29
گوشیم زنگ خورد ! اسم ِ " عزیزم " رو گوشیم افتاده بود .. عزیزم بود همه ی آرزوم .. اونقدر واسم عزیز بود که دوست داشتم همیشه با این اسم صداش بزنم .... ! نیت داشتم وقتی ازدواج کردیم همیشه بهش بگم " عزیز " << دوس داشتم بچه هامون باباشون ُ با این اسم بشناسن ... بچه ی منو آرش ..! چقدر مشتاق اونروز بودم .. بچه مون ُ با عشق بزرگ کنیم .. بهش بگیم حاصل یه عشق خالص ُناب ِ... صبح به صبح با طلوع خورشید چشمم به چشم آرش بیوفته ... همه نابود شد تموم آرزوهام تمام رویاهام ...
رد تماس دادم باز دوباره گوشیم ُ خاموش کردم . رفتم تو سالن ٬مامان رفته بود سرکار ... نزدیکای ظهر مامان اومد ناراحت ُ عصبانی ... پرسیدم چرا زود اومده ؟؟!! شروع کرد به غرغر کردن !
"" سمانه کاری نکن منو بابات عاقت کنیم .. کاری نکن دستمو ببرم بالا نفرینت کنم ...! الهی داغت به دلم می موند اما به خاطر تو این روزا رو نمیدیدم این بی آبرویی ُ .. بابات ُ از خونه فراری دادی منم دق میدی ... ""
سردرگم مونده بودم .. اینبار دوباره چی شده ؟! هر روزم عذابای تازه میدیدم ... تو این فکر بودم چرخ ُفلک عجب دارن هرهر بهم میخندن ! به گریه هام غصه هام ... یه روز خوش که سهله آرزوی یه روز آروم ُداشتم !!
مامان باز دوباره ار کارش اخراج شده بود !!! رییس دانشگاه عذرش رو خواسته ُوقتی مامان گفته چرا؟ گفته پرسنل زیاد داریم یه چند تایی رو میخوایم رد کنیم ! مامان میگفت صددرصد بابای آرش چیزی گفته .. باز مامان بیکار شد ُ روزای سخت قبل اومد تو خونه مون ! شب بابا کلید ُانداخت اومد تو خونه !! خیلی راحت ٬ بی تفاوت ! انگار که نه انگار اتفاقی افتاده ... مامان عصبانی بود عصبانی تر به بابا گفت کجا بودی ؟ اونم خیلی راحت گفت پیش یکی از دوستاش که نگهبان ِبوده ... میگفت از دست این دختره میخواستم خودمو گم ُگور کنم تا از دست بابای بی غیرتش خلاص بشه !
متلکا ٬ حرفا ٬ چپ و راست بهم زده میشد به جرم اینکه عاشق بودم ! بیجا کرده بودم منی که نون شبمو نداشتم بخوام عاشق بشم .. بابا وقتی فهمید مامان سرکار نمیره آتیشی تر شد ُکم مونده بود کتکم بزنه ... گفت به اون پسره یه زنگ بزن میخوام پولاش ُ بهش پس بدم .. گفتم :دیگه بهش زنگ نمیزنم .. گوشیمم خاموشه .. . برق خوشحالی رو تو چشای بابا دیدم .گفت پس شمارشو بده خودم باش قرار میذارم . تا ننه باباش نیومدن به جرم سرقت دستگیرمون نکردن پول حرومشون رو پس بدیم.
منو آرش یه شماره حساب مشترک داشتیم .. ینی وقتی آرش فهمیده بود من هیچی ندارم یه شماره حساب باز کرد ُگفت بین خودمون مشترک باشه ! مشترکش کرد تا من خجالت نکشم که آرش واسم حساب باز کرده ٬ خجالت نکشم پول ازش برداشت کنم بعد به آرش رو بزنم پول توی حسابم تموم شده! .... اونروزا چقدر دلخوش بودیم چقدر خوشبین بودیم از اینکه وقتی من و اون مثه حسابمون مشترک شدیم ماه به ماه به حسابمون پول بریزم تا پَر بکشیم بریم ... پولا رو به حساب مشترکمون واریز کردم ... گوشیمو روشن کردم تمام اس ام اس هاشو نخونده دیلیت کردم فقط واسش زدم :
همه ی پولا به فلان حسابت واریز شد . ممنونم از همه تلاشت واسه رسیدن بهم .. امیدوارم خوشبخت زندگی کنی . همیشه به یادتم <
زود گوشی رو خاموش کردم . گوشی رو به بابا تحویل دادم تا هیچ وسوسه ای سراغم نیاد . توی خونه با کنایه ٬ متلک سر میکردم به امید آینده ای که هیچ امیدی بهش نداشتم ... یه روز زنگ خونه رو زدن .. آرش بود .. باز دوباره اومده بود واسه التماس ... هیچ وقت آرش رو اینجوری ندیده بودم .! اینقدر درمونده اینقدر پریشون !!! به بابا التماس میکرد بابا با تشر میگفت از خونه بره بیرون وگرنه پلیس خبر میکنه .. اون التماس میکرد ُبابا هلش میداد ... نکن بابا .. توروخدا نکن ... صدای آرومم که با گریه م همراهی شده بود .. آرش برو .. بیشتر از ین خرد نشو ... تو بزرگی تو بزرگتر از اینی که بخوای اینجوری واسه یه آدم حقیری مثه من تحقیر بشی .. من گریه میکردمو آرش التماس میکرد ُبابا بیرونش میکرد میگفت مگه حالیت نیس دخترم نشون کرده ی یکی دیگه س ....
شب مجید با یه جعبه شیرینی ُ یه سبد گل با مامان باباش اومد رسماْ واسه خواستگاری .. مامان در اطاق ُ باز کرد گفت بیا مهمونا منتظرتن ... گفت یه آبی به سروروت بزن با این وضع نیا بابات عصبانی میشه ... مامان درو بست ... بی صدا گریه می کردم ... اینبار دیگه بابا اومد تو اطاق بهم تذکر داد جمع کنم این بندوبساطا رو ... مامان باباش حرمت دارن منتظرن من بیام ... دستمو گرفت بلندم کرد گفت زود بیام کسی رو منتظر نذارم... رفتم طرف آینه ..... چشمای پف کرده ی قولوه ی خون .. رنگ زرد پریشون ! هیچکدومشون باعث نشدن مجید از خواسته ش بگذره .. از من ! از زندگیم ...
اومدم تو سالن .. مامان باباش جلو پام وایسادن // مامانش راضی بود باباش ناراضی ... چَه چَه مامانش خونمون رو پر کرد ... اینکه مجید زن نگرفت نگرفت حالا که گرفت چه جواهری رو گرفت ... اونشب هیچی نمی فهمیدم ! ک ِی قول ُقرار گذاشتن .. چی گفتن چی بُریدن ... فردا شبش بنا شد جشن نامزدی بگیریم ..
شب همدم همیشگیم بالشم عجب سنگ صبوری بود واسم !!! اونقدر بغلش کردمو با صدای خفه شده گریه کردم تا مبادا صدام بره بالا .. مبادا مامان بابام صدامو بشنون بابام از دستم فرار کنه مامانم عاقم کنه .. به حال خودم ! سرنوشتم روزگارم ... اینکه به غلط به دنیا اومدم بیجا عاشق شدم باید بیچاره میشدم ....
صبح مجید اومد دنبالم تا بریم حلقه نامزدی بخریم ... به مامانم گفتم بش بگو بره خودش بخره .. مامانم سرش ُتکون داد رفت اونم دلش خون بود اما چیکار میتونس بکنه ؟! اونم بازیچه ی این روزگار لعنتی بود ... مجید اومد تو اطاقم ! با چرب زبونی ِهمیشگیش قربون صدقه م رفت گفت پاشم ناز نکنم بریم حلقه بخریم بعدشم ناهار بیرون باشیم .. گفت امشب کلی دعوتی داریم ُمامانش سفارش کرده عصر برم آرایشگاه ....!!! هــــــی .... دل خوش سیری چند ؟!
چه آرزوهایی واسه شب نامزدیم داشتم ... لباسم ٬ آرایشم .. چقدر ذوق میکرد آرش منو با آرایش کامل عروسونه ببینه هرچند که همیشه میگفت تو عروس خدایی هستی ...
ــ آقا مجید لطفاْ برید ... حوصله ی خودمم ندارم چه برسه به شما ..
ــ آقاش نه ! مجید جان ! از این به بعد آقامو بی خیال بهم بگو مجید جان ...
ــ توروخدا .. تنهام بذارید.. توروخدا برید ...
ــ دیگه تنها نیستی خانومم .. یه مرد داری که تا آخر عمرش مخلصته ! آخرش بدستت اُوردم ! اینو گفت ُرفت .. آره بدستم اُرود مثه ماشینش که دوسش داشت مثه خونه ش .. منم به چشم همه ی اینا میدید نه یه آدم .. آدمی که اگه پولی تو دست نداره اما قلبی داره که مال یکی دیگه س به عشق یکی دیگه زنده س ُ بایـــــــــــــد این عشق رو تو خودش بکشه ...
شب شدُ مهمونا یکی یکی اومدن ... خیلی ساده ٬ با دلی پر از غصه اومدم استقبالشون ! خواهراش همه بودن... همه ی فامیلاش ... صدای پچ پچشون به گوشم میرسید ... " خوشگله " .. خواهراش یکی یکی میومدن زن داداش زن داداش راه مینداختن ... میگفتن یه دونه داداشمون یه زن گرفت تک .. اما من با همه ی این حرفا که هر عروسی دوس داره بشنوه تو دلم کله قند آب نشد اونقدر از درون تلخ بودم که هیچ حرفی شیرینش نمیکرد ...
مامان مجید رو کرد به مامان گفت : سمانه چرا یه ذره آرایش نکرده ؟! باباش اجازه نمیده ؟! نفهمیدم مامان چی جوابشو داد چون اومدم بیرون .. از اون خفقان اومدم بیرون .. محیطش داشت خفه م میکرد ... تو اطاقم بودم . باید اشکامو قورت میدادم .. زشت بود عروس شب نامزدیش چشماش اشکی باشه .. مامان اومد تو اطاق .. مامان گرفته تر از من بود .. پیشونیمو بوس کرد ُ گفت بیام بیرون .. زشته !! گفت قسمتت بوده .. مامان گفت اگه قسمتت مجید نباشه مطمئن باش سر سفره عقد نمیشینی امیدت به خدا باشه ...
اومدم تو سالن صدای کل کشیدن همه .. ! چقدر همه شاد بودن ! کاش منم میتونستم شاد باشم میخندیدم میرقصیدم ٬ شب نامزدی ِخودم !!!
" نامزدمو بدین برم میخوام به قربونش برم " صدای سرژیک اونشب واسم منزجرترین صدا بود ... کیک رو اُوردن .. رو کیک زده بود " سمانه و مجید " پیوندتان مبارک !!! به مجید نگا میکردم .. چقدر شاد بود! شاد بودکه تونسته تو بازی پیروز بشه ! چقدر شاد بود تونسته بود مثه همیشه ببره ولو با تقلب !!! باباش از بابا اجازه خواست که مجید حلقه رو تو دستم بکنه ! دست چپم اومد بالا میلرزید ... یخ کرده بود تو گرمای تابستون ... مجید جوری دستش رو گرفت که به دستم برخورد کنه حلقه رو تو دستم کرد صدای جیغ و هوراو سوت .... صدای دستگاه ولووم داده شد همه اومدن وسط واسه رقص ٬ مجید یکی از اون همه بود که سرمست بود .. دنیایی که از من گرفته شده بود حالا ازآن ِاون بود ...
دختر خواهراش رقص چاقو میکردن ُ با ذوق پولایی که داییشون بهشون میداد چاقو رو میچرخوندن !آخ که چه لحظات زجرآوری بود دعا دعا میکردم زودتر تموم بشه ...
کیک بریده شد .. نگاه ولع گونه ی مجید که همیشه از این نگاه نفرت داشتم ... نقل ُسکه هایی که روی سرمون میریختن ... سردرد عجیبی گرفته بودم ...لحظات کُشنده ای بود !حتی ثانیه ها هم باهام لج کرده بودن حتی تیک تیک ساعتم داشت به بخت ُروزم قهقهه میزد ... یکی از خواهرای مجید اومد گفت : خوبی ؟؟ خوبم ... مجبورم که خوب باشم !
اون گوشه موشه ها مامان ُدیدم داره آروم آروم گریه میکنه !!! اشکاشو سریع پاک میکرد تا کسی نفهمه تو دلش چه غوغایی ِ..مامان خوب میدونس دخترشم عینه خودش حتی بدتر از خودش داره بدبخت میشه .. همه شادی میکردن واسه سیاه بخت شدنش ... شیرینی میخوردن واسه تلخی روزگارش ...
بالاخره تموم شد .. همه رفتن ُ من موندم با یه سرنوشت جدید ! دستمو اُوردم بالا ! این چیه تو دستم ؟ چرا خوشحال نیستم ؟ من یه نوعروسم !!!ناسلامتی امشب شب نامزدیم بوده اما چرا اینقدر غمگین ؟! چرا بابا برخلاف ادعاش که میگه شادم دلگیره ؟! چرا بعد از رفتنشون مامانم گریه ی آرومش هق هق شده ؟! چرا ؟؟ هزارون هزار چرا ؟؟؟
رفتم تو دستشویی .. نگاهی تو آینه کردم ... مبارک باشه سمانه خانوم ! زندگی جبرت مبارک ! وضو گرفتم ... رفتم سراغ همون سجاده ی سبزم ... دردودل اونشبم رازی بود بین خودم ُخدا ! سر از روی مهر که برداشتم چشمام باز نمیشد اما دلم خالی شده بود ... مثه همیشه آروم شده بودم دوس داشتم امشب سر همون سجاده بخوابم .با همون چادر سفیدم .. به امید اینکه سر همون سجاده به یه خواب ابدی برم ...
قصه ی من قصه ی مادر بزرگاس