36
ــ اگه به خونواده ت گفتی که منو از تصمیمم منصرف کنی کور خوندی . مجید من تو رو نمیخوام بچه تم نمیخوام .
کشیده ای که به گوشم خورد فوش ُدروری که بهم داد .. تهمتایی که بهم زد .. اینکه لابد این بچه بچه ی اون نیس ُمنم از ترسم که بعده ها نخوام لو برم میخوام از بینش ببرم ..
" خیلی پستی """ اینو گفتم ُ با گریه رفتم تو اطاق ... روزا کلی درگیر بودیم فمن منتظر یه فرصت بودم .. یه روز صبح پاشدم نمازمو خوندم ُباز خوابیدم // خواب دیدم رفته تو یه امامزاده /درست شبیه اون امامزاده محله قدیمیمون بود اما اون نبود .. رفتم زیارت کنم ... یه خانومی سفید پوش داشت اونجا نماز میخوند .. فقط من بودم ُاون !!صورتش رو ندیدم تسبیح به دست بود دستاشم برده بود بالا ! جالب بود از خانومه پرسیدم داری واسه کی دعا میکنی ؟؟ گفت واسه تو ! خدا خیرو صلاحت رو میخواد قسمتت اینه که تو بچه داشته باشی /قبولش کن ... دیگه جزئیاتشو یادم نمیاد .. بلند شدم . بچه ها نمیدونید چه حالی بهم دست داده بود /// همش تُن صدای اون خانومه تو گوشم میپیچید !! "" قبولش کن """ ترسیده بودم .. ساعت ۹ صبح بود ... واسه اولین بار دستی به شکمم زدم ..
دوسش دارم ؟؟؟؟
این بچه ی منه ؟؟؟
از باباش بدم میاد بنابراین از خودشم ....
نه !! این بچه ی منه این میخواد بشه مونسم ٬ همدمم ٬ رفیق روزای تنهاییام ... لبخندی به لبام نشست ... یواشکی جوری که خودم ُ نی نی م بشنوه گفتم " فدات بشم مامانی "
از اون روز بهترین ُ شیرین ترین دلخوشیم همین نی نی ای بود که داشت تو وجودم رشد میکرد . مجید مبهوت از دستم // خبر نداشت چه خواب شیرینی دیدم .. خبر نداشت که صلاح خدا این بود این دختر بشه تموم زندگیم .. بود ُنبودم .. کسی که آینده ش واسم مهمتر از آینده مه !!
به خونواده م خبر دادم .. خداروشکر کردن .. بابام اشک شوق ریخت ُ مامانم واسم دعا کرد که پسر باشه !! گفتم ای پسر دوست واسه چی میخوایی پسر باشه .. مامان گفت دختر بهتر از پسره اما نمیخوام دخترت سرنوشتش مثه مادرش بشه ! از این حرف مامان دلخور شدم .. من یه عمر حسرت کشیده بودم ُدوس داشتم کمبودامو واسه دخترم جبران کنم .. دنیای دخترا رو خوب درک میکرد .. احساساتشون رو ... میخواستم جبران کنم کارایی که مادرم در حقم نکرد ُنتونست بکنه ! اما من میتونم ُ میکنم .. ساینارم نباید به هیچ عنوان حسرت بخوره ..
رفتم زیر نظر پزشک .. شش هفته م بود .. ینی یک و ماه ونیمم بود .. با رشدش جون میگرفتم .. دیگه یه ذره هم نه به آرش فکر میکردم نه به مجید .. مجید مسافرتای شمالش رو تنهایی میرفت ُواسه من دیر اومدنش .. مست کردنش یا هر غلطی که میکرد مهم نبود ! مهم بچه ای بود که مال ِمن بود .. تو وجودم شکل گرفت ُ هیچوقتم اجازه ندادم یه ذره به دوست داشتنش شک کنم .. اینکه بچه ی مجید ِ.. خون اون تو رگاش ِ یا ....
از ظاهرم همه متفق القول بودن که پسر ِ... همه میگفتن خوشگلتر شدی ... یا تغییر نکردی ... نمیدونم چرا خودمم حس میکردم بچه م پسر باشه ... واسه مجید مهم نبود ! میگفت اگه دختر باشه خوشگلیاش به تو بره معرفتش به من .. اگه پسر بود خوشگل زشتیش مهم نیس مهم اینه مثه باباش باشه .. در کل مجید کلی ذوق بچه رو میکرد .. با اومدن بچه رفتار بچه گونه ی مجید رو به وضوح میدیدم ..
روز به روز شکمم میومد بالا ُ من وجود نازنینم رو حس میکردم .. روز به روز عاشقتر میشدم .. همه مشکلاتم همه ناراحتیام همه مسائل ُ فراموش کرده بودم ُ به بچه م فکر میکردم .. اولین بار وقتی حرکتش رو حس کردم با مجید یه دعوای سفتی میکردیم ...
یه شب با هم مثه همه ی بحثای دیگه مون بحثیدیم .. سر مجید داد زدم گفتم از زندگی نکبتت میرم بیرون .. گفت الان برو .. ساعت ۱۲ شب بود . گفتم فردا صبح میرم .. مچ دستمو گرفت گفت الان برو .. اونقدر غرور داشتم که بخوام همون شب از خونه بزنم بیرون .. پاشدم برم که انگاری یه پروانه تو شکمم بال بال میزد .. آتیش گرفتم .. نمیدونم انگار بچه م حس کرده بود / آخه تو چه گناهی داری دلبندم .. رفتم یه لیوان آب خوردم ُ بی تفاوت رفتم رو تخت خوابیدم .. مجید هیچی نگفت ... سعی کردم گریه هم نکنم .. بعد از اون خواب بدجور به بچه م وابسته شده بودم ُنمیخواستم کوچکترین عذابی بکشه !
واسه اولین بار رفتم سونو ... دل تو دلم نبود .. مجیدم همراهم بود .. نمیدونم چرا یه جورایی واسم جاافتاده بود این فنقل پسره !!! تنم یخ کرده بود .. دست میکشیدم رو شکمم ُ میگفتم مامانی از امروز میفهمم تو چه گلی هستی .. دختری که بشی مونس مامان یا پسری بشه مرد مامان ؟؟!!
ررفتم داخل ... خانوم دکتر همه چیز جنین رو نرمال گفت .. گفتم : جنسیتش .. جنسیتش مشخصه ؟؟؟
ــ بععععععله ... صبر کن .. فکر کنم دختره !! بذار از جلو ببینم //
دل تو دلم نبود .. اونقدر همه میگفتن بی برو برگرد بچه ت پسره که توقه نداشتم خانومه بچه پسر ..
ــ بله / دختره ..
از اطاق اومدم بیرون .. جالب بود صدای اذان بلند شد .. اذان مغرب بود که فهمیدم این فرشته کوچولو دختره ... مجید هولتر از من اومد جلو گفت چیه ؟؟؟
ــ باورت میشه ؟؟ دختره !!
مجید ذوق کرد .. میگم دختر پسریش واسش فرقی نمیکرد .. یه جعبه شیرینی گرفت رفتیم خونه مامانش اینا ... مجید با ذوق بچگونه میگفت موشتولوق بدید تا بگم بچه چیه .. مامانش میگفت موشتولوق نمیخواد از حالتای زنت مشخصه که پسره ... وقتی فهمیدن چیزی به روم نیووردن ولی تابلو بود که دلشون پسر میخواست .. میگفتن پسرمون تکه باید یه پسر بیارید که نسلمون منقرض نشه !!
از اون روز ساینار صداش میزدم بی اینکه به مجید چیزی بگم ... منو ساینار باهم قرآن میخوندیم .. نماز میخوندیم .. حالا که فهمیده بودم دختره بیشتر بهش احساس نزدیکی میکردم .. انگار خودم ُتو ساینار میدیدم .. باید یه سمانه ی دیگه با یه چهره ی دیگه با یه اسم دیگه متلود بشه ! نباید سختی ببینه یا بکشه همش باید شاد باشه شاد زندیگ کنه .. شبایی که مجید میرفت دنبال مسافرت ُتفریحش منو ساینار تک و تنها تو اون خونه میخوابیدیم .. هرچی مامان غرغر میکرد تنها نمون .. اما من به گوشم نمیرفت .. تنهایی رو با دخترم دوس داشتم ...
با حرکتش با تکوناش زندگی میکردم .. آرش رو به کل فراموش کرده بودم .. ساینار بهترین بهانه واسه زندگیم بود .. کسی بود که جای خالی آرش رو واسم پر کرده بود .. اونروزا بدون آرش زندگی واسم مرگ بود این روزا ساینار ...
با مجیدم یه روز خوب بودم ده روز بد که اهمیتی نمیدادم .. اما انصافاْ خیلی ذوق بچه رو میکرد ..
ــ اسمشو چی بذاریم ؟؟ الناز دوس دارم .. یا پریناز .. اصن هرچی نازه توش دوس دارم
ــ سمانه تکون خورد .. به جان خودم تکون خورد ..
از ذوق کودکانه ش خندم میگرفت / اما نه اون نه من خبر نداشیتم قرار ساینار بی پدر بشه ! قراره مجید محروم بشه از دیدنِ بچه ای که داره تکوناش رو میبینه ..
× رفقا شرمندم به خدا .. کلی درگیرم ...
قصه ی من قصه ی مادر بزرگاس