صبحش به بابا گفتم پول مجید رو بهش برگردونه .. بابا گفت از کجا اینهمه پول جور کردم ؟؟؟ فهمیده بود پولای آرش ِ .. میگفت : حلال نیس !! گفت مامان باباش که اون باشن مطمئن باش نون حلال نخورده ُ دنبال نون حلال نیس .. میگفت من تا به حال لقمه حروم به شما ندادم ُ نمیخوام تو خونه ای که پولش حلال نیس زندگی کنیم ..///

ــ چرا اینجوری شدی بابا ؟؟ کو اون بابای مهربونی که میگفت بی خودی پشت کسی حرف نزنیم ؟؟ چی شد پس ؟؟ چرا داری گناه خونواده ی آرش رو پای خودش مینویسی ؟؟؟ بابا تو روخدا یه ذره منم درک کن .. بفهم .. منو آرش همو دوس داریم .. نذار روزی برسی که شرمندم .. شرمنده بشی .. هم تو این دنیا هم اون دنیا <<< به قرآن قسم بابا اگه تو عامل نرسیدم منو آرش باشی حلالت نمیکنم .. باید بم جواب بدی .. زندگی ای که واسم خراب کردی ! آرزوایی که واسم کابوس کردی .. نذار اون روز ُ ببینم ُبیام ُ به توئه پدرم نفرین کنم !!!

ــ اگه مُردم بیا سر خاکم خدا بیامرز بده واسم .. اگه زنده بودم بیا تف بنداز رو آستین کهنه م !! این آرش خان مرد زندگی نیس .. کسیه که پشت ننه باباش قایم شده ! انگشتر تو دستشونه هر جور اونا بگن میچرخه ! من این ریشا رو که تو آسیاب سفید نکردم .. اگه بی سوادم خر که نیسم لااقل چندتا پیرن از توی ِ خام بیشتر پاره کردم .. این پولا رو بهت داده تا ازت سوء استفاده کنه ( رو کرد به مامان گفت ) من نمیدونم این دختر اینقدر درس خوند چی فهمید هنوز خام ِ دوست ُدشمنش ُنمیشناسه !

جروبحث باهاش بی فایده بود ! چند ماه بود که بحث باهاش فایده نداشت ! رفتم بیرون ! هر چی فکر کردم میدیدم نمیتونستم ! نمیتونستم با دستای خودم آرزوهامو خاک کنم ! بشم زن مجید ... ینی درواقع بشم معشوقه ش تا هروقت دلشو زدم تا هروقت واسش تکراری شدم برم پی زندگی خودم ..

گوشی رو از جیبم اُوردم بیرون ! شماره گرفتم .. قلبم توپ توپ صدا میکرد بهش اهمیت ندادم ُگفتم باید زندگیم ُنجات بدم ...

" جاااااااااااانم ... "

ــ میخوام ببینمتون !

روی نیمکت پارک نشستم منتظر ... چه انتظار وحشتناکی .. کمکم کن .. کمک کن این دیدار آخرین دیدارم باشه .. دیگه نمیخوام روی سگشو ببینم ...

با صدای بوق به خودم اومدم .. رفتم طرف ماشینش ! فکر کرد میخوام سوار شم زدم به شیشه که ینی شیشه رو بده پایین !

ــ خانوم گل افتخار نمیدید ؟؟؟

ــ سلام .. عجله دارم باید برم ..

ــ سلام به روی ماه ِ بداخلاقت .. لااقل بفرمایید بالا ...

پولا رو از تو کیفم دراُوردم دادم طرف مجید ... تعجب کرد !!

ــ آقای فلانی اینا بابت قرضمون ِ.. بابا سلام رسوندن ُ گفتن اینا رو بهتون بدم !

متعجب مونده بود !!

ــ اونوقت قول ُ قراراشون رو ک ِی میخوان بهم بدن ؟؟؟

ــ بابا هر قول ُ قرارای باهاتون گذاشتن از جانب خودشون بوده .. خواهشاْ دیگه مزاحم آرامشمون نشید!

پول ُنگرفت منم انداختم تو ماشینش ُ زود دور شدم .. دور شدم ُ امید داشتم همیشه دور باشم ازش ..

مجید بهم sms داد ... گفته بود : نمیدونه چه رفتاری از خودش نشون داده که من اینقدر چشم  ِدیدنش رو ندارم .. نوشته بود منو واسه ازدواج میخواد ُ من زن رویاهاشم ..  اگه بهم برسه قول میده از رفتارای کثیفش دست برداره ...

زود دیلیتش کردم .. دیگه دوس نداشتم حتی اسمی ازش رو گوشیم باشه .. یه ذره قدم زدم تو پارک .. فکر کردم دعا کردم ...

ظهر شده بود رفتم خونه .. هیشکی خونه نبود ! رفتم تا واسه ناهار چیزی درست کنم ُ با بابا حرف بزنم . بگم ما فقط همو داریم ! بیا مثه گذشته ها باهم خوب باشیم ! دیگه تموم شد همه چیز تموم شد ! بدهی مون ُ دادیم ُحالا صاحب خونه ای شدیم که اونموقا حسرتش رو میکشیدیم .. این خونه این زندگی هیچی کم نداره الّا محبت ...

کلید تو در چرخید ! خنده ی مصنوعی زدم رفتم طرف در ! بابا عصبانی ُاخمو اومد توو .. رفت یه گوشه نشست دست به سر !

" سلام بابای خوش تیپم "

ــ سلام و زهر ماااااار ... اصن برو گمشو از این خونه بیرون ! دختر ه/ر/ز/ه .. گمشووووو .. ای خدا تو که به من بچه ندادی کاش این ننگم تو دامنم نمینداختی ... یه عمر زحمت بکش آبرو جمع کن بعد این دختر خیلی رااااحت بزنه به آبروت ..

 بابا شروع کرد خودش ُ زدن !!!!! هی به سرو صورتش میزد میگفت من چه بدی بهت کرده بودم که به آبروم زدی .. مونده بودم هاج وواج !!! رفتم طرفش تا خودش ُ نزنه ! چندتا کشیده زد تو گوشم . با مشت میکوبوند تو سرم .. گفت آبروش ُ بردم ! من لک ِ ننگم واسش ! با گریه ازش میخواستم بهم بگه چی شده آخه ؟؟؟ گفت خود خاک به سرم بهتر میدونم چی شده .. رفت طرف در گفت گمشم بیرون .. هلم داد بیرون درم بست !

با صدای بلند پشت در گریه میکردم واسه گناه  ِنکرده !!!  به خودم اومدم گفتم زشته همه میرن میان ... از ترحم حالم بهم میخورد .. از نگاه دلسوزانه دیگرون ... رفتم یه چرخی بزنم تا ساعت ۵ بشه مامان بیاد تو خونه ! ساعت چهارونیم اینا بود اومد دم خونه منتظر مامان ! مامان ُ از دور دیدم .. آخ که چقدر دلم واسش تنگ شده بود .. پریدم تو بغل مامان ُ گریه کردم .. بوش کردم چقدر بهش نیاز داشتم ...نفسم بالا نمیومد .  مامان هول کرده بود  بدبخت کم مونده بود سکته کنه ! ماجرا رو واسش گفتم باهم رفتیم تو خونه ... بابا خواب بود .. بهم گفت برم تو اطاقم ..

دو زانو نشستم ُ سرم رو زانوم بود .. ینی چی شده ؟؟ باز مجید چه چرت ُ پرتی به بابا گفته .. صدای مامان بابا بلند شد ... بابا عصبانی اومد طرف در گفت بازم که اومدم بلندم کرد بیرونم کنه ... مامان جلوشو گرفت قسمش میداد دست برداره .. گفت دیگه دختری به این اسم نداره ... دوباره هلم میداد ُ به جیغای مامان که میگفت آبرومون رفت اینجوری نکن اهمیت نمیداد !! میگفت این دختر دیگه واسمون آبرویی نذاشته ..  سر مامان داد میزد آبروت خیلی وقته که رفته ُ توی ِ احمق خبر نداری ////

مامانم گفت اگه اون از این خونه بره منم باش میرم .. مامانم چادر ُ انداخت روسرشو گفت بریم .. آتیش گرفتم . چرا یهویی باید زندیگمون اینجوری بشه ! یه عمر نخوردیم ٬ نپوشیدیم سر بی شام خوابیدیم بازم خوش بودیم خوشحال بودیم  اما حالا ... نتونستم ! نتونستم از خودم ُ شرفم دفاع نکنم .. رفتم جلو بابا وایسادم گفتم نمیرم تا نگی چه غلط نکرده ای کردم نمیرم ! بابا گفت برم تا اون روی سگش ُ بالا نیوردم ..

ــ میخوای سگتر از این بشی ؟؟؟  نمیرم .. تا نگی جی شده نمیرم .. تیکه تیکه م کن اما بهم بگو چی شده .. کی ُ قبول داری ؟ هان ؟ به کی قسم بخورم ؟ دین ُ ایمون داری .. از قرآن بالاتر داریم ؟؟

قرآن ُ ورداشتم .. گفتم این قرآن به کمرم بزنه دوتیکه م کنه اگه کاری کرده باشم تا شرفتون آبروتون میون باشه .. حالا تو بگو .. تو بگو به چه جرمی میخوای بیرونم کنی ؟ خرابم کنی ؟؟ بشم اونی که نباید باشم !!

هق هق گریه افتاد رفت یه گوشه نشست ... سه تایی گریه کردیم .. هر سه تایمون حالمون خراب بود من خرابتر !! با دوتا دستم میکوبیدم رو زمین ُ میگفتم خسته شدم .. بابا به همین قرآن خسته شدم دیگه بریدم کم اُوردم ... سیـــرررررررررم به خدا از این زندگی سیــرررررررررم ...

 مجید اومده در خونمون پولا رو به بابا پس داده ُ گفته من از تو پول میخوام نه دیگری + قول ُ قرارات .. بابا رو شیرش کرده که تو بهم قول دادی دخترت ُ رو راضی کنه ! گفته دخترت اومده پیش ِمنو از جانب تو گفته بابام واسه خودش قول داده ... به بابا گفته برو ببین دخترت چیکار واسه اون پسره بی سروپا کرده که پسره راضی شده اینهمه پول بهش داده ! گفته قصد من قصد خیر بوده میخواستم دختر رو از دهن گرگ بکشم بیرون ... گفته اونموقعا که میومدم سرکار همش اون پسره میبرده میووردتم .. و کلی حرفای بی سرو ته که بابا رو آتیشی کرده بوده ! نمیدونم ُ هچوقتم نمیفهمم که چرا بابا اینقدر مجید رو قبول داشت .. به خاطر اون زبون چرم ُنرمش بود یا سادگی ِبابا.... بابا رو راضی کرده تا باهم برن دانشگاه از دست آرش شکایت کنن .. مجید گفته بهش که خودش گرگ بارون خورده س ُ این استاد خان میخواد از دخترت استفاده ببره .. گفته کسایی مثه آرش رو خوب میشناسه ! اون فقط با دخترتون نبوده با هزارتا دانشجوی دیگه رابطه داشته ُ بی آبروشون کرده ... !! دست آخرم به بابا گفته اگه قرار باشه بیام دخترتون رو بگیرم باید اول بره پزشک قانونی چون مطمئن ِ این پسره یه بلا ملا سرم اُورده که حاضر شده اینهمه پول در قبالش بهم بده ...

با بابا رفتن حراست دانشگاه ُ آرش رو اونجا خواستن .. بابا جو گیر شده جلو مجید به رئیس دانشگاه گفته آرش باید کتبی تعهد بده که به دختر من کاری نداشته باشه ...

با کلمه به کلمه های این حرفا داغون میشدم ! بیچاره آرش .. میفهمیدمش که چقدر جلوی ِهمکاراش خرد شده ! از روش خجالت میکشیدم ..

مجید بابا رو قسم داده بود که دراین باره به من چیزی نگه .. میگفت چشم و دیدنش رو ندارم اگه اینا رو بشنوم بدتر ازش بدم میاد .. به بابا گفته بود خالصانه ُ صادقانه دخترتون رو میخوام ُ با این شرایط بازم اگه ما هر شرطی بذاریم اون قبول میکنه .. گفته خودِ دخترتون پاک ُمعصومه ُ از این گرگا تو این جامعه کم نیستن دخترتون باید زود ازدواج کنه چون بَرورو داره و  ....

از مجید بیزارتر شده بودم از آرش خجالت میکشیدم از بابا انتظار نداشتم ُ دلم واسه خودم میسوخت ! واسه آینده م .. واسه گذشته م .. واسه اینکه تو این خونواده با این فرهنگ به این سادگی با این زود باوری به دنیا اومدم بزرگ شدم ... خونواده ای که یه روزی به سادگشیون افتخار میکردم حالا چوب این سادگیشون رو میخوردم .. خونواده ای که از خونواده ی آرش سوختن اما خودشون همون بلا ُهمون تهمت ُ به آرش زدن .. آبروش رو توی محل کارش بردن .. خرد شدن ِمنو دیدن ُ یکی دیگه رو خرد کردن ... باباش به من ناحق تهمت زد بابام بهش همون تهمت ُزد به ناحق !! جواب بدی رو بدتر جواب دادن ...

شب آرش بهم زنگ زد .. روی جواب دادن بهش رو نداشتم .. اما طاقت نداشتم اونورخط منتظرش بذارم  .. جواب دادم اونقدر صداش گرفته ُ شکسته بود که خجالت ِمنو زیادتر کنه .... !

خیلی حرف زدیم .. حیلی گریه کردم .. گفتم همه چیز واسه من تموم شده س ! دیگه روی نگاه کردن بهت رو ندارم .. گفت اما واسه اون هیچ چیز تموم نشده .. گفت اونقدر من واسش ارزش دارم که حرفای بی ارزش دیگرون واسش اهمیت نداشته باشه

آخ که چقدر با کلمه کلمه حرفاش عاشقتر میشدم .. چقدر بیشتر از هروقت دیگه دوسش داشتم ..

ــ حالا واقعاْ تعهد دادی؟؟؟

ــ آره .. نهایت از اون دانشگاه میام بیرون انتقالی میگیرم یه جای دیگه ..

ــ آخه اگه پروندت سیاه بشه جای ِ دیگه م رات نمیدن که !!

ــ الان دنبال کاراشم .. انتقالی میگیرم .. گفتم که ولت ننمیکنم ! سمانه قول بده تحت هیچ شرایطی تنهام نذاری .. ما باید بهم برسیم .. ما بدون ِ هم نمیتونیم زندگی کنیم ...

ــ آرش ... ممنونم هستی .. کنارمی .. بدون تو من دق میکردم ... د و س ت د ا ر م

گوشی رو که قطع کردم بازم به امید فردای روشن خوابم برد ....

× تو این روزا حسابی التماس دعا رفقا:*