34
ــ مجید بوی بدی میدی .. برو یه دوش بگیر بخواب / اصن حالت خوش نیس ..
ــ حالم از هر وقت دیگه ای خوشتره ... منتظره همچین موقعی بودم حالا میگی برم بخوابم ؟<<
چشمای حریصش با اون حالش وحشتناکتر شده بود ... من یه زنی بودم که تموم اونشب رو با گریه به صبح رسوند .... از زن بودنم بیزار بودم ! باید تن به خواسته ای بدی که خواستت نیس ..
مجید خُرناس کش بی خبر از همه جا روی تخت خواب افتاده بود٬ از اتاق اومدم بیرون .. حس خفگی داشتم/ هنوز از ترس میلرزیدم ... آبی به صورتم زدم ُبا دیدن چهره م تو آینه گریه های خفه شدم هق هق شد .. گوشه ی دستشویی تنها جایی بود که صدامو به مجید نمیرسوند ! گوشه ای از دستشویی نشستم ُتموم ترسم ٬ دلهره م ٬ شکستم ُخالی کردم ! اونشب مرگمو از خدا میخواستم ... نمیخوام بیشتر از این از اون شب بگم ... هنوز اونقدر قوی نشدم که با یادآوریش تنم نلرزه بغضم نگیره اشکم نریزه ... حسی که میشد بهترین حس واسه یه دختر باشه واسه من به شکل وحشتناک ترین حس گذشت ! حس نفرت ازهمه چیز .. همه رابطه ها ////
روی کاناپه خوابم برده بود ... با بوسه ی مجید پریدم ! مجید گفت چته ؟ چی شده ؟ حالت خوش نیس ؟؟ پاشو عزیزم پاشو یه صوبونه ای چیزی بده بخوریم جون بگیریم ....
باورم نبود زن اون خونه بودم ! خودمو به چشم کلفت مجید میدیدم که باید هر خواسته ای داره رو واسش اجابت کنم.. تنم یخ کرده بود ! مجید میگفت چرا هنوز میلرزم گفتم سردمه .. خیلی سردمه .. مجید شومینه رو راه انداخت .. شوفاژآ رو روشن کرد با اینکه به قول خودش واسه گرمای خونه هنوز خیلی زود بود ُتازه اول پاییز بود ! با اون حال خراب صوبونه آماده کردم از آشپزخونه اومدم بیرون .... رفتم کنار شومینه ! بخاری ِزاغارت خونه مون خیلی خیلی گرماش بیشتر از این شومینه یود !! گرمم نکرد .. رفتم تو اتاق خودمو چسبوندم به شوفاژ ... حال اومدم کمی گرم شدم .. دلم تنگ شده بود ! واسه گذشته م .. واسه مامانم بابام واسه ... واسه آرش !!! آخ اگه الان آرش اینجا بود .. الان دوتایی باهم صوبونه میخوردیم من لقمه میگرفتم اونم میگرفت تو دهنم هم میذاشتیم .. چقدر خوش بودم ... اشکام میومدن پایین ! دنیا دیگه واسم پشیزی ارزش نداشت .. دوست داشتم بمیرم ... اولین صبح عروسیم آرزوی مرگمو میکردم ! چون دیگه هیچ دلخوشی واسم نبود که منو به دنیام دلخوش کنه ... نباید همچین تصمیمی میگرفتم نباید تسلیم میشدم ! من نباید تسلیم خواسته ی بابام ُ هوس مجیدمیشدم .. من باید واسه ی خودمم میشد میجنگیدم !! این چه حکمتی بود چه قسمتی بود که الان اینجام بی همدم .. تنها بدون هیچ همراه !! دیر بود .. واسه پشیمونی
تلفن خونه زنگ خورد ... مجید گوشی رو جواب داد .. صدای خنده ی مجید بلند شد ُ معلوم نبود چی داره میگه ... پتو رو کشیدم رو سرم .. تازه گرم شده بودم ! چشمامم داشت گرم میشد مجید صدام زد !
ــ مامانم بود گفت نوبت آرایشگاه واست گرفته واسه پاتختی بری ...
ــ حالم اصن خوش نیس ... خودم یه جزیی آرایش می...
ــ بیخود کردی .. پاشو پاشو ببرمت اونجا تا بری آرایشگاه .. تازه مامانم سراغ میگرفت صوبونه واستون نیوُوردن ؟!! مامان جونت باید امروز واسمون صوبونه میوُورداااا گفتم فکر نکنی خریم حالیمون نیس //
اعتمادم ٬ غرورم ٬ احساسم همه پودر شده بود هیچی واسم نمونده بود جز یه جسم ! جسمی که باید وظیفه دینیش رو به خوبی انجام بده مبادا شوهرش ازش برنجه ...
رفتیم خونه مجید اینا ... خواهراش دوره مون کردم مدام تبریک تبریک میگفتن .. اونقدر تو این خونواده حرمتا شکسته بود ُروشون تو روی هم باز بود که خیلی راحت درباره هر مسئله ای خیلی راحت صحبت میکردن
" مجید٬ مادر صبحانه چی خوردی ؟ میخواستی یه چیز قوت دار بخوری مادر .. همه مادر زنا واسه دخترشون صبحانه میبرن اما خب از عروس ما هیچ توقعی نیس "
با این حرفای مامان مجید با متلکای خواهراش خودمو یه غریبه ای میدونستم بینشون که میخوان منو نشون کنن ُ واسم هو بکشن ... آرایشگاه رفتم ُ واسم خسته کننده ترین ساعت بود ...
ــ عروس خانوم چرا گرفته ای ؟؟؟
آرایشگر هنگام نقاشی کردن رو صورتم ازم هی سوال میپرسید ... بی حوصله ترم میکرد با سوالای تکراریش ...
عین مترسک رفتم بالای مجلس نشستم ُبه مردمی که شاد بودن ُ کادوها و سرویس جواهرایی که رو چشم و هم چشمی رو هم تلنبار شده بود خیره شدم ... نمیخوام اسم ببرم که مامان بابای مجید چی کادو گذاشتن .. اما همین قدر بگم اونقدر کادوشون سنگین بود که وقتی کادوی ۱۰۰ هزار تومنی بابام رو خوندن همه پوزخند زدن ُصدای مسخره و پچ پچ کردن رفت بالا . این جماعت خبر نداشتم ۱۰۰ هزار تومن واسه ما ینی خدای پول !! وقتی ۱۰۰ تومن میدیدم هزارجا قایمش میکردیم مدتها بهش خیره میشدیم ... این جماعت خبر نداشتن این ۱۰۰ تومن ُبابام پا چه عرقی با چه خستگی ای با چه زور بازویی دراُورده ُدودستی تقدیمش کرده به من ... این جماعت خبر نداشتن با این ۱۰۰ تومن بابام میتونس بهترین مرغ ُگوشت رو تا چند ماهشون بخره ُذخیره کنه ! اینا خبر نداشتن بیشترین دارایی ِبابام اینا همین ۱۰۰ تومن بود ...
چشمام پر از اشک شده بود ُچه سخته بخوای جلوی اشکایی رو بگیری که از ته ِیه قلب خرد شده میخواد بریزه بیرون .. چقدر سخته اجازی ندی اشکات زخم قلبت ُ آروم کنه ُ دادت رو تو خودت خفه کنی .. دوست داشتم همونجا سرشون داد میزدم اینهمه بزرگ بینی اینهمه غرور بسه !!! اما تا بوده همین بوده .. دنیای ما دنیای ِپولداراس .. تا پول داری چاکرم نوکرمی میکنن واست تا بی پولی تو سری خوری ....
آخرای مجلس موقع خدافظی مامانم اون گوشه ها گریه میکرد ... نمیدونم از غم دوری ِمن بود یا دلش از این بی عدالتیا شکسته بود ... بغلش کردمو اشکی که بهش اجازه ندادم بریزه پایین رو ٬روی شونه ی مامان خالی کردم ... در گوش مامان زمزمه میکردم واسم دعا کنه .. دعا کنه کم نیارم ... بلایی سر خودم نیارم که یه عمر سرزنش واستون بیاره...
" سرسنگین تر بود چه مامان بابات چه فامیلات جیزی واسه پاتختی نمیذاشتن .. این یه قرون دوزار چی بود گذاشته بودن اخه "
شب پاتختی این حرف مجید بدجور دل ِسوخته مُ سوزوند ..
ــ تو که خبر داشتی داری از چه قُماشی زن میگیری ؟ پس لطفاْ بی پولی خودمو فامیلامو به رخم نکش..
پوزخند زد و بحثُ فیصله داد اما زخم حرفش تو دلم بدجور جا باز کرد /// روز به زور ازش بیزارتر میشدم .. روزبه روز فکرای ناجور میزد به سرم ... فرار کنم .. خودکشی کنم ... دوس داشتم به آرش زنگ بزنم تا لااقل امیدی به زنده بودن داشته باشم اما نمیدونم وجدانم بود یا غرورم اجازه نمیداد سمت گوشی برم ... هم خوابی با کسی که ازش بیزار بودم روز به روز واسم سخت تر میشد ... یا چهره ی آرش رو توی اون میدیدم یا خودمو همچون خرابه ای میدیدم که مجبوره تن به این کار بده ...
زیر دوش بی صدا گریه میکردم ُهزار باره مرگمو میخواستم ... زندگی واسم سختتر ُ سخت تر میشد .. چند روز بعد از عروسی به عنوان ماه عسل رفتیم شمال ... هوای شمال بوی طبیعت یکمی روحیه از دست رفته م رو بهم برگردون ... همش طبق خواسته ی مجید عمل میکردم به امید اینکه بتونم عاشقش بشم ... باز برگشتیم خونه مون ُبازم روزای سخت ُتکراری واسم تکرار شد ..
نزدیکای ماهگردمون بود دیگه نمیتونستم طبق خواسته مجید عمل کنم .. نمیتونستم چهره ی آرش ُتو اون ببینم .. نمتونستم فکر کنم یه زن بد هستم که باید تن به این کار بدم ... انگار هرچی زمان میگذشت به امید نزدیکتر شدن بهش تازه بیشتر ازش فاصله میگرفتم ُروزبه روز بیشتر ازش بیزارتر میشدم ///
" دیگه نمیتونم .. دیگه نمیکشم .. یادته بهت گفتم روی خوش ازم نمیبینی ... دیگه بسه ! حالم ازت بهم میخوره .. ازت بیزارم محید ... نه منو عذاب بده نه خودت ُ .. برو ... حاضرم تو این خونه کلفتی بکنم اما به عنوان زن این خونه نباشم .. برو زن بگیر .. برو کسی رو بگیر که عاشقونه دوست داشته باشه ُاز بودن کنارت لذت ببره "
ــ ازبس کلفتی در خونه مردم ُکردید خانومی بلد نیستید ... ینی لیاقت ندارید ...
چند روز بعد از ماهگردمون بود که بینمون بدجور دعوا شد .. دیگه نمیتونستم نقش بازی کنم ... نمیخواستم تن به خواسته ای بدم که خواسته م نبود ....
مجید همه جا جار زد که زنم بهم رو نمیده ... زنم زن نیس ... روی نگاه کردن به مامانمو نداشتم چه برسه به بابام !!! تحقیر شدنمو میدیدم که مادر مجید رو می کرد بهم میگه وظیفه ت ِ وظیفه ی زناشوییت رو انجام بدی ... مامانم بهم میگفت مجید دیگه شوهرته باید بهش رو بدی .. پس فردا باید جواب پس بدی اون دنیا چرا شوهرت ازت ناراضی بود ....
هیچ کس درکم نمیکرد .... تنها بودم ... خیلی تنها ..
× رفقا بدجور درموندم ....
×آرش ازم دلخور شده چرا رمز پست قبلی رو بهش ندادم ... هرچی بهش میگم فهمیدنش بیشتر دلخورت میکنه اما به خرجش نمیره ...
× روحم خسته س .. میخوام برم یه جای دوووووووووور
قصه ی من قصه ی مادر بزرگاس