اشکم سرازیر شد .. باید باهاش حرف میزدم باید نهایت تلاشمو میکردم >>> با اینکه بازم غرورم لگدمال شده بود ! داشت میرفت سوار ماشینش بشه . در ماشینو باز کردمو گفتم : حرفاتونو زدید ازتون میخوام به جان جفت پسراتون حرفای منم گوش بدید . بعدش قول میدم ٬ قول میدم هر چی شما گفتید همون بشه !

به قول خودتون اشتباه کردم لقمه گنده تر از دهنم میخواستم !  از وختی دست راست و چپم ُشناختم حسرت هزارون هزار لقمه به دهنم خشکید٬ بیزار بودم از نگاه ترحم آمیز دیگرون و صدقه دادن بهمون ٬ از اینکه تو این جامعه مثه میکروب باهامون رفتار میشد .. عاشق درسو کتاب بودم .. اونم همین فقرمون باعث شد ازش بیزار بشم  .. هیچ دوستی نداشته باشم .. ...

نذاشت ادامه بدم با اخم گفت اینا به من چه ربطی داره ؟؟؟؟؟؟

خواهشاْ به ربطش کاری نداشته باشید قول دادید که فقط گوش بدید! بهم میگید دست از پسرتون بردارم همین پسرتون باعث شد واسه نفس کشیدن ِامروزم امیدوار بشم . همین پسرتون باعث شد حس کنم باوجود فقر ٬خوشبخترین دخترم ُ به فقرمون هیچ اهمیتی ندم <<<

روزی که از مدرسه اومدم ُبچه ها تو زنگ ورزش به کتونی های پارم میخندیدن مایع ظرفشویی رو سر کشیدم  ... زندگی با خفت ُتحقیر به چه دردم میخورد آخه ؟! تو این جامعه وقتی جایی واسه امثال ماها نیس چه اصراری به بودن ؟! که خدا خواست بازم بمونم ُتو این جامعه نفس بکشم <<<<

به هر زحمت ُحقارتی بود درسمو ادامه دادم تا نشم یکی لنگه ی مادرم ! دانشگاه دولتی قبول شدم ُ بازم دل به درس دادم  .سال اول دانشگا یکی از صنف خودمون خواستگارم شد به حرمت مامان بابا اجازه دادم بیان خونه َمون .. هر چی دو دوتا چارتا کردم دوس نداشتم آینه زندگی مامان بابام بشم . دوست نداشتم سختی ها و حقارتایی که من کشیدم بچهای من بکشن ! میخواستم اگه خودم از دنیا لذتی نبردم بچه هام اینطور نباشن .. نمیخواستم زندگی ِ آینده َم تکراری از زندگی ِ حقیرونه ی گذشته َم باشه !!

با آرش آشنا شدم . فکر نمیکردم دل بدم ُدل بگیرم ! اولش واسه سرگرمی بود ُحالا واسه زندگی کردن !!

میدونم لقمه ی سنگینی ِ اما بذارید از یه جایی شروع کنم . بذارید من فقر ُ از خودمو خونوادم دور کنم  .. دانشگاه رفتن چه دولتیش بازم هزینه میخواد که متاسفانه نداریم <<<

قسم میخورم قسم میخورم ادامه تحصیل بدم ُبه جایی برسم که همش تو رویاهامه .... میدونم توقع بیجایی ِ ! اما با بودن آرش من میتونم از این منجلاب فقر بیرون بیام .. بهم فرصت بدید ..

تک تک این کلمه ها رو با گریه میگفتم .. دلم ُ غرورم هردو شکسته بودن

مامانش هیچی نگفت خدافظی کرد ُرفت و منم با گفتن " خدافظش " کلی امیدوار شدم . در طول حرفام آرش کلی بهم زنگیده بود. بهش زنگ زدم ! نگفتم مادرش اومده اینجا و خابونده تو گوشم ُمن چیا گفتم :((((( فقط گفتم ناخوشم ُ نمیتونم بیام

رفتم خونه .. نمیدونم بین دوتا حس گیر افتاده بودم ! آیا میشد امیدوار بود ؟! ینی مامانش منطقی با حرفام برخود میکنه<<

صبح گوشیم زنگ میخورد .. طبق معمول آرش بود .. گرفته بود ! فهمیدم حتمنی مامانش چیزی گفته ..  

میگفت مادرش یه چیزایی بهش گفته که اصلاْ نمیتونه باورشون کنه :(( میگفت چرا دیروز بهش دروغ گفتمو نگفتم با مادرش بودم .. میخواست از زبون خودم بشنوه به مادرش چی گفتم !

گفتم مگه مادرت چی گفته ؟

آرش گفت من مادرم ُخوب میشناسم .. تو رو بهتر از مادرم ! حرفای مادرمو باور نکردم به هیچ عنوان ولی مادرم برای تک تک گفته هاش فسم میخورد به جون جفت پسراش قسم می خورد .. مامانم الکی جون ما رو قسم نمیخوره .. موندم درمونده ..!

 مادرم میگفت : تو واسه سرگرمی و اینکه به خودت ثابت کنی یه بچه پولدار خر رو میتونی اسیر کنی باهام آشنا شدی! میگفت تو نامزد کرده بودی ُ اونقدر پسره رو میخواستی وقتی خونوادت مخالفت کردن رفتی دست به خودکشی زدی !! ولی وقتی با من آشنا شدی باهاش بهم زدی !!! گفتی آرش پولداره و میتونه ُمنو به جایی برسونه که آرزومه

میشه بگی چرا دیروز بهم دروغ گفتی که پیش مادرم بودی؟

هر چی آرش اینا رو میگفت من بیشتر از احمق بودن ِخودم عصبانی میشدم از اینکه  فکر میکردم دارم با یه آدم دردودل میکنم ! ینی پولدار بودن اینقدررررر میتونه بعضی از آدما رو پست کنه .<<<

گفتم رفتی خونه َتون ؟ گفت : نه مادرش زنگ زده ُرو پیغام گیر اینا رو گفته ..

آرش من نهایت تلاشمو کردم تا مادرت رو قانع کنم .. توقع زیادی داشتم که میخواستم تو رو داشته باشم ُ از تو توقع نداشتم این خزعبلات ُدرموردم باور کنی !

باور کن باور نکردم اما موندم چطور مادرم قسم جونمون ُ خورد ُ تو هم نیگفتی دیروز با مادرم بودی ...

گفتم :نگفتم چون فکر میکردم حرف حرف زنونه َس !! آرش اگه از اول قرار بود من ُتو یکی بشیم ٬اول زندگیامون یه جور میشد ! به قول مامانت من نفهم بود نفهمیدم هیچوفت هیج حقی ندارم لقمه های گنده گنده بردارم

گوشی رو قطع کردم ُ باز همون همراه همیشگیم اومد سراغم ... زار زدم ! خدا رو صدا زدم ! ازش گله کردم ! کفر گفتم ! ...

آرش sms داده بود خدا گواه ِهیچوفت بهت شک نکرده بودم ُ نمیکنم .. ولت نمیکنم حتی اگه تو نخوای من ُ.. به شرفم قسم کوتاه نمیام

واسم دیگه نه قسمش مهم بود نه شرفش !

همش کنج اتاق کزیده بودم ُ تو خودم بودم .. گوشی رو خاموش کردم تا هیچ وسوسه ای نیاد سراغم مامان بابام متوجه ذره ذره آب شدنم بودن ُ بنده خداها چیزی واسه گفتن نداشتن .

یه شب زنگ خونه رو زدن ُ بابا رفت درو باز کنه ... بابا  به پت پت افتاده بود ُ بفرما بفرمای رسمی میگفت ! به مامان گفتم کیه ؟؟؟؟

مامان بابای آرش بودن با یه جعبه شیرینی ×××

 

××× متاسفم .. متاسفم که برخلاف میلت میخوام همه چیزو بگم کامل ِکامل ! اینجا رو با میل تو درست نکردم که بخوام با میل تو بنویسم . ببخشید عزیزم