من به فرداها می اندیشم !
رفیق ! خیلی دوستون دارم .. خیلی .. علی الخصوص تو "" دوستدار "" عزیزی که با هر کامنتت انرژی میگیرم . با هر کامنتت میگم چرا من باید با این عزیزا تو اینجا .. تو این گمنامی رفیق بشم . بدونید همه تون واسم عزیزید :))))) ممنونم بابت همه ی محبتاتون که نمیدونم چه جوری چه شکلی جبرانشون کنم .
باور کنید اینقدر سرم شلوغه که وقت نمیکنم بیام کامنتا رو تأیید کنم .
از خودمون بگم که خداروشکر فعلاْ اوضاع آرومه آرومه :)))) ساینارم بزرگ شده وابستگی عجیبی به باباش پیدا کرده :)))) در حال حاضرم وحشتناااااااک بهونه شو میگیره . آرش عزیزم یه چند روزی رفت کشوری که قصد اقامت در اونجا رو داریم . یه سر کارا رو سری کنه ما هم بریم . یه رفیق اونجا داره که کارامون رو جور کرده فقط مونده کارای ایرانمون . آرش ریسک نکرد و رفت ببینه جامون جور هست اصن کشوری هست واسه پیشرفت واسه کار و .... ترجیحاْ اسم کشور سکرت می مونه تا ایشالا کارای ایرانمون حل بشه ... بابای آرشم بدر رقم دورباره مثه همیشه پا رو دمبمون گذاشته که با شکایت آرش روبه رو شد . گفته بودم آرش رفته بود سنگا رو با باباش وا بکنه ؟! باباش جدیش نگرفته بود دوباره همون تهدیدا همون توهینآ و ....
آرشم دلشو یه دل کرد رفت شکایت .... گرچه باباش کلی پارتی مارتی همه جا داره .. از کلانتریش بگیرررر تا تو دادگاش .. اما ما مهمترین ُبهترین پارتی که اون ازش غافل ِداریم .. کسی که تا حالا کلی هوامونو داشته .. اون بالاسری نمیذاره آرش بی من بشه :))) مطمئنم ُایمان دارم :))))))
درباره خونواده مجیدم یه مقداری آتیششون خوابیده .. هفته ای چند بار ساینار ُمیبین و برخلاف میل من بابای مجید که اونوقتا چشم دیدن منو ساینار ُنداشت حالا محبتش گل کرده میاد دنبالش ببرتش پارک .. منم بالاجبار واسه اینکه سنگی نشن واسه رفتنمون همه رو تحمل میکنم //// دروغ چرا از وقتی میاد دنبال ساینار میبرتش تا وقتی میارتش اونقددددر اشک میرزم .. کاش ساینار یه ذره بزرگتر بود شرح ماوقع میکرد واسم . نمیدونم واقعاْ پارک میبرتش .. کجا میره ؟! روزای اول به اصرار من دنبالشون میرفتم اما پدرشوهر مغرور بنده با گوشه چشم حالیم میکرد برم گوشه ای از پارک بشینم خودش میخواد تنها یادگار دردونه پسرش رو با اسباب بازیا بازی بده ... گوشتم به دار ِتا برگردن ... هفته های بعدم که اجازه نمیداد برم دنبالش .. میگفت نوه ش حقش ِ...
اگه مادر مجید دنبالش بود دلم امن تر بود . آخه اون عجییییییب ساینار ُمیخواد اما بابای مجید ... ؟! نمیدونم ... هیچی نمیدودنم .. دعا کنید زود کارامون جور بشه بریم ... فردا آرش بر میگرده ... تل که میزنه میگه همچین امیدوار نباشم .. میگفت اگه بریم خیلی سختی میکشیم تا جا بیوفتیم . از طرفی من با آرش شرط گذاشتم ۵تایی بریم . مامان بابامم حتماْ باید بیان . اونا در نبود من دق میکنن زبونم لال .
به آرش میگم هرچی سختی بکشیم به جون میخرم اما نمخوام یه لحظه اینجا بمونم . ترس از ٬از دست دادن آرش ... جدا کردن من از ساینار حتی واسه چند ساعت به بهونه ی ددر واسه ساینار .. همه و همه داغونم کرده ...
حالا فردا آرش بیاد تا ببینم اوضاع از نظرش چه جوری بوده .... دعا کن برام رفیق //
خیلی خیلی دوستون دارم .. بازم میگم شرمنده م نمیام پیشتون یا جواب کامنت نمیدم . ولی محبتای بی دریغ شما رو میخونم و به خودم میبالم ... مرسی .. مرسی عزیزان که با کم لطفی من پر از محبتتید . دوستون دارم ندیده نشناخته اما با یه دنیا محبتتتت :)))))
کامنتاتون رو خوندم و به زودی تایید میکنم :)))))
"" دوستدار """ عزیزم .. یه تشکر ویژه دارم ازت بابت لطف بی دریغت .. ته دلم ذوق میکنم کسی اینجوری به این شکل بهم ابراز محبت میکنه . آی لاوی یو خیلی زیاد :******
قصه ی من قصه ی مادر بزرگاس