خدایا چرا ؟؟ میخوام بدونم چرا با من ایینجوری میکنی ؟؟ چرا منو بین دوراهی که نه !هزار راه قرار میدی بدون کمک !! بدون همراهی .. اینکه خودمو خودم باید تصمیم از نوع ِدرستش بگیرمو نباید نـــــباید اشتباه کنم ...

دوست دارم درباره شوکی که دیروز بهم وارد شد بنویسم .. حیف که آرش اینجا رو میخونه ! دوس داشتم آرش از زندگی گذشته م بدونه نه الانم ... دیروز یکی از روزای ِ ...؟؟؟ نمیدونم چی اسمشو بذارم اما بدجور فکرمو به خودش مشغول کرده ! شاید تو یه پست رمزدار بنویسم ... انگاری همه چیز داره قاطی پاطی میشه منم تک وتنهام خیلی خیییییییلی تنهام !

خدایا رهام نکن .. چیکار باید بکنم ؟ چی جواب بدم ... ؟؟؟؟ خدایـــــــــــــــــــــــــــا

اتفاق دیروز نه به آرش مربوط میشه نه به خونوادش ..... مینویسم ! هنوز تو شوکم !!!

اگه تونستم امروز آپ میکنم ... میخوام زود از گذشته م بنویسم زود تموم بشه