35
مجید منو گذاشت خونه مامانم اینا چند روزی رفت شمال .. میخواست با نبودنش زجرم بده اما خبر نداشت که دوست داشتم نبودنش رو ... اما تو اون خونه مامان بابام زجرم دادن .. اینکه طلاق ملاق خبری نیس .. قبیح ِبه سال نکشیده برگردم خونه شون ... مامانم میگفت به این پسر رو بده ببین واست چه ها میکنه .. بابام میگفت باید قبولش کنی باید باهاش زندگی کنی .. چه خیری از خونه بابات دیدی که میخایی برگردی اینجا دوباره ! خوب بهونه ای دستشون افتاده بود دیگه
"" اگه به خیال این نشستی که اون پسره بیاد بگیرتت کور خوندی .. تا مجرد بودی چشمو دیدنت رو نداشتن وای به حال اینکه بشی زن مطلقه ""
مدام مامان بابام اینا رو تو گوشم میخوندن ... اینکه جلوی درو همسایه دوست ُ آشنا آبرو دارن .. اینهمه پُز دادن ببینین دخترمون ُ به کی شوهر دادیم حالا میخوایی سر ماه برگردی ؟؟ فکر اینکه اینجا جایی ُداشته باشی از کلّه ت بیرون کن ...
نگاه به پشتم میکردم !!! خالی بود خالی ِخالیییییی ... این بدترین عذاب واسم بود تو این دنیای به این بزرگی هیچ کسی رو نداشته باشی // تنها باشی // شبا که میرفتم تو اتاق مجردیم میخوابیدم صدای پچ پج بابا مامان رو میشنیدم .. مامان به بابا دعوا میکرد چرا اینجوری دخترت ُجواب میکنی ؟؟ بابا در جوابش میگفت بذار از اینجا ُ اون پسره سرد بشه بچسبه به زندگیش / حالا که شانس اومده در خونه مون رو زده این دختره با سادگیش میخواد همه چیز رو خراب کنه ...
چقدر زندگی بدون مردی که ازش نفرت داری شیرین بود .. روزی که مجید بهم زنگید گفت داره میاد آماده بشم میخواد ببرتم بدترین روز واسم بود . اگه به ظاهر روی خوشی از خونوادم نمیدیدم اما همینکه بی مجید به سر میکردم واسم کافی بود ...
عصر مجید اومد دنبالم ُ همراهش رفتم با غصه با یه دل پُر .. به خونوادم حق میدادم ُ نمیدادم ! احساس بی کسی بدجور افسردم کرده بود / اونشب واسه اولین بار مجید دست روم بلند کرد ! اینکه باز نافرمانی میکنم اینکه فردا اول صبح میره شکایت میکنه ازم ////
اونقد درد تو دلم داشتم که این سیلی ِمحکم که صورتم ُسرخ کرد دردی نداشته باشه .. بی صدا یاور همیشگیم اشکام همراهم بودن ُ صورت سرخمو خیس میکردن .. رفتم تلویزیون روشن کردم ُ بی صدا گریه میکردم .. مجید اومد پیشم .. عذرخواهی کرد .. همیشه همین بود .. تهمت میزد .. گلایه میکرد .. کتک میزد بعدش به غلط کردن میوتاد ...
اونشبش کلی فکر کردم .. زندگیم همینه چه بخوام چه نخوام ! باید ینی مجبورم تا آخر عمرم نقش بازی کنم .. واسم پول مهم بود که بهش رسیدم گور بابای مجید ...
فردا صبحش یه سمانه ی دیگه شدم .. سمانه ای که باور داشت دیگه زن مجید شده ! باید به شوهرش برسه باید ....
صبحانه اماده کردم .. با روی خوش مجید ُدعوت به خودرن صبحانه کردم .. مجید رفت ُتصمصم گرفتم خونه نشین نباشم .. تمام عقده هایی که تو این چند سال داشتم جبران کنم ُ به مجید اهمیتی ندم .. کلاسای مختلف ثبت نام کردم ... رفتم اموزش رانندگی .. مجید ُمجبور کردم کادوی قبولی گواهینامم باید واسم ماشین بخره .. خیلی بهش زور گفت اما بالاجبار قبول کرد ... گواهینامم اومد ُ مجید علی الخساب واسم یه پراید خرید گفت اگه دستت راه افتاد یکی بهترش رو واست میخرم ... مجید اینا پراید رو ماشین حساب نمیکردن اما واسه من بهترین کادوی دنیا بود .. همیشه عشق ماشین بودم ...
روزا با صدای گومب گمب ضبط عینک آفتابی روی صورتم بدجور تو خیابونا مانور میدادم .. باید همه میدیدن ... همه پولدار شدنم رو تریپ ِپولداریم ُمیدیدن ! من یه آدم پولدار بودم .... با ماشینم رفتم درم خونه مامانم اینا .. این بنده خداها بدتر ُعقده ای تر از من !! بابام کاپوت ماشینم ُبوس کرد ُدستش رو میبرد بالا خدارو شکر خدارو شکر میکرد .. سوارشون کردم دور شهر تابیدیم ... ناهار مهمون من بودن .. رفتیم یه رستورانی که همه میگفتن پولدارا میرن ... الحق که هرچی ماشین مدل بالا بود اونجا پارک بود ... ما سه تا توشنو نمونه بودیم اما به جهنم .. مهم این بود که میتونستیم ما سه تا اونجا باشمی ُیه دل سیر غذا بخوریم ... مامان بابام میگفت اسراف ِحیفه نکن اینکارا رو .. من میگفتم بخورید به جبران تموم گشنگی های شبونه مون نون و پیاز ِ ناهارمون ...
روزا خودم ُاینجوری سرگرم کرده بودم ُشبا توی تختم کنار مجید خفه شده واسه زندگی ای که دلخوشی بهش ندارم گریه میکردم ! با نگاهم با مجید حرف میزدم ... حتی چشمای بسته ش خرناساش واسم منزجرکننده بود ... ازت بیزارم مرد .. بیـــــــــــــــــــــــــــــــــزار
سخته رفقا .. سخته با مردی زندگی کنی کنار مردی بخوابی که هیچ جایی تو دلت نداشته باشه اما مجبوری زندگی کنی مجبوری بخوابی چون .... !!! چون عقده ی پول داشتم .. عقده ی خانوم بودن .. پولدار بودن ! وقتی فقیر بودم با یه نگاه طرف فکر خرابی ُ تو سرش پرورش میداد اما حالا با اون ظاهرم با اون پولام همه بی برو برگرد بهم احترام میذارن ... همه !
هرکسی باهام برخورد میکرد فکر میکرد خیلی مغرورم //
" به خوشگلیش مینازه " ... " به ثروتش مینازه "" .... عجب مغرور ِ...
مغرور نبودم اما واسه کسایی فخر میفروختم که اونموقا آدم حسابم نمیکردن .. نه من نه مامانم نه بابام .... خیلی دلم میخواست به بابام اینا کمک کنم .. بنده خداها بیکار بودن ُ پولی تو بساط نداشتن .. مجید بعد از ازدواجمون بدهی خونه رو به بابا بخشید ُدرواقع صاحب اصلی ِخونه ای که بابا اینا توش نشسته بودن مجید بود . از حق نگذرم مجید در کنار تموم بدیهاش اما بازم به من ُخونوادم خیر رسوند/
از مجید خواستم یه کار خوب واسه بابا تو هتل جفت ُجور کنه ... با اینکه باباش ناراضی بود اما توی قسمتای هتل بابام رو گذاشت سر کار .. خیالم راحت شده بود. اینکه اگه یه نون بخور ُنمیری میخورن اما بازم دارن ُگشنگی نمیکشن ...تقریباْ زندگیم به ظاهر با فاکتورگیری ِگریه های شبونه م آروم بود ...
با اینکه بعضی از روزا از مستی ِمجید از مسخره کردنش تو نماز خوندم عذاب میکشیدم اما همینکه پول تو دستم دارم تحمل میکردم ...
میخواستم خوش باشم بگردم بسوزم ُ بسازم ! مجید گاهی وقتی بدون من میرفت مسافرت منم تو خونه ی شیک عشق دنیا رو میکردم .. وقتی برمیگشت غم عالم مخورد تو سرم ... زندگی میگذشت ُتو این اوضاع احوال تو تنها فکری که نبودم " بچه " بود !!!!
توی زمستون سرد از خونه زدم بیرون ... نمیخواستم بهش فکر کنم .. نمیخواستم باور کنم واقیعت داره ُ باردارم !! بی بی چک قایمکی مجید گرفتم ُدر کمال ناباوریم مثبت بود .. دستام میلرزید ... خودمو راضی میکردم احتمال خطا داره منکه ویار ندارم !! منکه چیزیم نیس ... از مجید متنفرتر شده بودم .. بازم برگشته بودم به روزای قبل .. اینکه با تموم مراقبتام مراقب نبود ... دوباره بهم تهمت میزد زیر سرم بلند شده ... بهش نگفتم دردم چیه .. داغون بودم .. نمیخواستم باورش کنم ُنمخواستم به کسی بگم ...
رفتم آزمایشگاه ... خون دادم ُگفتم زود جواب میخوام ! گفت یه ساعتی معطلی داره .. یه سال واسم یه قرن بود .. تنم میلرزید قلبمو گومب گومب صدا میداد .. با گریه ی بچه ای که اومده بود خون ازش بگیرن گریه میکردم .. تو آزمایشگاه تابلو بودم !! دور سرم هزارجور فکر میگدشت ... خاک بر سرت کنن خاک تو سرت که خیر سرت تحصیل کرده ای .... چی شد که اینجوری شدی ! خودت بدبخت بودی یه بدبخت دیگه اومد تو زندیگت ... هیج حسی نسبت به این بچه نداشتم ! از باباش بیزار بودم از خودش بیزارتر ... به همه چیز فکر میکردم .. اینکه تا دید اوضاع به ظاهر آرومه بچه بچه کرد .. اینکه سنش بالاس ُنیمخواد پس فردا قسم ِبچه ش به ارواح خاک بابام باشه .. اما من جبهه میگرفت تو سن داری اما من هنوز بچه م ! میخوام بزرگ بشم میخوام خالی بشم از تموم عقده هام ُحسرتام ...
هروقت میرفتم خونه مامانش اینا . مامانش نه پاین میذاشت نه بالا میگفت حامله ای ؟؟ پشت چشات گرده ؟؟ حامله ای ؟؟ رنگت زرده .. تشویق میکردنش ما بچه کوچولو تو فامیلمون نداریم دست بجونبون ! تشویقش میکردن واسه بابا شدن اما فکر نمیکردن من همسر خوبی نیستم مادری بدی َم میشم ..
خانومه ... صدام زدن ! برگه رو داد تو دستم .. با درموندگی گفتم جواب چیه ؟؟؟؟
" مثبته حامله اید "
آزمایشگاه دور سرم چرخید .. باور کردنش سخت بود ... اومدم بیرون ! تو طول پیاده رو گریه میکردم ُ همه نگام میکردن ... اینجا تو این دنیا چه خبر بود دوس داشتی بیایی ... عشقی بین منو بابات نبود که تو حاصلش باشی همش اجبار بود ُاجبار ... هزارون هزار فکر تو سرم چرخ میحورد .. رفتم رو یه نیمکت نشستم .. مجید نباید میفهمید .. هیچ کس نباید بفهمه !
درست پارسال این موقع بود ! دیماه ... ماهی که فهمیدم دارم مادر میشم .. مصمم شدم هیچ کس رو در جریان نذارم ُ خودم یه فکری به حال خودم بکنم ...
جواب آزمایش رو پاره کردم .. رفتم خونه ... درگیر بودم ناراحت !! ... مجید متوجه حالم شده بود میدونست عقب انداختم ُ خودش شک کرد .. گفتم نمیخوامش .. گفت بیخود / من میخوام ! بحثمون بالا گرفت مجید گفت اگه بلایی سر بچه بیارم میکشتم / حناش دیگه واسم رنگی نداشت .. همش میگفت فلان کارو میکنمو هیچ کاری نمیکرد عزمم جزم کردم جلو مادر شدنم رو بگیرم ..
× رفقا شرمندم این روزا بدجور درگیرم .. بابا مامانم عازم کربلا شدن ُخوشحالم بزرگترین آرزوشون برآورده شد :) من دوس داشتم برم اما این فسقل اجازه صادر نکرد :(
× رمز پست قبل ۱۲۶۷
ببخشید نمیتونم بهتون به سرم .. جبران میکنم :p
× میناااااااااااااااااااا نیستی خانومی ؟! میدونم درگیر امتحاناتی اما یه بوق بزن دلمون تنگیده نشه خب :*
قصه ی من قصه ی مادر بزرگاس