درباره پسر همسایمون گفتم تا سال مجید هیچ جوابی بهشون نمیدم .. گرچه تو پارکینگ کلی همو میبینیم و کلی حرف باهام میزنه چه خودش چه پدرش اما فعلاْ بی خیال شدم تا ببینم آرش چیکار میکنه ...رفقا دوس دارم وقتی ساینار بخواد بگه " بابا " یه بابای واقعی کنارش باشه .. آرش بهم قول داده بهترین واسه دخترم باشه ... به آرش گفتم خواسته ی من مطرح نیس تموم زندگیم ساینار ِ...
رفقا واسمون دعا کنید ... میخوام ساینارم هیچ حسرتی ولو بی پدری رو نداشته باشه .. گرچه خودمم یه زندگی با عشق میخوام اما باور کنید اینجا فقط و فقط ساینار واسم مهمه و بس ... ازطرفی از خونواده مجید هراس دارم ! الان انگار نه انگار ما رو دنیا هستیم اما اگه بشنون میخوام ازدواج کنم نکنه نفسم رو ازم بگیرن !!! رفقا اینا تموم دغدغه های روزانه م هستن ُشدبداْ به دعاهاتون محتاجم ...
فردا فرصتی شد حتمنی میام مینویسم :*
رفیق ممنون از همراهیت :)
قصه ی من قصه ی مادر بزرگاس