23
يه روزي كه آرش اومده بود دنبالم مجيد ديدش ))) مشغول كارم بودم كه اومد تو اتاق ! سگرمه هاش توهم بود ! ازم پرسيد اين آقاهه كي بود كه منو رسوند ؟؟؟ مونده بودم چيكار كنم !! گفتم لزومي نميبينم كه توضيح بدم ! گفت موظفم توضيح بدم چون هتل ُ اعتبارش زير سوال ميره !!! گفتم چه ربطي داره آخه ؟! با عصبانيت گفت ربطش به خودش مربوطه !!
گفتم همونيه كه دربارش صحبت كردم ... به زودي قراره كه باهم ازدواج كنيم ... ترجيح دادم اينجوري بهش بگم چون منه ساده فكر ميكردم آدمه ! لااقل تو این موقعیت انسانيت سرش ميشه ...!! گفت يكي از شروط كار در اينجا مجرد بودنه //// خندم گرفته بود از بيربطي ِحرفاش ! گفتم قبول .. هروقت مزدوج شدم شما منو اخراج بفرماييد !!!
ديگه قرار شد تصميممون رو عملي كنيم ُ به بابا بگم آرش ميخواد بياد خواستگاريم خودش تك ُتنها ... يه شب كه بابا سرخوش بود موضوع رو بهش گفتم !
انتظار اين رفتار رو اصن از بابام نداشتم !! بابايي كه ميگفت هرچي دخترم بگه همونه ! كسي كه ميگفت تو تحصيل كرده اي حتي راه و چاه ما رو بهتر مبدوني اونشب قيل و قالي به پا كرد اون سرش ناپيدا !!! گفت غلط ميكنه پسر بي همه چيز پاشو تو اين خونه بذاره ! اگه با خونوادشم ميومد جاشون اينجا نبود چه برسه به اينكه ميخواد يه لاقبا (؟) پاشه بياد !! ميگفت من خرم حاليم نيس اما حاضر نيس حتي جنازمم رو دوش اين آقا باشه !!!
گفتم بابا خودش بي تقصير به خدا !! ميخواد بياد جبران كنه .. با خوشبخت شدن من همه ي بديهاش جبران ميشه به خدا ! ميگفت چه تضميني ميكني با اين نامرد خوشبخت بشي ! كسي كه ما رو هنوز به جايي نرسيده اينجوري بدبخت كرده !! ميگفت آبرومون رو برده آوارمون كرده حالا ميخواد بياد تنها کسی كه تو اين دنيا واسمون مونده رو ٬ورداره ببره بدبختر از قبل برگردونه !
اونشب بابا مرغش يه پا داشت ُ بس ! به هيچ قيمتي حاضر نبود اسم آرش تو اين خونه برده بشه چه برسه به اينكه .....
نميدونستم چيكار كنم ! داغون بودم .. به آرش موضوع رو گفتم ُ گفت برخورد بابا منطقي بوده ! گفت مياد خودش شخصاً با بابا حرف ميزنه .. اونروزاي من پُر شده بود از دعا و نذرو نياز ! اينكه به آرش برسم ! ميدونستم من فقط در كنار آرش ميتونم زندگي كنم حتي به قول بابا بدبخت شدنم رو كنار آرش دوس داشتم .. هر از گاهي سر كارم مجيد ميومد يه متلكي مينداخت ميرفت ! اينكه هنوز نرفتم قاطي ِمرغا ٬ اينكه هنوز خر نشدم !!
شبي كه قرار بود آرش سرزده بياد خونمون دل تو دلم نبود .. دعا ميكردم امشب شبي باشه كه بابا از رو دنده چپ پا نشده باشه .. بابا از وقتي خونه رو فروخته بوديم بداخلاق شده بود جرأت حرف زدن يا مخالفت كردن باهاش رو نداشتيم نه من نه مامان ! ساعت ۹ بود زنگ خونه رو زدن ! خونه اي كه اجاره كرديم دو طبقه بود كه ما همكف نشسته بوديم . من درو باز كردم بابا گفت كي بود ؟ گفتم نميدونم ! كلي بدوبيراه گفت چرا ندونسته درو باز كردم ! آرش اومد پشت در تا من پاشدم برم طرف ِدر بابا زودتر رفت درو باز كرد ُ آرش رو ديد ! يه نگاهي بهش كرد ُدر ُ كوبوند بهم !!! انگار در رو كوبندن رو سر ِمن !!
اونطرف ِدر آرش داشت بابا رو صدا ميزد ُ ازش خواهش ميكرد كه اجازه بده بیاد باهاش حرف بزنه .. بابا اخماش رو كشيده بود توهم منم شروع كردم به التماس كردن گفتم توروخدا بابا .. توروخدا يه فرصت ديگه بهش بده ! توروخدا بذار يه بار ديگه خودش رو نشون بده .. ما كه كسي رو نداريم بذار دومادي َم نصيبتش بشه بي كس ُكار !! تازه بعدش همه چيز جور ميشه ُ خونوادش قبولم ميكنن .. بابا گفت خيلي احمقي ! خاك تو سر اون دانشگاهي كنن كه به تو مدرك داده !!! گفت آرش منو نفهم گير اُورده ميخواد بياد ازم سوءاستفاده كنه بعدش مثه یه آشغال بندازتم دور !
تموم زورم ُزدم تا بابا کوتاه بیاد از اونور در َم التماسای آرش جیگرمو کباب میکرد .. میخواستم برم درو باز کنم خودمو خودش گورمون ُ از اینجا گم کنیم از دست همه خلاص بشیم اما چه فایده که نمیشد بی گدار به آب زد ! بابا دید فایده نداره ُ آرش کوتاه بیا نیس ُ هرلحظه امکان داره صابخونه بیاد پایین٬ درو باز کرد ُ به آرش گفت با زبون خوش از اینجا بره وگرنه زنگ میزنه ۱۱۰ !!!! آرش گفت میخواد حرف بزنه بعد هر کاری که بابا بگه قبوله <<< بابا کرَتر از اینا بود که بخواد به حرف آرش گوش بده !! گفت هیچ حرفی باهات ندارم .. گفت ببین بعد از پیری افتادم به پشت در خونه ی مردم . گفت خدا تقاصتون ُ بده که اینقدر ما رو آزار دادید ! در ُ زد بهمو گفت اگه نری ۱۱۰ میاد از اینجا میبرتت !
آرش رفت این دل ِلعنتی ِمنو هم با خودش برد ... نمیدونید چه حال ُروزی داشتم >> از بابام بیزار بودم ! از خودخواهیش ! از اینکه زمانی که باید به خواستم احترام میذاشت نذاشت ! از اینکه یه عمر همه ی حسرتا رو به دلم گذاشتم هیچی نگفتم حالا اون باید اینجوری جواب سکوت این همه سال م ُ بده .. داغ کرده بودم ٬فقط داد زدم : ازت متنفرم ٬ از این خونه ٬ از خودم از این دنیا !! بد باهام کردی بابا بد !! بابا خیلی خونسرد گفت : آره بد بهت کردم که از دهن گرگ نجاتت دادم ... از اینکه در عین سادگیش خیال میکرد خیلی زرنگه لجم گرفته بود .. از اینکه فکر میکرد تلافی ِرفتارای خونوادش رو اینجوری داده حرصی میشدم .. هیـــچ پــــــناهی نداشتم تا بهش پــــــناه ببرم ! از مامان بابام ناامید شده بودم از خدا بیشتر !!! اینهمه نذرونیاز کرده بودم اینهمه ضجه زدم پیش خدا ! اینکه فقط بابام باید رضایت بده تا من ُ آرش کنار هم باشیم .. اینکه حاضر بودم همه ی سختیا همه ی خرد شدنا و تحقیرا رو در کنـــار آرش تحمل کنم حالا چه خوب چه بد !!!
اما همه چیز خراب شده بود ٬ بدخلقی ِبابا + لجبازیش همه چیز رو خراب کرد .. به آرش زنگیدم اونم داغونتر از من بود ٬ گفت واسه ی اون هیچ چیزی تموم نشده ! گفت توقع همچین برخوردی تازه بدترشم داشت ... بهم قول داد همه چیز درست میشه <<<
با بودن عشق تو زندگیم عشقی که به آرش داشتم زندگی واسم قشنگ بود ! بدخلقی بابا واسم بی ارزش بود حتی متلکا و چشم ه ی زی ِمجید ! هر چی بیشتر میگذشت علاقم بهش چندین برابر میشد به جایی رسیده بودم که جونم ُ وابسته به وجودش میدیدم ...
یه روز سرکارم مجید اومد تو اتاق گفت باید بمونم حساب کتابا مشکل پیدا کرده باید درست ُراستی ش کنم بعد برم . ترسیدم ٬ از مجید میترسیدم ! گفتم فردا صبح اول وقت میام . گفت نمیشه الان باباش حساب کتابا رو آماده میخواد! گفتم میرم خونه تکمیلشون میکنم ! پوزخند زد گفت با کدوم کامپیوتر ؟؟؟ یواشکی گفت : میترسی ؟؟ خودمو از تا ننداختم ! گفتم ترس ؟؟؟؟ واسه چی ؟؟؟؟ خنده ی چندشی زدو گفت : حالا هر چی !!!
رفت بیرون ٬ تموم بدنم یخ کرده بود ! تنها چیزی که تو اون موقعیت میتونستم بهش متوسل بشم آیةالکرسی بود هزار باره خوندم ُفوت میکردم به خودم <<< کارا رو هول هولکی انجام دادم ٬ تموم شد خندیدم ! خدا روشکر از مجید خبری نشده بود بیاد تو اتاق ! رفتم طرف دفتر تا به باباش تحویل بدم . درو که زدم مجید جواب داد ! باباش رفته بود ... بازم صدای قلبمو میشنیدم رفتم توو بدون اینکه درو ببندم !! مجید گفت : دست پشت سر ندارید درو ببندید ؟؟ گفتم :
ــ اومدم تحویل بدم ُ برم <<<<
ــ اونموقع بنده نباید بررسیشون کنم ؟!
ــ مطمئن باشید درسته .. هرچی ایراد داشت فردا میام ٬دیرم شده !
ــ گفتم فردا صبح ِ زود این کار باید تموم ُکمال به دست پدرم برسه ! پس لطفاْ چند دقه به اون زیدتون بگید صبر داشته باشه کارتون رو انجام بدید بعد برید دنبال ِ.....
از بی ادبیش بدم اومد ! از لحن کلامش .. اخمامو بیشتر کشیدم توهم گفتم : مودب باشید !
یه نگاهش به برگه ها بود صد نگاهش به من !! گفت کارم به کجا رسیده ؟ کی بیاد شیرینی بخوره !
با لج گفتم ایشالا به زودی .. حتماْ واستون کارت دعوت میفرستم !!! خندید گفت : خوش خیال نباشم ٬ کسایی مثه اون ُ آرش فقط منو واسه ... میخوان ُ بس !
از حرفای علنی ُ بی حجب ُحیاش حالم بهم میخورد پاشدم بیام بیرون اومد طرفم .. دستمو به زور گرفت ُ گفت محاله دست رو چیزی یا کسی بذاره بهش نرسه ! گفت خوای نخوای من ماله اون میشم ... از اون قربون صدقای چندش آور بهم میکرد ُ بعد میخواست ببوستم که خودمو کشیدم کنار ! گفت چه بخوام چه نخوام من ماله اونم ... گفتم حاضر بمیرم اما با توی بی حیا نباشم .. گفتم همه چیز رو به بابام میگمو منت توی ِعوضی رو نمیکشم ! گفتم از امشب حساب کتابای منو بکنه که از امشب استعفا میدم ! گفتم حق ُحقوقم ُ آماده کنه فردا صبح بابام میاد بگیره ...
اومدم بیرون بــــــــــــازم با چشم گریون ! نمیدونستم من چه رفتاری نشون داده بودم که به خودش اجازه داده بود اینجوری باهام رفتار کنه ! عین همونا ٬ همونایی که بابای آرش گفت که هستم !! حالم خیلی خیلی خراب بود ... sms دادم به آرش .. بهش یادآوری کردم عاشقشم .. دوسش دارم تا حد مرگم ... آرش با اینکه میدونس اینقدر بهش علاقه دارم اما یه بارم به خودش اجازه نداده بود اینجوری بهم توهین کنه ! یه بازم صورتمو بوس نکرده بود ! اما اینه عوضی اونقدر جسارت داشت که .....
رفتم خونه با چشم قرمز شده ! به بابا همه چیز ُ گفتم !! دیگه رو ٬رو گذاشتم کنار گفتم اگه یه ذره دیگه اونجا بمونم حتمنی یه بلا ملایی سرم میاره ... بابا گفت نکنه دارم داستان سرهم میکنم واسه خاطر اینکه با آرش اینجوری رفتار کرده ! حالم خراب بود با این حرف بابا خرابترم شد .. گفتم اگه بعد از این همه سال دخترتون رو نشناخته باشید که دیگه هیچی !!! مامان گفت آخه بهش نمیاد اینحور اخلاقایی داشته باشه !! جوون ۱۸ ساله که نیس سنی ازش گذشته .. گفتم اتفاقاْ باید از این سن گذشته ها ترسید ! مامان گفت والا ما چند سال اونجا کار میکردیم غیر از خوبی از این آقا چیزی ندیدم ! واااااااای که با حرفاشون میخواستم خودمو بکشم .. داد زدم من دیگه برنمی گردم سرکارم ! اگه شما پا بیچاره شدن ِمن نشستید من نمیخوام بیچاره بشم ... رفتم تو اتاق .. وقتی حرفمو مامان بابایی که بزرگم کردن نمیفهمیدن کی میفهمید ؟!!! چقدر یه آدم میتونه بیچاره باشه ؟ بدبخت باشه ؟؟ بابام آرش رو میگفت میخواد ازت سوءاستفاده کنه اما سوءاستفاده ی مجید ُ قبول نداشت ...
فردا صبحش قرار شد بابا بره سراغ مجیدُ از همه چیز سر دربیاره ...
قصه ی من قصه ی مادر بزرگاس