8
اول نوشت : دیشب که دوباره شروع کردم به نوشتن همه ی خاطراتی که با آرش داشتم واسم رنگ تازه ای گرفت . یک آن دوباره مهرش قولومبه شد تو دلم بغضه بدجور گیر کرده بود فقط و فقط صداش خودش میتونست آرومم کنه>> میدونستم تا حالا متأهل نشده و مامانش میخواد دختر فلان پولداری رو که تو انگلیس داره دوره ببینه رو واسش نشون کرده .حالا منم یه پولدارم :) میخوام از مادرش از آرش از خودم انتقام بگیرم . به خاطر پولدار نبودنم تحقیرای زیادی رو دیدم از خونوادش . مادر پدرم چقدر جلوی مـ ن به خاطر حونواده آرش شرمنده شدن<<<<
با دست لرزون شماره آرش رو گرفتم نفسام تند تند میزدن .. بوق بوق بوق گوشی رو برداشت ! عشقم بود آرشم جونم نفسم ....
آرش !
با گفتن همین کلمه منو شناخت ... صدام زد ..
کلی با هم حرف زدیم ! باورتون میشه ؟! حدود یه سال دوسالی بود ازش دورادرو با خبر بودم اما دیشب باهاش حرف زدم .. اینهمه رو گفتم تا به اینجا برسم:
امروز عصر قراره ساعت ۳ همو ببینیم :))))) میگفت دانشگاس ! منم میرم اونجا ...
امروز دوشنبه دوم آبان ساعت ۳ ... کاش زمان دیگه وایمساد ... کاش بعد از اینکه من با آرشم خدافظی بکنم آخرزمون میشد کاش اصن ساعتا تیک تیک نکنن برن جلو .....
باورتون میشه میخوام برم آرش رو بـبینم ... خدایا شکرتتتتتت .. دیگه هیچی نمیخوام ازت ... هیچی فقط جهارتا چشم قرضی بهم بده تا بتونم آرشم رو خوب ببینم خوب ِخوب...
میگفت توی این مدت چی بهت گذشته ... شادید نه احتمالاْ که نه حتماْ آدرس اینجا رو بهش میدم تا کامل کامل بفهمه چی به سر من اومده تا اگه خونوادش چیزی رو ازش پنهون کردن اینجا همه واقیعتا رو ببینه و بفهمه <><>
خلاصه که امروز عصر واسه ی من بهترین لحظه است کاش زود تموم نشه
*********
مادر آرش و خودش جلوم ایستادن .. با همون دست یخ کرده به مادر آرش دست دادم و سلام دادم . مادرش سرتاپامو برانداز کردو لبخندی صورتش رو پر کرد.
رو به آرش کردو گفت : الحق که سلیقه ت به مادرت رفته .. خوشم اومد از سلیقه و انتخابت .. رو به من کردو گفت : مرحبا که عروس بودن در فامیل فلانی ِبزرگ براندازه َت ِ
گفت یکمی از خودم بگم .. گفتم دانشجوی فلان جا هستم و در حال حاضر لیسانسه بیکاره ! میگفت باید ادامه بدم تا دیگه هیچ چیزی کم نداشته باشم .. بعد رفت سراغ چیزی که نیابد میرفت !
خونواده َم
تحصیلات مادرو پدرم !! شغلشون !! محل زندگیم !!! اصالتم !!!
چی میگفتم ؟! صُم وبکم شده بودم ! بغضیدم ! آرش نجاتم دادم << حرف تو حرف اورد و قضیه فیسله پیدا کرد البت فعلاْ
مادرش گفت هرچه زوتر میخواد این وصلت صورت بگیره و با خنده اضافه کرد مبادا مرغ از قفس بپره !
منو تا جایی که با آرش هماهنگ کرده بودیم رسوندن و رفتن ... دوباره اون بغض لعنی اومد تو گلوم خونه کرد .. اَه متنفر بودم از گریه و بغضیدن
رسیذم خونه رفتیم زیر دوش و گریه کردم با صدای بلند ...
آرش بهم زنگیده بود .. بهش زنگ زدم .. گفت : ایشالا امیدی هست عزیزم . گویا مادرش یه ساعته همه جا رو پر کرده بود .. میگفتم عجیب مهرت افتاده تو دلشو پسندت کرده .. میگفت صبر کنیم به مرور با واقیعت روبه روش کنیم !
گفتم آرش: امیدی هست ؟؟!
تا خدا هست هیچ ناامیدی نیست ..
خنیدیم .. ذوق کردم .. الهی به امید تو ...
باز گفتم : آرشم ما خیلی با هم تفاوت داریم مادر ِمن ... نذاشت ادامه بدم .. گفت واسه ی مادرم مهم توئی که پسندیده و کل فامیل رو پر کرده
آرش می خندید ُمیگفت مادرم جوری مهرت افتاده تو دلش که میگه همین فردا بریم . زودی قرار مدارای عقد رو بذاریم .. صبر کن ایشالا درست میشه ..
گوشی رو قطع کردم رفتم جلوی آینه موهامو شونه بزن به چشمای قرمز شده و بینی پف کردم نیگایی کردم و با خنده گفتم :
امـ یـ د ی هـ سـ ت
پینوشت : ایشالا زود به زود میام آپ مکنم .. علی الخصوص که قراره اینجا رو عشقمم بخونه و بدونه تو این دوسال دوری چیا به من گذشته<><>
حدود ۶ساعت دیگه مونده ... نمیدونید الان چه ذوقی دارم من :))))) باورتون میشه !
اول میرم سرخاک مجید شوهرم بعد میرم دانشگاه..
راستی مجید اومد منو از فقر نجات داد ُ رفت ! من هیچ علاقه ای بهش نداشتم ! این چه سرنوشتیه ؟؟؟ میدونید پارسال این موقعها عروسی کردیم اما ....
مامانم میگه همه اینا امتحان ِخداست .. میگه زیبایی رو در کنار فقر بهت داد تا ببینه میتونی از زیباییت خوب استفاده کنی یا نه ! شوهر پولدار کردی حالا به پول رسوندت تا ببینه با ثروت و زیباییت چیکار میکنی ؟!
قصه ی من قصه ی مادر بزرگاس