صبح با صدای زنگ نامزدم ! مجید از خواب پریدم .. تموم اتفاقای دیشب مثه یه کابوس از جلوی چشمم رد میشد .. منو مجید باهام نامزد کردیم ُاین چقدر واسه دله من دردناک بود ... بی جواب گذاشتمش رفتم آبی به صورتم زدم ... بابام سعی میکرد خودش رو خوشال نشون بده ! نگرانیش رو نمیدونستم از چیه ؟! اونکه بتش شده بود مجید ! چرا باید دلخور باشه چرا باید دلشوره داشته باشه ...

به گوشیم که مدام زنگ میخورد اهمیت نمیدادم . نزدیکای ظهر مجید اومد خونمون با چهاردست بریون !! دیگه خودش رو متعلق به اون خونه و آدماش میدونس .. بابام با چاپلوسی گفت " این چه کاریه که کردید " اونم چاپلوستر جواب میداد که وظیفه س ... اما خجالت رو تو چهره ی مامان میدیدم . ناراحتی ٬ نگرانی .. بالاخره مادر بود ُمیدونس قراره من با چه کسی برم زیر یه سقف ...

رفتم تو اطاقم . چند دقیقه بعد مجید اومد تو اطاقم ُ بدون اینکه در بزنه اومد نشست !!

ــ ما هنوز به هم محرم نشدیمااااا ...

ــ دلامون که محرم شده !

ــ دل تو واسه دل من نامحرمترین دله ....

بی اهمیت گفت : مجبوره که محرم بشه ! حالا پاشو ٬ پاشو بریم یه دوری بزنیم ..

ــ اینقدر دارم خردت میکنم ! اینقدر ازت متنفرم ؟! چرا ؟؟؟ چرا میخوای بازم با من باشی ؟؟ کنارم ؟؟ مطمئن باش روی خوش از من نمیبینی و ...

حرفم ُ قطع کرد گفت همینکه ازش تنفر دارم واسش کافیه ... همینکه تونسته به همه ثابت کنه صاحب منه ولو اینکه من نخوامش کافیه... لحظه به لحظه ازش بیشتر نفرت داشتم ... نمیتونسم به هیچ عنوان تحملش کنم چه برسه به اینکه بخوام برم باهاش زندگی کنم . خیلی فکر میکردم دنبال راه چاره ؟ اینکه چیکار باید بکنم /// تنها بودم خیلی تنها ///

یه شب نشستم با بابا حرف زدم ... گفتم تا حالا به حرفت گوش دادم . دارم با مردی ازدواج میکنم که دلم رضا نیس باهاش . گفتی " این "  ٬ گفتم " چشم " مثه روز واسم روشنه بدبختیم ُ ! اینکه چند سال دیگه بیام پریشون ازت بخوام طلاقم ُاز این نامرد بگیری .. بابا این یه هوس بازه .. مرد زندگی نیس .. تنوع طلبه .. تو خواستی من بشم زنش شدم حالا که نامزد شدیم حداقل واسه مهریه بگو جمع بشن من یه شرط ُشروطی دارم ..مهر هیچی نمیخوام چون هیچ مهری ازش تو دلم نیس فقط میخوام حق طلاق بگیرم همین ُبس ....

تا این شرطم به گوش مجید رسید عصبی شد ... با دادو بیداد اومد در خونمون .. واسه بابا خط ونشون کشید .. گفت میره برگه و سفته رو میذاره اجرا .. مگیفت بی آبروش کردیم بی آبرومون میکنه .. داد میز میگفت دخترتون با کسایی که بی آبروتون میکنن خوبتره پس منم همون راهو ادامه میدم .بابا التماس مجید ُ میکرد اینکه نره شکایت کنه ..

" این دختره غلط کرده بخواد واستون شرط و شروطی بذاره ! شما آقایی .. سروری به غلطی کرده یه چیزی گفته شما به بزرگی خودت ببخش "

التماسای بابا له کردن ِمن همه و همه اشک میشد رو گونه هام . به چه جرمی ؟ فقرو نداری ٬ بیسوادی و سادگی همه یه جا توی بابای من جمع شده بود .

مجید با خونوادش اومدن خونمون .مامان و خواهراش میگفتن از این رسما ندارن که بخوان حق طلاق رو به دختر بدن میگفتن از خر شیطون پیاده بشم جلو فک ُفامیل آبرو دارن میگفتن جشن نامزدی گرفتیم این بچه بازیا چیه ؟... مجید قسم میخورد اگه من بخوام سنگی جلو پاشون بندازم میره و از دست بابا شکایت میکنه به خاطر بدهی هاش /// باباشم مدام میگفت پسره احمق حقشه .. صد دفعه گفتم اینا وصله ی ما نیستن ...

رفتن اما بابا حسابی کُفری بود اومد طرفم اونقدر عصبی بود که گفتم حالاس که له م کنه .. شروع کرد به سرو صورتش زدن ! اینکه اگه مجید بره شکایت کنه چه خاکی تو سرش بکنه // آبرو ٬ حرف مردم همه ی اینا تکیه کلام خونوادم بود . مجید از خوب حربه ای استفاده کرده ُدست رو خوب نقطه ضعف ِبابا گذاشته بود ... بابا هم دست رو خوب نقطه ضعف من گذاشت . تحمل نداشتم اشکاشون ُ بینم اینکه دارن به خاطر من تو سروصورتشون میزنن ..

مهریه بریده شد مهم نیس چی ُچقدر مهم این بود که مثله همیشه خودشون بریدن خودش کِل کشیدن خودشون گفتن : مبارک باشه !!!

دوس داشتم گوشی رو از بابا بگیرم به آرش زنگ بزنم بگم بیا بریم .. توروخدا بریم از اینجا دور شیم از این آدما ٬از این افکار از این سادگیا .... اسیر بودم واقعاْ اسیر شده بودم

صبح زود محید اومد دم خونمون بریم آزمایش و کلاسامون ... میگفتن باید زود بریم چون شلوغه دیر نوبتمون میشه .. ساعت ۵صبح مجید دم خونمون بود .. واسه اولین بار باهاش تنها بودم ... بوی دود سیگارش بدرقم حال بدم رو بدتر کرد ... تو دلش چه پایکوبی بود ُتو دل من چه غوغایی ... تو طول مسیر حرفی نزد اون ساکت بود من ساکتتر !! فقط گرگر سیگار میکشید ...

مجید رفت خون بده << دعا دعا میکردم خدا به دادم برسه ... کمک کنه تا تو گروه خونمون مشکل ایجاد بشه چون آخرین امیدم همین بود .. آخه قرار گذاشته بودن دو سه روز بعد عقد کنیم ... مجید رفت بالا و من موندم یه عالمه فکر .. یه حیاط گنده .. زوجای مختلفی که برق شادی ُذوق رو میشد تو چشماشون دید .. چقدر همدیگه رو دوس دارن ... بعضیا دست تو دست هم بودن بعضیاشون با ماماناشون اومده بودن .. همه شاد بودن ! عروسا تو دلشون عروسی بود ... یه طرف یه زوج سرش رو شونه مردش بود از همین اول شونه ش شده بود مأمن امن واسش یه طرف دیگه قهقهی ِعروسی بود که شازدش داشت واسش لاو میومد .. اشکام میریختن پایین .. پس چرا من خوشحال نیستم ؟؟؟ چرا من شازدم رو دوس ندارم ؟؟ شوهرم ! مرد آینده م ... آرش چی میشد الان چشم به راه تو بودم ... چی میشد الان دل تو دلم نبود واسه اومدنت ... قسمت بود همه جوره حسرت به دلم بمونه .. حسرت پول ٬ حسرت یه مرد ٬ حسرت عشق ٬ حسرت یه زندگی با عشق !!

مجید آسین به بالا اومد طرفم خون داده بود... گفت مگه کم الکیه ؟! بنده با این هیکل کم خونی داشته باشم ؟! رفتیم سر کلاس .. حرفای چرت ُپرتی که اصلاْ حوصله ی شنیدنش رو نداشتم .. آخر کلاس اسامی آقایونی که مشکل داشتن رو میخوندن چقدر دل دل میکردم اسم مجید َم جزوشون باشه ... همه خوشحال از اینکه اسم مردشون جزو اون اسامی نیس من ناراحت !!! نبود ... اسم مجید نبود ُمن باید زن مجید میشدم .. بایــــد

نزدیکای ظهر بود مجید بدون اینکه حرفی بزنه رفت بیرون از شهر .. منم ساکت بودم ... واسم مهم نبود میخواد چه بلایی سرم بیاد ! میخواد چی بشه ؟! کجا میره میخواد چیکار کنه .. از خودم ُزندگیم سیر بودم هیچی واسم مهم نبود ... روحم خیلی وقتا مرد منتظر مردن جسمم نشسته بودم !!

کنار یه رستوران نگه داشت گفت ناهار رو اینجا میخوریم .... کنار میز نشستیم ... مجید دستش رو گذاشت رو دستم ٬ دستمو کشیدم ... " آخر این دستا ماله خودم شد " نتونستم جلو اشکام رو بگیرم اختیار اشکام دیگه دست خودم نبود ..." غصه نخور بهم عادت میکنی " سرمو گذاشتم رو میز ٬ واسم مهم نبود کی داره نگام میکنه یا مجید پیشمه ... بازم میخواسم از این طریق آروم بشم راحت بشم ... لحظه لحظه هامو با یاد آرش میگذروندم .. اینکه الان اگه جای مجید بود من چه حالی داشتم .. چه حسی داشتم ... اینکه هروقت باهاش میرفتم رستوران حواسم به غذا نبود میخواستم ایننننننقدر به آرش خیره بشم تا سیر بشم !! ...  

چون زود میخواستن عقد کنیم گفتن حلقه هامون و آینه شمعدون رو بگیریم بعد از عقد سر فرصت باقی خریدامون ُ بگیریم ... مامان گفت مجید خونه زنگ زده گفته ساعت ۶ میاد دنبالت تا برید واسه خرید حلقه .. گفتم خودتون که بُریدید دوختید خودتون برید بخرید .... بابا رفت بالای منبر .. حرفایی میزد که هرکسی میشنید چقدر میخندید .. میخواستم گریه کنم از سادگیش .. اینکه مجید رو اونجوری که خود بابا دلش میخواست شناخته نه جوری که واقعاْ بود !!!

مجید اومد دنبالمون منو بابا مامان رفتیم سوار ماشینش بشیم ... مامان مجید هم اومده بود . رفتم عقب بشینم مامان مجید اصرار کرد برم جلو بشینم ..

" اینو آویزه ی گوشت کن ! جاتو به هیچ کس نده .. برو سر جات بشین .."

در  ِجلو رو واسم باز کرد رفتم بشینم ماشین آرش ُدیدم ... سوار شدم تمام حواسم به چیزی که دیده بودم بود ... خود ِآرش بود !!! قبل از اینکه ما بریم ماشین ُروشن کرد ُرفت .... میدونم اون لحظه چه نفرتی ازم داشت ....

اولین مغازه حلقه هامون رو گرفتیم .. هرچی مامان مجید میگفت بشتر بگردیم گفتم همینا خوبه .. میگفت اولین عروس ُدومادی هستیم تو اولین مغازه حلقه انتخاب کردیم ... آینه شمعدون هم حتمنی باید باشه چون عقیده داشتن عروس باید سر خطبه به آینه بخت ِخودش نگاه کنه !!!

فردا صبحش قرار شد بریم محضر تا به عقد هم دربیاییم ... شبش چه حال ُهوایی داشت خونمون ... بابام که تا ۱۱ شب خونه نبود ... مامان میگفت سرش درد میکنه رفت یه گوشه خوابید ... منم ...!!

چی بگم ؟؟؟ اومده بودم بیرون .. یه باغچه کوچیکی داشتیم با یه حوض /// مثه دیوونه ها زل زده بودم بهشون .. باهاش حرف میزدم .. با مورچه هایی که تو تکاپو بودن واسه زمستونشون .. به جیرجیرکی که داشت یه جای مخفی واسه خودش جیر جیر میکرد ..

خوش به حالتون .. خوش به حالتون که تو نفس کشیدنتون چیزی به اسم غم نیس !!! خوش به حالتون بینتون فقیر و پولداری نیس همتون برابرید ... خوش به حالتون که تو دنیاتون هرکی بیشتر تلاش کنه برنده س نه کسی که بیشتر پولداره .. دوس داشتم همون آن یه مورچه میشدم .. نه عشقی داشتن نه غمی نه غصه ای .. دیوونه ی دیوونه شده بودم ...

رادیو رو روشن کردم ...

" گنجیشک لالا مهتاب لالا  .... " با صدای این آهنگ رفته بودم به دنیای ساده ی بچگیام  .. اونموقا تموم غصه هام این بود که چرا بابا اون عروسک پشت ویترین رو واسم نگرفت تا الان پیشم باشه ُ با این شعر خوابش بکنم .. قایمکی ِبابا گریه میکردم که نکنه بابا غصه بخوره از غصه م ... حالا که چند سال از اون سالا میگذشت با شنیدن این آهنگ داشتم گریه میکردم واسه فرشته ای که بابا نذاشت بهش برسم .

صبح واسه نماز صبح سر از مهر برنداشتم ... اونقدر عقده هام ُ غصه هامو خالی کردم ..

" الهی به امید تو " پا شدم .. امروز روزیه که باید مجید رو به عنوان همسرم قبول کنم .. تلقینای ِ نمیخوامش ٬ دوسش ندارم ٬ نفرت ازش دارمو از خودم دور کنم ... مامان اومد تو اطاق گفت نمیخوایی بری آرایشگاه ؟؟ گفتم نه ! دلم خوش نیس هرچی آرایش تو چهرم بشینه اثری نداره .. مامانم اومد بغلم کرد ! چقدر بغلشو نیاز داشتم با بوش آروم شدم ... منو مامان دوتایی تو بغل هم هق هق میکردیم .. بابامم گوشه ای از در اشک میریخت ...  تک دخترشون ُداشتن عروس میکردن با دل خون با بغض با اشک !!

رفتم جلو آینه مختصر آرایشی کردم ٬مجید اومد دنبالم ... یه دسته گل گرفته بود ... چقدر شنگول بود ... مامان خواهراش دعوا کردن چرا نرفتم آرایشگاه !! گفتم میخوایم بریم محضر نمیخوایم بریم تالار که !!! گفتن هرچی باشه همه هستن  .. حوصله جروبحث باهاشون ُنداشتم اهمیتی به حرفاشون ندادم اومدن مجید ُپر کنن رو کردم به مجید گفتم من حال ُ حوصله آرایشگاه ُندارم ... مجیدم نوکشون رو چید ُ رفتیم سمت محضر

حرفای اونروز مجید تو ماشین بدجور حرصی ُ عصبیم کرده بود .. میدونست ازش نفرت دارم اما کوچکترین تلاشیم نمیکرد تا این حسو ازم دور کنه ...

قرآن به دست زیر پارچه سفیدی که بالای سرم گرفته بودن ُ قند میسابیدن آقا اومد خطبه رو خوند دفعه سوم ازم جواب خواست  .. چه لحظه ای بود اون لحظه ... تموم بدنم یخ شده بودم تنم میلرزید .. کنار مجید نشسته بودم کسی که ازش نفرت داشتم ... کسی که باهم فاصله زیاد داشت چه سنی چه قلبی چه  .. کسی که نبود اون کسی که من میخواستم !!

عروس خانم وکیلم ؟؟؟؟

سرویس جواهری که جلوم باز شد به عنوان زبر لفظی !! قفل زبونم اونقدر سفت بود که با این چیزا نشه باز شه .. عشقم اونقدر محکم بود که نشه با این چیزا خام شه !!!

وکیلم ؟؟؟؟

یکی از خواهرای مجید گفت : سمانه جون بلندتر بگو تا حاج آقا بشنون !! همه ساکت بودن من ساکت تر .. نمیتونستم به سرنوشت ِشومم بله بگم ... سرمو از قرآن بلند کردم .. بابام گوشه ی محضر داشت گریه میکرد .. مامانم نبود دم  ِدر مثه غریبه ها وایساده بود چادرش رو کشیده بود تو صورتش تا اشکاشو کسی نبینه ...

با صدای لرزون با بغض قورت داده شده

" الهی به امید تو .. بله "

نگفتم با اجازه ی بابا !! نگفتم با اجازه ی بزرگترا .. چون اینا خیلی زودتر از من اجازه داده بودن ... خواستم تو اون لحظه .. تو اون لحظه ای که همه میگن عرفانیه از خدا کمک بخوام .. بگم هنوزم به کمکش امید دارم .. با امید به خودش گفتم بله ...