در بسته شد آرشم رفت ُ تموم دلخوشیآی منو با خودش برد ! موندم بودم هاج و واج !!! چی شده ینی ؟؟ آرش کوش ؟؟؟ دیگه چشمامو بستمو دهنم ُ باز کردم .... دیگه حرمت پدر دختری رو مثه غرور ِله شدم زیر پام گذاشتمو به بابا بدوبیراه گفتم ! گفتم از تو از این خونه از این زندگی سیرم ! از بچگی کلی حسرت به دلم گذاشتی خفه خون گرفتم هیچی نگفتم مثه خر درس خوندم لااقل مثه شما نشم دانشگاه رفتم کلی هرهر کرکر ٬ مسخره کردن دیگرون رو به جون خریدم لال شدم دم نزدم ! حسرت خوردم حسرت ِچیزای بی ارزش !! یه مانتو یاپالتو یا یه دونه کفش اما باز خراب نشدم بد نشدم امید داشتم آیندم خوب بشه اما تو .. توی بی وجدان خرابش کردی ! خرابم کردی داغونم کردی ازت متنفرم... تو حین داد زدنو گریه کردنم تنها چیزی که فهمیدم یه سیلی ِ محکمی بود که تو گوشم خورد !

بابا ....! بابایی که چندین سال با دستای پینه بستش فقط کارگری میکردو نون حلال میُورد تو خونه با همون دستایی که هیچ وقت نه روی من نه مامانم بلند نشده بود اینبار به خاطر یه ه ر ز ه تو گوشم زد ! به خاطر نداریش ! به خاطر بی طاقتیش !!

نفهمیدم چم شد فقط میدونم دوئیدم طرف حموم ُ تیغو برداشتم ُ زور مامانو قسماشو میشنیدم ! فقط فهمیدم بابامو دوئید دم حموم دستاشو گذاشت رو سرشو داشت گریه میکنه ! فقط فهمیدم مامان داره هی خودش رو میزنه ُ میگه تو رو به ابواالفضل دست بردار ... نشستم تو حمومو زار زار گریه کردم ! بلند بلند به مامان میگفتم : مامان به خدا این انصاف نیس ! دارم دق میکنم یه بارم واقعاْ دق نکردم بمیرم خلاص شم .. از اینهمه غصه از اینهمه نکبت ... مامان دیگه بریدم .. من آرش ُ میخوام .. مامان به همون ابولفضل آرش رو برگردون ... من میمیرم بدون اون .. به خدا میمیرم ... صدای گریه م تو حموم پیچیده بود مامانم اُوردم بیرون ٬ یه لیوان آب قند بهم داد ! اونقدر اوقاتم تلخ بود که نشه با یه آب قند خوب بشه ...

خوابیدم به امید اینکه دیگه بیدار نشم ! زندگی ِ بی کسی به چه دردم میخورد ..  اما باز طلوع خورشید رو دیدم باز باید دوباره یه روز رو شروع کنم با تموم  بی کسی هام ! مامان بابا داشتم اما دیگه از اون روز خودمو بی کس دیدم .. تنها خیلی تنـــــــــــها !

صبح آرش بهم زنگ زد .. خجالت میکشیدم جوابش ُ بدم از طرفی هم تنها اون بود که میتونس تو این شرایط بهم امید بده امید به زندگی ! امید به اینکه توی ِاین روزگار تنها نیسم اونو دارم که با تموم وجودم عاشقشم <<<<

اونم بدتر از من اما امیدوارتر .. میخواس جریان قول ُقرارایی که بابا گذاشته رو بدونه ! خودمم بی خبر بودم ... گفت بابات واسه اینکه منو جواب کنه اینجوری گفته ُ هنوز امیدوار باشیـم ... میگفت هرچی این اتفاقا بیفته علاقه ش بیشتر ُ بیشتر میشه ! میگفت من تو رو اگه آسون بدست بیارم راحتم از دستت میدم ! چیزی که سخت بدست بیاد ارزشش بیشتره ! با دونه دونه حرفاش جونی دوباره گرفتم ...

گوشی رو که قطع کردم روحیه م مثله روزایی که باهاش حرف میزدم تازه شد .. صبح بدون اینکه نگا تو صورت بابا مامانم بکنم زدم بیرون .. حال ُهوای اون خونه داشت خفه م میکرد << بدجور احساس غربت میکردم٬ هم تو اون خونه هم با آدمای اون خونه ! نزدیکای ظهر اومدم  ... بابا خونه بود تا منو دید اخماشو کشید تو هم ! تازه یه چیزی َم طلبکار شده بودم ...

ناهار چیزی واسه خوردن نداشتیم .. اونقدر غصه خورده بودم که شکمم سیر باشه !!! بابا پا شد یه پیاز پوست کند با نون خورد ! مثه پ َ پ َ ها نگاش میکردم << دلم واسش میسوخت اونم بریده بود ! اونم خسته شده بود از نونُ پیاز از گشنگی از نداری ... شاید حق داره اما چرا من باید همیشه درکش میکردم چرا ؟؟؟؟؟ خواستم برم بوسش کنمو بگم از حرفای دیشبم پشیمونم بگم اگه شکمم گشنه س ام تو با محبتت سیرم کن ! اما رو بهم نمیداد ُ بدجور اونوقاش تو هم بود<<<

عصر مامان خسته و هلاک اومد خونه .. بابا بهش گفت امشب مهمون داریم !

ــ کیه ؟؟؟

ــ کسی که در حقمون لطف کرده ! کسی که این خونه رو واسمون جور کرده تازه قراره دست منم تو یه شرکت بند کنه ..

ــ کی هست ؟؟!

ــ میاد میبینش .. برو یه ذره خرت ُپرت بخر به این دختره هم بگو نره بیرون وایسه واسه کمک !!

من اونجا نشسته بودم اما بابا از طریق مامانم باهام حرف میزد نمیدونم به کدوم گناه یا اشتباه ! چه خبطی کرده بودم که باید اینجوری تحقیر بشم حتی بابامم خردم کنه خارم کنه ..چقدر ما از هم دور شده بودیم ! لااقل اگه فقیر بودیم اما محبت داشتیم همو داشتیم .. اگه شبا دل ِگشنه سر میذاشتیم زمین اما دل خوش بودیم .... چرا ؟؟؟ چرا یه دفعه بابا رنگ عوض کرد ؟؟؟ چرا بابا باید کاری کنه که الان تو این موقعیت باشم ! بین هزارون هزار راه .. ! اینکه اونقدر مخم هنگ کنه تا ندونم چی درسته چی غلط !! اینکه تو فکر انتقام بودم اما شرایط جوری شده که فکرم به یه جای دیگه منحرف بشه !

شب ٬عزیز مهمون ِبابا زنگ ُ زد ... بابا گل از گلش شکفته بود ... درو باز کرد ُ چهره خبیث ِمجید جلوی رومون اومد با یه خنده چندش با یه سبد گل ُ شیرینی ....

وقتی اومد تو نشست من پذیرایی کردمو رفتم تو اتاق خودم ... بعد از چند دقیقه مامان اومد دنبالم گفت بیام بیرون بابا کارم داره .. گفتم برو بهش بگه وقتی این مردک رفت میام کارشو بهم بگه .. مامان قسم قسم پا رو دم بابا نذارم بدرقم قاطی کرده ! عصبانی شدم گفتم به درک که قاطی کرده . وقتی به توئه ساده میگفتم کار کار آقا مجید ِپا چشم ُابرو بابا رو اُوردی وسط !! دیدی حالا .. از اونطرفم بابا هی داشت صدام میزد ! اعصابم بدجور بهم ریخته بود مامان رو از جلوی ِ در هل دادم با عصبانیت اومد بیرون گفتم : چیه ؟؟؟ بابا اخماش رو کشید تو هم با اشاره حالیم کرد که بشینم ! اهمیت به چشم غره ش ندادم گفتم چیکار دارید کار دارم میخوام برم ... مجید خودش رو انداخت وسط گفت بنده کارتون داره ... با غیظ رو کردم بهش گفتم : اما بنده هیچ کاری با جنابعالی ندارم !! اومدم برم تو اتاقم بابا خیز گرفت طرفم گفت : گفتم بتمرگ سرجات ... عصبی تر شدم که بابا جلوی این عوضی اینجوری خردم کنه ! گفتم کسی که باید میومد بتمرگه تمرگیده سرجاش ! اومدم برم بابا دستمو گرفت هلم داد که بشینم ... آخ که چه دردیه خرد شده توسط بابای آدم جلوی یه آدم کثیف !! همیشه واسم سوال بود کو اون پیرمرد مهربون ! اما نمیدونسم بوی پول !مهربون ُ غیر مهربون نمیشناسه ! نمیدونسم بابامم مثه خود من عقده ی پول داره ! اینکه حاضره وجدانش ٬ ناموسش کوفتش به فنا بره اما ....

با جمله ی " اذیتش نکنید حاج آقا" ی مجید بیشتر حرصی شدم .. میخواستم بپرم رو سرشو تا جون داشتم بزنمش یا یه تف گنده بندازم رو صورتش .... بی تفاوت به همه ی این رفتارا گفت " سمانه خانوم  ِما از این خونه راضی هسن ؟؟؟ خنده ی کنایه داری کردم گفتم اونیکه باید راضی میشد راضی شد .. گفت خب خدارو شکر ... نگاش کردم گفتم  چیه چی شده مودب شدی ؟؟؟ چرا مثه تو دفترتون حمله نمیکنید دستمو بگیرید ؟؟ چرا نمیایید طرفم تا بوسم کنید ؟؟؟؟ بابام با عصبانبت گفت خفه شووووو .. اهمیتی بهش ندادم گفتم مردی الان این کارا رو بکن !

مجید انتظار نداشت اینجوری جلوی مامان بابام حیا رو قورت بدم ُ اینجور حرف بزنم .. اما از همون دیشبش قید همه چیزو زده بودم که این چیزا دیگه واسم مهم نباشه ! رو کرد به بابام گفت حاج آقا من فقط و فقط واسه حس انسان دوستانم این کارو کردم (درباره خونه حرف میزد) .. حالا هر کی هرحرفی میخواد بزنه بزنه ! هیشکی با این پولی که شما داشتید بهتون این لطف رو نمیکرد که من کردم ... بنده داخل دفترم رسماْ از دخترون خواسگاری کردم حالا ایشون میان این حرف ُ حدیثا رو واسم درمیارن {رو کرد به من گفت } اگه جوابتون منفیه این تهمت زدنا رو نداره که !!! وااااای که چه سردردی گرفته بودم ... نمیدونستم چیکار کنمُ به این آدم چی بگم ..  آروم گفتم : بی وجدان تو از من خواسگاری کردی یا درخواست دوستی ؟؟؟ لااقل مرد باش سر حرفت وایسا ... خدا ازت نگذره ... بعدش رو کردم به بابام گفتم خدا هم از تو نگذره فقط پدر نباید فرزندو حلال کنه فرزندم باید از پدر راضی باشه .. کاری ازم برنمیاد سپردمت به اون بالاسری .. رفتم تو اتاق تا هیچکدوم علی الخصوص مجید اشکامو نبینن .. خرد شدنمو دید اما زار زدنمو دیگه نه !...

نمیدونم مجید چی درگوش بابا پچ پچ کردو رفت ... بابا اومد تو اتاقم با یه قیافه ناله ! ازم عذرخواهی کرد ُ گفت هر کاری میکنه صلاحمو میخواد ! گفت آبروش رو جلو دوست ُ فامیل نبرم گفت دشمن به شادش نکنم ... گفت تازه داره به یه نون ُنوایی میرسیم من خرابش نکنم !!! نمیدونستم از حرفاش بخندم یا گریه کنم .. بابا گفت به خدا آقا مجید میخوادت دوست داره ! باباش مخالف ازدواجتونه اما جلو باباش وایساده مثه اون آرش ِبچه ننه نیس که پاپس بکشه .. گفت این خونه رو پیشکش عروسیتون داده بهمون تازه قراره واسه بابات  تو یه شرکت یه کار خوب دست ُ پا کرده گفت هر کاری میکنی به خاطر خودمه ! گفت من باعث شدم خونه شون رو از دست بدن اما مجید یکی بهتر از اون خونه فقط به خاطر من بهشون داده !!!گفت گفت گفت ......

شنیدمو دم نزدم .. حرص خوردم ُلال شدم .. بعد که حرفاش تموم شد گفتم بابا یا آرش یااااااا هیچ کس  میفهمی ؟! گریه افتاد از اون گریه هایی که تنمو میلرزوند میگفت آبروشو یه عمر خریدم حالا نبرم .. نمیدونم به گمونم بابام افسردگی گرفته بود ! اصن حرفایی میزد به سنش نمیومد این سادگیا این رفتارا ... حقم داشت ! به قول خودش چقدر جلو زنو بچش خجل زده شده بود اما دیگه دوراز این رفتارا بود !!! 

"به خدا بابا ساده ای جوونی خامی نمیفهمی .. اونی که دوست داره اونیکه خوشبختت میکنه مجید ِ نه اون بی همه چیز که هنوز نیومده بی آبرومون کرده ! کاری بامون کرده که از اون محله بریم به چه فلاکتی برسم ولی خدا واسش خوب بخواد خدا این آقا مجید ُ واسمون فرستاد ... از در خونه مردمی نجاتمون داد اینجا رو واسمون راست و ریس کرد تازه بهم گفته از فردا برم سرکار ! بابا یه ذره اون عقلت رو به کار بنداز ببین دوروَرت چی میگذره . آرش به خاطر تو چه قدمی برداشت چیکار کرد ؟؟ غیر از اینکه خون به دلمون کرده . از وقتی پای آرش ُ اسمش تو این خونه اومده ما روز خوش ندیدم "

گفتم خودت خواستی ! اگه تو دیشب رضایت میدادی امروز من زن عقدیه آرش بودم .. همه مشکلات تموم میشه اما تو خودخواهی کردی بابا .. قبول کن بهم بد کردی ....

" آخه اون همینجوری الکلی واسه اینکه دهن تو رو ببنده اومده بود جلو ! آخه خونوادش با اون پزشون رضایت بده نیسن که .. تو رو خام کرده اما منو با این موی سفیدم نمیتونه خام کنه !!!

از سادگیش دلم سوخت گفتم بابا یه عمری منو بزرگ کردید ! مجید یه آدم حریصیه که منو واسه ازدواج نمیخواد .. نذاشت ادامه بدم گفت اگه واسه ازدواج نمیخواستت امشب اینجا چیکار میکرد ؟؟؟ اصن اگه تو رو نمیخواست ما اینجا چیکار میکنم ؟؟؟ به قول خودش این کارا همش به خاطر گل وجود توئه اینقدر بدبین نباش بابا جون !!!

اونقدر مُخه بابا رو شستشو داده بود که حرفای من اثری توش نداشته باشه ... بی فایده بود جروبحث ! هیچکدوم حرف همو نمی فهمیدیم ...

ــ من اصن قید ازدواج رو میزنم ! نه با آرش نا با این مردک ....

بابا عصبانی شد .. میگفت روشو زمین نندازم به مجید قول داده ! ریش گرو گذاشته ... اصن اگه من قبول نکنم بیچاره تر از قبل میشیم ... میگفت درقبال خونه واسه بدهیش به مجید یه قرارداد انگشت زده داده که مجید بهش گفته حکم چک ُداره ازاونطرفم سفته خریده انگشت زده داده به مجید !!! مجید گفته بهش اگه دخترت راضی به ازدواج شد پول خونه هدیه باشه واسه بابا ٬اگه رضایت نداد تا عمر داره بدهکار مجید ِ..

 

×× زود زود مینویسم تا برسم به اتفاق جمعه !

×× شرمنده وقت نکردم به کسی سر بزنم .. یه مقداری گرفتارم ! وقتم آزاد شد حتماْ می سرم بهتون .. راستی قول میدید تنهام نذارید رفقا ؟؟!!

×× امروز اول محرمه  ! محرم  ِپارسال کنار مجید بودمو تو عزاداریا گلایه ش رو با اشک تو مجالس عزاداریا میکردم اما امسال .... خدا رحمتش کنه منکه ازش گذشتم ...

×× التماس دعا