گفت باشه بابا!!! قهر نکن برگرد سر کارت ... میدونستم این برگشتن با رفتن اونموقعه هام خیلی فرق داره میدونستم الان دیگه روی محید به روم باز شده ُ .... اما چاره ای نداشتم٬ به این کار نیاز داشتم ! با اخم گفتم پس لطفاْ حریم خودتون رو بدونید ُبعدش تشکر کردم ُپیاده شدم<<<

وقتی به اون پیرمرد پیرزن گفتم دوباره استخدام شدم بیچاره ها چشمشون اشکی شدُ کلی ذوق کردن<< دلم سوخت ... دلم سوخت از اینهمه بی عدالتی اینکه امثال ماها همیشه و همیشه باید التماس کنیم تا نمیریم ! اونوقعا همیشه دعاهام این بود خدا یه روز فقط یه روز طعم پولدار بودن رو بهم بچشونه بعد بمیرم..  عقده ای شده بودم ... عقده داشتم عقده ی پول !! عقده ی احترام گذاشتن بهم فقط واسه اینکه پولدارم !!!

صبح درو زدم بهم اومدم بیرون باز ماشین آرش رو دیدم .. باز خودش بود !! یه حالی شدم ... اونقدررر دلتنگش بودم که با یه نگاه کردن بهش اشکم دربیاد منتظر بودم مثه همیشه گازشو بگیره بره اما اینبار پیاده شد اومد طرفم .. آخ که تو این مدت عشقم چقدر شکسته شده بود ! الهی بگردم کاش میمردم ُتو رو اینجوری نمیدیدم ...

گفت : داری میری سرکار ؟ کجا مشغول شدی ؟؟؟؟ احساساتم ُقورت دادم ُ خیلی جدی گفتم : میخوای بگم باز به نونم بزنید ؟!! بعد راهمو ادامه دادم درحالیکه تو دلم غوغایی بود دوست داشتم آرش بیاد دنبالم بیاد دستمو بگیره بیاد بغلم کنه اما ..... ماشینش از کنارم رد شد ُمنو با اون خیالام درگیر کرد !!! انتظار هر رفتاری ازش داشتم الا اینکه از کنارم گازکش رد شه !!!! تو راه با هر نسیمی که به صورت میخورد اشکام رو صورتم یخ میکرد .. اگه این اشکا رو نداشتم چه جوری میتونستم خودمو خالی کنم .. بازم به این اشکا که تنهام نذاشتن !!! با چه روحیه ای رفتم هتل .. خوشبختانه مجید نبودش اما باباش با یه حالت چندش گونه ای نگام میکرد .. واسم مهم نبود واسم مهم بود که هلاک نشیم فقط همین !!!

مشغول به کارم شدم که پچ پچ کردنای این خاله زنکا بدجور رو مخم بود .. نگاهاشون .. رفتاراشون .. متلک گفتناشون و از همه مهتر تهمت زدناشون !!!

ــ خانوم صادقی کیفتون ُبذارید بزارم تو کمد از امروز دیگه هیچ اعتباری به اینجا نیست !

ــ معلوم نیست چه جوری این مدیررو راضی کرده تا راهش داده اینجا !

ــ خاک برسرش که از نعمت خدادادیش داره هر *زه استفاده میکنه !

ــ شنیدم هم باباهه رو راضی میکنه هم پسره رو !

ــ .......

اونروزا تک تک این کلمه ها واسه من بغض بود ُاشک !!! نمیدونم این آدما چه جوری میخوان جون بدن ... به مامانم که میگفتم میگفت واگذارشون کن به خدا ... برو ببینم فعلاْ که خدا منو واگذار کرده به اینا تا اجازه بدن هر چی از دهن کثیفشون درمیاد بهم بگن ... نمیدونید با چه خونُ دلی میرفتم میومدم .. حتی نگاهای چندش گونه ی مجید تأییدی بود واسه تهمتاشون ...

مجید دیگه روش باز شده بود ُاجازه داشت هرجور که دوس داره باهام رفتار کنه ... یه روز که مجید هتل بود بهم گفت باید بمونم تا حساب کتابا رو تکمیل کنم بعد برم !! منه ساده پیش خودم گفتم هرچی اضافه کار کنم به نفعمه ... تو اتاق مشغول تایپ بود که مجید اومد توُ درم پشت سرش بست !! گفتم امرتون ؟!! گفت : نترس کارت دارم ... نمیدونید چه دلشوره ای یهو افتاد تو دلم .. گفتم : فرمایشو پاشدم درو باز کنم اومد جلوم ... بدنم یخ کرد .. دستمو گرفت .. نمیدونید چه حالی داشتم

ــ کثاففففففت دستمو ول کن

ــ عشق من کاریت ندارم که ... فقط بذار گرمیت آرومم کنه ..

دستش رو کشیدم رفتم طرف در <<< پاهام میلرزید اشکامم دیگه راهشونو خودشون بلد بودن میومدن پایین !! درو باز کردم رفتم بیرون یه خانومه ته ِسالن داشت تی میکشید ُچپ چپ بهم نگا میکرد .. نفسم بند اومده بود رفتم طرف دستشویی اونقدر دستمو شستم تا جای دست کثیفش از دستم پاک بشه ... همونجا شیر باز بود نشستم ُ گریه کردم ... کار همیشگیم که بهش عادت داشتم ...

خانومه اومد تو دستشویی تی ُبشوره ُ زیر لبی آرو گفت " خاک تو سرت " .. آره خاک تو سر بودم .. خاک تو سر بودم که اینجوری باهام رفتار میشد ! هیچی نگفتم صورتمو شستم رفتم بیرون .. دیگه از مجید میترسیدم <<< رفتم تو اتاق ٬ مجید پشت سیستم نشسته بود ! پاهام میلرزیدن اما به بابام فکر کردم به مامانم که شبا چشم انتظار  ِیه دوزاری َن که من میبرم تو اون خونه ... بی تفاوت رفتم کیفمو بردارم برم خونه ! مجید نگام کرد گفت : لولو دیدی ؟؟؟ گفتم آقای فلانی اگه فقیرم اگه به قول نظافت چی تون خاک تو سرم اما به خدا اونی نیستم که تو ُهمه پرسنل اینجا فکر میکنید که هستم !! من فقط به این حقوق نیاز دارم تا منو خونوادم نمیریم .. لطف کردید منو برگزدوندید اما خواهش میکنم باهام با احترام رفتار کنید نه یه آشغال !!

خندید گفت : آشغال نه عاشق .. عاشقتم اینو بفهم ! میخوام باهات باشم اینکه اشکالی نداره ! تو بخواه اونقدر احترام میریزم به پات تا خسته بشی !

 گفتم من عاشق یکی دیگم ..

ــ تو باید از رفتار اون بدت بیاد نه من !! اونو خونوادش خیلی احترامتو نگه داشتن که عاشقشی!! پس بگو خودتم خاری طلبی !!

ــ خونوادش درد ِنداریم بهم بی احترامی کردن اما خودش نه !! خودش اونقدر احتراممو نگه داشت که نخواد با زور بهم دست بزنه ..

ــ منظوری نداشتم به منظور برندار ..  دستش رو اُورد جلو گفت حالا بیا آشتی ...

انگار زبون نفهمتر از اونی بود که بخوام بهش حالی کنم .. کبفمو برداشتمو خدافظی کردم اومدم ! تو راه فکر میکردم چقدر راحت میشه کثیف بود ! چقدر راحت میشه کثیف شد !

روزی نبود سرکارم که متلک ُتهمت نشنوم .. روزی نبود که مجید با اون نگاهای ولع گونه َش حالمو بهم بزنه ... یه روز یه آقایی از دبی اومده بود واسه رزو هتل  کارش تجارت بود .... موقع تسویه حساب باهاش آشنا شدم <><> انصافاْ آقای متشخصی بود .! تسویه حساب کرد رفت .. یه روز یه خانوم اومده بود هتل ُگفته بود با من کار داره .. اومد تو اتاق خودشو معرفی کرد ! خواهر اون آقاهه بود .. میگفت گویا داداشش چند روز پیش تو این هتل اقامت داشته ُمنو دیده و ... خلاصه اومده بود خواستگاریم !!!

خندید گفت داداشم خیلی سخت سلیقه َس ... میگفت وقتی گفته یکی رو پسند کرده کلی خوشحال شده ! پدرومادر نداشتن ُ دو تا داداش بودن ُهمین یه دونه خواهر ... میگفت دوس دارن اینم ازدواج کنه اما کلی اذیتشون کرده ازبس خوب و بد کرده ! اما حالا از خواهرش خواسته بیاد منو خواستگاری کنه !

پیش خودم خندیدم به سادگیشون اینکه ظاهر قضیه رو دیدن ... گفتم بذار همین الان دمشو بذار رو کولش در بره ....

ــ ممنونم از لطفتون .. اما شما یه بیوگرافی مختصر از خونوادتون گفتید لازم میدونم درباره منم بدونید ! من لیسانسه هستم با هزار جون کندن تونستم این مدرک رو بگیرم .. مامان بابای پیری دارم که چشم انتظار لقمه ای هستم که من میبرم تو خونه ! درواقع تقریباْ نون آور خونمونم !!

"خواهر ِ هاج ُواج نگام میکرد"

ــ میدونید لب کلام اینکه ما زیر نقطه فقریم ... سلام منو به برادرتون برسونید بگید ممنونم از لطفشون ..

خانومه خداییش خوش برخود بود خدافطی کرد ُرفت .. دروغ چرا ؟ باز دلم گرفت .. اینکه همیشه باید جور این فقیر بودنم رو همیشه بکشم..

مجیدم که هر روز میومد میرفت .. ازش حسابی ترسیده بودم ُسعی میکردم تو اتاق تنها نباشم<<<

یه روز همون خواهر با آقاهه اومد تو هتل ! با خوشرویی باهام برخورد کردن ُمن کلی تعجب کردم با اینکه میدونن کی َم چی هستم دارم بهم احترام میذارن !!! بعد از سلام و تعارف پسره گفت اجازه بدبد رسماْ مزاحمتون بشیم !خواهرم همه چیز رو بهم گفت اما واسه من خودتون مهمین ُنجابتتون !! همینکه از همین اول از گفتن حقیقت ترسی نداشتید واسه من یه دنیا ارزش داشت !!!

خوشم اومد که تو این دنیا آدم هم پیدا میشه !! کسایی که به پولشون ننازن !! راسیتش کلی ذوق کردم تابه حال کسی اینجوری باهام رفتار نکرده بود اینکه بدونن فقیرم ُباهام این برخورد رو داشته باشن .. با خونواده آرش قیاسشون کردم .. اونا کجا و اینا ...

به مامان بابام گفتم .. اولش تا گفتم تاجر ُکی هست ترسیدن مثه قضیه آرش بشه اما وقتی گفتم خودم همه چیز رو بهشون گفتم ُبا آگاهی کامل میخوان بیان جلو بازم دلشون شاد شد بیچاره ها ... بمیرم اوناهم نگرانم بودن .. نگران از اینکه زحمتاشون ُ به باد بدم .. اینکه نشم کسی که همسایه ها فکر میکنن یا پرسنل هتل .. اینکه بهم فشار نیاد یه وقتی ُ بزنم به سیم آخرو پشت ِپا بزنم به نون حلالی که به خوردم دادن ....

استقبال کردن ُ قرار شد فرداش آقاهه و داداشش و خواهر بیان خونمون ..

×× شرمنده یه مدت نبودم .. آخه عزیزرفقا منم گرفتارم خب  : دی

این مدت سرم شلوغ بود .. ایشالا بازم زود به زود میام ..:*

×× دوستان پرسیده بودن آرش واسم نظر میذاره یا نه ! بله رفقا ایشون هم نظر میذارن البت خصوصی ! آرش جان بچه ها دوس دارند نظر تو هم بدونن پس اگه دوس داری نظر عمومی بذار !

×× آرش مثه همه ی رفقا مونده که این نازنین کیه که من پایبندشم .. آرش تو هم مثه بقیه منتظرباش میفهمی !! :)