33
شب تو اطاقم کلی فکر کردم بی هدف !!! چیکار میتونستم بکنم ؟! چند روز دیگه میخواستم بشم عروسی که ناامید پا تو زندگیش میذاره ! عروسی که هیچ دلخوشی از آینده ش نداره از گفتن جمله ی " خوشبخت بشی ایشالا " بیزار بودم ! من که بدبختیم ُبه وضوح میدیدم چه جوری خوشبین به خوشبختیم باشم !!! دیگه گریه های شبونه م سبکم نمیکرد ! دیگه خونه ی لوکس٬ زندگی ِشیک دلخوشم نمیکرد ! هرروز مجید واسم منفورتر میشد ...
فرداش مجید اومد دنبالم برم واسه خرید لباس عروس ... دختر فلان فامیلشون تو مزون عروس بود ُچند نمونه لباس خارجی درنظر داشت .. خونواده ی مجید عقاید عجیب غریبی داشتن اون از آینه ای که عقیده داشتن عروس باید حتمنی تو آینه بخت ِخودش نگا کنه اونم از لباس عروسی که معتقد بودن باید لباس نو باشه کسی نپوشیده باشه بخت اون بیوفته سر بخت ِمن !!! لباسم ُانتخاب کردم قرار شد ام پی تری آماده بشه .. آرایشگاهم رزو شد ... نمیخوام از حال ُروزای اون روزام بگم که خیلی تکراری ِ ... روزا مجبور بودم بغضمو قورت بدم ُخودمو شاد نشون بدم واسه شاد دیدن خونواده م شبا بغضه رو آزاد میکرد خفه شده زار میزدم ..
چهارشنبه شب .. شب حنابندونم بارون میومد// آسمون با دلم یکی شده بود .. اونشب نمیتونستم گریه کنم آسمون به جام گریه میکرد !! پشت شیشه وایساده بودم خیره شده بودم به آسمونی که حس میکردم چقدر الان بیشتر از هرکسی دیگه داره درکم میکنه ...
مامان مجید واسم آرایشگاه رزو کرده بود که نرفتم .. خودم آرایش کردم ُ کلی با باد ُبغ (؟) مامانش روبه روشدم که اهمیت ندادم .. کلی اونشب متلک شنیدم .. مامانش کشیدم کنار چرا نرفتم آرایشگاه !! گفتم ذوس نداشتم ... نمیخواستم بی ادبی کنم اما حالم ُ نمیفهمیدم .! خواهراش یه طرف متلک مادرش از طرفی دیگه .. دلم آشوب بود بیشترش میکردن .. اما خب تقصیری َم نداشتن حق داشتن اونشب من نمیتونستم درکشون کنم همونطور که هیچ کس هیچوقت درکم نکرد ...
صدای موسیقی بلند شد نقل ُپولایی که رو سرمون ریخته میشد ... شرابی که قایمکی ِخونوادم به مهموناشون تعارف میکردن ُبه مامان بابای ِساده م میگفتن شربت آلبالوئه !!!! همه مست و مسرور ... مجید اومد طرفم که بخوریم به سلامتی ِهم ؟!!؟ بی جواب رفتم اونطرف .. بغض ِ هی میخواست بترکه !!! بی اختیار اشکام اومدن پایین ... نمیتونستم نمیخواستم گریه کنم اما اختیار اشکام دست خودم نبود ..
" عروس گریه نداره / این رسم روزگار ِ " حداقل دخترای فامیل با خوندن این شعر سرپوشی بودن واسه دردم ... عمه ی داماد اومد جلو رو دستمون حنا ببنده ... صدای جیغ ُکِل .. مجید که بدرقم مست کرده بود از خود بیخود شده بود همین بیشتر حالمو بدتر میکرد .. همیشه از مردای این مُدلی بیزار بودم .. اینکه اصن نفهمن چی جورین ؟ دارن چه رفتاری میکنن ؟؟ اختیار رفتارشون دست خودشون نباشه....
در کل شب بدی بود .. شبی که آرزوی هر دختری میتونه باشه .. رو دست شوهرش حنا ببنده رو دستش حنا ببندن .. شاد باشن واسه فردایی که میخوان برن زیر یه سقف .. سقف آرزوهاشون ....
اونشب آخرین شبی بود که مهمون خونه مامانم اینا بودم ... اونشب تا صبح پلک نزدم یعنی نزدیم !!! مامان بابامم بیدار بودن کلی باهم حرف زدیم .. از گذشته ها ... از خوشیهامون از نداریمون از اینکه در حسرت بچه بودن ُ بچه دار نمیشدن ُ پولی تو بساط نداشتن واسه دکتر دوا ... .. مامانم میگفت مادرشوهرش کلی سرکوفت میزده بهش کلی دلشو سوزونده حتی بابا رو تشویق میکرده بره زن بگیره.. بعد از چند سال منو باردار میشه ُ بابا یه جشن خودمونی میگیره ُمادرشوهرش میگه حتمنی باید بعد از چند سال که بچه نداشتی حتمنی باید پسر باشه ... مامان میگفت همه میگفتن بچه ت پسره ُاونم امیدوار بوده که پسر باشه .. من به دنیا اومدم مامان میگفت با اینکه پسر نبودی ُکلی زدی تو ذوق ِهمه ولی از بس شیرین ُخوشگل بودی تو دل همه جا گرفتی ...
ــ بابا جون الهی شکر هرچی حسرت خوردی تو این سالا حالا واسه خودت خانومی شدی .. داری میری تو زندگی ای که آرزوی هر دختریه حتی اون دختر پولدارا ... قدر بدون بابا .. پاداشی که خدا بعد از اینهمه سختی گذاشت تو دامنت رو قدر بدون ...
ــ واسم دعا کن بابا ... شاید آرزوی هر دختری باشه ولی آرزوی من نیس .. خونه ی دلم خوش نیس که بخوام خونه م ُدلخوش ببینم ... بابا دعا کن یه روزی نیام بهت بگم بهم بد کردی .. دعا کن دلگرم بشم دعا کن مجید اونی نباشه که تو فکرمه ...
مامانم گفت برم زود بخوابم فردا کلی کار داریم .. ساعت ۲ نصف شب بود .. رفت تو اطاقم .. رخت خوابم .. بالشم .. اینا مونسای تنهاییام بودن! سنگ صبور غصه هام ! طاقت دل کندن ازشون رو نداشتم
صبح شد ... اولین صبح زندگیم ٬آخرین صبح مجردیم ... خونواده مجید قرار بود قباله رو بیارن ُعروسش رو ببرن ... آرایشگاه ساعت ۱۱ گفته بود بیام ... ساعت ۹صبح خونواده مجید اومدن ! قباله رو داخل یه سبد گذاشته بون با یه نیم سکه ... بعد از کلی زدن ُرقصیدن رفتم آماده بشم تا برم آرایشگاه .. .. رفتم تو اطاقم نگا به آینه کردم گفتم امیدوارم آخرین روز ِ غصه ام باشه .. اومدم دم در .. مامانم رفت قرآن بیاره .. دیر کرد همه منتظر بودیم .. من رفتم دنبالش ! یه گوشه ای از اطاق نشسته بود چادرش رو کشیده بود روسرش زار زار داشت گریه میکرد .. تا اون موقع هرچی سعی کردم گریه نکنم ولی بادیدن این صحنه مامانم بغصم بدجور ترکید ... مامانمو بغل کردمو دوتایی باهم زار میزدیم ... بابام اومده بود دنبالمون ! انگار هر سه تایمون دنبال ِیه جا میگشتیم واسه خالی شدن .. بابا هق هق میکرد .. بغلم میکرد میگفت حلالم کن بابا .. حلالم کن ... خدایا روسفیدم کن جلوی این دختر ! دستشُ بوسیدم گفتم قسمت این بوده تو فقط دعام کن ...
مامان مجید اومد تو اطاق هی میگفت گریه نکن چشمات خراب میشن واسه آرایش بد میشه ... با این جملاتش با این حرفاش حرصی میشدم ... اما جالب بود برام بابای مجید زیاد این ازدواج خوشایندش نبود اما اونموقعی که ما سه تایی داشتیم گریه میکردیم اشک ُتو چشاش دیدم !!
رفتم آرایشگاه ... به گفته ی دیگرون عروس زیبایی شده بودم ! مجید اومد دنبالم رفتیم باغ .. شلوغ بود !! همه چیز رو میز یافت میشه از هرچیز هزار قلم .... به همه خوش میگذشت .. همه شاد مسرور مست ... تنها دوستم اومده بود .. یه پاکت بهم داد ! گفت آرش داده !! گفتم مگه میدونست عروسیمه .. گفت من بهش گفتم ... توی پاکت تموم حرفاش ٬تموم ناراحتیاش ُخالی کرده بود ُدست آخر واسم آرزوی خوشختی کرد .. هنوز که هنوزه اون پاکت رو نگه داشتم ...
شب با تمام شادیش واسه همه ٬غصه هاش واسه من تموم شد /// مجید مست تر از شب قبل بود // عروس کشون .. صدای بوق ُ جیغ .. صدای همهمه .. حالم بد بود کاش این کابوسا این شادیای الکی زود تموم میشد .. کاشششششش .....
رسیدیم خونه ! گوسفند بیچاره ای که جلوی پامون سر بریدن .. یه گوشه ای از کوچه دوتا غریبه با چشمای اشکی وایساده بودن .. دعا میکردن واسه خوشبختی عروس ! میگفتن از خونه پدریش که خیری ندید خونه شوهرش بشه خونه ی آرزوش ..
دلم میسوخت از مطلومیتشون ! از سادگیشون که اون گوشه مثه غریبه ها وایساده بودن ! این دوتا همه داروندار عروس بودن ُهیشکی هیچی حسابشون نمیکرد .. دلم گرفت از اینهمه ....
سوار آسانسور شدیم ُ بالاخره سکوت بر اون جو ِشلوغ حاکم شد .... حالا من مونده بودم ُیه شوهر مست با یه عالمه غصه با یه بغض ِکهنه !!!
قصه ی من قصه ی مادر بزرگاس