روز به روز وجود ساینارم رو تو وجودم حس میکردم ُزندگی واسم یه جور دیگه میشد ... همه متفق القول بودن که نی نیم پسر  ِو بر این عقیده بودن دختر زیبایی مادرش رو میگیره و من نه تنها زشت نشدم زیباتر از هروقت دیگه شدم .. اما مجید دوس داشت دختر باشه .. میگفت حالا که نتونستم قلب ِمامانش رو از خودم بکنم میخوام دختری ازت داشته باشم که با تمام وجودش دوسش داشته باشه میگفت کاری میکنه تا عاشق باباش بشه برعکس مادرش که هیچوقت عاشقم نبود.. مجید عاشقش شده بود ُمیگفت از وقتی هم فهمیده دختره بیشتر حس بهش داره برخلاف خونواده ش که پسر میخواستن /// سونوی بعدیم تو فروردین بود ُمنم به شک افتاده بودم نکنه بقیه درست میگن ُسونوی اولی اشتباه کرده / البته دختر پسرش واسه من فرقی نمیکرد اما از طرفی دوس داشتم دختر باشه تا تموم عقده های خودم ُحسرتام ُبه وسیله ش جبران کنم /

آخرای اسفند ماه بود ُمنم به شوق خرید عید که اولین سالی بود میتونستم واسه خودم خرید کنم . اولین سالی بود که میتونستم تو سال نو منم نو بشم از سرتا پا !!! سر از پا نمیشناختم مثه دختر بچه ها ذوق کرده بودم ُتو هر مغازه ای پا میذاشتم حتمنی باید یه چیزی میخریدم به جبران نخریدن ِگذشته هام ... حسرتام .. حسرت یه مانتو / کیف کفش ... چی بگم .. چی بگم که هرچقدرم خرید کنم اما جبرانش نمیشه .. چیزی که به دل بمونه دیگه مونده ُهیچ چیزی َم نمیتونه ازبینش ببره ....

عاشق سفره هفت سین بودم / مامانم هرسال یه سفره هفت سین خیلی ساده میچید ُمن دوس داشتم سفره هفت سینم آنچنانی باشه .. یه سفره هفت سین سنتی دیدم با عروسک با لباسای محلی بودن / خیلی خیلی خوشگل بودن ۷۰ هزار تومن ! خریدمش ُکلی باش ک ِیف کردم :)))

مجید طبق همیشه عزم سفر کرد ُاصرار پشت اصرار که منم باش برم . میگفت حامله م یه روحیه عوض کنم .. تو شمال ویلا داشتن ُپاتوق مجید بود .. نزدیک دریا بود ُحسابی باباش بهش رسیده بود .. البته من یه بار رفته بودم به عنوان ماه عسلم / از مجید اصرار از من که نمیام حوصله ندارم . راسیتش دوس داشتم دم عیدی تو خیابونا پرسه بزنم ببینم چی به چشمم خوش میاد همون ُبخرم ... از بس مجید اصرار کرد گفتم عید میام الان نمیام .. مجیدم طبق معمول با رفیق رفقاش قرار گذاشتن ُرفتن ....

هروقت مجید میرفت شمال کلی تنهایی ذوق میکردم . تو اون خونه ی لوکس .. انگاری با وجود مجید اون خونه رو از خودم نمیدونستم ُبا نبودنش حس میکردم واقعاْ خانوم اون خونه هستم ...

هر روز مجید بهم زنگ میزد روزی دوسه بار ... البته ناگفته نمونه به پا هم واسم گذاشته بود مبادا خبطی ازم سر بزنه اما منو چه باک ... سرم به کار خودم گرم بود ُمشغول خالی کردن عقده های چندین ساله م بودم ... یکی دو روز به سال تحویل مونده بود که مجید بهم زنگید گفت میخوان راه بیوفتن واسه ظهر اونجاس ../ منم توو خونه موندم مشغول درست کردن ناهار بودم/ ساعت دو شد هنوز نیومده بود . زنگ زدم به گوشیش جواب نداد // چهار پنج ... یه دل شوره ای افتاد به جونم بد جور .. نازنینم شروع کرد به تکون خوردن .. بهتر دیدم بی خیال بشم استرس به خودم راه ندم واسه نی نیم خوب نیس /

دیگه شب شده بود ُمنم هرچی به مجید میزنگیدم جواب نمیداد .. چند تا فوشم نثارش کردم که منو با این حال دلواپس میکنه ... شماره رفیقاش رو نداشتم که بهشون بزنگم ..  خونه شون زنگیدم کسی جواب نداد .. بدجور دلشوره گرفته بودم ُخودمم نمیدونسم این دلشوره م واسه چیه !!! به مامانم زنگ زدمو بغضمو خالی کردم ... گفتم بهم گفته ظهر میاد الان شب شده یه زنگم بهم نزده .. با این جال فکرنمیکنه من به در خدایی نکرده یه بلایی سر بچه ش میاد ... مامانم آرومم میکرد ُمن آروم نمیشدم .. به باباش زنگ زدم جواب داد اما خیلی گرفته ...

جریان رو بهش گفتم ُگفت نگران نباشم ... بعد از اینکه گوشی رو قطع کردم گفتم حتماْ یه اتفاقی افتاده وو باباش بدجور گرفته بود .. از وقتی حامله شده بودم رانندگی نمیکردم اما سوار ماشینش شدم ُرفتم سمت خونه بابای مجید ... زنگ خونه رو زدم کسی جواب نداد / حس میکردم دارم دل درد میگیرم وحستناک حالم بد شده بود ... همش میگفتم منکه هیچ حسی بهش ندارم چرا حالا که نمیدونم چی شده اینجوری دارم بی تابی میکنم ... به بابای مجید زنگ زدم گفتم مامان کجاست من پشت در خونه تونم .. باباش جا خورد گفت بیرونیم ...

بعد از چند دقیقه خواهرش اومدن در خونه ... چهره ش گرفته بود .. رفتم خونه شون گفتم چی شده میدونم  واسه مجید انفاقی افتاده بگو چی شده ... بعد از صغری کبری چیدن گفت مجید تصادف کرده ُالان حالش خوبه خوب ِ.. عصر بردنش اطاق عمل اومده بیرون .. خوبه جای نگرانی نیس ... نمیدونم چرا اشکام ناخودآگاه میومدن پایین ! از گفتن مجید تصادف کرده دلم هوری ریخت ... دوس داشتم ببینمش .. ببینم خوبه ولی چرا ؟! مگه مجید واسم مهم بود مگه دوستش داشتم که به این روز افتاده بودم ... همون شب با اصرار ِمن با خواهر و شوهر خواهرش راهی شدم ...  آقا مجید طبق معمول مست بودن ُهرچی رفیقاش میگن بذار ما رانندگی کنیم ایشون خودشون رو مست هوشیار میدونستن ... با یه کامیون شاخ به شاخ شدن // سه تا بودن . رفیقش که جلو بوده  درجا مرده رفیقش که عقب نشسته بوده یه زخم سطحی برداشته چون حال منو میدونسته به باباش خبر دادن ...

نزدیکای صبح رسیدیم بیمارستان .. حالت تهوع داشتم .. بدجور خراب بودم .. سعی میکردم به خودم دلداری بدم تا نی نیم آسیبی نبینه ... همش فکر میکردم بهم دروغ میگن که مجید حالش خوبه ... اما خوب بود . بستری شده بود ... تا دیدمش با اون وضع تو تخت گریه افتادم .. جوری گریه کردم که انگاری بچه م داره میاد تو گلوم .. مجید خواب بود ُیه وزنه به سرش گذاشته بودن ... ناراحت بود من اومدم ُهمش با خواهر دعوا میکرد ... فشارم افتاده بود اما چرا ؟؟؟ واقعاْ چرا ؟؟ چون بابای بچه م بود یا مرد زندگیم ؟! ینی این مدت عاشقش شده بودم که با دیدنش تو اون وضع به این وضع افتاده بودم ؟؟! ینی دوسش داشتم که نمیتونسم دردش رو ببینم ...

یکم که بهتر شدم رفتم بالا سرش .. خندید گفت من که چیزیم نیس .. اگه میدونستم اینجوری نگرانم میشدم زودتر میرفتم زیر کامیون ! ازش لجم گرفته بود تو اون وضیعت داشت چرت ُپرت میگفت ... نمیتونستم بهش نگا کنم .. دستمو گرفت .. گفت حالا فهمیده که دوسش دارم گفت اگه بمیره هم دیگه طوری نیس .. با این حرفش دوباره اشکام اومد پایین . مجید اینقدر دوستم داشت اما نشون نداد ... دوست داشتنش رو با کتک با متلک با سرکوفت بهم نشون داده بود اما منم هیچوقت به خودم فرصت ندادم دوستش داشته باشم

ــ پریناز  ِبابا چطوره ؟؟؟ وُول میخوره پدر سوخته ؟؟؟

ــ مجید حرف نزن شاید واست خوب نباشه ...

ــ گفتنیا رو باید گفت ... سمانه ماشینو دیدی ؟؟ داغون شده .. هرکی ماشین ُدیده واسمون فاتحه فرستاده ... امیدم میگن اون بخش بستری ِخداروشکر هر سه تایمون جون سگ بودیم که چیزیمون نشده

بهش نگفته بودن که رفیقش در جا مرده //

ــ اینقدر مست بودی که تو حال خودت نبودی ... چقدر بهت گفتیم ُگوش ندادی ...

ــ خره عالم هپروت عالمی داره واسه خودش .. حالا اگه خرمون از پل گذشت برگشتیم به آغوش گرم سمانه خانوم به همین پریناز قسم ترک میکنم اگه نه که حلالم کن /

با گفتن این جمله ش دلم هوری ریخت ... نمی خواستم آخر دنیاش باشه . نمیخواستم حسرت به دل باشه .. نمیخواستم .. شاید دوسش داشتم که الان اینجا بودم .. شاید میشد عاشقش بشم وقتی ببینم پدر بچه م محبت رو در حق بچه م تموم کرده شاید ...

ــ مجید / خوشبختت نکردم .. حلالم کن

ــ جبران میکنی ضعیفه !

تو اوج گریه م با این جمله ش خندم گرفت  ... بی اختیار لبم رو گذاشتم روی پیشونی ِباندپیچی شده ش ُبوسش کردم .. اشکام پیشونیش رو خیس کرد ...

ــ آآآآآآخیش چسسسسسبیدا ...

ــ مجید به خدا دیوونه ای .. دیوونه ..

ــ گریه نکن اینجور پرینازم گریه میکنه ها ..

ــ پریناز نه ساینار ... من ساینار دوس دارم //

دوس داشتم یه ذره بهش روحیه میدادم / دوس داشتم هم به اون هم به خودم یه فرصت بدیم .. از اطاق اومدم بیرون .. از باباش پرسیدم خطر رفع شده گفت آره ایشالا ..

به باباش سفارش کرده بود منو برگردونن اصفهان .. اما نمیخواستم ... میخواستم باشم ... با تموم حال ِ خرابم ... باباش هتل یکی از دوستاش رو رزو کرد .. منو مادرش و خواهراش اونجا هرکدوم تو اطاق جدا گونه بودیم ...

 ... منو مجیدتو بیمارستان اون رو تخت من درمونده سالمون تحویل شد ...  نذاشتم اشکامو ببینه تا بفهمه دلخورم از اینکه اینجام اینجایییم /

روز سوم فروردین خبر رسید مجید رفته تو کما !!!! فشارم بدجور افتاد ... پنج ماهه بودم .. شکمم تقریباْ خودش رو نشون داده بود .. همه تو بیمارستان واسم غصه میخوردن .. پرستارا دکترا ... مجید رفته  بود تو کما ُ هیچکس نمیدونست چرا ؟؟؟ اجازه ندادم کسی بالا سرش باشه .. خودم بالا سرش بودمو هرروز واسش اشک میریختم ... زندگی ِمنو مجید ... آشناییمون مثه یه فیلم از جلوم رد میشد ... دستای مجید تو دستم بود .. نمیدونم شاید .. شاید عاشقش بودم اما الان چرا ؟؟؟ همش فکر میکردم چقدر واسه جبران دیره ... نمیدونم این حسم به مجید عشق ِیا ترحم ؟!

یه هفته تو کما بود تحت نظر ... دیگه همه ازش قطع امید کرده بودن ... همه مون تو این یه هفته پیر شدیم بخصوص مادرش ... بعد از یه هفته مجید خلاص شد .. از درد .. از کما ... از این دنیا ... از من ..

پارچه سفید کشیدن رو سرش .... سعی داشتم منو از بیمارستان ببرن بیرون ... نرفتم ! داد زدم .. گربه نمیکردم ... بالای سر مجید مه و مات نشسته بودم . پرستارا سفارش میکردن گریه کنم ... میگفتن به بچه م به تنها یادگار مجید فکر کنم ... فقط به مجید خیره شده بودم آروم خوابیده بود . مجید ُ بردن من همونجا خشکم زده بود .. خواهرای مجید زیر بغمو گرفتن بردنم بیرون ... جیغ  زدم بغضم شکست ُچه خوب شد گریه کردم وگرنه دق میکردم .... هق هق گریه میکردم ُبا گریه هام همه پرسنل بیمارستان گریه میکردم .. داد میزدم مجید واست کم گذاشتم .. توروخدا نرو ... نرو مجید ... خواهراش بغلم کردن

ــ میترا مجیدو بردن ... مجید نمرده .. مجید خودش گفت برمیگرده .. میترا بچه یتیمش ُچیکار کنم .. به دخترم بگم بابات چی شده ؟؟؟

یه پرستار اومد بهم سرم وصل کنه ... داد میزدم مجید ُکشتید نمیخوام دخترشم بکشید ... سرم نمیخوام /

نمیخوام با جزییات بگم .. روزا و شبای بدی بود ... وحشتناک بود ...

مجید رو انتقال دادن به اصفهان ... همه میگفتن بچه ی مجید با این حالو روز من نمی مونه ... تمام سعیم رو میکردم از ساینارم نگهداری کنم مبادا چیزیش بشه .. منکه تو این دنیا دیگه کسی رو ندارم ..  اگه ساینارم نباشه من دق میکنم ...

روز خاکسپاری مجید خونوادش میگفتن من نیام اما اومدم ... با مامان بابام اومدم ...

جنازه ی مجید روی دوش مردا بود ُ میبردنش ... انگار مجید از دنیا سیر بود که اینقدر جنازه ش زود میرفت ... باورم نبود این جنازه این تابوت . تابوت مجید ِ شوهرم .. پدر بچه م ...

صدای ترحم ملت به گوشم میخورد

ــ بیچاره مرد  ِناکوم رفت .. چشممش به دنیاس ... بچه ش ندید

ــ زن بیچاره با این سنش بیوه شد ..

ــ خودش که غصه نداره ! جوون ِو خوشگل میره شوهر میکنه.. بیچاره اون بچه ای که تو شکمشه زیر دست کی بزرگ بشه ؟!

خوش به حالت مجید .. راحت شدی از این حرف ُحدیثا از این حرفای مفت .. از این آدما ... خفه شید خفه شید توروخدا ! سر اون خاله زنکا داد زدم از حرفاشون حرصی بودم ... اینکه جلوی روی خودم دارن واسم دل میسورنه واسه خودم ُبچه م ... از ترحم از بچگیم بیزار بود ...

خاکایی که روی مجید ریخته شد ... هنوز باورم نبود مجید زیر این خروار خاک داره دفن میشه ...

رفقا هرکی دوس داره الان واسش یه فاتحه بخونه .. ممنونم

 

× رفقا فکر میکنم دارم افسردگی میگیرم ... هرروز بی اختیار گریه میکنم ... زندگی واسم پوچ شده بی هدف !! رفقا چیکار کنم ؟؟؟