگه !

گفتم خدا  یه زنبیل پر از پول از اون بالا واست میفرسته پایین تا پول کرایه رو بدی ... " یه جایی رو میریم فقط رهن میکنیم تا اجاره ندیم "  عصبانی شده بودم ..." با این پول تو طویله َم رات نمیدن !"

رفتم تو اتاق ... خدایا دیگه بلایی مونده به سرمون بیاری ! دلمون یه یه خشت خونه گرم بود که اونم بابای ساده ی من درد ِ آبرو داد به باد فنا .... مرده شور حرف مردم رو ببرن ....

چقدر خریداره به ریش بابام خندیده ... هر چی میکشم از درد سادگیش میکشیم ... از طرفی َم بابام رفته بود هتل التماس درخواست که دختر من پاک ِنجیب ِ ما هم نداریم داریم میمیریم از گشنگی ! بذارید بیاد سرکار ! مجیدم گفته به دخترتون میگم درست کار کن اونم هرچی از دهنش دراومده بار من کرده جلو همه  ... خودش رفته خودشم برگرده ولی اول باید ازم عذرخواهی بکنه.... بابا با ذوق اومده میگه برگرد سرکارت .. آقای خره راضی شده برگردی .. اونقدر اعصابم از این سادگیش خرد شده بود ! گفتم واسه چی رفتی التماس کردی ؟؟ گفت تو واسه چی تا بهت میگن بالا چشمت ابروئه فهر میکنی میایی ؟؟ یه ذره اوضاع رو درک کن ... ! انگار نداری ِبابا عقلش ُمنطقش ُهمه رو باهم گرفته بود .. چی بهش میگفتم که خودشم از این وضع ناراحت بود ؟ دلشو میشکستم که خودشم یه عمری دل شکسته بود !

تاوان چی رو باید پس میدادم ؟؟؟ تاوان زیاده خواهی ِخودمو یا سادگی ُ بیسوادی مامان بابامو ..

هیچی نگفتم رفتم تو اتاق ... بابا شروع کرد به غرغر کردن .. به مامان میگفت: بدبخت پسر مردم با اونهمه بروبیا یه کلوم یه این خانوم گفته کارت رو درست انجام بده این خانوم بهشون برخورده جلو همه برگشته هر چی از دهنش دراومده بهش  گفته بعد ول کرده اومده بیرون  ... فقط فکرو ذکرش شده اون پسره از خدا بیخبر ... اینقدر این دختره ننفهمه که هرچی میکشیم از این ُخونوادش میکشیم !

از بابامم اینجوری توقع نداشتم بزنه به سیم ِآخر ُهمه کاسه کوزه ها روسر من خالی کنه ! میدونستم خودشم از فروش خونه اونم با اون قیمت ناراضی ِاما گناه من چی بود این وسط ؟! تو این اوضاع ُاحوال کم بود که کمبود محبتم حس کنم .. همینو کم داشتم که پشتمو خالی از مامان بابام ببینم .. ببینم علاوه بر  فروختن خونه منطقشون محبتشون َم بفروشن ! همینو کم داشتم که یه عمر با بی پولیشون سوختم اما با بی محبتیشون چه جوری بسازم ؟؟؟ کاش بابا اونروز این رو میفهمید ُاینجوری بدخلقی نمیکرد ....

بابا گیر داده بود دستمو بگیر ُببرتم دست بوسی ِ آقا مجید تا مبادا ما از گشنگی بمیریم .. چونکه ما محتاج اون دوزاری بودیم که ایشون کف دست ِ بنده میذاشتن ...  بابا اونرزا بدرقم بدخلق شده بود ...

×× ممنونم ٬ممنونم رفقا از همراهیتون و متاسفم از ناراحت کردنتون ..

×× آرش جان جزء به جزء مینویسم مطمئن باش ! هیچ چیزی رو از قلم نمیندازم ..