قبول باشه ! نذرونیازاتون ٬ عزاداریاتون :*
راسیاتش دوس داشتم امسال تلافی ِ پارسال رو دربیارم . پارسال آرزو داشتم توی ِیکی از این هیتها برم اما مجید جلو دارم بود ! میگفت الکی اعصابمو با این عزارداریا خرد نکنم .. میگفت بیا بریم شمال خوش باشیم !!! میدونم امسال اونم به دعاهام تو این عزاداریا احتیاج داشت !
اما امسالم گیر بودم :( به خاطر دختری نتونستم حسابی تلافی ِ پارسال رو دربیارم ... ساینار رو گذاشتم خونه مامانم رفتم تو یکی از هیتا ٬آی گریه کردم آی دااااااااد زدم .. کلی شارژ روحی شدم :)
یادم به پارسال میوفتاد چقدر گلایه کردم .. راسیتش انگاری پارسال رفته بودم واسه تخلیه روحی ِ خودم ُ کمک خواستن ازشون نه عزاداری واسشون !!! اما نمیدونم صلاح چی بود که چند ماه بعدش خبر رسید که بیوه شدم !!!!
آرش رو دیدم ... برخلاف میلم قبول کردم ببینمش ! با اینکه دلم لک زده بود واسه دیدنش اما به خودم قول داده بودم نبینمش !! تو هئیت قرار گذاشتیم : دی
لباس مشکی .. ریش ! شکسته !!! تا به حال اینجوری ندیده بودمش ...
گفته بود ساینار رو با خودم بیارم اما نبردمش ...
نمیدونستم بعد از دوسال چه اخلاقی پیدا کرده ... دوست ندارم به منو دخترم نگاه ترحمی داشته باشه ... دیگه نمیخوام ! نمیخوام هیچ کس هیـــــــــــــــــــــــــچ کس واسه منو ساینار دلسوزی کنه .. منو ساینار با اینهمه پول در کنار هم خوشبختیم ... نمیدونم واقعاْ موندم ... چند نفری طالب ازدواج هستن ُ من موندم با یه علامت سوال !!! دوس ندارم دیگه زندگی ِ بدون عشق رو شروع کنم دوس دارم عاشق مردم باشم .. میدونید رفقا بدجور گیر افتادم ... کلافه م ! نمیدونم چیکار کنم ُ بدونید روی کمک شماها حساب باز کردم خوب کاری کردم نه ؟!
ممنونم که همراهمین .. رفیقمین ُ تو لحظه های سخت زندگیم کنارمین :*
ایشالا این دختری گذاشت امروز مینویسم :**
قصه ی من قصه ی مادر بزرگاس