روزا با بودن آرش زندگیم جور دیگه ای بود . بیشتر شبا شام رو با هم میخوردیم ُعلاقمون روز به روز بیشتر میشد :)  یه روز آرش گفت به خونوادش گفته که یا من یا هیچ کس !! با برخورد شدید روبه رو شده .. میگفت هر اتفاقی افتاد در کنارش باشم وقتی خونوادش ببینن اینقدر ما پشت همییم ُهمو میخواییم مجبور میشن بالاخره رضایت بدن !

یه شب شاد و سرخوش از آرش خدافظی کردم اومدم خونه . بابا تو حیاط دستش رو سرش بود نشسته بود گفتم چرا اینجا نشستی بابا ؟! گفت همینوطوری بابا ٬ تو برو تو ُ!! مامان سر سجادش هق هق گریه میکرد ! گفتم لابد دلش گرفته :( سر از مهر برداشت ٬ چشماش قولوه خون بود :(((( گفتم چیزی شده ! نگام کرد پرسید کجا بودی ؟ گفتم با آرش بودم !! دوباره شروع کردن به گریه کردن ُ گفت تو رو به این قبله قسمت میدم دست از سرش بردار .. تو ُ اون همتراز هم نیستین ! قسمت تو این بوده تو فقر بزرگ بشی ُ با فقرم بمیری ...

بغض کردم گفتم چی شده مگه ؟؟؟؟ گفت بابا مامان آرش اومدن اینجا !! بابا که رفته در رو باز کنه هولش دادن اومدن تو ُ !!! داد ُهوار راه انداختن گفتن به این دختر فلان فلان شده َت بگین دست از سر پسر احمق ما برداره وگرنه روزگارمون سیاه میکنن ! گفتن کاری میکنن باهامون که جاروپلاسمون رو جمع کنیم شبونه از این شهر بریم !

جوری عربده میزدن که همسایه هاریختن تو خونه پادرمیونی !!! تا چشمشون به همسایا افتاده گفتن دخترشون خرابه َس !!! کارش اینکه روزا وشبا میره بالای شهر دنبال کثافت کاری !!! مامان میگفت یه عمر آبرو جمع کردیم تا این بی آبروها خیلی ساده آبرومون رو بریزن .. میگفت نگاه ِچپ چپ منیره خانوم ُ نچ نچ کردن شهناز خانوم ُیادش نمیره ! میگفت آقا کاظم رو کرده به بابا گفته شما که نون حلال میذاشتی سز سفره زن ُبچه ت پس چرا .... ؟؟؟

همینجوری گولی گولی اشکام میومد پایین <<< گفتم تو وبابا هیچ چیز نگفتید ؟؟؟؟ مامان گفت چی داشتیم بگیم به این بی آبروها ؟؟؟ داد زدم واسه بی آبرو باید بی آبرو شد!! اصن هر چی سرتون بیاد حقتونه از بس ساده اید ... چرا از دخترتون دفاع نکردید !! من به درک!!!!!! چرا از آبروی جمع کردتون هیچ دفاعی نکردید<<<<

نذاشتم مامان چیزی بگه رفتم تو اتاق ُتا جون داشتم گریه کردم !!! حالا دیگه شده بودم خرابه !!! همش همینطور بوده همش در کنار فقر ٬ ف ح ش ا رو میذارن ! از این آدما بیزار بودم . از مامان بابام از خودم ... اونشب کلی فکرای ناجور خورد تو ذهنم . گفتم باز خودم رو خلاص کنم . گفتم وقتی هیچ تکیه گاهی ندارم زندگی به چه دردم میخوره ! بیشتر از خونواده ی آرش دلم از دست مامان بابای خودم خون بود که هیچ دفاعی ازم نکردن !!! از چیزی که نبودم ُبهم نسبت دادن ُمامان بابام لال شده بودن !!!

شب تا صبح بیدار بودم . مامان میومد تو اتاق محلش نمیذاشتم <>>> میگفت نمیخوایی بخوابی ؟! با عصبانیت گفتم منتظرم شما بخوابید برم بالای شهر کاسبی !!! سری تکون میداد میرفت ! سرم رو زانوها بود  ُداشتم فکر میکردم .. به اینکه به کجا میرسم ! چیکار کنم ! مَنگ بودم ..

صدای اذون بلند شد ! رفتم تو حیاط وضو گرفتم نشستم پای سجاده ... بلند بلند گریه کردم .داد میزدم می گفتم ازت شاکیم . ۲۳ سااااااال از نداریمون تحقیر شنیدم ُدیدم حسرت چیزایی که دوستام ُهم سنام داشتن خوردم هیچی نگفتم حالا باید بازم به خاطر این فقر لعنتی اینجوری تقاص پس بدم .. بشم ف اح ش ه ای که نیستم ُنبودم <<<< آرومتر که شدم سرم بدجور درد میکرد . صدای گریه شنیدم رفتم پرده رو زدم کنار دیدم بابا دستش به سرشو داره گریه میکنه ! دوباره اشک ریختم دلم به حالشون میسوخت میگن مرد گریه نمیکنه اما این پیرمرد به خاطر  شرمندگیش جلو زن و بچه اش ُ بی آبروییش جلو دروهمسایه داشت زار میزد !

مامان آماده شده بود تا باهم بریم سر کار . بدون هیچ حرفی از خونه زدم بیرون ! مامان هرچی صدام زد هیچی نگفتم ! مونده بودم چیکار کنم ! کجا برم ؟! به کی بگم ؟! میرفتم ُگریه میکردم . واسم مهم نبود مردم تو خیابون درموردم چی فکر میکنن .. باید آرش رو میذاشتم کنار ! باید قبول کنم همه ی فاصله هامون رو !  به هق هق بابام فکر میکردم آتیشم میگرفت ! چقدر این پیرمرد خار شده بود چقدر تحقیر شده بود . دوسشون داشتم جفتشون رو ! به خودم گفتم هیچ مردی ارزش اینو نداره که به خاطرش مامان بابام تحقیر بشن !اما با آبروی رفته مون تو محل چیکار کنم ؟! داغون بودم داغون ...

گوشیم زنگ خورد آرش بود  <<< رد تماس دادم . رو یه نیمکت نشستم ُبه آدما خیره شدم ! به اتوبوس ٬ تاکسیا ٬ ماشینا .. همه و همه ! دل خوش سیری چند ؟!

گوشیم زنگ خورد . مجید بود ! گفت مامانم گفته یه ذره ناخوشم ! میخواست حالم رو بپرسه ٬حالم از اینم بهم میخورد ..فکر میکردم اینم فکر میکنه من از اوناشم!!!! به آرش زنگ زدم جواب نداد بعد بهم sms داد سر کلاسه .. کلی اکسیژن دریافت کردم حالم بهتر شده بود گفتم دیگه فقط و فقط به مامان بابام فکر میکنم ُقید ازدواج رو واسه همیشه میزنم . کار میکنم ادامه تحصیل میدم ُخودمو از این منجلاب فقر میکشم بیرون ... آرش .... یاد و خاطرش رو برای همیشه تو قلبم نگه میدارم ٬ اگه تو واقیعت نمیتونم ٬تو رویام میتونم باهاش باشمُ باهاش زندگی کنم :)

نزدیک ظهر بود رفتم خونه .. تو راه آرش زنگ زد . جوابشو دادم .. بعد بهش گفتم این آخرین تماسمونه ! گفت دیوونه شدم ؟!؟ بهم گفت مگه قول نداده بودم تنهاش نذارمو پشتش رو خالی نمکنم . گفتم بارها بهت گفتم اگه قرار بود ما قسمت هم بشیم سرنوشتامون یه جور نمیشد . گفتم واسه همیشه دوسش دارمو اجازه نمیدم هیچ عشقی غیر از عشق اون بیاد تو قلبم <><> کلی جروبحثیدمو بعدش خدافظ

سبک شده بودم ! اومدم خونه .. ناهار یه چیزی سرسری خوردمو واسه شام دم پختک بار گذاشتمو منتظر مامان بابا موندم .. اومدن خونه جفتشون گرفته بودن ! تا شادی منو دیدن چهرشون باز شد ٬ گفتم بیایید دست پخت گل دخترتونو بخورید حظش رو ببرید:)))))

آرش بارها و بارها پیام داده بودو زنگ زده بود ! sms دادم تو روخدا برو پی زندگی خودت ..  زنگ زد ! جواب دادم .. گفت چی شده ُخودش حدس زده بود میتونه کار کاره خونوادش باشه جریان رو واسش گفتم ... گفت کاری میکنه تا مامان باباش بیان جلوی اهل محل بگن غلط کردن ! منم تو دلم بهش خندیدم ُگفتم به همین خیال باش . من با اینکه با خونواده آرش زندگی نکرده بودم اما میدنستوم چه جونورایی هستن ...

چند روز بعد سرکارم مشغول بودم که یکی از همکارام اومد گفت فلانی مامانت تو دفتر آقای رییسه ِانگار با یکی از مهمونا بحثشون شده .!سریع رفتم تو دفتر دیدم مامانم داره اشک میریزه ُمیگه :به پیر به پیغمبر من نمیدونم ... میخوایین دست رو قرآن میذارم .. خودتون میدونید چند ساله من اینجا کار میکنم همچین چیزی اتفاق نیوفتاده بود !!! آقاهه و خانومه که چند شب پیش اومدن سویئت گرفتن رو به مامان کردن ُگفتن لابد خودش پا داشته در عرض چند ثانیه رفته بیرون ولگردی ...

اومدم جلو گفتم چی شده !مامان نگام کرد .. باز مامانم جلوی من له شد باز خرد شدن مامانمو دیدم! گفت بهم تهمت دزدی زدن ..  دستم یخ کرد داشتم خفه میشدم ! نگاه به آقاهه کردم گفتم چی شده ؟! گفت ما دو دقه رفتیم بیرون به این خانوم گفتیم بیاد اتاقمون رو تمیز کنه خانومم برگشت سرویس جواهرش رو ببره میبینه نیست !!! گفتم خانومتون چشمشون رو باز میکردن مواظب بودن ! میگن مالت رو به پا همسایه تُ دزد نکن !! گفت شما کی باشید ؟؟! گفتم هر کی میخوام باشم شما بیجا میکنید به مادر من بگین دزد ... نگاه به رئیس کردم گفتم شما چرا آخه ؟؟؟؟ مامان من اینجا حق آب و گل داره !! گفت ما هم بهشون میگیم اما ایشون ول کن نیستن و میگن مطمئنن تو هتل بوده آقاهه زنگ زد ۱۱۰ بیاد .. مُردم .. خرد شدم .. گریه کردم ! چیکار میتونستم بکنم !! بدبختی پشت بدبختی ...

مامان گفت به قرآن محمدی من خبر ندارم به جون این بچه َم به ابوالفضل نمیدونم کجاس .. همه دورمون جمع شده بودن مامانمو گرفتم تو بغلمو زار زدم ..

یه مأمور اومد تو محل واسه تحقیقات اومدن در خونه َمون !! تو محله گوش تا گوش پیچید که مامانم دزدی کرده ! گفتن دخترش خرابه َس مادره دزد !!

در خونه مونو زدن // همراه مأموره اون آقاهه بود ُ ... بابای آرش !!!! پوزخندی زد ُگفت آقای محمدی فقط به خاطر من رضایت میده . حالا تا دیر نشده جوروپلاستون ُ جمع کنید گورتونو گم کنید !!

با آقای محمدی تبانی کرده بودن .. تا اگه فقط جایی تو جامعه نداشتیم  اینبار دیگه جامونو تو محلی که یه عمر با آبرو زندگی کردیم از دست بدیم ! تا حالا بشیم ف اح ش ـه و دزد !!!! فقط صرف اینکه فقیر بودیم ُ ساده

بدم میاد از همه ی اون خاطرات از همه ی اون آدما از همه بدم میاد . نمیدونید با یادآوریشون چه آتیشی به دلم میزنه هنوز که هنوزه دستم یخ میکنه ُ اشکام میریزه

بخون آرش !!! همه شو بخون .. بخون چی شده که اینقدر کینه ای شدم ُافتادم تو فکر تلافی .. بخون چی کشیدیم ُدم نزدیم . خار شدیم ُهیچی نگفتیم ..بخون که از همه ی این بی عدالتیآ متنفرم