شرمنده م رفقا .. آخر ساله و کارا زیاد ... پست قبلی مخاطب خاص داشت ببخشید کسی رمز نداشت . از آرش بگم که دختری که مادرش واسش نشون کرده بود داره میاد ُتموم آرزوهای منو خروار خراور رو سرم خراب کرده . گرچه آرش میگه واسش اهمیتی نداره اما مادرش بد پیله س ُحتمنی آرش رو راضی میکنه . وقتی با خودم میشینم این فکرا رو میکنم میگم عجب پرو و خودخواهی ِمن ! خب حق آرش ِبا یه دختر تحصیلکرده مجرد ازدواج کنه .. حقش ِ بشینه بچه ی خودش رو بزرگ کنه نه دختر مردی که یه روزی چشم دیدنش رو نداشت . میدونید رفقا بعد از شنیدن این خبر داغ کردم . فهمیدم همه ی اون حرفایی که میزدم چرت بود . اینکه من به یه پدر نیاز دارم نه صرفاْ آرش !! اما حالا میبینم خود آرش بهترین پدر و همسر  ِ .. گاهی وقتا میگم اگه قرار بود منو آرش ما بشیم از اول ما میشدیم با یه خونواده .. آرش میگه کارای انتقالیش رو میگیره بریم پایتخت ! اما دنیا اونقدر کوچیک هست که نخواد ما سه نفر رو توش قایم کنه ..! یه مدتی هست جواب تلفنای ارش رو نمیدم . دوس ندارم مانعی واسه خوشبخت شدنش باشم .

* آرش جان به این خاطر  ِهمه ی کم محلیآم ... میخوام خودت تنهایی تصمیم درست بگیری /

تموم دلخوشی خونواده آرش به همین یه پسر  ِ... خودم چه زجری دارم واسه ساینار میکشم . اگه خودم مادر نبودم واسه مادرش دلسوزی نمیکردم . چه شبایی که بی خوابی میکشم تا ساینار خوب بخوابه . اگه یه روزی ساینار بخواد منو به غریبه بفروشه ُ ولم کنه بره دلم بدرقم میسوزه ُ آه مادر غیر ممکنه که نگیره . آرش از اونروزی میترسم که آه مادرت دامنگیرم بشه . بذار یه چند صباح عمرم ُ بی دغدغه بگذرونم . خسته شدم از گریه از غصه از درد . بذار با یاد و خاطراتت زندگی کنم . بذار ازت بیخبر باشم بذار ندونم زنت چقدر خوشبخت ِبذار نفهمم بچه دار شدی .بذار تو تنهایی خودم بمیرم.

تنها آرزوم شاد بودنت ِ چه با من چه بی من ... منم یه تصمیم درست میگیرم . میخوام اینبار طعم خوب خوشبختی رو بچشم ... من ٬ ساینار رو خوشبخت میکنم قول میدم