32
" آخه وقتی خط قرمز واسم تعیین شده من چیکاره م این وسط ؟! هرچی میپسندم خانومه میگه دخترم به جیبت نگا کن نه به وسیله !! جیبم خالیه عقده هام وسییییییییع ! برو اون خانومه خودش میدونه چی برداره !! ".
یادم نمیره وقتی گفتن کمکمون میکنن خدا دنیا رو به من ُخونوادم داد ... دوس داشتم خودمو به خرید وسایل خونه م گرم کنه بلکم به ذوق ِوسایل حداقل شوق زندگی َم دنبالش بیاد /// اولاْ خانومه قرار شد دنبالمون بیاد واسه حساب کتابش ! این به کنار ... اول از وسایل گنده شروع کردیم .. رفتیم سراغ گاز ... گفتم میخوام خارجی باشه سامسونگ وردارم ! خانومه پوزخند زد ... رفتم سراغ ایرانیاش بگردم ببینم کدوم به چشم میاد میبینم خانومه یه فاکتور دستشه داره طرفم میاد میگه " مبارک باشه " اون گازو واست خرید کردم ! منم از تعجب دهنم یه متر وامونده مامان بابام دارن چشم ُابرو میان تشکر یادت رفت !!!
واسه خرید یخچال فریزم رفته بود سراغ دست دوما میگفت بهترین یخچال فریزر ُواستون برداشتم ! شوق زندگی تو دلم مرده بود اینجور بدتر بی خیال زندگی شدم .. نمیخوام دیگه حرفی از گریه های قایمکی ِشبونه م بکنم که عجیب روزای بدی که نه بدتری داشتم ... یکی دیگه واسه زندگیم تصمیم میگرفت یکی دیگه واسه وسایل خونه م سلیقه میداد ٬ تبدیل شده بودم به یه آدم پوچ !!! کسی که نباید تصمیم بگیره چون دیگرون رو واسه اینکار گذاشتن حالا میخواد خودی باشه میخواد غریبه !
یه وانت بار کرایه کردن وسایل خریداری شده انتقال داده بشه به خونمون .. مامان بابام سر از خود نمیشناختن ُ هی به اون خانومه دعا میکردن ! اما من ناراحتر از همیشه بودم ! نه دلخوش مرد خونه م بود نه وسایل خونه م ! به چه شوقی با چه ذوقی برم تو اون خونه ! یکی یکی وسایل رو که گوشه ی اتاقم میچیدن غما هم قولمیه قولمیه گوشه ی قلبم چیده میشد ! آخه اینا چیه ؟! زردوسرخ ُ آبی ! چه آرزوهایی واسه خونه آیندم وسایل خونه م داشتم ... درسته ندار بودیم اما دوس داشتم یا هیچی نداشتم یا اگرم داشتم درست ُحسابی باشه جوری که حس کنم آدمم ! سلیقه دارم ! حسرت دارم .. آرش بهم گفته بود هیچی ازمون نمیخواد الّا یه چیز که واسش پرارزشترین چیزه ... میگفت بابات تو رو به من بده رو چشمام میذارم ... قرار بود وسایل خونمون رو با هم با سلیقه ی هم جور کنیم اما ....
شبش مجید اومد خونمون .. بابای ساده ی من با ذوق گفت تقریباْ همه وسایل سمانه رو خریدیم از هولش اومدیم بیرون ... مجید با طعنه خندید گفت : آِ ... مبارکا باشه ! از کجا ؟!
بابام اومد از سیر تا پیازش رو توصیح بده پریدم وسط حرفش گفتم از کجاش مهم نیس مهم اینه که جور شد ...
ــ خب میخوام ببینم خدایی نکرده دزدی نباشه یه وقتی .. میدونید که ؟! سابقه دارید
بلند بلند خندید پشت سرش ادامه داد شوخی کرده ... اما این شوخی ِبیجاش اونشب دل ِهر سه مون رو خون کرد .. تازه با این رفتاراش بابام داشت میشناختش اما چقدر دیر !!! مامانم عصبانی شد گفت یه موسسه خیریه بهمون کمک کرده ما نون حروم نخوردیم که حروم خور باشیم آقا مجید .. مطمئن باشید حلاله حلال ِ ..
نمیدونم این توضیحا چه سودی داشت ؟؟؟؟ مامان بابا تازه داشتن میفهمیدن حرفامو .. حرص خوردنامو گریه کردنامو ...
مجید عصبانی شد گفت من تو خونه م صدقه نمیبرم .. گفت منم صدقه خور نبودم که بخوام صدقه ببرم تو خونه م !!! بابام ادامه داد آخه این چه حرفیه جوون ؟؟؟؟ صدقه کجا بود یه خدا خیر دیده ای بهمون کمک کرد .. مجید گفت .....
همش من شنونده بودم مثه لالآ نگاشون میکردم ! چی میگفتم ؟اونموقا هرچی میگفتم مامان بابام کر بودن منم باید لال میشدم ....
بی اهمیت رفتم تو اطاقم .. اونقدر تو دلم آشوب بود که نتونم آشوبشون رو تحمل کنم ... دستم ُگذاشته بودم رو گوشام تا هیچی نشنوم ! هیچ حرفی .. هیچ توهینی .. هیـــــــــــــــــــــچی///
در اطالقم باز شد مجید با عصبانیت اومد توو .. یه نگاهی به جهازیه م کرد پوزخند زد گفت به این آت آشغلا میگید جهازیه؟؟؟؟؟ ... نگا به من کرد گفت تو یکی خیلی احمقی که فکر کردی شخصیت ِمنو خونوادم به این وسایل میاد گدا ...!! از کلمه ی آخرش حرصی شدم ..
ــ گدااااا؟؟؟؟؟ .. پس گورتو گم کن از خونه ی گدا برو بیرون .. کسی دعوتت نکرده بود بیایی تو گداخونه ! برو گمشو دست از سرمنو خونواده م بردار ...
ــ خاک تو سرت کنن که لیاقت نداری .. اومده بودم از بدبختی نجاتت بدم بدبخت ِبی لیاقت ..
بیشتر از همه ٬کز کردن بابام ُلالمونیش ُ گریه کردن بی صدای ِمامانم حرصیم میکرد .. آخه چرا ما باید اینجوری ساده باشیم ؟آخه چرا من باید یه تنه تک وتنها از زندگیم ُآینده م ٬ خونواده م دفاع میکردم؟ !
ــ برو گمشو .. برو منو خونوادمو از این کابوس خلاص کن .. بدبختی من از وقتی شروع شد که به تو بله گفتم ..
صدای کوبیدن ِدر ُ رفتن مجید ... نمیدونستم این بدبختی این ناآرومی کِی تموم میشه ! کی یه زندگی آروم بدون دغدغه پیش رو دارم .. بابا روی نگا کردن ُبهم نداشت اما چه فایده ؟؟؟ چه فایده که کاری کرده بود آرش ازم بیزار بشه ! تو این اوضاع بد روحیم تنها آرش بود صداش بود که آرومم میکرد .. از بیرون بهش زنگ زدم خیلی سرد بهم گفت : " من دیگه با خانوم متأهل هیچ کاری ندارم شما هم لطف کنید متعهد به تأهل ِتون باشید " بعدش بدون خدافطی گوشی رو گذاشت . کاری که خیلی خودش ازش نفرت داشه اما چقدر ازم نفرت داشت که این کارو کرد !!
مجید از بابا شکایت کرده بود البته خیلی جدی نه ! میخواست از سادگی ِما سوءاستفاده کنه ینی بترسونتمون ... سفته ها ُبرگه رو میگفت میذاره اجرا بدهیش رو میخواد ... به بابا گفتم خونه رو بفروشه بدهیش رو پرت کنه جلوش ... بابا من من میکرد .. سند خونه به نام محید بود گفته بود وقتی بدهیش رو داد خونه رو به نام بابا میزنه .. تا اونروز اینم نمیدونستیم ! بابا همه ی پلای پشت سرش رو خراب کرده بود ...
چند روزی از مجید ُاراجیفاش خبری نبود گرچه دلمون آشوب بود اما ظاهراْ آروم بودیم یکم .. خونواده ی مجید اومدن خونمون چون خیلی مشتاق بودن پسرشون رو تو لباس دومادی ببینن .. واسشون مهم نبود کی هست ُچیکارس فقط مهم این بود که تک پسرشون رو دوماد کنن ! اومده بودن وساطت . مامان مجیدم ناخوش احوال بود میگفت تا چشام بازه بذار عروسی این پسرو ببینم .. قسم میخورد هزارتا دختر بهش معرفی کردن دُم به تله نداده اما موندن هاج و واج که الان تو رو هم عقد کرده .. میگفتن هارتوپورت زیاد میکنه بعدش مثه خر پشیمون میشه من ببخشم ... بعدش عینه بچه ها مجید یه جعبه شیرینی گرفته بود اومد خونمون صدا کل و سوت رفت بالا ... مامان مجید اصرارا میکرد بریم تو اطاق باهم حرف بزنیم .. عین ربات شده بودم .. هرچی برنامه روم پیاده میکردن رو اجرا میکردم ... رفتم تو اطاقم .. مجید اومد گفت اشتباه کرده ! میدونید ؟ مجید یه روانی بود !! میگفت/ میشکست/ میزد/ بعدش به غلط کردن میوفتاد اگه کم محلیش میکردیم شروع میکرد خودشو زدن که دستم بشکنه رو تو بلند شد ....
گفتم باید بری از بابام عذرخواهی کنی .. گفت عمراْ .. گفتم واسه من احترام به اونا خیلی مهمه ... گفت احترام ندیدم که بخوام احترام بذارم ... بی انصاف بود خیلی بی انصاف !بعد از کلی جروبحث رفتیم تو سالن از بابام عذرخواهی کرد بابام جلوی ِخونواده مجید گریه افتاد ! جیگرم آتیش گرفت با اینکه بابام بهم خیلی ظلم کرد که از آرش جدام کرد اما طاقت دیدن اشکاش رو اینم جلو بقیه نداشتم .. نمیدونم علت گریه کردنش اونشب چی بود اما فکر کنم فهمیده بود که چه جوری با دستای خودش بدبختی ِمنو گره زده ....
اونشب ظاهراْ همه چیز با سلام وصلوات تموم شد و مادر مجید گفت اینجوری فایده نداره هفته آینده تدارک عروسی رو میبینیم ! ما قبول نکردیم گفتیم آمادگی اصلاْ نداریم ...
فردا صبحش مجید اومد خونمون گفت بیا بریم واسه خونمون وسایل بخریم .. بابام بدبخت خورد تو ذوقش گفت اینا پس چی؟؟؟؟ مجید گفت اینا رو برگردون به خودش بگو بیخ ریش خودت ! منم که یه ربات بیش نبودم !!! رفتیم واسه خرید خونه مون ... خداییش با دیدن چیزای لوکس ُشیک هم دهنم وامونده بود هم تو دلم یه ذوقی بود ! آخه هیچوقت همچین چیزایی تو عمرم ندیده بودم ! مجید عاشق تزئینات بود چیزای شیک ُ گرون قیمتی انتخاب میکرد ... خانومه مبلمان واسم نخرید گفت همچین واجب نیس .. مجید یه رفیق مبل فروش داشت سفارش داد مبل واسمون بسازن اونم سفارشی !!!! توی کامپیوتر عکسش رو نشونمون داد گفت چون زیاد کار میبره قیمتشم بالاس نمیسازیم به مشتری نشون میدیم خواست واسش آماده میکنیم ! در کل باورم نمیشد این وسایل ٬ وسایل خونه ی منه !!! رفت یه تابلو فرش برداشت این هوااااااا !!! عین دختر بچه ها ذوقیده بودم ... مسخره کردن مجید تو دلش رو میفهمیدم اما مهم نبود مهم چیزایی بود که واسم چشمام ناآشنا بودن<<< راسیتش من ِ عقده ای به شوق دیدن خونه م ُوسایل خونه م دوس داشتم عروسی بگیریم ! کم الکی نبود یه عمر جوونیم به حسرت گذشت ! حسرت پول ٬خونه ی اعیونی وسایل شیک !!! همونجا از بس سر ذوق اومده بودم گفتم مجید ُ بیخیال منکه عقده ی پول داشتم حالا تا جون دارم عشق کنم ... پول واسه من حرف اول ُ آخر ُ میزد .خودمو راضی میکردم عشق ُ بیخیال پول ُ بچسب ! اینجوری میخواستم خودمو دلم ُ یکی کنم به نبودنش ! به کشتنش تو قلبم ... تو آرامش شبونه م همش بین ِذهن عشق و پولیم درگیری بود ! پیش خودم میگفتم مجید که پولداره با پولاش تموم عقده هایی که تو دلم قولومبه شده رو خالی میکنم عشق میخوام چیکار ؟! اما ته قلبم داد میزد خر خودتی ! من خر نمیشم ... آرش ُ عشقش رو با هیچ ثروتی عوض نمیکرد .. آرش بزرگترین ثروتی بود که خدا خیلی وقتا بهم داده بود ...
نتیجه ی این درگیری خیس شدن رفیق شبونه م " بالشم " بود .. که بی صدا اشکام ُباهاش قسمت میکردم .. من بی صدا اشک میریختم اونم بی صدا خیس میشد !!!
فرداش دلم خیلی خیلی گرفته بود .. زنگ زدم به دوستم گفتم از آرش خبری داری ؟؟ گفت آره یونی میاد ُ میره .. میگفت سمانه اونقدر شکسته شده که اگه ببینیش نمیشناسیش ! میگفت تو یونی اونقدر حرف پشت سرش هست ... گفتم ازت سراغ منو نمیگیره ؟؟ گفت اونوقتا چرا اما حالا خیلی بی تفاوت شده !!گوشی رو که قطع کردم دلم خون بود خونترم شد به خودم لعنت فرستادم چرا به دوستم زنگ زدم .. حالم خرابتر شده بود . بی هیچ حرفی به مامان بابام از خونه زدم بیرون ! هوای پاییزی ُبرگ ریزون چقدر به هوای دل من میخورد .. پاهام ُ روی برگای ریخته شده ُنارنجی میذاشتم .. سردی هوا رو روی گونه های خیس شده م بیشتر حس میکردم ! چقدر بدبختی ؟ چقدر عذاب ! این اشکا مگه چقدرن که هر روز باید ریخته بشن ! این جسم مگه چقدر طاقت داره که باید هرروز شکسته بشه خرد بشه .. رفتم سر همون امامزاده محله قدیمیمون که هرروقت پر میشدم واسه سبک شدنم میرفتم .. نذر کردم که برخلاف تصورم زندگی خوبی داشته باشم .. گفتم من با امید به خدا پامیذارم به این زندگی ُ دوس ندارم کوچکترین شکی َم داشته باشم پس ناامیدم نکنید ! رفتم یه گوشه ای نشستم شروع کردم به خوندن دعای توسل /// تو حال ُهوای خودم بودم دیدم یه سینی خرما جلومه سرمو بردم بالا یه خانومه بود نگام کرد یه لبخندی بهم زد گفت ماشالا .... تشکر کردم ُ شروع کردم به دعا خوندن .. تموم شد اومدم برم خانومه اومد پهلوم نشست گفت دخترم شما ازدواج کردید ؟؟؟ " بله "
ــ خوشیخت بشی ایشالا .. میدونستم دختر به این گلی نمی مونه زود میبرنش ! تو پاکی همینجا دعا کن یه عروس عین تو گیرم بیاد ... !
از حرفش خندم گرفته بود ! من پاکم ؟! اگه پاک بودم غمی نداشتم .. پاک نیستم که خدا داره بهم سختی میده تا اینجوری گناهام ُ پاک کنه !
رفتم خونه .. مامانم اومده پیشم میگه کجا بودی تا حالا ؟؟ باباجون تو دیگه متأهلی هرجا میری باید از شوهرت اجازه بگیری !!! گفتم مادر من ٬من از هیچ احدی اجازه نمیگیرم چون خودم عقل دارم شعور دارم میدونم کجا برم کجا نرم ... رفتم تو اطاقم .. مجید خونه زنگ زد گوشی رو دادن بهم .. گفت کجا بودم .. چرا اجازه نگرفتم .. حالا بماند سر این قضیه کلی جروبحثیدیم بعدشم مجید با لج گوشی رو قطع کرد.. عصرش مجید اومد خونه مون .. انگار نه انگار ظهرش کلی جروبحث کرده بودیم .. یه خط ثابت با یه گوشی واسم خریده بود .. آخه خط قبلیم ایرانسل بود داده بودمش به بابام نکنه وسوسه بیاد سراغم !!! دروغ چرا ؟؟ کلی با گوشی ِ حال کردم ... هرچی آهنگ دوس داشتم به مجید گفتم بریزه توش ..
یه روز مجید اومد گفت کارگر گرفته بره وسایل خونه رو بچینن .. گفتم حالا چرا اینقدر زود ؟؟ گفت چیده بشه بهتره ... گفتم دوس ندارم وسایل خونه مو کسی بچینه دوس دارم خودم وسایل خونه مو بچینم .. یه روز منو مامانم رفتیم خونه رو دیدم ُ به مجید گفتم وسایل رو کم کم بیارن تا خسته نشیم .. خداییش خونه ی آرزوهام بود گرچه خودش مرد آرزوهام نبود ... واسه یه زن ُشوهر کلی بزرگ بود این خونه ... ذوق خونه ٬ وسایل خونه بهم شوق زندگی داده بود .. آخه تو باورم نبود من میخوام بشم خانومه این خونه !!!! همش تو این خونه ها کلفتی میکردیم آه میکشیدم حالا منو مامانم وسط خونه وایساده بودم هاج ُواج ... مامانم دستش رو برد بالا گفت خداروشکر .. سمانه قدر این زندگی رو بدون .. بذار بعد از عروسیت بشه عاشق مجید میشی .. درسته که اخلاقش بده اما مهم اینه که دوست داره ... مامان باتجربه ی ِمن با دیدن خونه تموم بدیهای مجید ُ از یاد برده بود ! خداییش تو آرزوهامم همچین خونه ای رو تصور نمیکردم !!! کم کم وسایل خونه رو میچیدیم ُ منو مامانم تو کف خونه ُ وسایل غرق شده بودیم ...
خونه چیده شد ُ کلی عین عقده ای ها با موبایلم ازش عکس میگرفتم ٬باورم نمیشد این خونه متعلق به منه .. من خانومه این خونه م اختیاردارش ... دیگه دوس نداشتم برگردم خونه خودمون دوس داشتم بپرم رو کاناپه کلی تنفس کنم خونه ی پولداری رو ...!!! وسایل لوکس رو ...
رفتیم خونه ٬منو مامان به هم فرصت نمیدادیم که واسه بابا تعریف کنیم .. دوتایمون با ذوق به بابا میگفتیم از توصیفات خونه !! بابام اشک ُلبخند ُ با هم قاطی کرده بود هرازگاهی میون حرفامون میگفت الهی شکر .. رفتم تو اطاقم اونقدر سر خونه ذوق کرده بودم که حالیم نباشه مرد اونه خونه مجید ِشوهرم !!!!
زنگ زدیم به اون خانوم خیره گفتیم وسایل رونمیخواییم بده به یکی محتاجتر .. کلی بدش اومده بود ! میگفت شما که احتیاج نداشتید چرا تقاضا کردید ؟؟؟؟ مامانم گفت دامادم نپسندیده ... وانت بار گرفتیم وسایل رفت منم ذوق کرده بودم .. این وسایل کجا و اون خونه ی لوکس کجا !!
چند روز بعد مجید زنگ زد گفت میخواد با خونوادش بیان خونه مون ... اومدن ُ اصرار اصرا که پنج شنبه ی این هفته رو باغ گرفتیم واسه عروسی ... خونه چیده شد داره توش باد میره چه بهتر که این جوونا دست تو دست هم برن واسه زندگی ... منو مامان بابام مات مونده بودیم ... این هفته ش بدون اطلاع بدون هماهنگی میخواست عروسی بگیرن !!!
× بلاگفا چند روزی قاط زده .. هرچی میمودم بنویسم نمیشد :(
× یه نقشه ای کشیدم واسه بابای آرش !! قراره آخر این هفته عملیش کنم تا بهش ثابت کنم تهمت زدن چه دردی داره !!!
× دختری بدجور شیطون ُبازیگوش شده .. شبا نمیخوابه روزا بیداره .. هروقت میام بنویسم میاد طاق طاق میزنه رو لب تاب :* هر چی نوشته بودمو میپرونه همینجور تمرکزم ُ !!! بردمش دکتر میگم چرا نمیخوابه میگه از بس بازیگوشه خب :)))
× این آنفولانزای نامردم دست از سرم برنداشته .. بدجور سرفه میکنم
× رفقا ..... !
چاکریم :*
قصه ی من قصه ی مادر بزرگاس