آرش اومد تو ٬شروع کردن به صحبت کردن با مامان بابام .. گفت فکرش رو نمیکرده یه روزی اینجوری یکی رو بخواد :) میگفت نمیتونه ازم بگذره :))) از بابا خواست بهش فرصت بده تا همه چیز رو حل کنه ! بابا گفت : آخه ما که حرفی نداریم بابا .. تو باید ببینی دخترمون چی میگه >>> ما تابع نظر دخترمون هستیم ُ همه جوره قبولش داریم. آرش خواست باهام حرف بزنه ...

رفتیم تو اتاق .. گفت دست از لجباریم بردارم ُ تو این راه پشتش باشم نه مقابلش !!! میگفت میخواد به هر قیمتی شده باهام یه زندگی رو شروع کنه :))))) میگفت اگه من تنهاش بذارم نمیتونه ! با گفتن تک تک جمله هاش مدهوش میشدم ُ همه ی کینه هایی که از خودش و خونوادش داشتم محو میشد !!!عاشق بودم ُمست !!! میگفت فقط کافیه خونوادش پاجلو بذارند ُ یه مجلس بگیرن ُبعدش بریم زنذگیمون ُبسازیم بدون دخالت هیچ احد ُناسی . دیگه کار به کار مامان باباش نداره !

پرسیدم : اصل قضیه همینجاس ! چطور مامان بابات رو راضی می کنی که پا جلو بذارند ؟؟؟ گفت خودش راهش رو بلده ُ فقط من پشتت رو خالی نکنم

آرش رفت ُمن رو با دنیام تنها گذاشت . دنیای شیرینی که باز واسه خودم ساختمش ! با آرشم عشقم کسی که کم کم میخواست بشه مرد ِزندیگم :))

هنوز که هنوزه وقتی دارم اینا رو تایپ میکنم این قلب ِلعنتیم داره تاپ تاپ میکنه ! هنوز داره نوید میده که عاشقم . اما آرش ! ایندفعه از قلبم میگذرم ُ فقط وفقط به تلافی فکر میکنم ! میدونم که خودتم از خونوادت دل خوشی نداری ... تو ازم خواستی پشتت رو خالی نکنم حالا من ازت میخوام پشتم باشی . خودت خوب میدونی که مامان بابات به سر منو خونواده َم چه بلاهایی اُوردن ! خودت میدونی حساب تو ُخونوادت جداست ُ هنوز گوشه ای از قلبم مختص توئه تا آخررررررررررر عمرم  :)

مامان بابا ازم درموردش سوال کردم ُ گفتم اگه خدا یخواد ایشالا همه چیز جور میشه :)))شب با چه آرامشی سرمو گذاشتم رو بالش ُ خوابیدم . با بودن آرش نفس کشیدن واسم لذت بخش بود. با بودن آرش همه ی سختی هام قابل تحمل بود . اینکه هست ُازهمه مهمتر عاشقمه <>>

صبح با مامان راهی شدیم بریم سر کار در ُ زدیم بهم که آرش با یه لبخندی جلومون ایستاد . خواست برسوندمون . سوار شدیم بین ِراه به آرش گفتم مشغول به کار شدم یه ذره خوشایندش نبود . واسم sms داد مامانت پیاده شد تو پیاده نشو چند دقه کارت دارم ! رسیدیم ... به مامان گفتم بره من میام .

نگاه به آرش کردم نگام کرد . ازم تشکر کرد اینکه با تمام بدیهای خونوادش یه فرصت دیگه بهش دادم ُازم خواست اگه واقعاْ عاشقشم بازم سختی هایی که پیش رو داریم ُتحمل کنم ُ فقط به این فکر کنم که عاشق همیم :) آرش گفت دیگه اجازه نمیده خونوادش من و خونوادم رو تحقیر کنه ! بعدش یه جعبه رو بهم داد گفت برو به سلامت.

تموم فکر و ذهنم این بود که تو این جعبه چیه ؟؟؟؟ خوشبختانه اول صبح بود ُ زیاد کاری نداشتم . داخل جعبه رو باز کردم یه پاکت روش بود :

یه تومار بود . همش هم تکراری از حرفای دیشبش بود . میگفت یا عاشق نمیشه یا اگرم شد اساسی میشه . میگفت نمیتونه واسه ی من جایگزین بیارُ بدون من با یکی دیگه سر کنه .... خلاصه حرفایی بود که  هر عاشقی دوس داره عشقش بهش بزنه ُ انصافاْ صبحم ُ ساخت :)))))  داخل جعبه رو باز کردن یه گل رز نقره بود . خیلی خوشگل بود  :*

بشاش ٬ شاداب کارم رو شروع کردم ُیه خودم قول دادم که تنهاش نذارم . ظهر وقت ناهار رفتم پیش مامان ٬بنده خدا هنوز کار داشت ُ همین زحمتاش رو که میدیدم قلبم آتیش میگرفت :(( رفتم کمکش <><>هی مامان غر میزد برم اونور کسی منو نبینه ! اهمیت ندادم ُ تی به دست شدم گفتم وقت ناهار ِ کمکت میکنم زود تموم شه با هم ناهار بخوریم <<< داشتم تی میکشیدم که مجید جلوم سبز شد !

یه نگاهی بهم انداخت ُ گفت شما چرا ؟! بی اهمیت گفتم کار من تموم شده وقت ِناهار شد گفتم مامان زود کارش تموم بشه . چند دقه بعد مجید با یکی از خدمه های دیگه اومد ُگفت ایشون اومدن کارای ِ اینجا رو تموم کنن ُ از منو مامان خواست بریم ناهار !! مامان کلی خجالت کشید ُهمش از اون خدمه هه که دوستش بود عذرخواهی میکرد <<<<

عصر مشغول کارم بودم که آرش بهم زنگید ُ حرف زدیم . باز دنیامون شیرین شده بود . باز من همون شادابی گذشته مو داشتم . ازش تشکر کردم به خاطر او رز نقره هه و ...

مجید اومد پیشم . ازم معذرت خواست که نمیتونه کار مامان رو جابه جا کنه ! گفت تو فکرشه کار مامان رو جابه جا کنه ُ فعلاْ با پدرش سر این تصمیم درگیرند ! گفتم هر چه صلاحه همون کارو بکنه ! بدم میومد دقیقه به دقیقه میومد بالای سرم به بهونه های مختلف <><>

یه روز آرش بهم زنگید ُ گفت قراره با یه سری از دانشجوهاش یه صبح تا بعدازظهر برن یه مکان تاریخی که هم جنبه تفریحی داره هم تحقیقی ! ازم خواست منم همراهیش کنم . من که از خدا خواسته :) به مامان بابا گفتم اونا حرفی نداشتن اما مامان میگفت میترسم ! میترسید باز بخوره تو ذوقم ُ میگفت  تا خونوادش راضی نشن اینقد امیدوار نباشم :((( گفتم مادر  ِمن مهم آرش ِ! اون پام سفت وایساده ُمنم پاش وایمیسم ! مامان از اینکه اینقدر روزا با روحیه شدم ُشاداب ٬شاد بود ُ به جمله ی امید به خدا بسنده کرد.

درخواست مرخصی دادم ُمجید این پا اون پا کرد ُ ازم دلیل خواست . لزومی نمیدیدم که واسش توضیح بدم . گفتم یه کاری واسم پیش اومده !! با بی میلی قبول کرد.

فرداش با آرش ُ یکی از همکاراش و چند تا از دانشجوهاش راهی شدیم . اونروز یکی از بهترینننننن روزای عمرم بود :)))) آرش ماجرای من رو واسه همکارش گفته بود ولی به دانشجوهاش گفته بود که نامزدشم :) میدونید نگاهای ِحسرت آمیز بعضی از دانشجوهای دخترش رو میدیدم قنده بدجوری تو دلم آب میشد . با دخترای گروه دوست شده بودم ُ همشون بهم تبریک میگفتن . سر به سر آرش میذاشتن ُمیگفتن حتمنی باید به جشن عروسیمون دعوتشون کنیم . اکثراْ میگفتن بهم میایمُ بعضیاشون میگفتن من از آرش سرترم آی منم کلی با این حرف سرخوش میشدم : دی

دوس داشتن ماجرای آشناییمون رو بدونن و هزارتا سوالای دیگه ! کلی گشتیم ُ موقع ناهار رفتیم یه رستوران . من و آرش وهمکارش رو یه میز بودیم.

همکارش یه آقای چهل و خرده ای سال بود .واسمون آرزوی خوشبختی کرد ُگفت فقط سعی کنیم با رضایت دوطرف خونواده زندگیمون رو شروع کنیم. میگفت جلوی آرش میگم ! پاش به زندگی نرسیده خامی درمیاره ! به هیچ عنوان نمیتونه بدون زضایت پدرمادرش بیاد جلو واصلاْ اومد جلو اشتباهه ! میگفت جفتمون یه ذره وجدانمون رو بذاریم وسط ُ به خونواده آرش حق بدیم جبهه بگیرن :((((

گفتم : حرف شما درست .. اما حقی ندارن بهمون توهین کنن ! منم توقع همیچن برخوردی البت نه به این غلظت (!) رو داشتم اما گفتم اول به امیدِ خدا بعدش با منطقمون بتونیم راضیشون کنیم ! اما خونواده آرش بی منطقتر و بی وجدانتر از اونی هستن که فکر میکردم !!

آرش دوس داشت این بحث زود تموم شه خندید ُگفت منم سیب زمینی َم این وسط !!!

همکارش گفت : من نمیگم کار خونواده آرش درست بوده اما مخالفتشون بی مورد نیست !!

میدونید گرفته شدم : با ناراحتی گفتم : استاد شما هم معتقدید که کبوتر با کبوتر باز با باز ... میدنید مشکل اینجاس که عقل و دل باهم رفیق نیستن ! وقتی دلم میاد وسط عقلم از کار میوفته ُفقط به صدای دله گوش میدم نه به هشدار عقلم !!! متاسفانه قسمت من این بود که عاشق مردی بشم که نباید میشدم . ..

گفت : منظورمو نگرفتید !نه کار شما اشتباه ِنه مخالفت خونواده ی آرش ! با درایت میتونید همه مسئله و مشکلات رو از پیش پا بردارید نه با لج ُلجبازی ...

اونروز اگه این حرفا یه ذره واسم تلخ بود اما در کل خیلی بهم خوش گذشت ! اونقدر با دانشجو دخترا رفیق شده بودم که اونا میگفتن آرش تو دانشگاه چقدر سرودست شکسته داره ُ با خنده اضافه میکردن اگه گوش تا گوش بپچه که نامزد کرده چقدر آمار خودکشی میره بالا :)))

اونجا یه امامزاده بود با آرش رفتیم توش ! دوتایی واسه خودمون دعا کردیم ! چون تنها کلید مشکلاتمون خدا بود . اون خواست ما عاشق هم بشیم امیدوار بودم خودش هم ما رو بهم برسونه !

بعدازظهر  اومدم خونه بدون ِآرشم .. یه روز کامل پیش هم بودیم ُاین واسم خوشبختی ِبزرگی بود ! کلی واسه نبودنش گریه کردم! وابستش بودم میخواستمشُ انگاری دیگه طاقت یه لحطه نبودنش رو نداشتم ...

فرداش مثه همیشه رفتم سر کار .. همش خاطرات روز قبلش رو واسه خودم زنده میکردم ُمیگفتم ای کاش امروز باز دیروز میشد ! ای کاش دیروز تموم نمیشد ! بی حوصله بودم ُدل به کار نمیدادم .

مجید اومد ُ با بی حوصلگیم پیش خودم گفتم " باز دوباره این پیداش شد" مجید خندید ُگفت ایشالا دیروز بهتون خوش گذشته باشه ُ بعد اضافه کرد یه روز ندیدمتون دلتنگتون شدم بعد خندید ُگفت دیگه مرخصی بی مرخصی !! خنده ی کنایه داری کردم ُگفتم : جاعوضش الان من دلتنگ ِدیروزم !!

××× مجید .! میدونی فقط به این راضیم که اومدم بالای سرت ُازت حلالیت طلبیدم ! از اینکه ازم حلالیت طلبیدی گفتی کوتاه نیام ُواسه زندگیم بجنگم !