منو مامان از این کار بابا حسابی حرصی شده بودیم ! رو کردم به بابا گفتم : بعد میگید این آدم منو واسه ازدواج میخواد ؟؟؟؟! داره از طریق من با شما معامله میکنه !!! بعد شما اصلاْ بهت برنخورد ؟؟؟؟ همین کارا رو میکنی که هر ننه قمری به خودش اجازه میده بیادو بهمون توهین کنه ... همین سادگیا رو تو زندگیت انجام دادی که یه قدمم جلو نیوفتادی <<< خیلی خیلی حرصی شده بودم ! اصن واسم مهم نبود حرفایی که دارم میزنم بهش توهین ِیا تحقیر یا دارم نداریش رو تو سرش میزنم ! فقط این مهم بود واسم که منو آرش ُخرد کرد فقط واسه پول !!! بعدش خرد شدن من ُخودش ُتوسط مجید نمیدید !!!

گفت این از علاقه ش ِ !!!! میخواد به هر دری بزنه تا تو رو بدست بیاره !! خندیدم ! گفتم اینم خودش بهم گفته بود ! اینم یه نوع معامله با خودشه !!!! اینکه به خودش ثابت کنه هر چیزی یا کسی رو میخواد به هر قیمتی بایــــــد بدست بیاره !!!

درهرحال بابا بهش بدهکار بود ُ همین باعث آزار بود .. هر چی فکر میکردم من خیری از خونه بابام ندیدم همش چشم به راه خونه خودم بودم٬ آیندم ٬ تا کمبودامو با داشته های آینده م جبران کنم ! حسرتایی که کشیدم واسه دخترم جبران کنم ! شکمم ُ با غصه پر کردم اما دخترم ُ از غصه خالی کنم تا خودم ُ تو دخترم ببینم ! ببینم ُ لذت ببرم .. من به این امید زنده بودم ! من سخخخخخخخت منتظر آیندم بودم چون یقین داشتم آینده خوبی دارم ُ گذشته ی سختمو واسه بچه هام جبران میکنم ! همین واسم کافی بود ! اما بابا ٬ خودخواهیش داشت همه چیز روخراب میکرد ینی همه چیز رو خراب کرد ...

تو فکر بودم .. هیچی به ذهنم نمیرسید .. نمیتونستم آینده مو" خودم "خراب کنم .. تا  این سن از خودم ُ خواسته هام گذشتم به امید فردام اما نمیخواستم دوباره از خودم بگذرم٬ دیروز ُفرداهام یکی شن بشن همش حــــسرت ... آرش بهم زنگ زد . ترجیح دادم همه چیزو بهش بگم یا یه اینوری یا اونوری

اونم بدرقم قاطی کرد گفت به بابات نمیاد این کار ُدر حقت بکنه ! گفتم : بهش حق میدم آرش ! اینقدر زیر بار نداری خرد شده که ندونه چکار میخواد بکنه .. خونه رو از دست داد اگه مجید بهمون کمک نمی کرد ما هیچوقت صاحب ِخونه نمیشدیم ! خونه رو به خاطر منو تو از دست داد ! پس بهش حق بده چشم ِدیدن تو رو نداشته باشه ُ نخواد ما با هم باشیم /// آرش گفت اما این حق ُ بهش نمیدم زندگیت ُتباه کنه خراب کنه واسه یه خشت خونه !!! گفت نگران نباشم ُ خودش یه فکری میکنه ...

فرداش مجید خونمون زنگ زد .. بابا جوابشو داد گوشی رو داد دست من .. مجید با وقاحت تموم گفت " خب عشق من کی قرار مدارای عقد رو بذاریم ؟! "  هیچی به ذهنم نرسید گوشی رو گذاشتم ! به بابا گفتم من بدهی این آقا رو میدم دیگه حق نداره اینجا زنگ بزنه یا بیاد .. یه خونه ازش خریدی پولش رو میگیره  اما دیگه غلط میکنه به این خونه ُ آدماش کاری داشته باشه .. مامان گفت آخه چه جوری اینهمه پول رو میخوایی واسش جور کنی ؟؟ .. گفتم خدا بزرگه اما نمیخوام یه عمر بشینم حسرت بخورم که چرا بازم به خاطر فقر به این روز افتادم ! از الان دارم خودمو میبینم که زیر نیش این آقا تیکه تیکه میشم .. بابا ٬ این مرد٬ مرد زندگیم نیس <<< این یه آدم دغل باز هوس بازیه که زن ُ فقط به چشم هوسای پستش میبینه نه زن زندگی ! نه خانوم خونه ...

بابا گفت :

ــ اونقدر پولدار هست که حسرتای تو رو برآورده کنه ! هوس بازیش ُدیدی اما دوست داشتنش رو ندیدی !!! اون بیشتر از اون آرشه میخوادت تو نمیفهمی ....

با گریه به بابا التماس کردم که اینو بفهمه ...

ــ بابا تو رو به ارواح خاک مامان بابات اینو بفهم .. بفهم .. بفهم که منم میخوام خوشبخت بشم ! درسته که میخوام دیگه حسرت نخورم .. میخوام جوری زندگی کنم که آرزو داشتم ... خودت میدونی که هر روزمون غذامون بوده نون خالی !! خیلی اعیونی میخواسیم باشه یه ماست ُ سبزیم میذاشتیم کنارش .. میدونی که بریدم ازبس یه مانتو شلوار رو هزار دفعه با دستام مشت ُمال دادم دیگه رنگ ُ رویی ازش نمونده اما میپوشمش میگم گور مسخره کردن ِدیگرون .. اما با این اوضاع اگه قرار باشه هرشب چلو کباب این پست فطرت ُ بخورم ترجیح میدم همون گشنگی بخورم ُ هزار بار خدارو هم شکر میکنم .. این خونه این لباسای ِرنگ ُرو رفته م این زندگیم شرف دارن به این آدمی که میخواد بشه مرد خونه م ///

ــ بدهیش ُ چیکار کنم ؟؟ قول بش دادم .. اگه نخوای با این باشی باید دور اون استادتم خط بکشی ..

در جوابش هیچی نگفتم .. هیچی نداشتم که بگم ... بابا دیگه چشم ُ دیدن آرش ُنداشت .. من ِدخترش ُنمیدید چه برسه به آرش ...

رفتم تو اتاقمو واسه زندگی نکبتم گریه کردم ... تا بازم اینطوری تموم غصه هامو خالی کنم .. راحت بشم قمباد نگیرم ! نمیدونم چی شد که خوابم برد ٬ با صدای زنگ آرش بیدار شدم ... بهش گفتم میتونی یه مقدار پول واسم جور کنی ؟؟ گفتم واسه بدهی این کثافت میخوام .. مبلغ پول زیاد بود اما چاره ای نداشتم ینی کسی جز آرش ُنداشتم .. تنها بعد از خدا اون میتونس منو از زندگی ای که قرار بود بسوزمو بسازم نجات بده ... گفت مبلغ پول بالاس ُدرحال ِحاضر تو حسابش همچین پولی نیس اما بهم گفت نگران نباشم ُ اگه این قضیه با پول حل میشه ُ این مردک پولشو بگیره ُبره تموم سعی شو میکنه این پولو جور کنه ... اما مجید اونقدر غنی از پول بود احتیاجی به این پول نداشت !  بهونه ش پول بود ! اما در اصل خودخواهیش بود هوسش ٬رفتار کثیفش بود ... اما فقط با پول میشد بابا رو راضی کنم منو به قیمت خونه به مجید نفروشه !!!

یه روز آرش بهم زنگ زد ُگفت پول جور شده منتها یه مقداریش چک ِ واسه یه ماه دیگه ... خدا دنیا رو بهم داد ... با آرش یه جا قرار گذاشتیم پولو بهم بده ....

عصرش قرار بود عشقمو بعد از اون دلخوریا ببینم .. نمیدونید دل تو  دلم نبود ! میخواستم یه ذره آرایش کنم دستام میلرزید .. چقدرررررر عاشق این بشر بودم .... چقدر رویاهام خراب شد ... میتونستم الان پیشش باشم مادر بچه ش باشم .. میتونسم الان همه ی عشقمو با تموم وجودم به خودش ُ بچه ش ینی بچه مون بدم !! چرا ؟؟ چرا اینجوری شد ؟؟؟ چرا خدا نخواست کنار کسی باشم که من میخواسم ؟! وقتی درباه ی اون روزا ُ علاقه هام مینویسم هنوزم دستام میلرزن هنوزم ته ِدلم آب میشه از عشق !!

آرش !! عشق زندگیم بودی٬ نشد که بشی مرد زندگیم .. پدر بچه م ... نشد بریم زیر یه سقف ! با خنده های بچه مون بخندیم ُ هزاربارسجده کنیم حمد بگیم واسه اینهمه خوشبختی !! خوشبختی ِمن ٬" تو "بودی ! اگه حتی تو زندگیتم خوش نبودم اگه حتی میومدم تو زندگیت ُمیدیدم تو اونی نبودی که من میخواستم مهم نبود چون فقط تو تنــــها دلیل خوشبختیم بودی ... نمیدونم ُ نخواهم دونست که چرا اینقدر عاشقت بودم ُ .....

آرش زودتر از من رسیده بود // چقدر به این لحظه ٬ به دیدنش نیاز داشتم ... یه خنده ی آرومی زد ُ گفت : ماه ِمنی ... هر روز خوشگلتر میشی .. امر بفرما کجا بریم ! گفتم هیجا هر جا تو باشی واسه من بهترین جاس ... گفت به مامانم اینا زنگ بزنم قراراه شام باهم باشیم .. به مامان خبر دادم فهمید که با آرشم کلی غرغر کرد زود گوشی رو قطع کردم نمیخواستم روزمو خوشیم ُ با غرغرای مامان خراب کنم .. رفتم یه رستوران سنتی ... اونشب چقدر بهم چسبید ! بعد از خوردن شام ُچای آرش تراول ُ یه چک بهم داد .. گفتم از کجا اُوردی ؟؟؟ گفت نگران نباشم همه ش از خودشه .. خندید گفت خودمو جیبامو خالی کردم تا بیام تو رو بگیرم حالا این جوون رعنا رو با جیبای خالی پذیرا هسین ؟؟؟ .. باورتون میشه اونشب منو آرش گریه میکردیم .. آرش !!!! .. آرشی که نمیذاشت احساسات بهش غلبه کنه .. کسی که به خاطر محکم بودنش محکم میشدم حالا  اونم هم پای ِمن اشک میریخت ... بغلش کردم .. غصه هامو .. بدخلقی ِبابامو .. رفتارای مجید رو ٬روی شونه هاش هق هق کردم .. شونه هاش چه جای ِامنی بود واسه خالی کردن غصه هام ُدردام .. آرشم گریه میکرد جدی جدی صحنه صحنه ی فیلم هندی بود موسیقی زنده سنتی هم بود بدجور به حال ُهوای ما میخورد !..  همه رد میشدن یه نگا دلسوزانه بهمون مینداختن میرفتن ... چقدربه من چسبید چقدر خالی شدم .. چقدر عالی بود گریه کردن رو شونه های مردی که دوس داشتی بشه تکیه گاهت .. پناهت ! مأمن امنی که همیشه میشه روش حساب کرد ///

آرش منو رسوند خونه ..

ــ سمانه امیدوارم دیدار بعدیمون تو محضر باشه ... از همونجا میکوبیم میریم مشهد ! هیچ وقت ناامید نباش ...

با حرفاش آروم میشدم .. بازم از ش تشکر کردمو قسمش دادم به پولا نیاز نداره ؟؟؟ گفت به تو نیاز دارم نه پولا گازو گرفت ُرفت .. رفتم خونه بابا اونوق بود اونوقترم شده بود ! مامانم هی چشم غره میرفت که چرا ؟؟؟؟ میخواستم اهمیت ندم برم تو اطاقم ...

ــ اختیار سر خود شده !!! هروقت خواست میره هروقتم خواست میاد ! ننه بابا فقط واسه رضایت ُامضا میخواد

بابا داشت با خودش اینا رو میگفت .. اینقدر مزه ی خوشی امشب به دلم مونده بود که نمیخواستم خراب بشه رفتم تو اطاقم .. کیفمو انداختم یه ور ُ نشستم .. دیدم صدا مامان بابا بلند شد ... بابا تازه یادش افتاده بود واسم خط و نشون بکشه ! تازه یادش افتاده بود دختری داره که احتمال خراب شدنش میره اون باید جلوشو بگیره ... اونروزایی که تو سن بلوغ بودم ُ محبت طلب میکردم خدا باهام بود حالا که دیگه ... اما بابام تازه بیدار شده بود تازه فهمیده شده بود .. میدونستم همه این آتیشا از گور اون مجید نامرد بلند میشه .. هر روزش بیشتر از دیروزش ازش نفرت داشتم

در اطاقم باز شد ُ بابا عصبانی گفت حق ندارم با این بی همه چیز برم ُ بیام .. گفت دیگه آبروشو اینجا جلو مردم نبرم ... گفت تو این محله یه عمر آبرو جمع کرده بود اون بی همه چیز گ . و .ه زد به آبروش دیگه نمیذاره ... گفت قلم پامو خرد میکنه اگه پامو از اینجا گذاشتم بیرون .... دیگه باقی گفته هاشو نشنیدم ینی نخواستم که بشنوم !!

وقتی بابا درو کوبوند بهم خوابیدم .. میخواستم به چیزای خوب فکر کنم .. به " آرش "  با پولایی که آرش جور کرده بود ... اینهمه پول .. به اینکه به قول خودش تموم حساباشا خالی کرده بود اما ... سرمو گذاشتم رو بالش ... بالشم خیس شده بود خیس ِ خیس ...

×× شرمنده رفقا ! این بغضه لعنتی نمیذاره تمرکز داشته باشم ....

×× میام به زودی :*