سال مجید گذشت / ساینار واسه اولین بار زل زده بود به تصویری که روی سنگ حک شده بود . واسه اولین بار باباش رو دید که روی یه سنگ سخت آروم آروم نگاش میکرد . رو اون سنگ چشمای باباش مهربون بود خشن نبود . با نگاش با ساینار حرف میزد . بغضم ترکید . میگن خاک سرد ِاما من بعد از یه سال گرمی نگاه مجید به دخترش رو حس کردم / حس کردم چقدر شاد شد دخترش ُ اُوردم /ینی الان داره ساینار ُ میبینه ؟؟؟ ینی الان داره میخنده ؟؟؟
مامان بابام میگفتن نرم یا لااقل ساینار رو نبرم . روز ۵ شنبه اش بدون اینکه به کسی چیزی بگم یه لباس مشکی تن ساینار کردم ُ رفتم .سر خاک شللوغ بود . همه بودن . همه جمع شده بودن . شلوغ بود مثله اینکه تازه رفته باشه انگار نه انگار که یه سال گذشته . مادر مجید بالای قبر نشسته بود ُ بی صدا اشک میریخت . رفتم جلو / سلام دادم / تا چشمش به من ُساینار افتاد پا شد بغلمون کرد ُگریه ی بی صداش هق هق شد . از گریه اش بدجور گریه ام گرفت . بچه م ترسیده بود ُ اونم گریه میکرد / نشستم پای قبر بابای بچم .. با چشمای خیسم زل زدم به چشمایی که یه روزی ازش مثه سگ میترسیدم . اما اون چشما اونجا آروم بود ُ نقش یه بابای مهربون ُبه خودش گرفته بود .. از نگاهای سنگینی که بهم میشد بدم اومد . نگاهای ترحم . لبخنده های ترحم همه و همه اونجا رو اعصابم بود . شب مامان مجید اصرار کرد واسه دعای کمیل بمونم اما بهونه ساینار کردم پا شدم . نمیخواستم بیشتر از این اونجا باشم . جوش بدجور بیخ ِگلومو فشار میداد . دلسوزیای بیجا واسه ی من ُدخترم . میخواستم فرار کنم . منو ساینار به دلسوزی هیچ کسی نیاز نداریم چون خوشبختیم . با وجود هم . بابا مامان ِ مجید از اینکه نموندم واسه شام ازم دلخور شدن اما واسم مهم نبود . مهم این بود زود از اونجا فرار کنم . شبش تو خونه م پشت پنجره ی بالکن کلی گریه کردم . واسه خودم ُساینار . واسه زندگیم که اینجوری شد . واسه آرش ... . واسه این دل لعنتی که هنوز واسش می تپه ُ به امید روزیه که کنارش بمونه . . کاش این جبر لعنتی دست از سرمون بر میداشت ُتحمل دیدن ِمنو آرش ُ کنار هم داشت . کاش ... کاش ... کاش ....
بعضی روزا اونقدر میبُرم که دوس دارم بمیرم . زندگی داره بدجور از پا درم میاره . حس میکنم هرچی بزرگتر میشم کم طاقتر میشم . حس میکنم صبوریم ٬ تحملم فقط با وجود آرش همراهم بودن . حالا با رفتن آرش همه ی صبوری ُتحملم دارن میرن . رفقا این روزا بدجور گرفته ام . روزای سختی میگذرونم . آرشم کمتر از من نیس . در تلاش ِبا زندگی بجنگه ! میدونم اونم خسته اس اما من و آرش از پس این روزگار نامرد بر نمیاییم . آرش میگه هیچوقت ناامید نشو . میگه ناامیدی تنها دلیلی ِ که ما رو از هم جدا کرد . میگه با وجود هر اتفاق تلخ بازم امید داشته باش . اما آرش من دیگه مثه تو قوی نیسم . بریدم . آرش طاقت ندارم . دیگه نمیتونم پا به پات بیام . دیگه زندگی بدجور کوبوندم رو زمین . شکستم . شکسته شدم ....
دو سه روز بعد از سال مجید ٬ مادر مجید واسه تشکر بهم زنگ زد . گفتم تشکری نیاز نیس وظیفه م بوده . بعد از کلی تعارف تیکه پاره کردن گفت سال مجید گذشته ُمیدونه کم و بیش خواستگار دارم . گفت نه اونا نه مجید راضی نیستن با وجود جوونیم ُشادابیم پای این بچه بسوزم ُدست از دنیا بکشم ُباید به فکر آینده م باشن . اجازه(!) بهم دادن ازدواج کنم ُبه فکر خودم باشم . بعد با وقاحت میگن با عرض معذرت دوس ندارن تنها یادگار بچه شون زیر دست ناپدری بزرگ بشه ُباید حضانت ساینار رو به اونا بسپارم .داغ شدم با صدای لرزون گفتم : پس بچه مادر نمیخواد ؟! وقیح تر میگن تو اگه ازدواج کنی سرت به زندگی ِخودت ُ بچه های شوهرت گرم میشه ُاحتمال داره این وسط ساینار آسیب ببینه ... با بغض میگم بعد اگه من از پیشش برم آسیب نمیبینه ؟! میگن اولش سخته اما بعد واسش عادی میشه
میبینید رفقا ؟! درد ِ من یکی دوتا نیس .... حالا بعد از کلی تلاش ُ کلی دلخونی منو آرش بهم برسیم این قضیه رو چیکار کنم ؟! ینی این زندگی هیچ حقی بهم نداده ؟! ینی حق ندارم واسه خودم زندگی کنم ؟! رفقا بعضی موقعا از اینکه یه زنم بیزارم چون هرچی حق ِمختص ِمرد ِ ...!! هر چی زور ِ مال ِ مرد .. حرف زور بدجور آدمو میشکنه ... شکستم بدجوووووووووور
* ممنونم از همراهیتون . کامنتای پست قبل همه تأیید میشه به زودی .. شرمنده م این روزا خوب نیستم .. نمیتونم سر بهتون بزنم . دلم واسه تک تکتون تنگ شده :*
قصه ی من قصه ی مادر بزرگاس