صبح سرحال از خواب بیدار شدم .. نمیدونستم قرار بود امروز دیگه روزگار چه بلایی سرم بیاره ُ میخواد دیگه چه جوری اشکم رو دربیاره اما با وجود آرش ٬ عشقش همه چیز واسم آسون بود /// مامان اومد تو  اطاقم گفت میخوام با زندگیم چیکار کنم ؟ گفتم نمیخوام به خاطر خودخواهی بابا خرابش کنم .. گفتم آرش هنوز باهامه مامان٬ ما همو دوس داریم .. میدونم تو ُ بابا معنی دوس داشتن ُ نمیفهمید میدونم طبق رسوم ازدواج کردید ُ مجبور بودید با هم بسازید چون مامان باباهاتون اینجوری زندگی کردن . اما حالا همه چیز فرق کرده .. من ُ آرش عاشق همیم اگه از اون اول قرار نبود اینجوری بشه .. من واسه سرگرمی با آرش بودم ُ اونم واسه تفریح ... ! اما الان اوضاع فرق کرد ُ فهمیدیم ما واسه هم ساخته شدیم ...

مامان سری تکون داد ُ رفت بیرون . میدونم از حرفام هیچی نفهمید اما مهم نبود . من نباید زندگیم ُ خراب میکردم . مامان رفت سرکار ُ بابا تو خونه بود ... هی میخواسم برم طرفش ُ نگاه ِاخمو ش جلومو میگرفت اما غرورمو زیر پام گذاشتم رفتم طرفش .. رفتم ببوسمش .. با دست پَسم زد .. دوباره رفتم .. دوباره پس زدن دوبااااره ....

التماسش میکردم که اجازه بده بوسش کنم . گفتم بابا من غیر از توو مامان کسی رو ندارم .. بعد از خدا دلخوشیم شما دوتا بودین .. به خدا بد نشدم خراب نشدم چون تو رو داشتم مامان ُ داشتم .. پسم نزن بابا

ــ تا اون پسره رو داری ما رو میخای چیکار ؟؟؟؟ برو .. برو ننه بابات میخای چیکار ؟؟؟؟

ــ بابا قربونت برم همه جای ِخودشون .. تو واسم عزیزتری .. بابا ٬خونواده آرش یه غلطی کردن چرا پای خودش نوشتی ؟؟ خوشبختم میکنه لگد به بختم نزن تو رو خدا ...

ــ خودت بختت ُ لگدمال کن کار به ریش ِسفید ما هم نداشته باش .. برو .. اگه میتونی برو با اون پسره زیر یه سقف !کور شه کسی که نتونه ببینه خوشبختیت ُ !!!

بابا بلند شد بره بیرون . دستش ُ گرفتم گفتم بابا چرا اینجوری شدی ؟؟؟ دستش ُ کشید گفت چون بابات رو فروختی به اون پسر بی همه چیز !!!

رفت بیرون ! بابا بدرقم عوض شده بود ُ عجب سیاستمداری بود این مجید !!! چه جور تونسته بود اینجوری رو بابا مسلط بشه ُ روش نفوذ داشته باشه !! اهمیت ندادم .. مهم من ُ آرش بودیم همین ُ بس !

نزدیکای ظهر آرش بهم زنگ زد ُ بعد از کلی حرف بهم یادآوری کرد که عاشقمه ... گفت داره اقدام میکنه واسه کارای انتقالیش ُ خونوادش دارن رو مخش میرن واسه چی میخواد واسه شهرستان انتقالی بگیره ُ موقیعت خوبش رو از دست بده ... گفتم چی بهشون گفتی ؟؟ گفت هیچی نگفتم ُ هر چی احترامشون رو نگه داشته دارن سوءاستفاده میکنن ُ تو زندگیش دخالت میکنن .. آرش گفت میخواد از دخالت خونوادش کم کنه تا بعده ها واسه زندگیمون مشکلی پیش نیاد ..و کلی حرفای قشنگ قشنگ که با حرفاش زندگی میکردم به امید زندگی با خودش !!

شب مجید ُ بابا باهم اومد خونه !!!! ... رفتم تو اطاقم ! مجید وقیحانه اومد تو اطاقم درم بست !!!! وای که این بشر عجب حیوون صفتی بود که غیرت بابا رو هم زیر سوال برده بود !!!

ــ تا نزدم تو گوشت گورتو گم کن ! چی تو گوش بابای ساده ی من خوندی که اینجوری بی غیرت شده ؟!!

اومد حرف بزنه اجازه ندادم دروباز کردم رفتم بیرون . مامان بابا هم تو سالن داشتن بحث میکردن <<<

ــ ینی اینقدر ازم سیر شدی ؟؟؟؟ ینی اینقدر بی پولی بهت فشار اُورده که غیرتت ُ به حراج گذاشتی ؟؟؟

ــ خفه شوووو ! با بزگترت درست حرف بزن .. تو چی ؟؟ خیلی غیرت داری که با بابای پیرت اینجوری داری حرف میزنی ؟؟

برگشتم طرف صدا .. مجید بود !! گفتم تموم بی غیرتی منو بابام از گور تو بلند میشه .. رفتم طرف در ! درو باز کردم ُ گفتم واسه همیشه برو گمشوووووو تا نه من بی غیرت بشم نه بابام ...

دیدم بابا بدون هیچ حرفی رفت بیرون ! صداش زدم جواب نداد ! مجیدم یه نگاهی بهم کرد ُ سرش و تکون داد ُ رفت دنبال بابا ...

مامان نشست وسط سالن به گریه کردن ُ خودش ُ زدن ُ مرگش ُ از خدا خواستن ... مامان مینالید ُ منم گریه میکردم /// مخم هنگ کرده بود بین ِخوب بودن ُ بد بودن گیر بودم ! چی میتونستم باشم تو این اوضاع ؟؟ چه جوری بمیرم ؟ جرأتش ُنداشتم خودمو بکشم اما این جرأت ُتو خودم دیدم دلمو ٬ قلبمو ٬ عشقمو تو وجودم بکشم ... باید به خاطر بابام از خودم ٬ عشقم ٬ زندگیم میگذشتم چون جبر روزگار اینجوری میخواست !

رفتم طرف گوشیم ! به مجید اس ام اس دادم بابا رو برگردون با یه جعبه شیرینی .. فردا بریم محضر ! جوابی نگرفتم .. رفتم یه آب قند درست کردم دادم دست مامان ... نفسش بالا نمیومد .. اون چه گناهی داشت .. مامان معصومم چه گناهی داشت که یه عمرررررر با بی پولی بابا سوخت ُ ساخت به امید اینکه خوشبختیش رو تو چشمای دخترش ببینه اما دخترش بیجا عاشق شده بود ! دخترش گمون میکرد آدمه ! حق داره عاشق باشه حق داره زندگی کنه حق داره خوشحال باشه !

اما این دختر هیییییچ حقی نداشت ! باید میسوخت همونجوری که مادرش ساخت !! اما من نمیذارم .. نمیذارم ساینارم آینه زندگی ِمادرش بشه ! نمیذارم اون حسرتی که مادرم تو چشمای من دید تو چشمای دخترم ببینم ! مامان نتونست اما من میتونم دخترم ُ بی حسرت بزرگ کنم <<<<

ساعت نزدیکای ۲ شب شده بود ُ از بابا خبری نبود .. به مجید زنگ زدم جواب نداد ... مامان دور خودش میچرخید ُ میگفت این پیرمرد کجا رفته ؟؟؟ خودمم بدجور نگرانش شده بودم اما یه جورایی میگفتم پیش مجید ِ ...  میخواستم برم دنبالش که مامان نذاشت گفت نصفه شبی کجا میخوای بری ...

تا صبح پلک نزدیم ... برای هزارمین بار به مجید زنگ زدم .. گوشی رو برداشت ! خیلی مغرورانه برخلافه " جانم " ِ همیشگیش گفت " بفرما "

ــ سلام ٬ بابام پیش شماس ؟؟

ــ نخیر

ــ دیشب تا حالا خونه نیومده شما دنبالش رفتید خبر ندارید کجا رفته ؟؟؟

ــ نترس .. کسی کار به بی غیرتا نداره ! برمیگرده ..

گوشی رو قطع کردم .. عجب آدمی بود این مجید ! حتمنی با اس ام اس َم اینجور شیر شده بود ُ با غرور حرف میزد ... دلم به شور افتاد

مامان اون روز نرفت سرکار رفتیم دنبال بابا ... کجا میرفتیم ؟؟؟ چیکار میکردیم ؟؟ منو مامان آواره پارک و خیابون بودیم به امید دیدن بابا ... چقدر دربه در شده بودیم چقدر تو خیابون گریه کردیم ..

ظهر دست خالی ُناامید برگشتیم خونه .. مامان زار میزد ُ انگار یه امیدی بهم نوید میداد بابا جاش امن ِ پیش مجید !!! باز به مجید زنگ زدم .. مغرورتر از صبح حرف میزد ُ میگفت به من چه ؟؟ منو از خونه تون پرت کردی بیرون حالا بابات ُ از تو جیبای ِ من میخوای ؟؟؟

آرش بهم زنگ زد . جریان ُ بهش گفتم گفت نگران نباشیم حتماْ پیش مجید ِ .. آرشم عقیده داشت بابام بدون اجازه مجید آب نمیخوره گفت به مامانمم بگم نگران نباشه ُ بیاد سرکارش رییس دانشگاه صداش دراومده...

یه ۲۴ ساعت کامل از بابا خبر نداشتیم ُ مامان تو این ۲۴ ساعته پیرتر شد ... گفتم برم خبر بدم آگاهی گفت زشته .. درو همسایه ُ فامیل میفهمن خوبیّت نداره ... ! گفتم باباجون گور حرف فامیل ُ بقیه میرم خبر میدم .. مصمم بودم برم که آرش زنگ زد ُ گفت یه روز دیگه صبر کنیم .. بهم گفت مطمئن باش بابا جاش امنه ...

اونروز صبح مامان رفت سرکار ... واسه مجید اس ام اس دادم میدونم الان تو ُ بابام داری به اشکای منو مامانم میخندید اما به بابام بگو زنت بی طاق شده پیرتر شده مریضتر شده برگرد ! اینقدر بی انصاف نباش .. جوابی نگرفتم .. کلافه بودم ..  تو اوج جوونی پیر شده بودمو از زندگی سیر ! زندگی هیچوقت روی خوشش رو بهم نشون نداد .. هیچوقت باهام راه نیومد ... تا تنها بودم ُ بی پول یه جور ٬ حالا که یه مردی پیدا شده بود ُ میخواس منو به رویاهام برسونه بابام عوض شده بود یکی دیگه شده بود ! یه غریبه ای که تو این سالها اصلاْ نشناختمش .. زندگی خیلی بازیها باهام کرد ُ هنوز ول کُنم نیس ... آخه آدمیزاد چقدر جا داره ؟ چقدر ظرفیت داره ؟ دارم می بُرم .. بچه ها خستم .. خیلی خیلی خسته ... خوشالم اینجا رو درست کردمو باهاتون دارم دردودل میکنم . خوشحالم باهامین رفیقمین همونجوری که من دوستی نداشتم که دوستش داشته باشم ُ تو این سالای سخت کنارم باشه . سفره ی دلمو پیشش باز کنم تو بغلش گریه کنم !

ممنونم رفقا که هستید .. بدونید رو رفاقت ِشماها بدجور حساب باز کردم :*

شب مامان درمونده اومد خونه ُ وقتی دید از بابا خبری نیس شکسته تر شد .. نمیدونستم چیکار کنم باهاش . هرچی دلداریش میدادم که حتماْ پیش مجید ِبه خرجش نمیرفت . مامان گفت : من مقصرم ٬ گفت زندگی شادی داشتیم که من غم ُ اُوردم تو خونه .. میگفت صبح سر کارش با بابای آرش برخورد کرده که پیش رییس دانشگاه بوده ! گفتم اونجا چیکار میکرد ؟؟ مامان بی خبر بود . میگفت یه نگاه بدی به مامان کرده ُ گفته شما اینجا چیکار میکنید ؟! تا مامان اومده جواب بده رییس گفته تو قسمت آشپزخونه کار میکنن .. مامان میگفت چرا الکی به آرش دل دادم ُ دوباره رفت سر نصایحی که هیچ وقت دوست نداشتم بشنوم ... اومدم تو اطاقم به آرش زنگ زدم ...

گفت باباش اومده بوده دانشگاه علت انتقالیمُ بفهمه .. آرشم دلخور بود میگفت عینه پسر بچه ها باهاش رفتار میکنن .. چون با انتقالیش مخالف بودن باباش اومده از رئیس که هم دوره ش بوده درخواست کنه که به من انتقالی ندن گویا با مامانت برخورد کردن ... آرش گفت به مامانت بی احترامی کرده ؟؟ گفتم نه بابا چیزی بهش نگفته ولی مامان میگفت بد بد نگا میکرده !!! آرش مکثی کرد گفت نکنه مامانت ُ تعقیب کرده باشه ؟؟ خندیدم گفتم که چی بشه ؟ تازه صبح با مامان برخورد کرده مامان عصر میاد خونه ... آرش با ناراحتی گفت از این بابای ما هر چی بگی بر میاد .. مشغول صحبت بودیم که زنگ خونه رو زدن . به آرش گفتم حتماْ بابامه ... گوشی رو قطع کردم اومدم تو سالن با قیافه ی مامان بابای آرش روبه رو شدم !!!!

ــ دختره پوست کلفت هر چی به سرت اُوردیم بست نبود ؟! از جون این پسره ی احمق من چی میخوای ؟ به زندگیش زدی داری به کارش َم میزنی ؟ به خاطر توی ِ عوضی میخواد انتقالی بگیره ... تا کجا پیش رفتی که کارت به حراست دانشگاه رسیده ؟؟؟ چقدر بهت پول بدیم دست از سر ما و زندگیمون برداری ؟ چقدر میخوایی بچاپیش دیگه ؟؟ چقدر میخوای آبروشو ببری ؟؟ فکر کردی همه مثه خودتون بی آبروئن ؟؟؟

مامانم به من نگا میکرد ُمنم به مامان ... لعنت به این اشکا ُ بغض که اجازه نمیداد از خودم دفاع کنم .. خفه شده بودم هیچی نمیگفتم ..

باباش اومد جلو شروع کرد به حرف زدن  " " میخواستیم با مأمور بیام درخونه تون بیان جمعت کنن٬ مامان بابات که عرضه جمع کردنت ُنداشتن اما گفتم دوباره یه جا دیگه پهن میشی ! اونقدر گشنه هستید که آبرو واستون مهم نباشه . واسه آخرین بار با زبون خوش میگم دست از سر این پسره بردار وگرنه بلایی سرتون میارم بلایی میارم که کاسه ی چه کنم چه کنم دستون باشه . یه بار نشونتون دادم خوب میدونید چه جور آدمی هستم . اگه با دکتر مهندسا میپرم با لات ُلوختیام سر ِکار دارم واسه این روزام .. به پا خودت ُ .. به پا اگه یه بار دیگه کج رفتی نه خودم میام نه مأمور .. یکی رو میفرستم برات که از زنده بودنت پشیمون بشی ""

رفتن ... اشکام نمیذاشتن ببینمشون ! مامان آرش ُ ببینم ! اون واقعاْ یه مادر ِ؟؟؟ شک داشتم .. به مادر بودنش به مقدس بودنش ! به بوی بهشت داشتنش .... مامانم ولو شد رو زمین به خودم اومدم  رفتم طرفش واسش آب قند اُوردم حالش جا اومد زد زیر گریه ... چه شبی بود اونشب .. منو مامان تک وتنها ! تو بغل مامان گریه کردم .. بوی ِ مامان آرومم میکرد ... مامان اونقدر زبونش قفل شده بود که نخواد نفرینم کنه نخواد بگه خاک تو سرت. بکش .. جور این عشق ِ لعنیت ُ بکش ! تو اون حالم هزار تا فکرای جورواجور خورد تو کله م ... برم بمیرم یا برم بشم خراب ؟؟ بزار یه تغییری تو زندگیم بدم . خسته شدم از خوب بودن ُ بدی دیدن . از غم دیدن غصه خوردن ُ همش گریه کردن .... از نبودن ُ حرف شنیدن واسه بودن !!

مامان خوابید . رفتم یه چیزی انداختم روش رفتم تو اطاقم ... پرده رو زدم کنار ُ به آسمون خیره شدم .. از زمین ُ زمینا خیری ندیدم .. میخواسم فقط آسمون ُ ببینم با وجود تاریکیش !! هق هق گریه م ... کوبوندن سرم به شیشه تا تموم فکرای بد ازش بره بیرون ... کاش میشد ! کاش میشد این قلب لعنتی رو از جا بکنم .. بندازمش ... حالا که نمیتونستم آرش رو از توش بندازم بیرون کاش قلبمو مینداختم ! انداختن آرش از قلبم مساوی بود با کار نکردنش .. قلبم به خاطر آرش میزد ... اما زمینا اینو نمیفهمیدن ... بابای بی انصافمم نمیدونست اونشب به من ُ مامان چی گذشت همون بهتر که نبود تا نمکی باشه واسه زخمام .... تا صبح کلی فکر کردم .. سردرد شدید داشتم !

صبحش با طلوع کردن خورشید آینده ی من غروب شد !

ــ بفرما؟؟؟

ــ سلام ٬ خوبید ؟

ــ چیه باز باباتو میخوای ؟؟

ــ آقا مجید دوروز پیش واستون اس ام اس دادم به دستون رسید ؟

ــ آره !!!

منتظر بودم چیزی بگه اما مغرورتر از این حرفا بود ! بغضمو غرورمو باهم قورت دادم گفتم:

ــ نظرتون چیه ؟؟؟

ــ بابات پیدا شد؟؟

ــ میرم آگاهی خبر میدم . ینی باهم بریم خبر بدیم . من موافق ازدواج باهاتونم ! نظر شما چیه ؟؟ اشکام اجازه نمیدادن حرف بزنم . نمیخواستم مجید صدای گریه مو بشنوه اما دست خودم نبود .. صدام بلند شد . بلند بلند گریه میکردم ...

مجید بی اهمیت به صدام خیلی خیلی مغرورانه گفت  " باید فکر کنم "