4

منو آرش روی نیمکت نشستیم اولین بار بود باهم به دور از هیاهوی دانشگا پیش هم بودیم .یهو گرمی دستی رو روی دستمام حس کردم دستای آرش بود تا نیگاش کردم لبخندی به لب داشت اولین بار بود دستمو میگرفت و من با تمام وجود حس کردم عاشقشم .دیگه این بازی نبود واقعن عاشقش شده بودم

پا شدیمو قدم زنون تو پارک دست تو دست هم میرفتیم.حس اونو نمیدونستم یعنی باور نداشتم اینهمه دانشجوی دختر دنبالش بودن حتمن منو هم بازیچه قرار داده بود اما دوس داشتم باور کنم باور کنم که دوستم داره باور کنم عاشقمه <<<

همش بهم میگفت زیباییه خیره کننده ای دارم همش بهم میگفت دختر خوشگل زیاد دیده اما من یه چیز دیگه ام :) اونروز تا یه دو سه ساعتی پیش هم بودیم خواست منو برسونه خونه که من اجازه ندادم ()

میترسیدم اگه خونه مونو ببینه رویاهای من دود میشه بره هوا .خونه به اون محقری با دردویوارای....!

اومدم خونه باز مامان خونه نبود یه حس عجیبی داشتم دیگه مثه قبل احساس حقارت نمیکردم دیگه فقرم واسم مهم نبود فقط این واسم مهم بود آرش رو دارم آرش تو زندیگم بود این بهترین خوشبختی واسم بود

 صب زود واسم یه اس ام اس  اومد از آرش:

"" هلوی پوست کنده ی من خواب دیگه بسه پاشو :* اگه بگم مال منی چی میشه دوست دارم تا آخر عمرم""

هر روز دنیا واسم قشنگتر میشد دوس داشتم رخت و خوابمم ببرم تو خوابگا دیگه : دی

شنبه  اول صبح صوبونه نخورده رفتم دانشگا ..ماشین آرشو دیدم پارک بود بهش زنگ زدم.گفت دانشگاس و دوس داره با فاطمه برم سر کلاسش.اما اونروز فاطمه نیومده بود :(

فقط تو حیاط دانشگاه دیدمش بعد اومدم خونه ..ماهها گذشت و یه سال شد /// منو آرش خیلی بهم وابسته بودیم .آرش پسر هی زی بود اما الحق از وقتی با من آشنا شده بود این عادت بدش رو کنار گذاشته بود.به نوبه از دانشجوهاش میشنیدم که دیگه اخلاق اونروزاشو نداره هیشکی از عشق بینمون خبردار نبود و کلهم اجمعین دانشجوهاش میگفتن حتمن نامزدی چیزی کرده که اینقدر سروسنگین شده

و من تو دلم کلی ذوق میکردم و تو خودم میگفتم بیچاره ها آرش مال منه فقط من

من یه روز نمیتونستم بدون آرش سر کنم اونم یه روز بدون من نمیتونست.خوشحال بودم عشقمون دوطرفه ست اینقدر بهم وابسته ایم .و اما یه روز آرش بهم گفت ..

رفتیم تریا یاولع در حال خوردن بستی میوه ای بودم که آرش بهم گفت:

میخوام درباره زندگیت بیشتر بدونم .آشناییمون فکر میکنم در این حد کافیه .تو همون دختری هستی که تو رویاهام آرزوشو داشتم.زیبا جذاب و جسور ))))))))

حالا از خونواده ت بیشتر بگو .. کجا زندگی میکنید .پدرت چیکارس؟؟؟؟؟؟

( مادر آرش پزشک عمومی بود و پدرش متخصص قلب و عروق ...یه برادر داشت که اونم آمریکا فکر کنم مهندسی میخونده )

با این اوصاف چه جوری میتونسم به آرش بگم بابام چیکارس و مادرم نظافت چی !

مکث کردم بین راست و دروغ مونده بودم .آرش قصد زندگی باهامو داشت چه طور میتونستم بهش دروغ بگم اگه راستشم میگفتم امکان داشت به خاطر وضع خونوادم ولم کنه؟با این وابستگیمو علاقم بدون اون می مردم..

مونده بودم درمونده بهش چی بگم...

مستاصل گفتم:

.....

3

استاد رو کرد بهم گفت:

بهت نمیاد اینقدر شیطون باشی (یه نیگاهی به فاطمه کرد میخواست با زبون بیزبونی بهش بگه بره بیرون) گفتم:ایشون در جریان همه اس ام اسا هستن :دی

رو کرد به فاطمه گفت:راستشو بگو حرفم پخش شده یا نه؟اگه میخوایید منو مسخره دست اینو اون کنید یا سر من شرطو شرطبندی کنید بهتره از الان بگید): وگرنه آخر ترم من میدونمو شما!!!!

تا فاطمه اومد چیزی بگه گفتم نه استاد من واقعن عاشقتون شدم سفتم پاش وایسادم این یه هفته بدجور بهتون عادت کردم مطمئن باشید این پیش خودمون سکرت میمونه )))))

گفت در طول آموزشم به هیچکس اعتماد نکردم اما به تو چرا! اعتماد میکنم ببینم چی کار میکنی(:

از کلاس اومدم بیرون کلی ذوق کردم انگار رو ابرا  راه میرفتم راسیتش حسادت فاطمه رو هم تو چشماش میخوندم.

آخه غیر از فاطمه خیلی از دخترا دنبال این استاد بودن چیزی کم نداشت هیچی و حالا من میتونستم صاحبش بشم ))))((((

اومدم خونه باز مامان خونه نبود ): باز رفته بود کار .از فقیریمون حالم بهم میخورد از اینکه نخورم نخورم میکردیم از اینکه پول نداشتیم واسه خودم مانتو بخرم از اینکه اوستای بابام بخواد بهمون کمک نه صدقه بده حالم بهم میخورد.. از این خونه فراری بودم

از خونه ایی که مامان بابا پول گذاشتن و واسم خط ایرانسل خریدن اون روز خدا انگار یه وجب از دنیا رو به نامم زده آره من یه دختر فقیرم اینجا میگم چون دیگه ترسی ندارم کسی بفهمه من واسه پول فقط پول زن این مردی شدم که دوسش ندارم ولی پولشو دوست دارم چون از بچگی عقده ی پول داشتم چون تموم تلاشمو کردم دانشگا دولتی قبول بشم چون یا دولتی یا هیچی .. و در آخرچون خونواده ی آرش منو واسه همین فقرمون نخواستن

واسه همین فقرمون تحقیر شدم زیبایی به چه دردم میخوره وقتی مادر آرش منو دید کلی قربون صدقه ام رفت و وقتی اومد خونه مونو دید من شدم پیف پیف !

هر روز با استاد در تماس بودیمو من "استاد"صداش میزدم.ازم خواست باهاش صمیمی بشمو با اسم کوچیک صداش بزنم.از اون روز استاد شد برام آرش

آرش تمام زندگیم شد شوخی شوخی همه چیز جدی شد.دوماه از دوستیمون میگذشت سر کلاساش میرفتم مسخره بازی درمیووردم پای دردودلای دانشجوهایه خاطرخواش میشستم و به خودم می بالیدم که به من توجه داره فقط من

قرار گذاشتیم برای اولین بار بیرون از دانشگا همدیگه رو ببینیم.اولین قرارمون بیرون از دانشگاه

اونروز من دانشگا کلاس داشتم اما اون نداشت ساعت ۵ عصر قرار گذاشتیم

تیپ بیرونش با کتو شلوار استادی کلی فرق داشت تا دیدمش دلم واسش ضعف رفت.بهم سلام دادیمو کلی قدم زدیم

روی نیمکت نشستیم و واسه اولین بار فیس تو فیس.

....

2

سال دوم دانشگاه بودم.با آرش آشنا شدم.استاد دوستم فاطمه بود.منم چون کلاس نداشتم هرزگاهی تو کلاسش میشستم.آرش چشم چرون بود از همون اول گیر داده بود بهمو هی شوخی میکرد.منم ازش خوشم اومد تازه فهمیدم مجردم که هست بیشتر بهش توجه میکردم.

از کلاس اومدیم بیرون فاطمه شماره موبایلشو گرفتو گفت میخوام واسه تحقیق کمکم کنید.منم ذوق کردم انگار همون لحظه یه چیزی تو کله ام نوید میداد که خاطر خواه ش شدم. آخه هم خوش تیپ بود هم استاد دیگه چی میخواستم من.

منم که از یه خونواده ی فقیر بودمو فقط از پوئن زیباییم استفاده میکردم.میخواستم از زمونه انتقام بگیرم.نمیدونم ولی ))))))))

تو راه برگشت واسش اس ام اس دادم اونم زد معرفی کن خودتو ؟ بعدش واسم زد شناختمت خوشگله

به فاطمه گفتم میخوام فقط یه بازی رو شروع کنم واسه سرگرمی :) فقط همین /////

فرداش دوباره اس ام اس داد.منم جوابشو دادم.ذوق میکردم استادی که همه دانشجوهاش دنبالشن حالا داره واسه من اس ام اس میده اینم استادی که از خوش تیپی الحق که چیزی کم نداشت...

یه هفته به این منوال گذشت و اس ام اسهای عاشقونه ردو بدل میشد تا فردای روزی که رفتم دانشگاه و با اون کلاس داشت فاطمه

اولین برخوردمون بود بعد از اون جریانات اس ام اس بازی :دی

خوشگل موشگل کردمو رفتم سر کلاسش دلم شور میزد ولی دلم واسه دیدنش تنگ بود

تو کلاس همه حواسش پیش منم بود آخر کلاس به فاطمه گفت وایسا کارت دارم (())) دانشجوها همه رفتنو منو فاطمه وایساده بودیم تا ببینیم استاد چی میخواد بگه

استاد رو به من کردو گفت :

....

1

فکر میکنم اینجا جاییه که میتونم خیلی راحت حرفامو بزنم.

از غصه هام بگم یا که از شادیهام بدونه اینکه کسی منو بشناسه

بیوگرافی من :

یک عروسه ۲۳ ساله قد ۱۶۸ وزن ۶۰ رنگ پوست گندمی

داماد ۳۴ ساله قد ۱۷۵ وزن ۸۰ رنگ پوست سبزه

دوران تلخه عقد رو سپری میکنم

قصه ی زندگیه من سر دارز داره در پستهای آینده مینویسم

فعلا برای آشنایی در همین حد کافی بود