شب قرار بود بیان .. وقتی از سرکارم میومدم یه چند کیلو میوه گرفتم ُ بیخیال شیرینی شدم .. ترسیدم بازم با شیرینیای پودر شده ُمیوه های له شده روبه رو شم !! چشم ترس شده بودم حسابی ! رفتم خونه ٬تا بابا نایلون میوه ها رو تو دستم دید گفت شرمندم بابا گیر ِیه بابای بی عرضه افتادی که حتی نمیتونه واسه روز خواستگاریت میوه شیرینی بگیره بعد بغض کرد ُگفت کاش مرده بودم تا حداقل دلت خوش بود یتیمی ُ مجبوری خودت واسه خودت خرج کنی !!  دلم شکست .. چقد ما سه تا باید عذاب میکشیدیم .. چقدر بابا باید جلوی من خرد میشد روزی نبود که ازم حلالیت نطلبه ! گفتم فدات بشم من .. همینکه من ُدانشگاه فرستادی خرج جزوه و کتابامو دادی خودش بزرگترین کمک رو تو زندگیم بهم کردی . همینجوری که نشسته بود رفتم سرش رو بوسیدم ُرفتم تو اتاق ! بغض کرده یه بغض سنگین  دوست نداشتم بابام اینقدر شرمندم باشه دوست نداشتم همش جلوی من سرش پایین باشه .. دوست نداشتم بگه کاش میمردم ُ چشمم به لقمه هایی نباشه که دختر مجردم میاره تو این خونه ! دوست داشتم بابام مثه همه ی باباها واسم ابوهت داشت ! دوست داشتم مثه ی همه ی باباها از بابام حساب ببرم نه اون از من !! خیلی حسرتا موند تو دلم .. دلم از این میسوخت که حق دارم فقط یه بار زندگی کنم ! زندگی که اصلاْ دوسش نداشتم ُهمش واسم عذاب بود ُ گریه ُ شرمندگی !! التماس ضجه زدن ُ خواهش به دیگرون  ... حسرت بود ُحسررررررررررت .. اینی که تو اوج بلوغت روزا رویکی یکی  واسه سال نو بشماری تا بابا مامانت بهت پول بدن بعد از چندین سال یه مانتوی نو بخری بعد مامانت بیاد بگه فلانی امسال عید منو بابات تصمیم گرفتیم لباس نو نخریم پولامون رو بذاریم رو هم تا بتونیم باش یه تلویزیون بخریم ! حال اونروز من یه" باشه " بود ُ گریه زیر پتو !!! با یادآوری ِاین سختیا میخوام زمین ُزمون رو بهمم بدوزم آخه چرا ؟؟ چرا منی که حق دارم فقط یه بار نفس بکشم حق دارم یه بار تو این دنیای بی رحم زندگی کنم اینجوری حسرت بخورم .. اونروزا بزرگترین آرزوم داشتن یه مانتو بود ! یه کاپشن نو !! نه اینکه مامانم تو چله زمستون یخ بزنه روپوشش رو بده به من تا من سرما نخورم !! همه ی زندگیم همین بود ٬ فقط همین !!

یه ساعتی به اومدنشون وقت بود .. پا شدم یه آبی زدم به صورتم نگاه به آینه کردم ! انگار یکی بغل گوشم گفت همینکه سالمی همینکه همه میگن زیبایی بگو شکرش !! همش تو این سالها خودم رو اینجوری راضی نگه میداشتم چاره ای جز این نداشتم تا امیدی واسه نفس کشیدن داشته باشم ... امدم یه ذره آرایش کنم اما نمیدونم چرا دلهره داشتم ! نمیدونستم چه جوری میگذره ! نکنه باز مثه خونواده آرش بشه ! اصن از خودم مونده بودم منی که قید ازدواح رو زده بودم چرا بهشون اجازه دادم بیان ؟! چرا دارم به عشق آرش خیانت میکنم ؟ مگه من دوستش نداشتم مگه من به خودم قول ندادم یا اون یا هیشکی ؟؟ حالا چرا منتظر مردی هستم که هیــــــــــچ علاقه ای بهش ندارم !! نکنه دارم به آرش لج میکنم ؟؟ نکنه ....

کلافه بودم خودم ُ سپردم به دست سرنوشت ! شنیده بودم اگه قسمت باشه دهن آدم قفل میشه ! گفتم یحتمل قسمتم بوده که بی چون و چرا پذیرفتم که بیان ُ اونا هم منو با این وضع پذیرفتن ! بیخیال آرایش شدمو رفتم تو آشپزخونه به مامان کمک کنم ...

زنگ رو زدن دوئیدم تو اتاق بابا در رو باز کرد ! خواهره اون آقاهه و داداشش اومده بودن .. خواهر برادرش مجرد اومده بودن ... رفتم تو اتاق سلام دادم .. جلوی پام ایستادن ... نگاه به قیافشون کرم کج و کوله ُ اونوق نباشن ! همش رفتارای خونواده آرش واسم تداعی میشد .. الهی شکر خیلی صمیمی رفتار کردن .. خواهره اجازه خواست تا ما با هم حرف بزنیم .. رفتیم تو اتاق !

آقاهه اسم کوچیکش علیرضا بود با خنده گفت عجب صفایی داره خونتون ! خونه ی نقلی با حیاط نقلی .. میدونستم میخواد الکی تعریف کنه تا منو راضی نگه داره که منم به همین راضی شدم به اینکه لااقل اگه تابلو داره چاخان میکنه اما تحقیر نمیکنه توهین نمیکنه !!

یه سری حرف زدیم .. گفتم من همینم همین که میبینی ! تو این محله بزرگ شدم به سختی .. یه هزاری زیر پای فیل باشم با جون کندن بر میداریم .. علیرضا گفت باباشم تو زندگیش خیلی سختی کشیده تا به جایی برسه که خودش میخواسته میگفت سختیاشو کشیده اینا دارن راحتیاش رو میکشنو واسش خدابیامرز میدن همش ! منطقی صحبت کرد ُمهرش افتاد تو دلم ! اما فقط مهرش نه عشقش !!

بعد برگشتیم تو اتاق ُ خواهرش با خوشرویی باهام رفتار کرد ٬ همین واسم یه دلگرمی بود با اینکه خونه وخونوادم رو دیده اینجوری خوشرویی میکنه چه خودش چه داداشاش !

وقتی رفتن چقد مامان بابام ازشون خوششون اومده بود ! صد درصد این بیجاره ها هم مثه من با خونواده آرش مقایسه کردن ُجقدر به دلشون نشسته ... بابا میگفت به این میگن مرد ! نامردی تو ذاتشون نیس .. آدمن میفهمن حالا هرجور خودت میدونی بابا ... اون یه عشق جوونی بوده به ازدواجت فکر کن ..

تو اتاق فکر میکردم .. عشق جوونی !!!! بابا اشتباه میکرد از این حرفا گذشته بود من واسه آرش میمردم .. آرش رو نمیخواستم با هیچ کسی مقایسه کنم .. انصافاْ علیرضا هم خیلی منطقی بود .. خونوادش ماه بودن اینکه به قول بابام نامرد نبودن خیلی مهم بود .. نمیدونستم چیکار کنم بین عقل ُ دل مونده بودم ! دل لامصب مگه ول میکرد ... مامانم اومد تو اتاق .. گفت نظرت چیه ؟! گفتم نمیدونم کلافم ... گفت مامان خودت عاقلتر از این جرفایی بشین خوب فکر بکن اما بدون نیاز به فکر کردن نداره . خدا اینو واست فرستاده اینکه تو رو همه جوره قبول داره مطمئن باش با همچین مردی خوش بخت میشی ! الهی شکر ... مامان اینو گفت ُ از اتاق رفت بیرون !

من که میخواستم قید آرش رو بزنم چرا حالا موندم ؟؟؟ اونا حرمتی واسه من و خونوادم نگه نداشتن .. اگه واسه آرش مهم بودم گازکش بی تفاوت از کنارم رد نمیشد .. خب منم بی محلی کردم .. شب با همه یاین فکرا خوابیدم.

صبح سرکارم خیلی شلوغ بود تازه مامان بهم زنگ زد گفت خواهره زنگ زده جواب میخواد چی بگم بهشون ! گفتم چقد هولن ؟؟ گفتم شماره منو بده میخوام با دادشش بیشتر صحبت کنم بعد گفتم سرم شلوغه گوشی رو قطع کردم ... نزدیکای ظهر بود مامان زنگ زد گفت مادر  ِمن منکه سواد ندارم شماره بنویسم <><> گفتم پس چیکار کردی گفته شب زنگ بزنید !

وقت ناهار بود باز سروکله مجید پیدا شد اومد تو اتاق .. هیشکی تو اتاق نبود ! خودمو جمو جور کردم سلام کردم .. نشست ُ بدون هیچ حرفی زل زد بهم !!! هر جی میخواستم بیخیالش بشم معذب بودم .. گفتم : " فرمایش " گفت این غرورت رو میشکنم ! پا شد بیاد طرفم سریع پا شدم برم بیرون دستمو گرفت به روز میخواست ببوستم ... با چه وضعی خودمو کشیدم کنار رفتم طرف در ... لرزه ای به تموم جونم افتاده بود ُ گریه ای که رو صورتم میومد پایین ! وحشت کرده بودم .. چیکار میتونستم بکنم ! برم خونه نشین بشم ُ عذاب کشیدن خودمو خونوادمو ببینم یا بیام سرکاری که توش امنیت نداشتمو هر لحظه امکان داشت یه آدم از خدا بیخبر یه بلایی سرم بیاره .. تو محیطی که همه منو به چشم بد نگا میکردن ! به چشم اینکه خودم اینجوریم که به این آسونی با اینکه رییسشون میدونسته مامانم دزدی کرده اما منو راه دادن تا بیام هم براشون کار کنم هم به قول خودشون پدرو پسر رو  ....

رفتم تو اتاق ٬مجید با وقاحت تموم نشسته بود پاشم رو پاش گذاشته بود منتظر !! گفتم به قرآن قسم اگه یه دفعه دیگه این کار تکرار بشه شکایتت رو پیش بابات میکنم (خودم از حرف خودم خندم گرفته بود چه برسه به مجید!! ) خندید گفت : اونوقت عشقم به جرم تهمت زدن از کار بیکار میشه بعد از گشنگی هلاک بعد دوباره میاد التماسم میکنه که برگرد سرکارش ! پس نکن همچین با من !

گفتم آقای فلانی بگو باید چیکار کنم ؟ به خدا همینجوریشم مشکلات داره از پا درم میاره شما زخمی نباش واسه زخمای دیگم !

ــ خودت خودت رو زخمی میکنی ! به خدا همه از خداشونه با من باشن اما تو داری واسم ناز میکنی !یه بوسیدن یه دست دادن این مسخره بازیا رو نداره ///

ــ نه من واسه بوسیدن ساخته شدم نه دست دادن نه دوست شدن ! من فقط و فقط واسه حمالی کردن ساخته شدم واسه سیر کردن خودمو خونوادم ..

ــ نگو اینجور خانومی .. اگه واسه بوسیدن ساخته نشده بودی خدا اینجوری بی کم ُکاست نقاشیت نمیکرد !

نمیدونستم به یه آدم نفهم چه جوری بفهمونم من نمیتونم ! نمیتونم راحت اجازه بدم بوسم کنن راحت اجازه بدم باهام هر غلطی که میخوان بکن ٬بکنن

ــ آقای فلانی توروخدا دست از سرم بردارید .. من اونی نیستم که شما میخوایید .. یعنی نمیتونم اونی بشم که میخوایید !!

ــ من فقط میخوام دوستم بشی که بالخره میشی !!       بعد ازاتاق رفت بیرون !

شکایتش رو پیش کی میکردم ؟میرفتم به کی میگفتم در صورتیکه به این حقوق لعنتیم نیاز داشتم .. باید چیکار میکردم .. تو این جامعه چه جوری میتونستم دو ُم بیارم .. اینا همه علتی شده بودن واسه اینکه با علیرضا ازدواج کنم ُ از این جامعه ی لعنتی گورمو گم کنمو برم !!! همش شم انتظار شب بودم تا جواب مثبتمو بهشون بدم .. دیگه خسته شده بودم از همه مهتر از رفتارای وقیحونه ی مجید !!

شب خسته و کوفته رسیدم خونه ساعت ۹ خواهر علیرضا زنگ زد .. گفتم دوس دارم با برادرتون بیشتر آشنا بشم این شماره همراهمه لطف کنید بگید بهم زنگ بزنه ... خواهرش با خوشرویی باهما رفتار میکرد ُ همینا باعث میشد من دلگرم بشم ...

علیرضا همون شب باهام تماس گرفت ُ باهم حرف زدیم .. قرار گذاشتیم واسه فردا شبش تا باهم شام بخوریم ُ بیشتر آشنا بشیم ...

خوشبختانه اونروز مجید عصرش اومد هتل ُ زیاد وقتی نداشت واسه رژه رفتن رو اعصابم .. شب علیرضا اومد دنبالم .. واقعاْ آدم متشخصی بود گفت کجا بریم ! گفتم هر جا شما بگید !

تو ماشین یه مقداری از خودش گفت ُ گفت اگه واسه همسر آیندش مورد نداشته باشه باید دبی زندگی کنه رو کرد بهم گفت شما که با این موضوع مشکلی ندارم ؟! خودم مشکل نداشتم اما واسه مامان بابام نگران بودم گفتم خودتون از وضعمون خبر دارید درواقع نون آور اصلی  اون خونه منم .. بابام یه روز کار هست یه روز نیس ! بودن من تو اون خونه یا لااقل تو این شهر خیلی مهمه ! گفت اگه ایشالا همه چیز حل بشه این مشکل حادی نیست ُ میتونه مامان بابا باهمون بیان ُهمونجا واسشون خونه بگیره ُکار پیدا کنه .. رفتیم یه پیتزافروشی ُ پیتزا سفارش دادیم ُ کلی من با اون پیتزاهه حال کردم ... دوس داشتم تیکه هایی که ازم مونده بود رو واسه مامان بابام بیارم .. آخه ما پول واسه پیتزا کم میدادیم .. چند ماه یه دفعه پیتزا میخوریم اینم روزایی بود که مامان میرفت سرکار پولای روزانه بابا رو ندیده میگرفتیم تا جشن پیتزایی تو خونمون راه بندازیم .. شبی که قرار بود بابا پیتزا بخره کلی من ذوق میکردم ُ واسم لذت بخشترین شب بود ..

علیرضا رسوندم خونمون ُ گفت هر جی بیشتر باهام آشنا میشه بیشتر به ازدواج باهام اصرار داره .. شب خوبی بود ُ همون شب تصمصم گرفتم حتماْ جواب مثبتم رو بهش اعلام کنم ...