38
اما مامانش مدام خونه مون زنگ میزدو قسم میداد واسه چکاپای ماهیانه م با اون برم .. همه میگفتن بچه م پسره و مادر مجید با گریه میگفت خدا یه مجید دیگه میخواد بهم ببخشه /// روزای خیلی خیلی سخت بود که ای کاش به گفته ی دیگرون اینا یه داستان بود .. اینا توهماتم واسه خالی کردن عقده ی نویسندگیم بود .
پا به ماه شده بودم ... خودمم فکر نمیکردم این چهار ماه رو بتونم بگذرونم .. ساینار دوهفته زودتر از تاریخ مقرر به دنیا اومد ... اوایل مرداد بود که حس کردم کیسه آبم پاره شده .. درد نداشتم اما به دکترم که تماس گرفتم گفت زودتر بیا کیسه آبت پاره شده ... ظهر همون روز واسم نوبت زد برم واسه بستری .. نمی خواستم خونواده ی مجید رو درجریان بذارم .. اما دلم واسه مادرش سوخت که تو این چهار ماه هرروز روزی دودفعه احوال پرسم بود ... زنگ زدم خونه شون ُگفتم نوه تون داره به دنیا میاد .. گوشی رو که قطع کردم با خودم زمزمه کردم :" نوه " !!! نه !! اون نوه ی اونا نیس این بچه ی منه ... این جون و نفس منه ... نکنه ازم بگیرنش ... نکنه ...
تو اطاق رفتم تا لباس و وسایل لازم رو بدن همش با دخترم حرف میزدم .. ساینار تا چند ساعت دیگه میبینمت .. تا چند ساعت دیگه میایی میشی مونس مامان .. مامان ُاز این تنهایی از این دلتنگی نجات میدی ... دستم به شکمم بودد و اشکام میریخت ... پرستاره اومد تو اطاق فشارمو بگیره و حرکت بچه رو چک کنه / با خنده پرسید چرا گریه میکنید ؟ گریه ی خوشحالیه ؟ با سر نشون دادم آره گریه ی خوشحالیه ... هیشکی از درد کسی خبر نداره .. هیشکی ...
وارد اطاق عمل شدم .. دکترم اومد بالا سرم .. گفت یه بیست دقیقه دیگه بچه ت به دنیا میاد ُ تا یه ساعت دیگه خودتم به هوش میایی .. میگفت دلهره نداشته باش / ازش تشکر کردم .. اشک میریختمو نمیدونم چرا اون لحظه یا حسین یاحسین میگفتم ... لحظه ی خوب ُدر عین حال بدی بود .. پر از استرس و شادی بودم . منتظر بچه ای بودم که نه ماه باهاش زندگی کردم .ینی الان مجید تو چه حالی بود ؟؟
بهوش اومدم .. فکر کردم تازه میخوان عملم کنن .. یه دردی تو شکم پیچید .. فهمیدم عمل شده م . دنبال یکی بودم تا از حال بچه م باخبر باشم ... تو همون حالت بیهوشی صدا میزدم پرستار پرستار ... یه پرستار اومد بالای سرم ... گفتم بچه م سالمه ؟! گفت آره عزیزم ... گفتم دختره دیگه ؟؟؟ گفت نمیدونم ... فهمیدم وعده سرخمن داده .. منتظر بودم تا یکی نوید سالم بودن بچه م رو بده .. نمیدونم چقدر شد ولی خیلی طولانی تو اطاق ریکاوری موندم .. اومدم بیرون .. پشت در اطاق عمل به جای بابای بچه م مادرش با گریه وایساده بود .. با گریه هاش گریه میکردم ... با زور پرسیدم بچه رو دیدید ؟؟ سالمه ... مامانش پیشونیم رو بوسید گفت سالمو سفید و خوشگل عین خودت ... دیگه بدجور گریه م گرفته بود .. پرستاره گفت اینجوری گریه نکنم واسه بخیه هام خوب نیس ... بردنم تو اطاق ... بنا به سفارش مامان مجید واسم اطاق خصوصی گرفته بودن ... همه گریه میکردم ... خواهرای مجیدم تو اطاق منتظر بودن ... اما اون کسی که باید می بود نبود .. پدر بچه م ... همسرم ! بیاد طرفم ببوستم و واسه زندگی سه نفریمون شادی کنه ...
بعد از یه ساعت زنگ زدن بریم ساینار رو تحویل بگیریم .. مامان اُوردش .. امان از این اشکای لعنتی که نمیذاشتن صورت دخترمو درست ببینم .. مامانم گذاشتش تو بغلم . خواهرای مجید طاقت نیوردن رفتن بیرون ..
" ساینار مامان خوش اومدی ... به زندگیم خوش اومدی " همش اینا رو تکرا میکردمو گریه میکردم .. باورم نمیشد این کوچولو که کنار دستم خوابیده دخترمه .. دختر ِمن باور نبود مادر شدم باید بشم سنگ صبورش بشم مونس و همدش با اینکه خودم بی همدم بی مونس ....
شبش مامان مجید اصرار کرد که میخواد بمونه .. من دوست نداشتم اما مامان گفت باید بمونه .. دلخوشیش به همینه .. اونش دوتاییشون هم مامان مجید هم مامان خودم پیشم موندن ُمامان مجید از خاطرات مجید تعریف میکرد .. اونشب هیچکدوممون نخوابیدم حتی ساینار .. انگار شنوده حرفامون بودو میدونست قراره تو این دنیای لعنتی یتیم بزرگ بشه ... اما نمیدونه که مامانش مثه کوه پشتشه و اجازه نمیده کوچکترین آهی بکشه ...
فردا صبحش مرخص شدم .. خواهرای مجید روبه روی بیمارستان منتظر بودن تنها کسی که نمیخواست نه من نه بچه مو ببینه بابای مجید بود / واسم مهم نبود .. تو ماشین به ساینار خیره شده بودم / تازه داشتم درست میدیدمش ... با نگاهم باهاش حرف میزدم ... تو یه روز سرد زمستون متوجه شدم مسافری تو راه دارم که هیچ حسی بهش نداشتم اما فکر نمیکردم تو یه روز گرم تابستونی تو بغلم بگیرمشو بوش کنمو از وجودش از خدا تشکر کنم ..
وقتی این وب ُ ساختم عقد بودم .. میخواستم بیام از همه چیز بنویسم .. حال و هوای اونرزوی که اومدم این وب رو ساختم با حال و هوای الانم کلی فرق داره .. ینی اونروز فکرشم میکردم تو همین وب از بیوه شدنم بنویسم ؟؟؟.. اونرزو یه درصد فکرشم میکردم زندگیم اینجوری ورق بخوره ؟؟؟ عجب روزگاریه .... بارها و بارها میرم اولین پستم رو میخونم .. " الان دوران تلخ عقد رو سپری میکنم "" والان دوران تلخ بیوه شدنم رو ... !! باورم نیس همه چیز یه جور دیگه ورق خورد .. مادر شدنم و به دنبالش بیوه شدنم ..حالا چی میشه ؟ آینده مون ؟؟ سرنوشتمون ؟؟ منو ساینار چه زندگی رو پیش ِرو داریم ینی سرنوشت چه جوری بازی باهامون میکنی ؟؟؟... توکل به خدا
قصه ی من قصه ی مادر بزرگاس