ممنونم آرش !.... واسه ی همه ی خوبیات ! واسه بودنت ... واسه اینکه کنارمی ُنمیذاری این زندگی ِنامرد با آدماش از پا درم بیارن .... بهترین ُبزرگترین تکیه گاهی هستی که با خیال راحت میشه بهت تکیه داد بدون اینکه ترسی از افتادن داشته باشی .... مرسی از بودنت که با نبودنت من هیچم ...
رفقا // ممنونم ازتون .. از همراهیتون .. دوس نداشم منتظرتون بذارم ... هفته پیش داغون بودم اما الان بهترم ...هیچ گله ای از هیشکی ندارم ... شاید منم بودم باور نداشتم / اینهمه دروغ و ریاکاری زیاد شده حق داریم به هیچی اعتماد نکنیم اما این حق رو به هیچ کس نمیدم ندیده و بعضاْ نخونده بیان تهمت بزنن ... کاش انتقاد میکردن اما تهمت بدجور منو میسوزونه ... مهم نیس ...
آخرین دیدار منو آرش سه شنبه پیش بود هوا ٬هوای بارونی بود ... رفتیم بیرون به یاد گذشته ها .. اما اینبار دونفر نبودیم .. !! یه فرشته َم همراهمون بود .. دوغ و گوشفیل اونشب بدرقم بهم چسبید :) هنوز به جایی نرسیدیم // آرش هنوز درباره من با خونواده ش حرفی نزده و منتظر ورود داداششه .. نمیدونم چشم من که آب نمیخوره کاری از داداششم بر بیاد .. امید به خدا ... واسمون دعا کنید ..
میام مینویسم به زودی ... ممنونم از همه تون ...:*
قصه ی من قصه ی مادر بزرگاس