دیشب از زور سرما خزیدم زیر پتو ... بازم گریه ی شبونه م .. بازم غصه ! اصلا حقمه ..  منی که این روزا رو پیش بینی کرده بودم .. منی که ساینار واسم مهم بود نه دل وا مونده ی خودم .. حقمه ...

ررفیق ... ساینار و دارن ازم میگیرن .. باورت میشه ؟؟ جیگر گوشمه دارن ازم میگیرن ... وقتی حامله بودم و ساینارو نمیخواستم چون از باباش بیزار بودم ... خواب دیدم ... خواب دیدم یه خانوم سفید پوش گفت قبولش کن قسمتت در اینه که بچه داشته باشی ... امروز چی ؟؟؟؟ چه قسمتی ؟؟؟؟؟ حالا باید بشینم ُعذاب بکشممم ... من نمیتونم بدون ساینار .. نمیتونم ..... رفیق چرا دنیا بهم بد میکنه ؟ جرا دنیا رو خوش بهم نشون نمیده ؟؟؟ یکی بهم بگه چیکار کنم کجا برم به کی بگم یه مادرم نمیتونم از بچه م جدا شم ...نمیتونم ......... ای مردم بفهمید نمیتووووووووووووووونم

دوخونواده بر علیه من دست به یکی کردن واسه شکایت  ... خونواده ی آرش منو یک زن ه و س را ن که مردای پولدار رو اغفال میکنه خونواده ی مجیدم از این حربه استفاده کردن ...

× رفقا .. یه وکیل خوب سراغ دارید ؟؟؟ کارم بدرقم گره خورده ... از یه طرفی خونواده آرش ازم شاکین از طرفی خونواده مجید بچه رو میخوان ... چون ازدواج کردم بچه به اونا تعلق میگیره ... وکیل گرفتم اما کاری از پیش نبرده ... کمک کن رفیق