X
تبلیغات
به زور عروس شدم !

به زور عروس شدم !

(اما حالا دیگه یه بیوه ام)
24
صبح بابا رفت .. دل تو دلم نبود چی میشه ! آرشم نزدیکای ۱۰ بود بهم زنگید ُ از اینکه نرفتم سرکار تعجب کرد .. دوس نداشتم موضوع رو واسش باز کنم .. گفتم دیگه نمیرم ٬ علتش َم رفتارای همه س که بهم میکنن ! باهم حرفیدم ُ دنبال راه چاره گشتیم واسه رضایت گرفتن از بابا ! به آرش گفتم نهایتاْ اگه اجازه نداد خودم میرم دادگاه رضایت میگیرم ! آرش گفت به هیج عنوان اینکار رو نکنم ٬ اینکه همه ی پلای پشت سرمون رو خراب نکنیم ! اینکه احترام خونوادم ُ داشته باشم ُ به بابام پشت نکنم ... گفتم :آرش من بدون ِتو هیچم ! بدون تو میمیرم .. هر روز که میگذره بیشتر از روز قبل میخوامت <<< گفت صبر کنم توکل داشته باشم همه چیز حله <<<

بابا نزدیکای ظهر اومد ٬ منو مامان منتظر بودیم یه چیزی بگه .. هیچی نگفت ! به مامان گفت یه چیزی بیار بخوریم .. ماهم جرأت ِحرف زدن باهاش رو نداشتیم .. بابا روز به روز بدخلق تر میشد ُمامان علتش رو فروش خونه میدونس ! میگفت تنها سرمایه ش تو این چند سال ِکار کردن٬ این خونه بود که مفت مفت از دستش داد ... چند ساعت بعد وقتی دیدم بابا زیادی ساکته خودم ازش با تکون لرزه پرسیدم چی شد ؟؟؟ حقوق ِاین مدّتم ُ گرفتید ؟؟؟ یه نگاهی بهم کرد ! حرف نزد  سرش رو به علامت آره تکون داد ... کلافه بودم بفهمم مجید چی به بابا گفته که اینقدر ساکت ُ آرومه ؟!؟! بابا بالش رو گذاشت زیر سرش ُخوابید . هم من ُهم مامان رو تو خماری نگه داشت !

حوصله خونه رو نداشتم بابا هم خوابه خواب بود انگاری جند سال بوده قحطی خواب داشته .. به مامان گفتم تا یه جایی میرم این حونه داره خفم میکنه ... رفتم بیرون ! رفتم تا یه هوایی قورت بدم ٬ یه بادی به کلّه م <<<  همینجوری که واسه خودم قدم میزدم صدای ِبوق بوق .. صدای هوار هوار .. صدای ماشین عروس تموم نگاهمو به خودش پرت کرد ... خوش به حال این عروس ! ینی شازده دومادش ُ خیلی دوس داره ! ینی این همون کسی بوده که آرزوشو داشته ! منم میخوام عروس بشم ! منم میخوام زن آرش بشم ! کنار آرش تو ماشین گل زده ی آرش !! شاد ُخندون !!! اصن روز عروسی ِمنو آرش من جلفترین عروس میشم از بس شاد ُشنگولم .. اگه اونروز برسه دیگه از خدا هیچی نمیخوام .. اونقدرررررر غرق ِ حسرت خوردن بودم که نفهمیدم صورتم خیسه خیس ِ ! دوس داشتم این حسرت دیگه مثه حسرتای دیگه م به دلم نمونه ... گِره ی این حسرت فقط و فقط به دست بابام باز میشد !  چقدر بابا بهم نزدیک بود اما ازم دور ... ماشین عروس کلی ازم دور شده بود آروم زیر لبم گفتم " الهی خوشبخت بشید کنار هم "

اومدم خونه .. خوشبختانه بابا از خواب چند ساله ش دل کنده بود داشت با مامان حرف میزد ! برق خوشحالی تو چشم ِجفتشون بود .. پرسیدم خبریه ؟؟؟؟ بابا گفت آماده باشیم واسه یه اسباب کشی ! گفت یه خونه خریده قسطی ! تقریباْ نزدیکای مرکز شهر !! گفتم بابا چه جوری ؟؟ با کدوم قسط ؟؟؟ منم که دیگه نمیرم سرکار ؟؟ فقط یه حقوق مامان می مونه و بس !! گفت من به چه جوریش کار نداشته باشم یه جوری جور شده دیگه .... اینقدر سر قضیه خونه حواسم پرت شده بود که از بابا بپرسم با مجید چیکار کرده !

بعداْ ازش پرسیدم .. گفت: بابام جان .. چرا از رفتارش بد برداشت میکنی ؟ این بنده خدا نیّتی که نداره اگرم داشته باشه خیره !!! خندیدم  گفتم پس شما برداشت خیری از نیّت شومش داری !! چه خیر باشه چه شر من دیگه سرکار برو نیسم ! گفت کسی َم ازت نخواس برگردی !!! خیلی دوس داشتم بدونم بین بابا و مجید چه حرفایی ردوبدل شده اما حیف که بابا خیلی سربسته گفت٬ تازشم دیگه اصراری نداشت برم سرکار ! بدتر از اون اینکه به قول خودش خونه قسطی خریده ُ خیلی خیلی بیشتر از قبل محتاج ِپولیم !!! ینی چی شده که یه دفعه ای که بابا بره پیش مجید خونه بخر بشه بعد به من اصرار نکنه برگردم سرکارم!  پول قسطاشم یه جوری جور میشه من به چه جوریش َم کار نداشته باشم /! همه ی اینا رو مثه یه پازل کنار هم چیدم دیدم بدجور قیافه ی این آقا مجید از توش دراومد !!! همه میتونه زیر سر مجید باشه !!! خونه قسطی .. نیّت خیر !! جور شدن ِقسطاش و از همه مهمتر خونسردی بابا !!!

فردا صبحش با مامان حدسیاتمو گفتم ٬ مامان ِسادم گفت که من خیلی ساده َم ! مگه مجید عاشق چشم ُ ابرو بابا شده که حاضره این کار رو بکنه ! تو دلم به سادگی ِمامان خندیدم پیش خودم گفتم موضوع چشم ُابروی بابا نیس پای ِبیچارگی ِزندگی ِمن وسطه !!!

چاره نبودجز انتظار کشیدن ! اینکه زندگی میخواد چه بازیایی سرت دربیاره ُتو مجبور باشی تو این بازی ٬ بازی کنی !! به آرش خبر دادم میخواییم اسباب کشی کنیم اونم بدتر از خود ِما گفت از کجا و چه جوری ؟ که هیچ جوابی نداشتم بهش بدم .. اسباب کشی کردیم ُ انصافاْ خونه ای که خریدیم اصن به تریپمون نمیخورد ! من مامان ُ بابا سه تایمون به خوابم یه خونه ی ۹۰ متری دوخوابه نمیدیدم ! اونقدر ذوقزده شده بودم که هرچی تو خونه راه میرفتم به دیواراش نمیخوردم ! شبا راحت میشد تو اتاقش پامو دراز کنم کلی غلت بزنم بچرخم  .. از همه مهمتر یه اتاق واسه خــــــــــودم داشته باشم !!!

ما سه تا کلی با این خونه شاد بودیم .. انگار تموم غمامون٬ تموم غصه هامون تموم حسرتامون با وجود این خونه ۹۰ متری از یاد رفته بود .. همش به آرش التماس میکردم یه بار بیاد در خونمون دیوارای نما کرده ی خونمون ُببینه ! اونقدر غرق ِذوق ِ خودم بودم که نفهمم این خونه اتاق کوچیکه ی خونه آرش اینا میشه !!!

همش منو مامان از بابا میپرسیدم قسطاشا چیکار میکنی ؟؟ آخه کی بوده که فقط با ده پونزده میلیون تومن  حاضر شده اینجا رو بهمون بده ! بابا هیچی نمیگفت ُ میگفت فقط ک ِیف ِخونه روببریم ُ به این کارا کار نداشته باشیم ! گرچه من مطمئن بودم مجید یه جای کار هست !!!

مامان صبح میرفت ساعت ۶-۵ عصر میومد باباهم یه روز میرفت یه روز تو خونه بود ! منم ناامید نشده بودم ُسخت دنبال کار بودم .. به آرشم سپرده بودم واسم یه جایی جور کنه .. زندگی روال عادی ِخودش رو داشت .. به آرش گفتم بابا یه مقداری اعصابش اومده سرجاش امشب یه سبد گل بخر بیا خونه صحبتامون رو بکنیم !

به مامان واقیعت رو گفتم .. مامان گفت به هـــیچ عنوانی بابا راضی نمیشه ! گفتم تو هم بیا کمکم .. گریه افتادم گفتم اگه خوشحالی ِمنو میخوای بیا از منو آرش دفاع کن ... به خدا بدبخت نمیشم٬ آرش خونوادش رو بهتر از منو تو میشناسه میگه اگه ازدواج کنیم بعدش بفهمن مجبور میشن که قبول کنن ! مامان هی باهام جروبحث میکرد عروس اجباری به چه درد میخوره آخه ؟؟ گفتم مهم من ُ آرشیم ... اونوقت واسم مهم نیس مامان باباش چی بهم میگن ُ چی بارم میکنن ! به قول آرش همین که کنار همیم .. همینکه باهمیم واسمون بسه !!! بالاخره یه روزی خونوادش قبولم میکنن .. فقط کلید رسیدن ِمنو آرش به هم تو دستای باباس .. توروخدا مامان ٬تو رو به اون قبله ای که نماز میخونی بیا باهم بابا رو راضی کنیم .. بیا دلم ُشاد کن ! بیا حسرتامو کم کن ....

مامان بالاخره راضی شد تا باهم بابا رو راضی کنیم <<<< اونشب هم من ٬هم مامان دلهره داشتیم بیشتر از مامان ٬من !! دوس نداشتم دوباره خرد شدن آرش رو ببینم .. دوس نداشتم دوباره بیاد ُالتماس بابا رو بکنه ... رفتم تو اتاق دیدم مامان داره نماز میخونه ... نشستم تا نمازش تموم بشه ! با اشک به مامان گفتم تو مادری دعات قبوله توروخدا واسم دعا کن امشب همه چیز جور بشه ... امشب شبی باشه که با خیال آرش سرمو نذارم رو بالش ٬ امشب شبی باشه که با خیال راحت سرمو بذارم ...

گرچه اونبار ناامید شدم اما بازم امیدوارنه دست از نذرونیازام برنداشتم .. نذر کردم اگه امشب آخرین شب روزای تلخمون بود با آرش بریم زیارت و هزار تا نذرای دیگه با دل ِشکسته ....

میدونید ! گاهی وقتا میگم من تافته جدا بافته بودم .. وقتی به اون روزا ُ اون دلخوشیا م فکر میکنم دلم میسوره ! میگن خدا تو دل شکسته س !! اما بارها و بارها این دل لعنتیم شکست اما خدا صداشو نشنید بدتر از همه اونشب !!! چقدر امیدوار بودم ٬ چقدر دلم سوخت ُ شکست ُ تو خودم داد زدم نجاتم بده ... وقتی سر از سجاده برداشتم خیلی امیدورا بودم ... انگار یکی بهم میگفت نذرت قبول !! برو دنبال اجابت کردناش !!!

آرش بهم زنگ زد ... حال اون بدتر از من ..گفت ک ِی بیام ؟؟ گفتم دیگه کم کم راه بیوفت ! آرش با یه حالت مظلومانه ای گفت :  یعنی امشب همه چیز تموم میشه ؟؟ اگه ایشالا بابات رضایت بده همین فردا بیا بریم محضر ! اگه چاره داشتم همین الان یه عاقد می ُوردم امشب همه چیزو تموم میکردم .. ینی بابات رضایت میده عاقد بیارم ؟؟؟؟ از هولش هم ذوق کردم هم خندیدم !! گفتم آرش دعا کردی ؟؟ تو هم نذر کن ! شاید من اونقدر بد بودم که خدا نخواد دیگه صدامو بشنوه ! تو دعا کن .. دعا کن بابام رضایت بده ! بغضه دیگه نمیذاشت حرف بزنم ! آرش گفت : فردا صبح شناسنامه به دست میریم محضر ... سمانه تو مال ِمن میشی من مال ِتو !!! کمتر از ۲۴ ساعت دیگه مال ِهم میشیم سعی کن افکارت خوش بینانه باشه ایشالا همون َم میشه <<<

گوشی رو قطع کرد ! نمیتونستم باور کنم .. باور کنم که رویاهام دارن شکل حقیقت میگیرن ! اینکه منو آرش مال هم بودیم٬ فردا صبح َم شناسنامه هامون اینو تأیید میکنه !

اومدم از اتاق بیرون ... مامان نگران بود ُگرفته ! بابا شاد بود ُ داشت تی وی نگاه میکرد ! با نگام باهاش حرف زدم .. بابا .. بابای زحمتکشم تو رو به قرآن قسم میدم امشب شادم کن ! شادمون کن ! منو آرش به رضایت تو نیاز داریم تا زندگیمون رو بسازیم با عشق با علاقه ای که هردومون بهش ایمان داریم . بابا وقتی مدرک به دست با معدل عالی اومدم پیشت گریه کردی ُ گفتی سرفرازم کردی بابا .. تو هم منو پیش آرش سرفراز کن ... نذار بشکنم نذار خرد بشم نذار خرد بشه ... بابا تموم حواسش به تی وی بود ُ نفهمید حرف ِنگاهمو اشک ِچشامو !

مامان میدید ُاونم پابه پای من غصه میخورد .. برگشتم تو اتاقم .. اشکمو هق هق کردمو با صدای خفه شده از خدا خواستم فردا روز خوبی واسم بشه .. فردا صبح سند ازدواج منو آرش امضاء بشه .. آخ چی میشه که اینجوری بشه ... خدایا تو رو به بزرگیت تنهام نذار ... تو رو به بخشندگیت نشکن .. منو نشکن ////

آبی به صورتم زدم سعی کردم به فردا فکر کنم .. به ازدواجم ! به اینکه زن عقدی و رسمی آرش میشم .. هزار بار وجعلنا رو خوندم ُبه صورت بابا فوت کردم ... زنگو زدن آرش اومد ...

بابا تا دید آرشه خیلی ملایمتر از قبل بهش گفت بره .. گفت یه حرف رو صدبار نمیزنن ُ من دختر بده به تو نیسم ! آرش گفت بذاره بیاد تو اگه حرفاش غیراصولی بود اونوفت هرکاری که بگه قبول میکنه .... بابا گفت من اصن خودت رو قبول ندارم چه برسه به حرفات !!!! بازم آرش کوتاه نیومد گفت به بزرگواریش بذاره بیاد توو . اینبار مامان خودش رو جلو انداخت ُ با بفرما بفرما گفتنش به بابا حالی کرد که اجازه بده ...

آرش اومد توو .. یه لبخندی بهم زد >> خدا رو شکر یه خانش رد شده بود ... امید داشتم مابقی شم همینجوری پیش بره ...

آرش اول عذرخواهی کرد از اینکه تنها اومده .. گفت شرمندمون شده به خاطر رفتارای خونوادش .. گفت میخوام اگه لایق باشم دامادتون بشم  قسم خورد خوشبختم کنه  ! گفت بدون ِمن نمیتونه زندگی کنه ُ عزمش رو جزم کرده واسه خوشبخت کردن ِمن ..

بابا هیچی نمیگفت ُ فقط شنونده بود!

آرش گفت :ازتون میخوام شما واسه منم پدری کنید ُ با رضایت دادن به ازدواجمون تا آخر عمر منو شرمنده کنید ..  قسم میخورم واسه دخترتون بهترین همسر واسه ی شما بهترین پسر باشم ! البته اگه لایق پسر بودنتون باشم ...

من ٬ مامان آرش چشمامون رو به لبای بابا دوخته بودیم ! ساکت بودن ! حرف نمیزدن ُ این بیشتر عذاب آور بود واسمون .. آرشم وقتی سکوت بابا رو میدید خجالت کشید ُ اونم ساکت شد !!

رو کردم به مامانمو با نگاه ملتمسانه م ازش خواستم چیزی بگه <<< مامان رو کرد به بابا گفت : بچه ها منتظر حرف شما هستن ! نمیخوایید حرفی بزندید ؟!؟

بابا خیلی خونسرد گفت "چی بگم " از این سکوتش از این حرفش آتیش گرفته بودم ! بعد از اینهمه سخرانی تازه میگفت لیلی زن بود یا ... گفتم بابا ما فردا صبح میخواییم بریم محضر اگه شما رضایت بدید به عقد هم دربیاییم ...

بابا به من اهمیت نداد رو کرد به آرش گفت : دیر اومدی جوون ! مرغ از قفس پرید !

سه تاییمون دهنامون وا مونده بود ! مامانم زودتر از ما گفت : ینی چی ؟؟؟؟

بابا باز رو کرد به آرش گفت : من قول این خانوم رو به یکی دیگه دادم .

رو کردم به بابا گفتم : بابا تو روخدا واسه دَک کردن آرش اینجوری نگید .. تو رو به قرآن با ما اینجوری نکنید .. اگه خوشبخت شدن منو میخوایید تو روخدا رضایت بدید فردا صبح بریم محضر ...

بابا بازم به حرفام اهمیت نداد ُرو کرد به آرش گفت : ایشون نشون کرده ی یکی دیگه هستن ! من صلاح دیدم با ایشون ازدواج کنن !

بابا کور و کر شده بود .. بابا حرفامو نمیفهمید .. یه عمممممممممر از همه کشیده بودم  اما وای که از خودی شکستن چقدر دردآوره ! چرا بابا اینقدر عوض شده بود ؟؟؟ کو اون بابای مهربون که طاقت اشکای منو نداشت ...

فقط خودمو دیدمو اشکام که هی داشتن بابا رو صدا میزدم .. بابا تو رو به قرآن .. اگه منو دوس داری .. تو روخدا .. بابا به آرش گفت بره و ازش خواهش کرد به زندگی ِمن نزنه ! گفت اولاْ که قولش رو به یکی دیگه دادم ثانیاْ اگه خونوادت بیان خواستگاری دختر بده هست اگه نه تو رو به خیرو ما رو به سلامت !

آرش گفت : حاج آقا به خدا پدرمادرم راضی میشن ... فقط یه مقدرای باید اوضاع آروم بشه ! بعدشم من مهمم .. من میخوام زندگیم رو بچرخونم ُ با دخترتون ازدواج کنم نه خونوادم؟؟؟

بابا همینجوری که آرش رو با دستش بیرون میکرد گفت : هرکی به یه پسر تک ُتنها بدون خونواده دختر داد منم میدم .. برو .. برو با خونوادت بیا !!!

نه !!! این بابا نمیتونه بابای من باشه !!! نه این بابایی نیس که من به اسمش قسم میخوردم ... چرا بابا چرا یه دفعه عوض شدی ؟؟؟؟انگار آشنا و غریبه ٬ دوست و دشمن دست به دست هم داده بودن واسه شکستم ! واسه داغون کردنم .. همینجوری که آرش داشت میرفت بیرون به بابا میگفت اگه با خونوادم بیام رضایت میدید ؟؟ بابا گفت بفرما ٬ بفرما برید بیرون ... آرش تیر آخرم زد : امشب من اومد دست پر برم .. منو ناامید نکنید حاج اقا ! اگه با خونوادم اومدم رضایت میدید ؟؟؟

" نه من رضایت میدم نه خونوادت "  و صدای بسته شدن در ُ بیرون رفتن آرش ....

+نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت20:5توسط عروس |
23
روزا خیلی سرد اما شاد میرفتم سرکار ... اینکه باز وجود آرش رو حس میکردم ٬ اینکه هر روز چشم به گوشیم دوخته بودم تا اسم آرش روش نوشته بشه ... کارای مجید٬ رفتاراش رو ندید میگرفتم ! سعی میکردم تموم  ِ حواسم به کارم باشه تا مجید زیادتر از حد رو مخم نباشه ... بعضي روزا آرش ميومد دنبالم اما مثله قبل كه هر روز باهم بوديم نبود ! اما تلفناش هر روزي بود .

يه روزي كه آرش اومده بود دنبالم مجيد ديدش ))) مشغول كارم بودم كه اومد تو اتاق ! سگرمه هاش توهم بود ! ازم پرسيد اين آقاهه كي بود كه منو رسوند ؟؟؟ مونده بودم چيكار كنم !! گفتم لزومي نميبينم كه توضيح بدم ! گفت موظفم توضيح بدم چون هتل ُ اعتبارش زير سوال ميره !!! گفتم چه ربطي داره آخه ؟! با عصبانيت گفت ربطش به خودش مربوطه !!

گفتم همونيه كه دربارش صحبت كردم ... به زودي قراره كه باهم ازدواج كنيم ... ترجيح دادم اينجوري بهش بگم چون منه ساده فكر ميكردم آدمه ! لااقل تو این موقعیت انسانيت سرش ميشه ...!! گفت يكي از شروط كار در اينجا مجرد بودنه //// خندم گرفته بود از بيربطي ِحرفاش ! گفتم قبول .. هروقت مزدوج شدم شما منو اخراج بفرماييد !!!

ديگه قرار شد تصميممون رو عملي كنيم ُ به بابا بگم آرش ميخواد بياد خواستگاريم خودش تك ُتنها ... يه شب كه بابا سرخوش بود موضوع رو بهش گفتم !

انتظار اين رفتار رو اصن از بابام نداشتم !! بابايي كه ميگفت هرچي دخترم بگه همونه ! كسي كه ميگفت تو تحصيل كرده اي حتي راه و چاه ما رو بهتر مبدوني اونشب قيل و قالي به پا كرد اون سرش ناپيدا !!! گفت غلط ميكنه پسر بي همه چيز پاشو تو اين خونه بذاره ! اگه با خونوادشم ميومد جاشون اينجا نبود چه برسه به اينكه ميخواد يه لاقبا (؟) پاشه بياد !! ميگفت من خرم حاليم نيس اما حاضر نيس حتي جنازمم رو دوش اين آقا باشه !!!

گفتم بابا خودش بي تقصير به خدا !! ميخواد بياد جبران كنه .. با خوشبخت شدن من همه ي بديهاش جبران ميشه به خدا ! ميگفت چه تضميني ميكني با اين نامرد خوشبخت بشي ! كسي كه ما رو هنوز به جايي نرسيده اينجوري بدبخت كرده !! ميگفت آبرومون رو برده آوارمون كرده حالا ميخواد بياد تنها کسی كه تو اين دنيا واسمون مونده رو ٬ورداره ببره بدبختر از قبل برگردونه !

اونشب بابا مرغش يه پا داشت ُ بس ! به هيچ قيمتي حاضر نبود اسم آرش تو اين خونه برده بشه چه برسه به اينكه .....

نميدونستم چيكار كنم ! داغون بودم .. به آرش موضوع رو گفتم ُ گفت برخورد بابا منطقي بوده ! گفت مياد خودش شخصاً با بابا حرف ميزنه ..  اونروزاي من پُر شده بود از دعا و نذرو نياز ! اينكه به آرش برسم ! ميدونستم من فقط در كنار آرش ميتونم زندگي كنم حتي به قول بابا بدبخت شدنم رو كنار آرش دوس داشتم .. هر از گاهي سر كارم مجيد ميومد يه متلكي مينداخت ميرفت ! اينكه هنوز نرفتم قاطي ِمرغا ٬ اينكه هنوز خر نشدم !!

شبي كه قرار بود آرش سرزده بياد خونمون دل تو دلم نبود .. دعا ميكردم امشب شبي باشه كه بابا از رو دنده چپ پا نشده باشه .. بابا از وقتي خونه رو فروخته بوديم بداخلاق شده بود جرأت حرف زدن يا مخالفت كردن باهاش رو نداشتيم نه من نه مامان ! ساعت ۹ بود زنگ خونه رو زدن ! خونه اي كه اجاره كرديم دو طبقه بود كه ما همكف نشسته بوديم . من درو باز كردم بابا گفت كي بود ؟ گفتم نميدونم ! كلي بدوبيراه گفت چرا ندونسته درو باز كردم ! آرش اومد پشت در تا من پاشدم برم طرف ِدر بابا زودتر رفت درو باز كرد ُ آرش رو ديد ! يه نگاهي بهش كرد ُدر ُ كوبوند بهم !!! انگار در رو كوبندن رو سر  ِمن !!

اونطرف ِدر آرش داشت بابا رو صدا ميزد ُ ازش خواهش ميكرد كه اجازه بده بیاد باهاش حرف بزنه .. بابا اخماش رو كشيده بود توهم منم شروع كردم به التماس كردن گفتم توروخدا بابا .. توروخدا يه فرصت ديگه بهش بده ! توروخدا بذار يه بار ديگه خودش رو نشون بده .. ما كه كسي رو نداريم بذار دومادي َم نصيبتش بشه بي كس ُكار !! تازه بعدش همه چيز جور ميشه ُ خونوادش قبولم ميكنن .. بابا گفت خيلي احمقي ! خاك تو سر اون دانشگاهي كنن كه به تو مدرك داده !!! گفت آرش منو نفهم گير اُورده ميخواد بياد ازم سوءاستفاده كنه بعدش مثه یه آشغال بندازتم دور !

تموم زورم ُزدم تا بابا کوتاه بیاد از اونور در َم التماسای آرش جیگرمو کباب میکرد .. میخواستم برم درو باز کنم خودمو خودش گورمون ُ از اینجا گم کنیم از دست همه خلاص بشیم اما چه فایده که نمیشد بی گدار به آب زد ! بابا دید فایده نداره ُ آرش کوتاه بیا نیس ُ هرلحظه امکان داره صابخونه بیاد پایین٬ درو باز کرد ُ به آرش گفت با زبون خوش از اینجا بره وگرنه زنگ میزنه  ۱۱۰ !!!! آرش گفت میخواد حرف بزنه بعد هر کاری که بابا بگه قبوله <<<  بابا کرَتر از اینا بود که بخواد به حرف آرش گوش بده !! گفت هیچ حرفی باهات ندارم .. گفت ببین بعد از پیری افتادم به پشت در خونه ی مردم . گفت خدا تقاصتون ُ بده که اینقدر ما رو آزار دادید ! در ُ زد بهمو گفت اگه نری  ۱۱۰ میاد از اینجا میبرتت !

آرش رفت این دل ِلعنتی ِمنو هم با خودش برد ... نمیدونید چه حال ُروزی داشتم >> از بابام بیزار بودم ! از خودخواهیش ! از اینکه زمانی که باید به خواستم احترام میذاشت نذاشت ! از اینکه یه عمر همه ی حسرتا رو به دلم گذاشتم هیچی نگفتم حالا اون باید اینجوری جواب سکوت این همه سال م ُ بده .. داغ کرده بودم ٬فقط داد زدم : ازت متنفرم ٬ از این خونه ٬ از خودم از این دنیا !! بد باهام کردی بابا بد !! بابا خیلی خونسرد گفت : آره بد بهت کردم که از دهن گرگ نجاتت دادم ... از اینکه در عین سادگیش خیال میکرد خیلی زرنگه لجم گرفته بود .. از اینکه فکر میکرد تلافی ِرفتارای خونوادش رو اینجوری داده حرصی میشدم .. هیـــچ پــــــناهی نداشتم تا بهش پــــــناه ببرم ! از مامان بابام ناامید شده بودم از خدا بیشتر !!! اینهمه نذرونیاز کرده بودم اینهمه ضجه زدم پیش خدا ! اینکه فقط بابام باید رضایت بده تا من ُ آرش کنار هم باشیم .. اینکه حاضر بودم همه ی سختیا همه ی خرد شدنا و تحقیرا رو در کنـــار آرش تحمل کنم حالا چه خوب چه بد !!!

اما همه چیز خراب شده بود ٬ بدخلقی ِبابا + لجبازیش همه چیز رو خراب کرد .. به آرش زنگیدم اونم داغونتر از من بود ٬ گفت واسه ی اون هیچ چیزی تموم نشده ! گفت توقع همچین برخوردی تازه بدترشم داشت ... بهم قول داد همه چیز درست میشه <<<

با بودن عشق تو زندگیم عشقی که به آرش داشتم زندگی واسم قشنگ بود ! بدخلقی بابا واسم بی ارزش بود حتی متلکا و چشم ه ی زی ِمجید ! هر چی بیشتر میگذشت علاقم بهش چندین برابر میشد به جایی رسیده بودم که جونم ُ وابسته به وجودش میدیدم ...

یه روز سرکارم مجید اومد تو اتاق گفت باید بمونم حساب کتابا مشکل پیدا کرده باید درست ُراستی ش کنم بعد برم . ترسیدم ٬ از مجید میترسیدم ! گفتم فردا صبح اول وقت میام . گفت نمیشه الان باباش حساب کتابا رو آماده میخواد! گفتم میرم خونه تکمیلشون میکنم ! پوزخند زد گفت با کدوم کامپیوتر ؟؟؟ یواشکی گفت : میترسی ؟؟ خودمو از تا ننداختم ! گفتم ترس ؟؟؟؟ واسه چی ؟؟؟؟ خنده ی چندشی زدو گفت : حالا هر چی !!!

رفت بیرون ٬ تموم بدنم یخ کرده بود ! تنها چیزی که تو اون موقعیت میتونستم بهش متوسل بشم آیةالکرسی بود هزار باره خوندم ُفوت میکردم به خودم <<< کارا رو هول هولکی انجام دادم ٬ تموم شد خندیدم ! خدا روشکر از مجید خبری نشده بود بیاد تو اتاق ! رفتم طرف دفتر تا به باباش تحویل بدم . درو که زدم مجید جواب داد ! باباش رفته بود ... بازم صدای قلبمو میشنیدم رفتم توو بدون اینکه درو ببندم !! مجید گفت : دست پشت سر ندارید درو ببندید ؟؟ گفتم :

ــ اومدم تحویل بدم ُ برم <<<<

ــ اونموقع بنده نباید بررسیشون کنم ؟!

ــ مطمئن باشید درسته .. هرچی ایراد داشت فردا میام ٬دیرم شده !

ــ گفتم فردا صبح ِ زود این کار باید تموم ُکمال به دست پدرم برسه ! پس لطفاْ چند دقه به اون زیدتون بگید صبر داشته باشه کارتون رو انجام بدید بعد برید دنبال ِ.....

از بی ادبیش بدم اومد ! از لحن کلامش .. اخمامو بیشتر کشیدم توهم گفتم : مودب باشید !

یه نگاهش به برگه ها بود صد نگاهش به من !! گفت کارم به کجا رسیده ؟ کی بیاد شیرینی بخوره !

با لج گفتم ایشالا به زودی .. حتماْ واستون کارت دعوت میفرستم !!! خندید گفت : خوش خیال نباشم ٬ کسایی مثه اون ُ آرش فقط منو واسه ... میخوان ُ بس !

از حرفای علنی ُ بی حجب ُحیاش حالم بهم میخورد پاشدم بیام بیرون اومد طرفم .. دستمو به زور گرفت ُ گفت محاله دست رو چیزی یا کسی بذاره بهش نرسه ! گفت خوای نخوای من ماله اون میشم  ... از اون قربون صدقای چندش آور بهم میکرد ُ بعد میخواست ببوستم که خودمو کشیدم کنار ! گفت چه بخوام چه نخوام من ماله اونم ... گفتم حاضر بمیرم اما با توی بی حیا نباشم .. گفتم همه چیز رو به بابام میگمو منت توی ِعوضی رو نمیکشم ! گفتم از امشب حساب کتابای منو بکنه که از امشب استعفا میدم ! گفتم حق ُحقوقم ُ آماده کنه فردا صبح بابام میاد بگیره ...

اومدم بیرون بــــــــــــازم با چشم گریون ! نمیدونستم من چه رفتاری نشون داده بودم که به خودش اجازه داده بود اینجوری باهام رفتار کنه ! عین همونا ٬ همونایی که بابای آرش گفت که هستم !! حالم خیلی خیلی خراب بود ... sms دادم به آرش .. بهش یادآوری کردم عاشقشم .. دوسش دارم تا حد مرگم ... آرش با اینکه میدونس اینقدر بهش علاقه دارم اما یه بارم به خودش اجازه نداده بود اینجوری بهم توهین کنه ! یه بازم صورتمو بوس نکرده بود ! اما اینه عوضی اونقدر جسارت داشت که .....

رفتم خونه با چشم قرمز شده ! به بابا همه چیز ُ گفتم !! دیگه رو ٬رو گذاشتم کنار گفتم اگه یه ذره دیگه اونجا بمونم حتمنی یه بلا ملایی سرم میاره ... بابا گفت نکنه دارم داستان سرهم میکنم واسه خاطر اینکه با آرش اینجوری رفتار کرده ! حالم خراب بود با این حرف بابا خرابترم شد .. گفتم اگه بعد از این همه سال دخترتون رو نشناخته باشید که دیگه هیچی !!! مامان گفت آخه بهش نمیاد اینحور اخلاقایی داشته باشه !! جوون ۱۸ ساله که نیس سنی ازش گذشته .. گفتم اتفاقاْ باید از این سن گذشته ها ترسید ! مامان گفت والا ما چند سال اونجا کار میکردیم غیر از خوبی از این آقا چیزی ندیدم ! واااااااای که با حرفاشون میخواستم خودمو بکشم .. داد زدم من دیگه برنمی گردم سرکارم ! اگه شما پا بیچاره شدن ِمن نشستید من نمیخوام بیچاره بشم ... رفتم تو اتاق .. وقتی حرفمو مامان بابایی که بزرگم کردن نمیفهمیدن کی میفهمید ؟!!! چقدر یه آدم میتونه بیچاره باشه ؟ بدبخت باشه ؟؟ بابام آرش رو میگفت میخواد ازت سوءاستفاده کنه اما سوءاستفاده ی مجید ُ قبول نداشت ...

فردا صبحش قرار شد بابا بره سراغ مجیدُ از همه چیز سر دربیاره ...

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت15:53توسط عروس |
22
اونروزا بابا بدرقم بدقلق شده بود ! عصبانی ٬ بداخلاق .. دیگه اثری از اون پیرمرد دوس داشتنی تو چهرش نبود ..  جدی جدی داشت باورم میشد با فروش خونه محبتشم فروخته !!!  با فروش خونه فشار زیادی بهش اومده بود که البته حقم داشت ! آخه با اون چندرغاز کجا میتونستیم بریم رهن ؟! اصرار پشت اصرار که باید برگردی سرکارت ُ از صاحب کارت عذرخواهی کنی .. هرچی گفتم اون پست فطرت هرچی دروغ دلنگ گفته تو باورت شده اما بابا بدخلق تر این حرفا بود که حرفم ُ باور کنه .. میگفت دارم بهش تهمت می زنم تا بگم کار خودم درست بوده ! هرچی دودوتا چارتا میکردم نمیخواستم برم از یه آدم پستی که هیچ بویی از انسانیت نبرده عذرخواهی کنم واسه کار نکرده ... بابا باهام قهر کرد .. اهمیت نمیدادم میگفتم اینم یه روز٬ دوروز نهایتاْ یه هفته !! اما غرورم ُ بیشتر از اینا به حراج نمیذارم <<<

روزا همش دنبال کار بودم ُ شبا ناامید از کار پیدا نکردن میومدم خونه با اخم ُکنایه های بابا روبه رو میشدم . روزای خیلی سختی بود .. خیلی خیلی سخت ! بی پولی ُ بی محبتی از خونواده بدجور خستم کرده بود ! ناامید بودم٬ناامیدتر شدم .. تو این اوضاع ُاحوال تنها کسی که میتونس روحیه ازدست رفتمو برگردونه آرش بود ! با اینکه جواب تلفنمو نداده بود با اینکه میدونستم هرچی بدبختی کشیدم از اون ُخونوادش بود اما عاشقش بودم ! تو رویاهام مرد زندگیم بود ٬نمیدونم چی شد ُ چقدر راه اومده بودم که رسیدم دانشگاه ! همه ی پرسنل دانشگاه از نگهبان دم دانشگاه بگیر تا مدیر گروه ُ آبدارچی منو میشناختن .. به قول مامان گاو  ِپیشونی سفید بودم ! چون تو این دنیا تنها لطفی که خدا بهم داده بود استعدادم بود .. هرترم دانشجو ممتاز بودم ُ وقتی میخواستم فارغ التحصیل بشم مدیرگروهمون به مسئول فارغ التحصیلی گفت یه پرونده واست اُوردم " هلو " ... معدلم بالا ُ هیچ درس افتاده ای نداشتم ُ به خاطر همین خیلی زودتر از موقعی که باید فارغ التحصیل بشم فارغ التحصیل شدم .

نگهبان ِدر کلی چاق سلامتی کرد ُ پرسیدم آقای فلانی امروز کلاس دارن ؟! گفت بله الان دانشگاه هستن .. قلبم تالاپ تالاپ میزد ! دلم لک زده بود واسه دیدنش .. رفتم تو دانشگاه ... تموم خاطراتی که تو این دانشگاه با آرش داشتم تو ذهنم مرور شد ! اولین بار اینجا دیدمش ٬ اینجا عاشقش شدم ٬ تموم خاطراتم اینجا باهاش شکل گرفت ... انگار از وجودش تو دانشگاه روحیه گرفتم! تو دانشگاه میچرخیدم ُاشک میریختم .. اگه پام به این دانشگاه باز نشده بود الان این مشکلات نبود ...اگه ... اگه ...

اما اعتراف میکنم بهترین لحظه ها تو زندگیم تو همین دانشگاه گذشت ! کنار آرش .. وقتی که هنوز حرفی از ازدواج نبود ُ فقط لحظه هامون پر بود از عشق ....

نمیدونم چند ساعتی شد که پرسه میزدم .. رفتم کنار ماشین آرش نشستم چشم به راه ... بعد از چند ساعتی با چنتا از استادا اومدن بیرون .. میخواست چنتاشون رو تا یه جایی برسونه ! روم نمیشد برم جلو اما طاقت نداشتم  رفتم جلو سلام کردم <<<

آرش دهنش وا مونده بود من بدتر از آرش ... بعد دیدم استادا دارن نگا میکنن با یه لحن مودبانه ای گفتم : استاد کارتون داشتم میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم .. آرش اومد یه کنار گفت اصن باورش نمیشد من ُ اینجا ببینه .. گفت به اینا قول داده تا یه مسیری ببرتشون٬ بهم گفت منم تا یه جایی خودم برم زود میاد پیشم ...

ناامبد اما امیدوارانه(!) رفتم !!! چقدر شکسته شدی گل ِ من ! قربونت برم ! دوس داشتم بغلش کنمُ تموم این روزای ِسخت رو ٬روی شونه هاش هق هق کنم ! حال ِیه عاشق رو فقط یه عاشق می فهمه !! تو ایستگاه نزدیک مسیری که آرش بهم گفته بود٬ نشستم منتظر <<< بعد از یه مدتی آرش بهم زنگید ُ پیدام کرد .. سوار ماشینش شدم چه حسی بود بعد از اینهمه جدایی دوباره سوار ماشینش شده بودم نمیدونستم چرا اونجام٬ چرا هستم ؟! ولی اینو میدونستم دوست داشتم باشم ! باشم پیش آرش ! کنارش .... آرش دستشو اُورد جلو دست بده ! چرا این دستا واسم غریبه شده ؟؟؟ چرا دستم خشک شده نمیره جلو ؟؟؟ منکه آرزوم بود دستم تو دستاش باشه !!! خیلی سرد گفت:سردی ِدستات رو حس کردم ! بعد راه افتاد ... زبونم قفل شده بود نمیدونستم چرا اونجام ؟! آرشم ساکت بود /// نمیدونم شاید روش نمیشد بپرسه چیکار داری ؟ چرا اینجایی ؟ منتظر بود قفل زبون ِمن باز بشه ... وقتی دید انگار من ساکتر از اونم گفت چه خبر ؟؟

خندیدم ٬ البته خنده که نه ! پوزخند زدم گفتم بعد از اینهمه بلا میگی چه خبر ؟؟ آرش چیکار کردی با خونوادم ؟! آواره شدیم .. ندارم بودیم ندارتر شدیم .. بغضم ترکید ! این بغض ٬ بغض دلتنگیم بود ! بغض ِهیزی کردن مجید بغض ِحرفای علیرضا بغض فروش خونه ُ قهر کردن بابا !!

آرش یه گوشه نگه داشت دستمو گرفت! تموم حسم اشک شد .. ریخت تا آروم شه ... تنها کسی که میتونسس آرومم کنه همون کسی بود که دلمو بُرده بود زندگیمو نابود کرده بود بابامامانمو پیرتر کرده بود...  خالی میشدم تا آروم بشم .. خالی میشدم تا جای ِخالی شده پر شه از عذاب دوباره .. آرش هیچی نمیگفت آروم میگفت : همش تقصیر منه ! فکر کنم اونم بغضشو خفه میکرد با این جمله !

 خیلی آروم شدم .. آرش میگفت همون تصمیم قبلی بهتره میگفت بیا عروسی کنیم بدون اطلاع خونوادش ! بعد بهشون میگه که کار از کار گذشته !! میگفت بعده ها آروم میشن ! میگفت مامانش خیلی دوس داشته من ُ اما شرایطمو  نپسندیده که اونم درست میشه ! بهش گفتم میخوام فکر کنم ...

اونشب رفتم خونه اما یه روحیه ی دیگه ای داشتم چقدر سبک شده بودم .. بازم مجبور بودم بدقلقی بابا رو ببینم اما همون َم با وجود آرش واسم شیرین بود <<<

بابا زیر لب غرولند کرد : معلوم نیس صبح تا شب کجا خودش ُالاف میکنه به فکر هیچی َم نیس !

 تموم فکر و ذکرش این بود که برم دست بوسی ِ آقا مجید ُ برگردم سر کارم ...

اهمیتی ندادم رفتم بخوابم ُ به آرش فکر کنم ! به کسی که تموم سختیا رو با دیدنش آسون میدیدم ..

چند روز بعد باید خونه رو تخلیه میکردیم ُ هیجا رو پیدا نکرده بودیم هنوز .. بابا با اینکه باهام سرد رفتار میکرد اما روزا با هم میرفتیم خونه ببینیم واسه رهن ِکامل ! با اینکه پول کمی واسمون مونده بود اما چون رهن کامل میخواستیم شرایط سختی نبود ! اما مامانم از یه طرف گیر داده بود با این چندرغاز یه جایی رو بخریم !! میگفت آدم یه خشت خونه داشته باشه بهتره ... اما با ده پونزده میلیون کجا بهمون یه خشت به اسم خونه میدادن ؟؟؟!!! یه جایی رو رهن کردیم ُ اسبابای ِزیادی نداشتیم تا اسباب کشی واسمون سخت باشه /// روزا هم یه چند دقیقه ای آرش بهم میزنگید ُ کم و بیش از هم خبر داشتیم همین واسه من پر از امید بود ! همین که هست با هم خوبیم ُهنوز عاشق!!

شرایط همونطور که انتظار می رفت خیلی واسمون سخت شده بود ... مامانم دنبال کار بودُ بالاخره از طریق آرش تونست کار پیدا کنه ! تو دانشگاه تو قسمت آشپزخونه ش کار میکرد ! هر چند دل خوشی از آرش نداشت ُ نمیخواست زیر بارش باشه اما شرایط بد مون ایجاب میکرد که هر منتی رو قبول کنه ! بابا خبر نداشت از طریق آرش مامان مشغول به کار شده ... منم که دربه در دنبال کار بودم ُ شبا باید غرغرای بابا رو تحمل کنم اینکه بیخودی دنبال کار نباشم ُمن آدم ِکاری نیسم ! تا یکی بهم پخی کنه بدوبیراه کنون میام بیرون !! تحمل میکردم همه ی بدخلقیاش ُ همه ی نق نقاش ُ به امید اینکه راضی بشه آرش بدون ِخونوادش پا جلو بذاره !!!

یه روز بابا که رفته بود تموم حساب کتابا رو با خریدار خونه بکنه خریداره گفته آقایی( مجید) زنگ زده بوده با ما کار واجب داشته٬ خریدار گفته از اینجا رفتن ُ هیچ شماره ای ازشون ندارم ... بابا بدخلقتر از قبل اومد خونه ٬گفت رفته پیش مجید ُگفته بهش اگه من برنمیگردم سرکارم یکی دیگه رو جایگزینم کنه ! اینکه هنوز چشم به راهه که برم سرکارم ُ اونشب فقط بابا کتکم نزد !!! کلی بدوبیراه بهم گفت٬ دارم ول ول بی هدف واسه خودم میچرخم ُ به فکر هیچی نیستم ! میگفت بدبخت بودن من بدبخترشون کردم ! میگفت به آبروشون زدم سرمایه شون رو از زیر پاشون کشیدم حالا هم بی خیال راست راست واسه خودم میرم و میام ...حرفای اونشب بابا بدجور دلمو سوزوند. کاش باد کتکم کرده بود اما اینجوری زخم زبون نمیزد .. خودمم کم کشیده بودم ! خودمم کم حسرت و غبطه اینو اون ُ کشیده بودم اما دم نزده بودم .. نگفتم چرا ؟؟ اگه هم میگفتم بعدش بلافاصله عذرخواهی میکردم ُدلشون رو بدست می ُوردم . حرفاش زخمی بود رو زخمای دیگه م !!! تازه با این شرایط چه جوری بهشون میگفتم آرشم میخواد پا جلو بذاره خودش تک ُتنها !! انگار زمین ُ زمان ُ فلک ُآسمون دست تو دست هم میخواستن نابودم کنن میخواستن کاری کنن من بی آرش زندگی کنم !

با آرش مشورت کردم ُ گفت باید برم سرکار تا بابا آروم بشه .. چون میبینه تو این اوضاع بیکارم از طرفی َم میبینه کار واسم پخته و آمادس عصبانی میشه << میگفت برم تا شرایطمون رو سخت تر از اینا نکنم .. میگفت تنها امید رسیدن به هم مامان بابای منن ! اگه اوناهم مخالفت کنن که دیگه هیچی ...

نمیدونسم به آرش از رفتارای مجید بگم یا نه ! خب بابام که قبولدار نشده بود ُ میگفت میخوام واسه پسر مردم حرف دربیارم از طرفی هم اگه آرش میفهمید رفتارای مجید رو از اینکه میرم دلخور میشد ُ میگفت نرم !! نمیدونستم چیکار کنم ترجیح دادم ساکت بمونم ُ به حرف بابا گوش بدم برم سرکارم ُ آرش هیچی از عذابایی که سرکارم میکشم ندونه <<<

تا به بابا گفتم فردا میرم سرکارم گفت باید باهم بریم ! جلوی من ُ همه ی پرسنلا از مجید عذرخواهی بکنی این شرطی ِکه مجید واسه برگشتن به کارت گذاشته !! سرتاسر وجودم از مجید نفرت بود .. اینکه تو پست فطرتی ُدروغگویی چیزی کم نداشت . بازم به خاطر رسیدن به آرش کوتاه اومدم . یه عمری تحقیر شنیدم ُدیدم این یکی هم روش ...

فرداش با بابا رفتیم هتل ... مجید نبودش باباشم نیومده بود ! همه یه جوری بدتر از قبل بهمون نگاه میکردن ! بغض ِنفرت گلومو فشار میداد .. اینکه روی سگ ُمیخوام ببینم اما مجید ُ نه !!

مجید سروکله ش پیدا شد ُما هم به احترامش پاشدیم . بابام خیلی چاپلوسانه گفت اینم قول من دستش ُگرفتم اُوردم خدمتتون واسه عذرخواهی ! گـُر گرفتم ! تموم بدنم خیس عرق بود ! تاحالا اینقدر از کسی نفرت نداشتم حتی مامان بابای آرش !!! مجید خیلی چهره ی منفوری واسم داشت ! نگاه چپ چپی بهم کرد بعد اشاره کرد که بریم داخل دفتر !

رفتیم نشستیم . مجید بی تفاوت گفت چند نفر اومدن واسه استخدام گفتم اگه ایشون نخوان بیان باید بیان استعفا بنویسن بعد برن ! رو کرد بهم گفت نظر شما چیه ؟ قبل از اینکه من حرفی بزنم بابام پرید وسط حرفامون ُگفت : نخیر دخترم اومده برگرده سرکارش ! مجید خیلی مغرور به بابا گفت از شما چیزی پرسیدم ؟ از دخترتون سوال کردم ! بعد با یه حالت چندش ُ مغروری بهم نگا کرد که بگو !!

باباهم یه حالت ملتمسانه ای نگام میکرد که یعنی منو خراب نکن ! سرمو انداختم پایین ! بغضمو قورت دادم :

ــ ببخشید از رفتار ِ بد ِاونروزم ٬ اگه اجازه بدید میخوام برگردم سرکارم !

ــ حرفی نیس ! اما اگه یه باره دیگه بدرفتاری ازتون ببینم بدون هیچ حق ُحقوقی اخراجتون میکنم !

بابام باز هم با چاپلوسی گفت شما بزرگوارید ! جوونی کرده خامی کرده .. بی ادبیش دیگه تکرار نمیشه مطمئن باشید .

آقا مجید بهم اجازه دادن همون روز برم سرکارم .. بابا هم خیلی خوشحال از اینکه کاری کرده من برگردم سرکارم نصیحتم کرد بدخلقی نکنم ُ به فکر آیندم باشم ُ با پولی که درمیارم حداقل خودم بتونم جهازیم رو جفت ُجور کنم .

وقتی بابا رفت بغضم ُ تو دستشویی خالی کردم . اینکه سرتاسر زندگی ِنکبتم پر شده بود از تحقیر ُخرد شدن ! اینکه عشقت یه تراول بچپونه تو جیبت ُ بگه نیازت میشه ! اینکه باید از آدم پستی که واسه نیتای ِپستش نه گفتم عذرخواهی کنم ! اینکه سرم زیر باشه ُ هرکسی هر توهینی به هر شکلی خواس بهم بکنه دم نزنم چون محتاج ِ پولم ! اما همش رو به جون خریدم به امید اینکه روزی کنار آرش به آرامش برسم ..

×× به ! چه بارونی داره میاد :)))

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت19:50توسط عروس |
21
نمیدونم چندساعتی شد که کنار جدول لم داده بودم ُ مات مات داشتم به آدما٬ ماشینا ٬درختا و ... نگا میکردم ! اهمیت نمیدادم گوشیم داره مدام زنگ میخوره یا دختربچه هه داره چپ چپ نگام میکنه یا پیرمرده یا اون خانومه ....  چیزی که نبودم بهم نسبت دادن ُ یقین داشتن که هستم ! پس باید خراب شم ! باید اونی بشم که مردم میگن باید جوری زندگی کنم که فکر میکنن هستم .. اینجوری دل سوختنش کمتره چون خودمم یقین پیدا میکنم که هستم همونی که همه میگن !!

اصن مخم از کار افتاده بود ! واسم خیلی سنگین بود که بازم ٬ بازم رویاهام ٬ خوشبختیم خراب بشه ! خراب شد چونکه همه باورداشتن که خرابم !!! یه عمر با نجابت زندگی کردم .. توو طول زندگیم حسرت خوردم غبطه خوردم تا زحمتای این پیرمرد پیرزن رو خراب نکنم .. مامانم میگفت راه درست رو برم پامو کج نذارم اما چون فقیر بودم باور داشتن خرابم هستم ... ! خدایا دیگه بسمه .. اینهمه توهین اینهمه تحقیر ُتهمت بسمه ... میخوام همونی بشم که همه میگن از زندگی با نجابت خیری ندیدم شاید از زندگی با خفت خیری ببینم ... از رو جدول پاشدم ! پاشدم تا طعمه ای بشم واسه خراب شدنم ! با خدا ٬با دنیا با زندگیم لج کرده بودم ..

یه تاکسی جلوم ایستاد .. رفتم کنار .. یه مسافرکش دیگه ... تا آخر یه دونه از این ماشین سوسولا جلو پام ایستاد .. نگا به رانندش کردم ! از قیافش ترسیدم اما باید بد میشدم ! باید به خودم به مامان بابام  از همه مهمتر به خدا ثابت کنم میتونم بد باشم .. هرچی سختی کشیدم بسمه دیگه ! همش دندون رو جیگر میذاشتم میگفتم امتحان خداست .. هر چی پناه میبردم به سجاده ی سبزم تا نشم اونی که نمیخوام بشم !!! اما مگه آدم چقدر میتونه ظرفیت داشته باشه آدم چقدر میتونه بدی ببینه اما خوب باشه !!!  .. من توو  این فکرا پرسه میزدم پسره هی چشم ُابرو میومد که افتخار میدید ؟؟  سوار شدم ... پسره لات یقه پیرهنش تا نافش باز بود یه قلاده  آویزن گردنش  ! تنم میلرزید  <<<  اصن نمیفهمیدم چی داره میگه ! اسمشو گفت اما من اونجا نبودم ! پیش وجدانم بودم اینکه الان داره چه عذابی میکشه .. اینکه میخوام الکی الکی بزارمش زیر پام ! وجدان به چه دردم میخوره باید اونم له بشه خرد بشه عین ِخودم !

پشت چراغ قرمز وایسادیم :" خب حالا کجا بریم خانومی "؟

دروباز کردم ... رفتم پایین ! اهمیتی به صدای بوقش ندادم .. میدونید انگار تو این دنیا نبودم .. گوشیم مدام زنگ میخورد .. بیچاره مامانم اینا چقدر نگرانم شده بودن ! ساعت ۱۰شب بود .. تا به حال سابقه نداشت من تا این موقع شب تو خیابونا پرسه بزنم <><> جواب دادم الکی گفتم سرکوچم دارم میام ! ۱۰ شب بود ُ همین باعث شد بیشتر بترسم . ... چشمم خورد به امامزاده محلمون ! خوشحال شدم .. بالاخره رسیدم خونمون ! دلم میخواست امامزاده باز بود تا تموم ناراحتی امروزم رو توش خالی کنم ! تا وجدانم اینجوری آروم بشه نه طور دیگه ! من آدمی نبودم که دور بشم ! از خدا از سجادم از این امامزاده از اعتقادام ُ باورام که واسم جا افتاده بود ! ادعا مومنی نمیکنم اما از بچگی تو این امامزاده روی ِ این سجاده بزرگ شدم .. همیشه یاد گرفته بودم ُباور داشتم خدایی اون بالا سر هست که حواسش به همه چیز باشه حالا میخواستم با این کارم به خودم پشت کنم نه به خدا !! پشت در امامزاده نشستم ُگفتم من نمیخوام ازتون دور بشم شما هم منو از خودتون دور نکنید ! نذارید مجبور بشم اونی بشم که نمیخوام .. واقعاْ آروم شدم .

بابای بدبختم دم در ٬میرفت میومد .. اومد جلوم "کجا بودی بابا " چشم  ِقرمز و قولومبه شده َم جواب همه سوالاشو داد .. رفتم توو گفتم خستم میخوام بخوابم .. مامانم گفت تا نگم کجا بودم ُچرا باز اینقدر گریه کردم نمیذاره برم بخوابم ... همه چیز رو واسشون گفتم .. مامانم گولی گولی اشکاش میومد پایین بابام مات تر از خود ِمن شده بود ! رفتم رو رختخوابم .. تا اومد چشمام گرم شه صدای ضجه ی مامانم ُ شنیدم . هی خدا رو صدا میزد ُ به بابا میگفت باید ازاین محله بریم . میگفت یه عمر نون حلال خوردیم اما حالا همه فکر میکنن حروم خوریم .. مامان میگفت بفروشیم میریم یه جا رهن .. بابا میگفت " زن این خونه تنها سرمایه َمونه " مامان با ضجه میگفت : سرمایمون تو اون اتاق داره ذره ذره آب میشه .. گور مال دنیا ! ما که نداریم این خونه َم روش .. بیا بفروشیم بریم یه جا رهن . خونه به چه دردم میخوره اگه خدایی نکرده دختر جوونم ُاز دست بدم .. ای خداااااا منو بکش راحتم کن این بی آبرویی ُنبینم . ای خداااا پس تو کجایی ؟؟ کو اون مهربونیت؟؟ کو اون بخشندیگت ؟؟؟ به کی رو بیارم دیگه ؟؟؟ برم التماس کی رو بکنم دیگه ؟؟؟ تو که نمیشنوی صدامو ....

" کفر نگوووووووو زن ! " ... میخوام کفر بگم ! انگار اونایی که ظلم میکنن اونایی که کفر میگن ارج ُقربشون بالاتره .. الهی میمردمو این روزا رو نمیدیدم که دختر جوونم ساعت ۱۰شب با چشم خون بیاد خونه .. اینهمه دستمو بردم بالا گفتم خداروشکر داره بعد از اینهمه بدبختی روز خوش میبینه حالا باید واسه چیزی که نبودیم اینجوری تقاص پس بدیم

مامان محکم دستاش رو میکوبید رو زمین ُضجه میزد منم همینجوری گریه میکردم .. مامان مثه من داشت لج میکرد ! مامان مثه من بریده بود از اینهمه خوب بودن ٬ خوبی کردن ُبدی دیدن  !

بابا ول کرد رفت بیرون ... واقعاْ بریده بودم واقعاْ خسته شده بودم ... چشمام بدجور میسوخت .. به قول مامان دیگه مونده بودیم درمونده ٬بریم التماس کی رو بکنیم ؟؟ از کی کمک بخوایم ؟؟ تقاص چی رو داشتیم پس میدادیم ؟؟ رفتم یه آب قند درست کردم دادم دست مامانم ! مانتو روسری تنم کردم ببینمه شبی ِبابا کجا رفته !درو باز کردم دیدم پشت دیوار نشسته ُداره گریه میکنه ... لرزیدم ! طاقت همه چیزو داشتم اما گریه این پیرمرد رو نه!!  ... اینهمه زحمت کشید اینهمه حمالی کرد حالا اینجا داشت واسه نداریش گریه میکرد ! سرش رو بوسیدم ُ منم گریه کردم میخواستم اونقدر گریه کنم تا جونمم اشک بشه بیاد بیرون ... خسته شده بودم از اینهمه بدبختی .. از اینهمه بدی .. انگار ما سه تا اون دور دورا افتاده بودیم همه بی خیالمون شده بودن حتی خدا !!

"چقدر باید شرمندت باشم بابا ٬ چقدر باید جلو تو ُمامانت سرم پایین باشه ؟!"

اومدیم توو ! چه شبی بود اونشب ! سه تایمون به مرگمون راضی شده بودیم ! نگا به گوشه ی حیاط کردم بابا واسه روز نامزدیم رفته بود میوه شیرینی گرفته بود از کجا با چه پولی نمیدونم ...! چقدر ساده بودیم ما ...

اونشب ِلعنتی به هر سختی بود صبح شد ! اصن حوصله رفتن سرکار ُ سروکله زدن با آدمای احمق ُدهن بین رو نداشتم ! از همه بدم میومد .. مامان رفته بود زیر پتو میگفت سرش درد میکنه ! بابا هم خونه نبود .. نگران مامانم شدم گفت چیری نیست ُمن برم به کارم برسم ..

رفتم هتل بدون اینکه با کسی حرف بزنم ُبه کسی سلام کنم !! نزدیکای ظهر بود مجید اومد ! مثه همیشه اومد تو اتاقم ! منم اونوق تر از هر روز بودم /// اومد تو اتاق نشست .. منم انگار نه انگار که کسی نشسته <<

ــ تو آخر کی میخوایی بامون آشتی کنی آخه ؟!

بی جواب گذاشتمش !

ــ بابا ما هم آدمیمااا ... نکن همچین با من ! میخوای برم خودمو بکشم ؟! میخوام بمیرم واست ! من کشته مرده تمااااا

میخواستم داد بزنم بگم خفه شو .. برو بمیر .. برو گمشو ... اما باز لال شدم ///

ــ خانومه ... اگه بخوایت به این بد رفتاریاتون ادامه بدید مجبور میشم جور دیگه ای عمل کنم ! اخلاق پرسنل واسه ما حائز اهمیته !

ــ میخوایی چیکار کنی ؟؟؟ اخراجم کنی ؟؟؟ اگه هر چی تو گفتی بگم باشه .. اگه خواستی هر غلطی بام بکنی لالمونی بگیرم اونوقع خوب پرسنلی هستم ؟! همینجوریشم بین پرسنلای خوش اخلاقت پیچیده من با توأم .. همینجوریشم طبل رسواییم پیچیده تو عالم ُ آدم .. دیگه میخوای چیکارم کنی ؟؟ بیا بیا هر غلطی میخوای بام بکنی بکن دست از سرم بردار .. خسته شدم از همه تون خسته شدم .. داشتم گورمو گم میکردم از این مملکت ُ از این آدما دور شم اما همین آدما نذاشتن ! همین آدما با احمقیشوت با خدانشناسیشون موندگارم کردن .. خسته شدم ازبس گریه کردم ازبس زار زدم .. ولم کنید دیگه  ...

داغ بودم از دیشبش قاط زده بودم .. (((مجید بعده هاش بهم گفت اونی که توپ تکونش نمیداد با حرفای اونروز َم بدجور تکون خورد ! ))))

همه جمع شده بودن تو اتاق ٬ مجیدم بِربر نگام میکرد ُساکت بود !

ــ چیه ؟؟چیه بی وجدانا ؟؟ چیه دارید اینجوری نگا میکنید ؟؟ حق ندارم از شرفمم دفاع کنم ؟؟؟ حق ندارم وجدان ِبی وجدان شما رو بیدار کنم ؟؟؟ بهم بگید بهم ثابت کنید از کجا ُ واسه چی گفتید من با این آقا رابطه دارم ؟؟ چرا به آبروم زدید ؟؟؟ چرا به زندگیم زدید ؟؟؟؟ چرا آیندمو خراب کردید ؟؟؟ چرا نامسلمونا ... باقی ِحرفام هق هق ِگریه بود ... انگار تمام ِدق ودلیای ِدیروزم ُضجه زدن مامانمو اشک ریختن بابامو داد زدم <<<

اومدم بیرون با گریه .. میدونستم دیگه اونجا جایی رو ندارم ! میدونستم اوضامون دوباره سه پله بدتر از قبل میشه . به آرش نیاز داشتم .. به صداش به حرفاش ... نمیدونم چی شدبی اختیار شمارشو گرفتم  با اینکه دفعه آخر بدجور کوبونده بودمش !

بوق ... بوق ... بوق .... باسلام لطفاْ پیغام بگذارید ...

آرش خودت ُ میخوام صدات ُ دلگرمیت ُ ... بازم بهش زنگ زدم ... دوباره رفت رو پیغامگیر !

 آرش داره دنیا خفم میکنه ! آرش بدرقم بهت نیاز دارم ! اگه دوسم داری بهم ثابت کن ! گوشی رو بردار .. ثابت کن دوسم داری .. آرش اگه گوشی رو برنداری یه بلایی سر خودم میارماااااا .. جون مادرت گوشی رو بردار ....

سکوت ِاونور خط بدجور حالمو بدتر کرد ! رفتم تو یه پار ک رو نیمکت نشستم ... واسم اس ام اس از آرش اومد اینکه بهم قبلاْ گفته بود دوس داشتنش رو چه جوری میخواد بهم ثابت کنه ! نمیدونست حالمو ! نمیدونست چقدر بهش نیاز دارم .. به حرفاش به وجودش گرچه خونوادش باعث شده بود به این حال ُروز بیوفتم !

× آرش با یادآوری تک تک اونروزا بیشتر مُصر میشم واسه تلافی ! میخوام ازهم پاشیدگی خونوادت رو ببینم .. میخوام منم مثه اونا وجدانمو زیر پام له کنم بشم یکی مثه اونا ... بازم با خوندن ِاین نوشتا نمیفهمی حال ُروز اون موقعم ُ بازم نمیتونی درک کنی چی کشیدیم ُ چی بهم گذشت !

نمیدونی واسه رسیدن به خواستم چه سختیای ِدیگه ای رو که تحمل نکردم .. نمیدونی چقدر دوباره خرد شدم اما به خاطر اینکه فقط و فقط پولدار بشم همه رو به جون خریدم .!

نه جرأت اینو داشتم خودمو از این دنیا خلاص کنم نه دیگه طاقت ِتحمل ِ اینهمه سختی رو داشتم ! رفتم خونه ... مامان بیچاره صورت ِرنگ پریده هنوز زیر پتو بود ... میگفت عجیب سرش درد گرفته .. گفتم بیا بریم دکتر .. گفت خوب میشه ... اونقدر حالش بد بود که حواسش نباشه که چرا اونوقت ِروز من اومدم خونه !!

منتظر موندم بابا بیاد .. میگفت خونه رو گذاشته واسه فروش گفته زیر قیمتم خریدن میفروشه ! به بابا گفتم از کار بیکار شدم اما نفهمی کردم نگفتم مجید رفتاراش بد بود گفتم از حرف ُحدیثا خسته شدم .. به بابا چندتا کانون رفتیم واسه اینکه زیرنظرشون باشبم .. اسم ُ آدرس رو نوشتن تا بیان تحقیق ! به قول بابا اگه میومدن تحقیق بازم مثه قضیه علیرضا میشه ُ هبچ امیدی نیس به کمکشون ...

روزا مشتری میومد واسه  خونه ! بابا التماسشون میکرد که محتاج پول ِهر چی اونا بگن قبول میکنه ...

منم هرروز صبح از خونه میزدم بیرون تا شب دنبال کار ! میگفتم کار که قحطی نیومده ! اگه خدا هچی بهم نداده یه پشتکار+استعداد بهم داده که بتونم گیلیمم رو از آب بکشم بیرون ...

یه شب خسته ُهلاک رفتم خونه <<< بابا با خوشحالی گفت یکی اومده خونه رو معامله کرده یه چیزی زیرتر از اون قیمتی که هست !!! گفتم بابا آخه تا کی ما باید ضرر اینهمه سادگیت رو بخوریم ؟؟؟ چرا فروختی؟؟؟ گفت آبروم واجبتره پوله ! یه جا میریم رهن میکنیم خدا بزرگه !

گفتم خدا  یه زنبیل پر از پول از اون بالا واست میفرسته پایین تا پول کرایه رو بدی ... " یه جایی رو میریم فقط رهن میکنیم تا اجاره ندیم "  عصبانی شده بودم ..." با این پول تو طویله َم رات نمیدن !"

رفتم تو اتاق ... خدایا دیگه بلایی مونده به سرمون بیاری ! دلمون یه یه خشت خونه گرم بود که اونم بابای ساده ی من درد ِ آبرو داد به باد فنا .... مرده شور حرف مردم رو ببرن ....

چقدر خریداره به ریش بابام خندیده ... هر چی میکشم از درد سادگیش میکشیم ... از طرفی َم بابام رفته بود هتل التماس درخواست که دختر من پاک ِنجیب ِ ما هم نداریم داریم میمیریم از گشنگی ! بذارید بیاد سرکار ! مجیدم گفته به دخترتون میگم درست کار کن اونم هرچی از دهنش دراومده بار من کرده جلو همه  ... خودش رفته خودشم برگرده ولی اول باید ازم عذرخواهی بکنه.... بابا با ذوق اومده میگه برگرد سرکارت .. آقای خره راضی شده برگردی .. اونقدر اعصابم از این سادگیش خرد شده بود ! گفتم واسه چی رفتی التماس کردی ؟؟ گفت تو واسه چی تا بهت میگن بالا چشمت ابروئه فهر میکنی میایی ؟؟ یه ذره اوضاع رو درک کن ... ! انگار نداری ِبابا عقلش ُمنطقش ُهمه رو باهم گرفته بود .. چی بهش میگفتم که خودشم از این وضع ناراحت بود ؟ دلشو میشکستم که خودشم یه عمری دل شکسته بود !

تاوان چی رو باید پس میدادم ؟؟؟ تاوان زیاده خواهی ِخودمو یا سادگی ُ بیسوادی مامان بابامو ..

هیچی نگفتم رفتم تو اتاق ... بابا شروع کرد به غرغر کردن .. به مامان میگفت: بدبخت پسر مردم با اونهمه بروبیا یه کلوم یه این خانوم گفته کارت رو درست انجام بده این خانوم بهشون برخورده جلو همه برگشته هر چی از دهنش دراومده بهش  گفته بعد ول کرده اومده بیرون  ... فقط فکرو ذکرش شده اون پسره از خدا بیخبر ... اینقدر این دختره ننفهمه که هرچی میکشیم از این ُخونوادش میکشیم !

از بابامم اینجوری توقع نداشتم بزنه به سیم ِآخر ُهمه کاسه کوزه ها روسر من خالی کنه ! میدونستم خودشم از فروش خونه اونم با اون قیمت ناراضی ِاما گناه من چی بود این وسط ؟! تو این اوضاع ُاحوال کم بود که کمبود محبتم حس کنم .. همینو کم داشتم که پشتمو خالی از مامان بابام ببینم .. ببینم علاوه بر  فروختن خونه منطقشون محبتشون َم بفروشن ! همینو کم داشتم که یه عمر با بی پولیشون سوختم اما با بی محبتیشون چه جوری بسازم ؟؟؟ کاش بابا اونروز این رو میفهمید ُاینجوری بدخلقی نمیکرد ....

بابا گیر داده بود دستمو بگیر ُببرتم دست بوسی ِ آقا مجید تا مبادا ما از گشنگی بمیریم .. چونکه ما محتاج اون دوزاری بودیم که ایشون کف دست ِ بنده میذاشتن ...  بابا اونرزا بدرقم بدخلق شده بود ...

×× ممنونم ٬ممنونم رفقا از همراهیتون و متاسفم از ناراحت کردنتون ..

×× آرش جان جزء به جزء مینویسم مطمئن باش ! هیچ چیزی رو از قلم نمیندازم ..

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت12:3توسط عروس |
20
اگه روزا رو با عذاب وجدان میگذروندم اما شاد بودم لااقل گیر کسی افتادم که در درجه اول خودمو خونوادم رو از این محل ُ از این تهمتا نجات میده بعدشم منو با همه ی کم و کاستیام پذیرفته <><> از طرفی َم روزا با دلهره میرفتم سرکار به خاطر این آدم از خدا بیخبر که تنم رو میلرزوند ... همه ی اینا دلیل خوبی بود تا به علیرضا جواب مثبت بدم . عشق آرش رو هم واسه همیشه تو قلبم مخفی میکردم .. موافقتم رو به مامان بابام اعلام کردم و اینکه بالاخره از این محل ُ آدماش که چندین سال باهاشون زندگی کردیم اما هنوز ما رو نشناخته بودن ! اینکه نون حلال خوردیم ُ هیچوقت دستمون به خرابی ُ دزدی نمیره ! بعد از چندین سال نون ُ نمک خوردن تو این محل به اراجیف یه پست فطرت گوش میدادن ُ ازمون فاصله میگرفتن چون خراب بودیم ُ دزد !!

مامان بابام جفتشون چشماشون پر از اشک شد ُ خدا رو شکر گفتن .. اینکه بالاخره دُردونه شون میره زیر بال بخت .. اینکه خراب نشده فاسد نشده حالا یکی هست تا اونو از بدبختی نجات بده ! از گشنگی ُهلاک شدن <<<

صبح علیرضا بهم زنگ زد بهشو گفتم جوابم مثبته ... با خوشحالی گفت پس به خواهرش میگه تا همه ی کارار رو سری کنه .. ته ِدلم شاد بودم .. امیدوار بودم همونطور که مهرش به دلم افتاده عشقشم جاشو تو قلبم باز کنه ! در  ِخونه رو باز کردم هوایی قورت دادم ُ با دلی شاد رفتم سرکار .. سعی کردم همه ی انرژی منفیا که شامل مجید میشد رو  از ذهنم پاک کنم ُ به زندگی ای که قرار بود بعد از اینهمه بدبختی بیاد سراغم فکر کنم .. من بـــایــــد خوشبخت میشدم ! بعد از اینهمه حسرت خوردن ُعذاب کشیدن باید طعم شاد بودن رو بچشم ...

خوشبختانه مجید تو هتل نبود ُ همینَ م شادی ای بود که به شادیام اضافه شد .. در حین کارم sms از طرف علیرضا دریافت کردم که نوشته بود تمام سعیشو میکنه تا منو خوشبخترین دختر بکنه .. میگفت من لایق خوشبختی َم ! واسم جالب بود که انگار همه ی فکرای صبح ِمنو خونده بود .. ته ِدلم ذوق کردمو گفتم به این میگن " تفاهم "  ..   به آرش فکر کردم که هنوز نمیتونستم از فکرش بیام بیرون ... اگه قرار بود با علیرضا باشم دیگه نباید آرشی باشه حتی تو قلبم  !!! آرش اگه میخواست میتونست . حرمتا شکسته بود ُمن باید عشق  ِآرشم میشکستم ! میخواستم تو ذهنم از آرش دیو  ِسیاهی بسازم تا دلیلی باشه واسه نفرت ازش ... اما ذهن هر چی دروغ بگه دل نمیتونه دست ورداره !! دلم پیش دل آرش بود نمیشد ازش جدا بشه !

علیرضا بهم زنگ زد تا عصر بیاد دنبالم ... دم هتل منتظرم بود میگفت اگه اشکالی نداشته باشه شام رو باهم باشیم .. به مامانم اینا خبر دادم که شام بیرونم .. دوباره با علیرضا کلی از آینده گفتیم اینکه دنبال یه دختر نجیب بوده اینکه همه ی حُسنا تو من یه جا جمع شده ..  زیبا نجیب دوست داشتنی ! میگفت تو خیالشم نمیرفت همچین کسی زنش بشه ! گفتم یه سوالی ازتون دارم تو رو به ارواح خاک پدرومادرتون راستش رو بهم میگید ؟؟؟ گفتم واقعاْ خونه زندگیمون ٬ خونوادم ٬ فقیریمون واسش مهم نیست !؟

ــ به ارواح خاک پدرومادر نه ! خدا گواهه از وقتی شما رو دیدم دل تو دلم نیس ایندفعه که میرم باهم بریم ! اونقدر از مال و ثروت غنی هستم که چشم به مال کسی نداشته باشم ... بارها و بارها بابام از نداریش گفته واسمون٬ اینکه با چه ضجراتی به اینجا رسیده خودش تنهایی ! بدون هیچ کمکی ! همیشه بهمون میگفت به زیردستامون پشت نکنیم کمک کنیم .. همه ی ما بنده های خداییم .. همینکه تو و خونوادت نجیبین ٬ساده و صادقین واسه من ارزش داره ..

صحبتاش بدجور به دلم نشست ... با تک تک گفته هاش یه اشکی از سر شوق رو لپام گل انداخت ! حتماْ خدا این فرشته رو واسم فرستاده تا من رو از این فلاکت نجات بده ! علیرضا نمره ی قبولی ِمن ٬تو آزمون خداس بی برو برگرد !!

با هزار امید پیاده شدم ازش خدافظی کردم اومدم در رو باز کنم یکی صدام زد ! آرش بود ! کسی که جونم به وجودش وصل بود !

ــ مبارک باشه !! خبریه ؟؟؟

ــ چه خبری ؟؟؟

ــ امر خیری ُ اینا دیگه ... رسوندنتون خونه ؟ شام بیرون بودید ؟ میدونی از کی تا حالا در خونه منتظرم تا لااقل ببینمت ُ برم ؟!

آشوبی تو دلم بود .. بین دل ُ عقله باز قیل وقالی شد .. مونده بودم بپرم بغلش کنم بگم دلتنگشم یا بگم برو من دیگه متعهدم به این آقا >>>> آرش گفت :

ــ پس چی شد اون قولی که بهم دادی ؟ اینجوری قرار بود پشتم وایسی ؟ اینجوری ؟ به همین راحتی عشق چندین ساله رو یادت رفت؟؟

ــ تو چی ؟ تو واسه رسیدن به من چیکار کردی ؟؟؟ به خاطر تو خوار شدن ِخودم ُخونوادمو تحمل کردم .. به خاطر تو انگ ِفاسدی خورد رو پیشونیم // مُهر دزدی َم خورد تو پیشونی مامانم تا تو دومادش نشی !! دیگه بس نیس ... تو بگو بم ؟؟ واسه رسیدن به من چه تاوانایی رو دادی ؟؟؟

ــ از خونوادم گذشتم ...

اومد ادامه بده پریدم وسط حرفاش گفتم به اون پست فطرتا میگی خونواده ؟؟؟ کسایی که به آبروی مردم میزنن .. کسایی که تحقیر و توهین ُتهمت به دیگرون واسشون مثه آب خوردنه .. آرش تو َم یکی از اون آدمای ِاون خونه ای .. تو َم تو ُاون خونواده بزرگ شدی بعید نیس مثه اونا باشی!

ــ این تو نیستی .. تو روخدا بیا .. بیا همونی بشو که بودی کسی نباش که نمیخوایی باشی

بغض کرده بودم .. عشقم بود عشق اولم ٬عشق جوونیم  که الان روبه روم بود ُبا بغض ازم میخواست خودم باشم با همون احساس ! رومو کردم طرف در تا بدون هیچ حرفی برم تو ُتا اشکامو نبینه ُ با همین اشکای لعنتی بفهمه هنوز همونم با همون حس !!

ــ به خدا موندم چیکار کنم دیگه ... بیا یه کاری کنیم بیا خونوادم رو تو عمل انجام شده قرار بدیم بیا با هم عروسی کنیم بعد بهشون میگم که کار از کار گذشته و ...

ــ برو .. برو دیگه برنگرد <<<

رفتم تو خونه درو محکم بستم .. نه !! دیگه نباید گریه کنم .. باید از این به بعد شاد باشم ُشاد زندگی کنم دیگه غصه تعطیل !!! اَه ... مُرده شور این اشکا رو ببرن که همش دم مَشکمن .. لعنت به این حس ..

مامان بابا دوئیدن تو حیاط .. ترسیده بودن هی میگفتن چی شده؟ چی شده ؟! گفتم چیزی نیس .. رفتم توو دستشویی قایمکی ازشون ٬زار ردم .. ای بمیری دل ِلعنتی که نمیتونی پرتش کنی بیرون ! خدایا میخوای باهام چیکار کنی ؟ خدایا بَسمه دیگه بسمه ...

نمیدونم اگه این زار زدنا نبود اگه این اشکا نبود چه جوری میتونستم این بی رحمی ُ این بی عدالتی رو از تموم وجودم بریزم بیرون ! واقعاْ اگه کسی میخواد یکی رو نفرین کنه باید بگه الهی عاشق بشی !! بعد از تخلیه روحی صورتمو شستم اومدم بیرون ٬ مامان بیرون از دستشویی با نگرونی گفت آقای .. منظورش علیرضا بود چیزی گفته ؟؟ جریان رو واسش گفتم اونم کلی قربون صدقم رفت که اینجوری جواب آرش رو دادم میگفت منو اون نمیتونیم جفت بشیم جفت من شخصایی مثه علیرضا هستن >>>  باز قسمم داد دیگه جوابشو ندم ... حوصله نداشتم رفتم رخت خوابمو انداختم بخوابم sms از آرش داشتم ٬ نوشته بود ایشالا خوشبخت بشم .. نوشته بود تاوان اون اینکه تا آخر عمر مجرد بمونه تا ثابتم کنه عاشق واقعی اونه نه من !! اهمیتی ندادم با اینکه دلم واسش پر میزد . با دلخوشی مامان بابام دلخوش بودم٬ من چه اهمیتی داشتم عقل دستور میده با علیرضا باشم گوربابای دل !!!

دوباره واسم sms اومد فکر کردم دوباره آرش ِ اما علیرضا بود .. یکی دیگه .. چندتا اس ام اس عاشقانه فرستاده بود .. اس ام اس آخرش زده بود تا آخر عمرم میپرستمت ! لبخندی رو لبام نشست .. این اونی ِکه بــــاید باهاش باشم !

فرداش خواهر علیرضا زنگ زد ُ قرار روز نامزدی رو گذاشت . گفت علیرضا هفته آینده میخواد بره ُ اصرار داره هرچه زودتر عقد کنه بعد بره .. ما هم مخالفتی نکردیم .. در حین کارم باز خرمگس پیداش شد ! ازش متنفر بودم از نگاه هی *زش از رفتارای زشتش ! یه دوری تو اتاق زد یه خنده ی چندشی کرد رفت بیرون ! پیش خودم گفتم بهش بگم دارم نامزد میکنم تا دست از سرم برداره اما ترجیح دادم فعلاْ چیزی نگم ! عصر باز با علیرضا رفتم خونه .. بازم درباره آیندمون کلی حرف زدیم . منم هرچی بیشتر باهاش آشنا میشدم بیشتر مجذوب متانتش میشدم . رسیدم خونه .. مامان بابام شاد بودن ُ در فکر تدارکات نامزدیم ! بابام با ناراحتی میگفت : بابا جهازیت رو چیکار کنم ؟؟ یعنی بامون میسازه تا یکی دوسال تا جهازت جور شه ؟! خنده ی تلخی کردم گفتم آره بابا .. به فکر هیچی نباش خودم همه چیز رو درست میکنم .. ..     چرا ٬ چرا اون ته ته های دلم رضا نیس ؟! چرا هنوز عشقش قولومبه نشده تو وجودم ؟!

یه مدتی خبر از خواهر علیرضا نشد .. همه مون متعجب بودیم .. از علیرضا هم همینطور !! روزی نبود که زنگ نزنه یا نیاد دنبالم اما حالا بیخبر بودیم ازش ! یه دو روزی که گذشت مامانم گفت بهشون یه زنگ بزن یه اتفاق بدی نیوفتاده باشه ! به علیرضا زنگیدم اما جوابمو نداد !! همه مون شوک بودیم یعنی چه اتفاقی میتونه افتاده باشه ؟؟ .. روز بعدش علیرضا بهم اس ام اس داد عصر میام دنبالت .. کنجکاو بودم بعد از چند روز بی خبری یعنی چی شده ؟؟!!!

علیرضا دم هتل منتظرم بود .. سلام کردم خیلی سرد جوابمو داد ! گفت فردا میخواد بره ! اومده خدافظی کنه .. موندم بودم چی شده ؟!

ــ خب به سلامتی ... اما  مگه قرار نبود نامزد کنیم ؟؟؟

ــ چرا .... اما اومدم بگم چقدر واسه آدم سنگینه که بخوان گولت بزنن .. منی که اینقدر ادعا میکردم آدم شناسیم خوبه اما نتونستم تو ُ خونوادت رو بشناسم !! فکر میکردم آدمای ساده ای هستید که با سیلی صورتتون رو سرخ نگه داشتید !!

ــ منظورت چیه ؟؟؟؟

ــ اینجاش رو دیگه نخونده بودید که ما میریم تحقیق ؟؟؟؟ هوم ؟؟؟  تو محله تون ٬ تو محله کارت !!! خواهرم اومده تو محله واسه تحقیق چندتا از همسایه هاتون حیا کردن گفتن بیشتر تحقیق کنید بعضیاشونم که باانصاف تر بودن گفتن کار شما مادرو دختر چیه ؟؟؟؟ مادر دزد ٬دختر ..... (به اینجا که رسید سرش رو تکون داد منم با دهن باز نگاش میکردم !! )

ــ داداشم رفته تو محل کارت همه پرسنل اونجا حرفاشون با همسایه هاتون یکی دراومد .. میگفتن با پسر هتلدار رابطه داشتی ُ داری ! گفتن مادرت از کار اخراج شده واسه اینکه رفته تو یکی از سوئیتا دست درازی کرده ... خواستم تف بندازم تو صورتت تا اینجوری با احساسات یکی که صادقانه پا گذاشته جلو بازی نکنید اما حیف از تفی که به صورت تو انداخته بشه ! اما از یه طرفی َممنونم ازت به خاطر اینکه بهم گفته های دیگرون رو ثابت کردی !همه بهم نصیحت میکردن دنبال زن خوشگل نگرد ٬ زن خوشگل مال تو نیست  مال همه َس .. حالا بهم ثابت شد گفته هاشون !! لطفاْ برید پایین تا بیشتر از این ماشینم ُنجس نکردید !

هاج و واج بودم .. عقلم از کار افتاده بود زبونم بند اومده بود ! نمیدونستم اینا که گفت یعنی چی ؟؟؟ صورتم بی اختیار خیس شده بود چونه َم میلرزید پیاده شدم ُ مات و مبهوت به رفتنش نگا کردم !!  رفتم گوشه ی جدول نشستم ٬ به ماشینا خیره شدم ! نکنه دیوونه شدم ؟! من نفهمیدم چی گفت یعنی ؟! من نجسم ؟؟؟؟ چرا نجسم ؟؟؟ به گربه ای که اون گوشه داشت واسه خودش قدم میزد نگا کردم! خوش به حالت گربه ؟؟ خوش به حالت .. من ُتو دنیات راه میدی ؟؟؟ دنیای  آدما نجسه فکراشون نجسه اونوقت به من ُتو میگن نجس !!!

انگار تازه متوجه شدم چی گفت ؟؟ چی شد ؟؟ همونجا بدون اینکه بدونم چی اطرافم میگذره زااااااااااااااااااااااااااااار زدم ....

 

×× با یادآوریشون داغون میشم داغون ....

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت23:23توسط عروس |
19
شب قرار بود بیان .. وقتی از سرکارم میومدم یه چند کیلو میوه گرفتم ُ بیخیال شیرینی شدم .. ترسیدم بازم با شیرینیای پودر شده ُمیوه های له شده روبه رو شم !! چشم ترس شده بودم حسابی ! رفتم خونه ٬تا بابا نایلون میوه ها رو تو دستم دید گفت شرمندم بابا گیر ِیه بابای بی عرضه افتادی که حتی نمیتونه واسه روز خواستگاریت میوه شیرینی بگیره بعد بغض کرد ُگفت کاش مرده بودم تا حداقل دلت خوش بود یتیمی ُ مجبوری خودت واسه خودت خرج کنی !!  دلم شکست .. چقد ما سه تا باید عذاب میکشیدیم .. چقدر بابا باید جلوی من خرد میشد روزی نبود که ازم حلالیت نطلبه ! گفتم فدات بشم من .. همینکه من ُدانشگاه فرستادی خرج جزوه و کتابامو دادی خودش بزرگترین کمک رو تو زندگیم بهم کردی . همینجوری که نشسته بود رفتم سرش رو بوسیدم ُرفتم تو اتاق ! بغض کرده یه بغض سنگین  دوست نداشتم بابام اینقدر شرمندم باشه دوست نداشتم همش جلوی من سرش پایین باشه .. دوست نداشتم بگه کاش میمردم ُ چشمم به لقمه هایی نباشه که دختر مجردم میاره تو این خونه ! دوست داشتم بابام مثه همه ی باباها واسم ابوهت داشت ! دوست داشتم مثه ی همه ی باباها از بابام حساب ببرم نه اون از من !! خیلی حسرتا موند تو دلم .. دلم از این میسوخت که حق دارم فقط یه بار زندگی کنم ! زندگی که اصلاْ دوسش نداشتم ُهمش واسم عذاب بود ُ گریه ُ شرمندگی !! التماس ضجه زدن ُ خواهش به دیگرون  ... حسرت بود ُحسررررررررررت .. اینی که تو اوج بلوغت روزا رویکی یکی  واسه سال نو بشماری تا بابا مامانت بهت پول بدن بعد از چندین سال یه مانتوی نو بخری بعد مامانت بیاد بگه فلانی امسال عید منو بابات تصمیم گرفتیم لباس نو نخریم پولامون رو بذاریم رو هم تا بتونیم باش یه تلویزیون بخریم ! حال اونروز من یه" باشه " بود ُ گریه زیر پتو !!! با یادآوری ِاین سختیا میخوام زمین ُزمون رو بهمم بدوزم آخه چرا ؟؟ چرا منی که حق دارم فقط یه بار نفس بکشم حق دارم یه بار تو این دنیای بی رحم زندگی کنم اینجوری حسرت بخورم .. اونروزا بزرگترین آرزوم داشتن یه مانتو بود ! یه کاپشن نو !! نه اینکه مامانم تو چله زمستون یخ بزنه روپوشش رو بده به من تا من سرما نخورم !! همه ی زندگیم همین بود ٬ فقط همین !!

یه ساعتی به اومدنشون وقت بود .. پا شدم یه آبی زدم به صورتم نگاه به آینه کردم ! انگار یکی بغل گوشم گفت همینکه سالمی همینکه همه میگن زیبایی بگو شکرش !! همش تو این سالها خودم رو اینجوری راضی نگه میداشتم چاره ای جز این نداشتم تا امیدی واسه نفس کشیدن داشته باشم ... امدم یه ذره آرایش کنم اما نمیدونم چرا دلهره داشتم ! نمیدونستم چه جوری میگذره ! نکنه باز مثه خونواده آرش بشه ! اصن از خودم مونده بودم منی که قید ازدواح رو زده بودم چرا بهشون اجازه دادم بیان ؟! چرا دارم به عشق آرش خیانت میکنم ؟ مگه من دوستش نداشتم مگه من به خودم قول ندادم یا اون یا هیشکی ؟؟ حالا چرا منتظر مردی هستم که هیــــــــــچ علاقه ای بهش ندارم !! نکنه دارم به آرش لج میکنم ؟؟ نکنه ....

کلافه بودم خودم ُ سپردم به دست سرنوشت ! شنیده بودم اگه قسمت باشه دهن آدم قفل میشه ! گفتم یحتمل قسمتم بوده که بی چون و چرا پذیرفتم که بیان ُ اونا هم منو با این وضع پذیرفتن ! بیخیال آرایش شدمو رفتم تو آشپزخونه به مامان کمک کنم ...

زنگ رو زدن دوئیدم تو اتاق بابا در رو باز کرد ! خواهره اون آقاهه و داداشش اومده بودن .. خواهر برادرش مجرد اومده بودن ... رفتم تو اتاق سلام دادم .. جلوی پام ایستادن ... نگاه به قیافشون کرم کج و کوله ُ اونوق نباشن ! همش رفتارای خونواده آرش واسم تداعی میشد .. الهی شکر خیلی صمیمی رفتار کردن .. خواهره اجازه خواست تا ما با هم حرف بزنیم .. رفتیم تو اتاق !

آقاهه اسم کوچیکش علیرضا بود با خنده گفت عجب صفایی داره خونتون ! خونه ی نقلی با حیاط نقلی .. میدونستم میخواد الکی تعریف کنه تا منو راضی نگه داره که منم به همین راضی شدم به اینکه لااقل اگه تابلو داره چاخان میکنه اما تحقیر نمیکنه توهین نمیکنه !!

یه سری حرف زدیم .. گفتم من همینم همین که میبینی ! تو این محله بزرگ شدم به سختی .. یه هزاری زیر پای فیل باشم با جون کندن بر میداریم .. علیرضا گفت باباشم تو زندگیش خیلی سختی کشیده تا به جایی برسه که خودش میخواسته میگفت سختیاشو کشیده اینا دارن راحتیاش رو میکشنو واسش خدابیامرز میدن همش ! منطقی صحبت کرد ُمهرش افتاد تو دلم ! اما فقط مهرش نه عشقش !!

بعد برگشتیم تو اتاق ُ خواهرش با خوشرویی باهام رفتار کرد ٬ همین واسم یه دلگرمی بود با اینکه خونه وخونوادم رو دیده اینجوری خوشرویی میکنه چه خودش چه داداشاش !

وقتی رفتن چقد مامان بابام ازشون خوششون اومده بود ! صد درصد این بیجاره ها هم مثه من با خونواده آرش مقایسه کردن ُجقدر به دلشون نشسته ... بابا میگفت به این میگن مرد ! نامردی تو ذاتشون نیس .. آدمن میفهمن حالا هرجور خودت میدونی بابا ... اون یه عشق جوونی بوده به ازدواجت فکر کن ..

تو اتاق فکر میکردم .. عشق جوونی !!!! بابا اشتباه میکرد از این حرفا گذشته بود من واسه آرش میمردم .. آرش رو نمیخواستم با هیچ کسی مقایسه کنم .. انصافاْ علیرضا هم خیلی منطقی بود .. خونوادش ماه بودن اینکه به قول بابام نامرد نبودن خیلی مهم بود .. نمیدونستم چیکار کنم بین عقل ُ دل مونده بودم ! دل لامصب مگه ول میکرد ... مامانم اومد تو اتاق .. گفت نظرت چیه ؟! گفتم نمیدونم کلافم ... گفت مامان خودت عاقلتر از این جرفایی بشین خوب فکر بکن اما بدون نیاز به فکر کردن نداره . خدا اینو واست فرستاده اینکه تو رو همه جوره قبول داره مطمئن باش با همچین مردی خوش بخت میشی ! الهی شکر ... مامان اینو گفت ُ از اتاق رفت بیرون !

من که میخواستم قید آرش رو بزنم چرا حالا موندم ؟؟؟ اونا حرمتی واسه من و خونوادم نگه نداشتن .. اگه واسه آرش مهم بودم گازکش بی تفاوت از کنارم رد نمیشد .. خب منم بی محلی کردم .. شب با همه یاین فکرا خوابیدم.

صبح سرکارم خیلی شلوغ بود تازه مامان بهم زنگ زد گفت خواهره زنگ زده جواب میخواد چی بگم بهشون ! گفتم چقد هولن ؟؟ گفتم شماره منو بده میخوام با دادشش بیشتر صحبت کنم بعد گفتم سرم شلوغه گوشی رو قطع کردم ... نزدیکای ظهر بود مامان زنگ زد گفت مادر  ِمن منکه سواد ندارم شماره بنویسم <><> گفتم پس چیکار کردی گفته شب زنگ بزنید !

وقت ناهار بود باز سروکله مجید پیدا شد اومد تو اتاق .. هیشکی تو اتاق نبود ! خودمو جمو جور کردم سلام کردم .. نشست ُ بدون هیچ حرفی زل زد بهم !!! هر جی میخواستم بیخیالش بشم معذب بودم .. گفتم : " فرمایش " گفت این غرورت رو میشکنم ! پا شد بیاد طرفم سریع پا شدم برم بیرون دستمو گرفت به روز میخواست ببوستم ... با چه وضعی خودمو کشیدم کنار رفتم طرف در ... لرزه ای به تموم جونم افتاده بود ُ گریه ای که رو صورتم میومد پایین ! وحشت کرده بودم .. چیکار میتونستم بکنم ! برم خونه نشین بشم ُ عذاب کشیدن خودمو خونوادمو ببینم یا بیام سرکاری که توش امنیت نداشتمو هر لحظه امکان داشت یه آدم از خدا بیخبر یه بلایی سرم بیاره .. تو محیطی که همه منو به چشم بد نگا میکردن ! به چشم اینکه خودم اینجوریم که به این آسونی با اینکه رییسشون میدونسته مامانم دزدی کرده اما منو راه دادن تا بیام هم براشون کار کنم هم به قول خودشون پدرو پسر رو  ....

رفتم تو اتاق ٬مجید با وقاحت تموم نشسته بود پاشم رو پاش گذاشته بود منتظر !! گفتم به قرآن قسم اگه یه دفعه دیگه این کار تکرار بشه شکایتت رو پیش بابات میکنم (خودم از حرف خودم خندم گرفته بود چه برسه به مجید!! ) خندید گفت : اونوقت عشقم به جرم تهمت زدن از کار بیکار میشه بعد از گشنگی هلاک بعد دوباره میاد التماسم میکنه که برگرد سرکارش ! پس نکن همچین با من !

گفتم آقای فلانی بگو باید چیکار کنم ؟ به خدا همینجوریشم مشکلات داره از پا درم میاره شما زخمی نباش واسه زخمای دیگم !

ــ خودت خودت رو زخمی میکنی ! به خدا همه از خداشونه با من باشن اما تو داری واسم ناز میکنی !یه بوسیدن یه دست دادن این مسخره بازیا رو نداره ///

ــ نه من واسه بوسیدن ساخته شدم نه دست دادن نه دوست شدن ! من فقط و فقط واسه حمالی کردن ساخته شدم واسه سیر کردن خودمو خونوادم ..

ــ نگو اینجور خانومی .. اگه واسه بوسیدن ساخته نشده بودی خدا اینجوری بی کم ُکاست نقاشیت نمیکرد !

نمیدونستم به یه آدم نفهم چه جوری بفهمونم من نمیتونم ! نمیتونم راحت اجازه بدم بوسم کنن راحت اجازه بدم باهام هر غلطی که میخوان بکن ٬بکنن

ــ آقای فلانی توروخدا دست از سرم بردارید .. من اونی نیستم که شما میخوایید .. یعنی نمیتونم اونی بشم که میخوایید !!

ــ من فقط میخوام دوستم بشی که بالخره میشی !!       بعد ازاتاق رفت بیرون !

شکایتش رو پیش کی میکردم ؟میرفتم به کی میگفتم در صورتیکه به این حقوق لعنتیم نیاز داشتم .. باید چیکار میکردم .. تو این جامعه چه جوری میتونستم دو ُم بیارم .. اینا همه علتی شده بودن واسه اینکه با علیرضا ازدواج کنم ُ از این جامعه ی لعنتی گورمو گم کنمو برم !!! همش شم انتظار شب بودم تا جواب مثبتمو بهشون بدم .. دیگه خسته شده بودم از همه مهتر از رفتارای وقیحونه ی مجید !!

شب خسته و کوفته رسیدم خونه ساعت ۹ خواهر علیرضا زنگ زد .. گفتم دوس دارم با برادرتون بیشتر آشنا بشم این شماره همراهمه لطف کنید بگید بهم زنگ بزنه ... خواهرش با خوشرویی باهما رفتار میکرد ُ همینا باعث میشد من دلگرم بشم ...

علیرضا همون شب باهام تماس گرفت ُ باهم حرف زدیم .. قرار گذاشتیم واسه فردا شبش تا باهم شام بخوریم ُ بیشتر آشنا بشیم ...

خوشبختانه اونروز مجید عصرش اومد هتل ُ زیاد وقتی نداشت واسه رژه رفتن رو اعصابم .. شب علیرضا اومد دنبالم .. واقعاْ آدم متشخصی بود گفت کجا بریم ! گفتم هر جا شما بگید !

تو ماشین یه مقداری از خودش گفت ُ گفت اگه واسه همسر آیندش مورد نداشته باشه باید دبی زندگی کنه رو کرد بهم گفت شما که با این موضوع مشکلی ندارم ؟! خودم مشکل نداشتم اما واسه مامان بابام نگران بودم گفتم خودتون از وضعمون خبر دارید درواقع نون آور اصلی  اون خونه منم .. بابام یه روز کار هست یه روز نیس ! بودن من تو اون خونه یا لااقل تو این شهر خیلی مهمه ! گفت اگه ایشالا همه چیز حل بشه این مشکل حادی نیست ُ میتونه مامان بابا باهمون بیان ُهمونجا واسشون خونه بگیره ُکار پیدا کنه .. رفتیم یه پیتزافروشی ُ پیتزا سفارش دادیم ُ کلی من با اون پیتزاهه حال کردم ... دوس داشتم تیکه هایی که ازم مونده بود رو واسه مامان بابام بیارم .. آخه ما پول واسه پیتزا کم میدادیم .. چند ماه یه دفعه پیتزا میخوریم اینم روزایی بود که مامان میرفت سرکار پولای روزانه بابا رو ندیده میگرفتیم تا جشن پیتزایی تو خونمون راه بندازیم .. شبی که قرار بود بابا پیتزا بخره کلی من ذوق میکردم ُ واسم لذت بخشترین شب بود ..

علیرضا رسوندم خونمون ُ گفت هر جی بیشتر باهام آشنا میشه بیشتر به ازدواج باهام اصرار داره .. شب خوبی بود ُ همون شب تصمصم گرفتم حتماْ جواب مثبتم رو بهش اعلام کنم ...

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت16:20توسط عروس |
18
گفت باشه بابا!!! قهر نکن برگرد سر کارت ... میدونستم این برگشتن با رفتن اونموقعه هام خیلی فرق داره میدونستم الان دیگه روی محید به روم باز شده ُ .... اما چاره ای نداشتم٬ به این کار نیاز داشتم ! با اخم گفتم پس لطفاْ حریم خودتون رو بدونید ُبعدش تشکر کردم ُپیاده شدم<<<

وقتی به اون پیرمرد پیرزن گفتم دوباره استخدام شدم بیچاره ها چشمشون اشکی شدُ کلی ذوق کردن<< دلم سوخت ... دلم سوخت از اینهمه بی عدالتی اینکه امثال ماها همیشه و همیشه باید التماس کنیم تا نمیریم ! اونوقعا همیشه دعاهام این بود خدا یه روز فقط یه روز طعم پولدار بودن رو بهم بچشونه بعد بمیرم..  عقده ای شده بودم ... عقده داشتم عقده ی پول !! عقده ی احترام گذاشتن بهم فقط واسه اینکه پولدارم !!!

صبح درو زدم بهم اومدم بیرون باز ماشین آرش رو دیدم .. باز خودش بود !! یه حالی شدم ... اونقدررر دلتنگش بودم که با یه نگاه کردن بهش اشکم دربیاد منتظر بودم مثه همیشه گازشو بگیره بره اما اینبار پیاده شد اومد طرفم .. آخ که تو این مدت عشقم چقدر شکسته شده بود ! الهی بگردم کاش میمردم ُتو رو اینجوری نمیدیدم ...

گفت : داری میری سرکار ؟ کجا مشغول شدی ؟؟؟؟ احساساتم ُقورت دادم ُ خیلی جدی گفتم : میخوای بگم باز به نونم بزنید ؟!! بعد راهمو ادامه دادم درحالیکه تو دلم غوغایی بود دوست داشتم آرش بیاد دنبالم بیاد دستمو بگیره بیاد بغلم کنه اما ..... ماشینش از کنارم رد شد ُمنو با اون خیالام درگیر کرد !!! انتظار هر رفتاری ازش داشتم الا اینکه از کنارم گازکش رد شه !!!! تو راه با هر نسیمی که به صورت میخورد اشکام رو صورتم یخ میکرد .. اگه این اشکا رو نداشتم چه جوری میتونستم خودمو خالی کنم .. بازم به این اشکا که تنهام نذاشتن !!! با چه روحیه ای رفتم هتل .. خوشبختانه مجید نبودش اما باباش با یه حالت چندش گونه ای نگام میکرد .. واسم مهم نبود واسم مهم بود که هلاک نشیم فقط همین !!!

مشغول به کارم شدم که پچ پچ کردنای این خاله زنکا بدجور رو مخم بود .. نگاهاشون .. رفتاراشون .. متلک گفتناشون و از همه مهتر تهمت زدناشون !!!

ــ خانوم صادقی کیفتون ُبذارید بزارم تو کمد از امروز دیگه هیچ اعتباری به اینجا نیست !

ــ معلوم نیست چه جوری این مدیررو راضی کرده تا راهش داده اینجا !

ــ خاک برسرش که از نعمت خدادادیش داره هر *زه استفاده میکنه !

ــ شنیدم هم باباهه رو راضی میکنه هم پسره رو !

ــ .......

اونروزا تک تک این کلمه ها واسه من بغض بود ُاشک !!! نمیدونم این آدما چه جوری میخوان جون بدن ... به مامانم که میگفتم میگفت واگذارشون کن به خدا ... برو ببینم فعلاْ که خدا منو واگذار کرده به اینا تا اجازه بدن هر چی از دهن کثیفشون درمیاد بهم بگن ... نمیدونید با چه خونُ دلی میرفتم میومدم .. حتی نگاهای چندش گونه ی مجید تأییدی بود واسه تهمتاشون ...

مجید دیگه روش باز شده بود ُاجازه داشت هرجور که دوس داره باهام رفتار کنه ... یه روز که مجید هتل بود بهم گفت باید بمونم تا حساب کتابا رو تکمیل کنم بعد برم !! منه ساده پیش خودم گفتم هرچی اضافه کار کنم به نفعمه ... تو اتاق مشغول تایپ بود که مجید اومد توُ درم پشت سرش بست !! گفتم امرتون ؟!! گفت : نترس کارت دارم ... نمیدونید چه دلشوره ای یهو افتاد تو دلم .. گفتم : فرمایشو پاشدم درو باز کنم اومد جلوم ... بدنم یخ کرد .. دستمو گرفت .. نمیدونید چه حالی داشتم

ــ کثاففففففت دستمو ول کن

ــ عشق من کاریت ندارم که ... فقط بذار گرمیت آرومم کنه ..

دستش رو کشیدم رفتم طرف در <<< پاهام میلرزید اشکامم دیگه راهشونو خودشون بلد بودن میومدن پایین !! درو باز کردم رفتم بیرون یه خانومه ته ِسالن داشت تی میکشید ُچپ چپ بهم نگا میکرد .. نفسم بند اومده بود رفتم طرف دستشویی اونقدر دستمو شستم تا جای دست کثیفش از دستم پاک بشه ... همونجا شیر باز بود نشستم ُ گریه کردم ... کار همیشگیم که بهش عادت داشتم ...

خانومه اومد تو دستشویی تی ُبشوره ُ زیر لبی آرو گفت " خاک تو سرت " .. آره خاک تو سر بودم .. خاک تو سر بودم که اینجوری باهام رفتار میشد ! هیچی نگفتم صورتمو شستم رفتم بیرون .. دیگه از مجید میترسیدم <<< رفتم تو اتاق ٬ مجید پشت سیستم نشسته بود ! پاهام میلرزیدن اما به بابام فکر کردم به مامانم که شبا چشم انتظار  ِیه دوزاری َن که من میبرم تو اون خونه ... بی تفاوت رفتم کیفمو بردارم برم خونه ! مجید نگام کرد گفت : لولو دیدی ؟؟؟ گفتم آقای فلانی اگه فقیرم اگه به قول نظافت چی تون خاک تو سرم اما به خدا اونی نیستم که تو ُهمه پرسنل اینجا فکر میکنید که هستم !! من فقط به این حقوق نیاز دارم تا منو خونوادم نمیریم .. لطف کردید منو برگزدوندید اما خواهش میکنم باهام با احترام رفتار کنید نه یه آشغال !!

خندید گفت : آشغال نه عاشق .. عاشقتم اینو بفهم ! میخوام باهات باشم اینکه اشکالی نداره ! تو بخواه اونقدر احترام میریزم به پات تا خسته بشی !

 گفتم من عاشق یکی دیگم ..

ــ تو باید از رفتار اون بدت بیاد نه من !! اونو خونوادش خیلی احترامتو نگه داشتن که عاشقشی!! پس بگو خودتم خاری طلبی !!

ــ خونوادش درد ِنداریم بهم بی احترامی کردن اما خودش نه !! خودش اونقدر احتراممو نگه داشت که نخواد با زور بهم دست بزنه ..

ــ منظوری نداشتم به منظور برندار ..  دستش رو اُورد جلو گفت حالا بیا آشتی ...

انگار زبون نفهمتر از اونی بود که بخوام بهش حالی کنم .. کبفمو برداشتمو خدافظی کردم اومدم ! تو راه فکر میکردم چقدر راحت میشه کثیف بود ! چقدر راحت میشه کثیف شد !

روزی نبود سرکارم که متلک ُتهمت نشنوم .. روزی نبود که مجید با اون نگاهای ولع گونه َش حالمو بهم بزنه ... یه روز یه آقایی از دبی اومده بود واسه رزو هتل  کارش تجارت بود .... موقع تسویه حساب باهاش آشنا شدم <><> انصافاْ آقای متشخصی بود .! تسویه حساب کرد رفت .. یه روز یه خانوم اومده بود هتل ُگفته بود با من کار داره .. اومد تو اتاق خودشو معرفی کرد ! خواهر اون آقاهه بود .. میگفت گویا داداشش چند روز پیش تو این هتل اقامت داشته ُمنو دیده و ... خلاصه اومده بود خواستگاریم !!!

خندید گفت داداشم خیلی سخت سلیقه َس ... میگفت وقتی گفته یکی رو پسند کرده کلی خوشحال شده ! پدرومادر نداشتن ُ دو تا داداش بودن ُهمین یه دونه خواهر ... میگفت دوس دارن اینم ازدواج کنه اما کلی اذیتشون کرده ازبس خوب و بد کرده ! اما حالا از خواهرش خواسته بیاد منو خواستگاری کنه !

پیش خودم خندیدم به سادگیشون اینکه ظاهر قضیه رو دیدن ... گفتم بذار همین الان دمشو بذار رو کولش در بره ....

ــ ممنونم از لطفتون .. اما شما یه بیوگرافی مختصر از خونوادتون گفتید لازم میدونم درباره منم بدونید ! من لیسانسه هستم با هزار جون کندن تونستم این مدرک رو بگیرم .. مامان بابای پیری دارم که چشم انتظار لقمه ای هستم که من میبرم تو خونه ! درواقع تقریباْ نون آور خونمونم !!

"خواهر ِ هاج ُواج نگام میکرد"

ــ میدونید لب کلام اینکه ما زیر نقطه فقریم ... سلام منو به برادرتون برسونید بگید ممنونم از لطفشون ..

خانومه خداییش خوش برخود بود خدافطی کرد ُرفت .. دروغ چرا ؟ باز دلم گرفت .. اینکه همیشه باید جور این فقیر بودنم رو همیشه بکشم..

مجیدم که هر روز میومد میرفت .. ازش حسابی ترسیده بودم ُسعی میکردم تو اتاق تنها نباشم<<<

یه روز همون خواهر با آقاهه اومد تو هتل ! با خوشرویی باهام برخورد کردن ُمن کلی تعجب کردم با اینکه میدونن کی َم چی هستم دارم بهم احترام میذارن !!! بعد از سلام و تعارف پسره گفت اجازه بدبد رسماْ مزاحمتون بشیم !خواهرم همه چیز رو بهم گفت اما واسه من خودتون مهمین ُنجابتتون !! همینکه از همین اول از گفتن حقیقت ترسی نداشتید واسه من یه دنیا ارزش داشت !!!

خوشم اومد که تو این دنیا آدم هم پیدا میشه !! کسایی که به پولشون ننازن !! راسیتش کلی ذوق کردم تابه حال کسی اینجوری باهام رفتار نکرده بود اینکه بدونن فقیرم ُباهام این برخورد رو داشته باشن .. با خونواده آرش قیاسشون کردم .. اونا کجا و اینا ...

به مامان بابام گفتم .. اولش تا گفتم تاجر ُکی هست ترسیدن مثه قضیه آرش بشه اما وقتی گفتم خودم همه چیز رو بهشون گفتم ُبا آگاهی کامل میخوان بیان جلو بازم دلشون شاد شد بیچاره ها ... بمیرم اوناهم نگرانم بودن .. نگران از اینکه زحمتاشون ُ به باد بدم .. اینکه نشم کسی که همسایه ها فکر میکنن یا پرسنل هتل .. اینکه بهم فشار نیاد یه وقتی ُ بزنم به سیم آخرو پشت ِپا بزنم به نون حلالی که به خوردم دادن ....

استقبال کردن ُ قرار شد فرداش آقاهه و داداشش و خواهر بیان خونمون ..

×× شرمنده یه مدت نبودم .. آخه عزیزرفقا منم گرفتارم خب  : دی

این مدت سرم شلوغ بود .. ایشالا بازم زود به زود میام ..:*

×× دوستان پرسیده بودن آرش واسم نظر میذاره یا نه ! بله رفقا ایشون هم نظر میذارن البت خصوصی ! آرش جان بچه ها دوس دارند نظر تو هم بدونن پس اگه دوس داری نظر عمومی بذار !

×× آرش مثه همه ی رفقا مونده که این نازنین کیه که من پایبندشم .. آرش تو هم مثه بقیه منتظرباش میفهمی !! :)

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت13:54توسط عروس |
17
مجید گوشی رو جواب داد ... خندید گفت از کی تا حالا ما اومدیم جزو آدما ؟؟! مجبور بودم ٬ مجبور بودم ازش بخوام منو بذاره سرکارم تا این ضعف منو خونوادمو از پا درنیاره .... گفتم: شرمنده اونروز یکم عصبی بودم ! تند رفتم .. میشه برگردم سرکارم ؟؟؟؟ گفت میخواد ببینتم ! باز برخلاف میلم قبول کردم..

مامان پرسید کجا میرم .گفتم ببینم میشه برگردم سرکارم .. مامان خوشحال شد گفت خدا به همرات ایشالا دست پُر برگردی ... رفتم اما چه رفتنی ؟! پیش خودم گفتم با اون نگاهای ِچندشش حتمنی یه چیزی میخواد که .... تو راه فکر کردم ! چیکار کنم ! خسته بودم ُ گشنه٬ خسته از روزگار گشنه ی غذا !!!

اینبار من منتظر موندم .هنوز مجید نیومده بود . یخ بودم !!! وقتی استرسم زیاد میشد عین مرده ها میشدم سرد ِسرد ... با ماشینش جلو پام ایستاد سوار شدم .. بوی ادکلن با بوی سیگار قاطی شده بود بد بویی میداد ماشینش !! دستش رو اُورد جلو که دست بدم . ندادم پیش خودم گفتم این دست به آرشم خیانت نمیکنه ولو اینکه هیچ وقت دستم تو دستش نباشه ! خندید گفت اینقدر سفت نباش دیگه ... فامیلش رو صدا زدم : آقای فلانی من فقط و فقط صرف کارم اینجام نه چیز دیگه !!! امیدوار بودم تو این چند ماه که پیشتون کار میکردم حداقل یه شناختی از رفتارام داشته باشید !! گفت :  من نه رفتارات ُدیدم نه کار کردنت رو !!! من زیباییت ُدیدم شیفتت شدم این مهمه واسم !! متنفر بودم از حرف زدناش از نگاه کردناش ... گفتم جواب من چی شد ؟! میتونم برگردم سرکارم ؟! گفت لزومی نمیبینه برگردم .. گفت یه پیشنهاد داره !!! داغ شدم ... تو سرم غوغایی شد ُهمه فکرو ذهنم درگیر بود چی در جواب پیشنهاد بی شرمانه َش بدم که بعداْ پشیمونی نیاره !!!

گفت بیا با هم دوست بشیم ! گفتم که چی بشه ؟؟؟ گفت : عاشقتم <<< گفتم من میخوام یه درآمدی واسه خونوادم داشته باشم شما از اوضاع من و خونوادم خبر دارید عاشقی شما آب ونون میشه واسم ؟؟! خندید گفت :خودم از لحاظ مالی ساپورتت میکنم ..  از کلمه به کلمه هاش حالم بهم میخورد که اینجا با این غرور نشسته بود فقط به خاطر پول شرط داشت فقط به خاطر پول من اونجا بودم فقط به خاطر بی پولی خار میشدم فقط به خاطر بی پولی باید تن به هرخفتی میدادیم تا نمیریم از گشنگی !!! با اینکه واهمه داشتم از جوابی که میخواست بهم بده گفتم چه جوری میخوایید همینجوری مفت مفت ساپورتم کنید ؟؟! گفت : عشق و عاشقی آدمو کور میکنه .. فقط تو هم باما راه بیا با ما به از این باش که با خلق جهانی همه چیز درست میشه <<<< دستش رو یه بار دیگه اُورد جلو ! آُورد جلوتر گفت : دوست بشیم ؟؟!

پیاده شدم ُبا تمام وجودم دوئیدم ُاشک ریختم ... نمیخواستم بشم اونی که نباید میشدم ! حاضر بودم از گشنگی بمیرم اما اینقدر مثه آشغالا باهام رفتار نشه ... از مجید ُامثالاش بیزار بودم ..

رسیدم تو یه پارک رفتم رو یه نیمکت نشستم ُباز ٬ بازم ٬ دوباره همراه همیشگیم اومد تو چشمامو زیخت ... ریخت تا آروم بشه ... ریخت تا عقده هاش ُ فقط اینجوری خالی کنه ... انگاری بعد از حرفای بابای آرش عجیب حساس تر شده بودم .. نکنه گفته َش راست دربیاد من بشم یه خرابه ؟؟ نکنه از زور گشنگی ... نکنه .. نکنه ....

با چشمی کاسه ی خون رفتم تو خونه ! مامان بابای بیچاره منتظر بودن با خبرای خوب خوب بیام نه با چشم گریون .... دیگه ازم سوالی نکردن ُفقط وا رفتن بیچاره ها! رفتم تو اتاق .. نه نمیخوام .. نمیخوام از عشقم دور شم نمیخوام به آرشم خیانت کنم !!! رفتم تو حیاط وضو گرفتم برگشتم تو اتاق ! به سجاده ی سبزم نگا کردم ازبس گریه کرده بودم توش قطره اشکام جاش مونده بود هنوز ... دلم واسه خودم سوخت نمیدونم چرا خدا دلش نمیسوخت واسم ؟؟!! نمیخواستم از این سجاده دور شم نمیخواستم کسی بشم که مجید میخواست !!! مامان اومد تو اتاق صدام زد برم یه چیزی بخورم ! گفتم بابا رفته سرکار .. گفت آره امروز رفته ...

یه سطل کوچولو ماست با یه سه چارتا نون کنارش اندازه نیم کیلو سبزی خوردن چقدر چسبید اونشب <<< هر روز بهمون سخت میگذشت یه روز بابا میرفت یه روز نمیرفت ! اما چیزی که هر روز تو خونه َمون بود گریه بود ! بابا گریه میکرد میگفت خدا هیچ مردی رو شرمنده زن ُبچه نکنه اما من شرمنده خدا شدم . عرضه ندارم فقط با یه لقمه نون شکم زن و بچه َمو سیر کنم ... همسایه هام اینقدر ازمون زده شده بودن که به دست خیرشون امیدی نبود ... چاره ای نبود با اینکه غرورم اجازه نمیداد به کانونای مختلف واسه کمک رفتم که هزار دنگ ُفنگ داشت اینقدر برو بیا داشت که خسته کوفته دست از پا درازتر بر میگشتم .. یه روز تو راه برگشت ماشین آرش رو دیدم !! فکر کردم دارم اشتباه میبینم اما خودش بود ... نگاش کردم هیچی نگفت نگام کردُ رفت .... چه روزایی بود ... حالا که دارم اینا رو مینویسم میگم این من بودم همه ی اون روزا رو تحمل کردم ؟! اینا رو مینویسم تا بعده ها جگر گوشه َم بخونتش !!! اینا رو مینویسم تا هیچ وفت یادم نره مثه مجید رفتار نکنم ٬ مثه خونواده ی آرش ... تا غرق پولام نشم یادم بره کی بودم ُ جی بهم گذشته !!!

یه روز تو اتاقم بودم دیدم صدای گومبی اومد .. رفتم تو حیاط دیدم مامان افتاده رو زمین بدنش یخ کرده ... داد زدم .. هول کردم .. زنگ زدم اورژانس رفتیم بیمارستان !

بعد از معاینات ُاین بند ُبساطا فهمیدم فشارش رو ۵ بوده !!! بمیرم ... چه روزایی گذروندیم تو بیمارستان نمیدونست غذاها رو کجاش بذاره ! این صحنه ها آتیشم میزد ...

فایده نداشت .. رسماْ داشتیم تلف میشدیم .. رفتم هتل تا اینبار از بابای مجید خواهش کنم که برگردم.

باباش ابدا محل سگمم نداد ... التماسا و خواهشا دل بیرحمش و به رحم نیُورد .. نا امید برگشتم که با مجید روبه رو شدم !! بی اعتنا از کنارم رفت !! صداش زدم .. خواهش میکنم ٬ التماس میکنم بذارید برگردم داریم زیر بار نداری تلف میشیم ... اگه وجدان دارید بذارید برگردم ..  قول میدم مثه سگ کار کنم مامان بابای بیچارم  هرجا رفتن سرکار دست خالی ُناامید برگشتن  .. لااقل چشم امیدشون به منه که این چند سال که درس خوندم بی هدر نباشه .. التماس میکنم // همه داشتن نگام میکردن چه جوری دارم به مجید التماس میکنم ُ واسم غصه میخوردن فقط همین !!! حیوونی .. زبون بسته ... طفلی .. چه التماسی میکنه !!!

دیگه اونقدر له شده بودم که این حرفا واسم مهم نبود ... مجید گفت بیا بریم .. نمیدونم چیکارم داشت .. نمیدونم چه جوری میخواست لهم کنه ! اما دیگه خسته بودم .. ضعف داشتم طاقتم طاق شده بود خودمو سپردم دست خداو باهاش رفتم  ...

رفتم تو ماشین نشستم .. مغرور تر از قبل نگام کردُ گفت پس قبول کردی باهم دوست شیم  ؟؟؟

ــ نه !! تو این دنیا خوشی ندیدم دل خوش اون دنیامم .. اگه برم نمیگردونی سرکارم میرم گدایی بهتر از رفاقت با توئه ...

اومدم پیاده بشم مجید گفت صبر کن ...

میام به زودی <<<<

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت0:42توسط عروس |
16
دیگه نه تنها جایی تو جامعه نداشتیم جامون رو تو اون محل َم از دست دادیم . نمیدونم ما سه تا آدم کجای دنیای ِمامان بابای آرش رو تنگ کرده بودیم که با این کار ما رو از اون محل روندن تا تأییدی بشه واسه گفته هاشون ! ذره ذره آب شدن ِمامان بابامو میدیدم . اینکه بقال ِمحل چه جوری بهشون چپ چپ نیگا میکنه ُیه قلم جنسم دیگه نسیه نمیده !! یا منیره خانوم یا آذر خانوم یا نگاهای زهرا خانوم !!!! بابا میگفت نمیتونم سرم رو بالا بگیرم برم سرکار !! باید سر خم کنم برم ٬سر ِخمیده بیام :<<< مامانم قسمم داد از این عشق و عاشقی بگذرم .. " خدا وکیلی ول کن این آرش رو ٬ اگه منو بابات بیشتر از آرش واست مهمیم به خاطر منو بابات ولش کن .. اگرم نه !! تو رو به خیر و ما رو به سلامت ٬ فکر کن دیگه مامان بابایی نداری برو خوش باش که بعید میدونم خوشی ببینی .. ببین چقد خرد شدیم .. اگه نداشتیم اما اعتبار که داشتیم اونم ازمون گرفتن .. اینا آدمای پست و خدانشناسایی هستن که میترسیم یه بلایی سرت بیارن "  .......

رفتم تو اتاق .. دیگه انگار اشکی واسم نمونده بود .. مامان خدا رو وکیل کرد تا از آرش جدا شم .. بکـَنمش از این دل لعنتیم .. مگه میشد؟؟! مگه مامان تاحالا عاشق شده بود بفهمه ؟؟ میدونم اینهمه به خاطر خونوادش مصیبت کشیدیم اما چرا هنوز عاشقشم ... چرا ازش نفرت ندارم ...

آرش مدام بهم زنگ میزد .. گوشیم رو خاموش کردم ُبه خودم قول دادم دیگه همه چیز رو تموم کنم واسه ی همیشه ...مامان بابام عزیزتر از هر کسی برام بودن ٬ این مهم بود بذار یه بارم شده تو زندگیم به حرفشون گوش میدادم !! .... یه روز اومد درخونمون .. گفتم برو از اینجا .. گفت نمیرم !! گفت تو بهم قول دادی تا آخرش هر اتفاقی بیوفته پام وایسی !! گفتم برو .. من دیگه مجرد نیستم .. نامزد کردم .. خندید گفت کلیشه ای شده !!! گفتم بیا از خونوادم بپرس اصن بیا عکسامون رو ببین گفت یالااااااه ..اومد تو !!! فکرش رو نمیکردم بیاد تو .. گفت اینقدر به عشقت ایمان دارم که مطمئن باشم تو همچین کاری نمیکنی !! گفتم قسم میخورم قسم میخورم یه روزی این کار خونوادت رو بی جواب نذارم  تلافی میکنم برو ..  واسه ی همیشه برو چون کینه ای تر از این حرفام... آرش نمیدونست جریان چیه گفت چی شده ؟گفتم برو از بابای نامردت بپرس ! برو ...دیگه این قلبمُ اونقدر کینه پر کرده که عشق و علاقه توش گم شده .. گفت ول کنت نیستم .. بابام اومد تو حیاط !! گفت تابه حال بهت چیری نگفتمو احترامشو نگه داشته گفت از خونه َش بره بیرون ُپشت سرشم نگا نکنه !! گفت نه شما دختر بگیرید نه من دختر بده .. برو ... آرش خجالت کشیده بود ُهمین قلبم ُبه درد اورد .. بارها له شده بودم اما دوست نداشتم له شدن عشقم رو ببینم .. آرش گفت : پدر جان من دخترتون رو میخوام .. به خدا جبران میکنم مامان بابام چیزی تو دلشون نیست .. بابام انگاری زده بود به سیم آخر گفت اما ما همه چیز تو دلمون موند دخترمون دیگه تو رو نمیخواد برو .. برو به سلامت ..  بابا دم در منتظر بود آرش بره ُ آرش هاج و واج مونده بود .. آخ که دیدنش تو اون موقیعت چقدر واسم دردآور بود ! میخواستم جیغ بزنم بپرم بغلش کنم بگم بیا مثه تو فیلما در بریم .. بریم یه جای دور که دست هیچ کس هیـــــــــچ کــــــــــــــــــس بهمون نرسه ... عاشقتم آرش عاشقتم ... میخواستم اینا رو داد بزنم بهش بگم .. دیدن قیافه ی مظلوم گونه اش تو اون موقیعت بدجور آتیشم زده بود .. نا امید٬ خسته رفت بیرون یه نگاهی بهم کرد .. مرُدم .. نگاه آخرش بدجور موند تو دلم !!! در رو  که زد بهم قلبم بدجور شکست !!! همونجا جلوی بابا نشستم تو حیاط ُ گریه کردم  داد زدم ٬ خدا رو صدا زدم  تو این زار زدنای ِهمیشگیم حس میکردم دارم خفه میشم ُیه بارم خفه نمیشدم راحت بشم  .. .. بابا اومد یه دستی کشید رو سرم ُرفت تا اشکاش رو نبینم .. ساکت شدم .. همش قیافه ی آرش جلوم بود دوس داشتم همون آن بهش زنگ بزنمو بگم میخوام ببینمت باز شروع کردم دیگه تموم شد دیگه آرش رفت واسه همیشه ....

روزا میگذشت ُمنم شده بودم یه مرده ی متحرک ٬ میرفتم ٬میومدم ٬ خودمو زندگیمو باخته بودم !!! دیگه هیچی واسم مهم نبود .. مصمم بودیم از این محله بریم  . کی زیر بار خرید این خونه میرفت <><> از یه طرفی هم دوس نداشتم میدون رو خالی کنیم تا تأییدی بشه به اراجیف خونواده ی آرش ! ولی ازبس مامان بابا گفتن نمیتونن اینجا سر بلند کنن افتادم به فکر چاره <<<

با مامان رفتیم هتل ! بابای مجید بهمون روی خوشی نشون نداد . به من گفت باید استعفا بدم به جای مامان هم یکی رو اورده بودن !!! وا رفتیم .. جفتمون !!با یه نون بخور نمیری که بابا یه روز بود یه روز نبود رسماْ باید آجر میخوردیم .(بابا اگه کار پیدا میشد واسش روزی پول میگرفت)

مامان شروع کرد به التماس کردن <<<کاری که من به شدت ازش بیزار بودم ُمتاسفانه باهاش بزرگ شدم .من فقط التماس رو مختص ِاون بالا سری میدونستم ُبس !!! اما مامان بابام مدام التماس بنده های خدا رو میکردن که مبادا یه وقت گشنه بمونن !!! این بنده خداها هم عجـــــب واسشون لذت بخش بود که یکی داره بهشون التماس میکنه .. اومدم بیرون دوس نداشتم مامان رو تو این وضع ببینم . بیچاره حقم داشت اینجوره التماس کنه . بابا یه کارگر ساده بود که اگه کار نباشه تو خونه می موند ٬مامان کارش ثابت بود اقلاْ میدونستیم ماهی یه پولی دستمون رو میگرفت ! زنگیدم به مجید << خدا دنیا رو بهش داده بود فهمیدنش سخت نبود از صداش ُ چاکرم نوکرش میشد خیلی خوب فهمید . وقتی گفتم میخوام ببینمتون بیشتر ذوق کرد ُهمون روز قرار شده همو ببینیم . پیاده رفتم به محل قرار که هم تو راه فکر کنم هم از لحاظ اقتصادی منفعت !!!

مجید زودتر رسیده بود . دعوت کرد بریم کافی شاپ . همه ی جریان رو واسش گفتم تا بفهمه که چقدر به این کار نیاز داریم ..مجید میون حرفام هرازگاهی چندتا فوش آبدار نثار خونواده آرش میکرد .. گفت حالا چیکار میتونم واستون بکنم ؟! گفتم از باباتون بخوایید ما برگردیم سرکارمون .. شما فهمیدید که مامانم بی تقصیر بود اگه واقعاْ دزدی ای انجام شده بود یا شکی این وسط بود اینا به این زودیا رضایت بده نبودن . همش نقشه ی او بابای از خدا بیخبرش بوده <<<<

یه جوری نگام کرد .با ولع !!! با یه نگاه بد !! ترسیدم !!! گفتم الانهَ س که درقبالش یه پیشنهاد بی شرمانه ازم بخواد ! مونده بودم چه جوری باش برخورد کنم .. بکوبونوم تو گوشش ُدربرم یا یه تف بندازم یا ... از نگاش بدم اومد خیلی ... بعدش گفت : راسیتش خودمم طاقت ندیدنت رو ندارم !! بازم پیش خودم گفتم داره مقدمه چینی میکنه واسه پیشنهاده >>>> گفتم : من فقط اینو ازتون خواستم چون به این کار نیاز دارم  اینم بدونید اگه خونواده آرش اینکار رو کردن ذره ای از عشقم به آرش کم نشده ُتو قلبم جاش محفوظه .. دستاشو اورد جلو تا دستامو بگیره با یه حالت کش داری گفت : خوش به حال آررررش ..   دستم رو کشیدم .. این دستا رو فقط دستای آرش میتونست بگیره .. چندشم میشد از طرز نگاهش ُ ولع حرفاش ! یادم به حرفای بابای آرش افتاده بود به همسایه هامون که درموردم چی میگن ! من اینجا چیکار میکنم ! اینجا تو یه کافه ! با یه موزیک ملایم ُدو فنجون قهوه که تا به حال تو عمرم نخورده بودم ُفقط میدونستم تلخه !! مثه حرفای مجید مثه نگاهاش مثه رفتاراش !!!

پا شدم ... مجید گفت چی شد پس ؟؟؟ گفتم مثله اینکه تو این دنیا آدم کم پیدا میشه ! اومدم بیرون .. گریه کنون .. لعنت فرستادم به بابای آرش .. خدا ازت نگذره ! نمیدونید چه حالی بودم .. پیچیدم تو کوچمون .. مامان بابام راست میگفتن ! کوچمونَم صفای قبل رو نداشت .. مامانم اومده بود گفتم چی شد التماسا فایده ای داشت .. گفت خدا لعنت کنه باعث وبانیش ُ....

روزا میگذشت اوضامون بدتر از قبل بود .. بعضی روزا که واسه بابا کار نبود دریغ از یه دونه نون تو خونه !!!خدا میدونه بیشتر شبا از گشنگی خوابم نمی برد میومدم تو آشپزخونه زور زوری آب میخوردم بلکم معدم سنگین بشه اما حالم بیشتر بدتر میشد !! چه شبایی که صبح نکردیم چه روزایی که درد هیچی نداشتن تو خونه مامان میگفت لااقل روزه بگیریم یه ثوابی ببریم . انگاری چرخ وفلک ُرزوگار دست تو دست هم داده بودن واسه نابود کردنمون .. بابا یه دونه نون میخرید یا چیزی میخرید خودشون نمیخوردن میگفتن تو بخور فردا که ازدواج کردی بعدش زنده زایمون داری بُنیه داشته باشی  !!! کدوم ازدواج ؟؟ کدوم زایمان ؟؟؟؟ اونم با یه تیکه نون بُنیه َم قوی میشد !!!نمیدونم این چه حکمتی بود که خدا واسم رقم زده بود !  .. فایده نداشت .. گشنگی ُنداری داشت کلافم میکرد  ... هر جا میرفتم واسه کار ٬بازم مشکلات قبل رو داشتم ...راهی نبود که به مجید رو بیارم .. چاره نداشتم اینقدر گشنگی کشیده بودم که عقلم از کار افتاده بود .. گوشی رو برداشتم شماره مجید رو گرفتم ....

×× اینا رو نمیگم تا٬کسی واسم دل بسوزونه که یه عمررررررررررر از این دلسوزوندنا بیزار بودم .. اینا رو میگم واسه شما واسه آرش واسه خودم تا یادم نره چی بودم ُ چی کشیدم<<<

×× ممنونم از دوستای گلم که میان پیشم ُاینقدر خوشحال میشم از داشتن رفیق ..  .. اما بعضی از رفقا بدجور حال میگیرن .. بد نظر میدن ... هر چی ما بیخیال ِ نظراشون میشیم ول کن نیستن  دارم وسوسه میشم برخلاف میلم رمز دارش کنم !!!

×× مینا عزیزم فدات شم همیشه من از نظراتت استفاده کردم ُبا بودنت خوشحال بودم :* منظور من بعضی از رفقای مذکر هستن که نخونده میان میگن " میخوای خودم بیام بگیرمت ؟" و یا هزارون حرفای بیربط ِدیگه  .. وگرنه تو و دیگر دوستام نهایت استفاده رو از نظراتتون میکنم ُ دوس دارم فقط خواننده نباشید ُ میخوام راهنمایی بشنوم .. دوستون دارم :*

میام به زودی :*

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت18:25توسط عروس |
15
روزا با بودن آرش زندگیم جور دیگه ای بود . بیشتر شبا شام رو با هم میخوردیم ُعلاقمون روز به روز بیشتر میشد :)  یه روز آرش گفت به خونوادش گفته که یا من یا هیچ کس !! با برخورد شدید روبه رو شده .. میگفت هر اتفاقی افتاد در کنارش باشم وقتی خونوادش ببینن اینقدر ما پشت همییم ُهمو میخواییم مجبور میشن بالاخره رضایت بدن !

یه شب شاد و سرخوش از آرش خدافظی کردم اومدم خونه . بابا تو حیاط دستش رو سرش بود نشسته بود گفتم چرا اینجا نشستی بابا ؟! گفت همینوطوری بابا ٬ تو برو تو ُ!! مامان سر سجادش هق هق گریه میکرد ! گفتم لابد دلش گرفته :( سر از مهر برداشت ٬ چشماش قولوه خون بود :(((( گفتم چیزی شده ! نگام کرد پرسید کجا بودی ؟ گفتم با آرش بودم !! دوباره شروع کردن به گریه کردن ُ گفت تو رو به این قبله قسمت میدم دست از سرش بردار .. تو ُ اون همتراز هم نیستین ! قسمت تو این بوده تو فقر بزرگ بشی ُ با فقرم بمیری ...

بغض کردم گفتم چی شده مگه ؟؟؟؟ گفت بابا مامان آرش اومدن اینجا !! بابا که رفته در رو باز کنه هولش دادن اومدن تو ُ !!! داد ُهوار راه انداختن گفتن به این دختر فلان فلان شده َت بگین دست از سر پسر احمق ما برداره وگرنه روزگارمون سیاه میکنن ! گفتن کاری میکنن باهامون که جاروپلاسمون رو جمع کنیم شبونه از این شهر بریم !

جوری عربده میزدن که همسایه هاریختن تو خونه پادرمیونی !!! تا چشمشون به همسایا افتاده گفتن دخترشون خرابه َس !!! کارش اینکه روزا وشبا میره بالای شهر دنبال کثافت کاری !!! مامان میگفت یه عمر آبرو جمع کردیم تا این بی آبروها خیلی ساده آبرومون رو بریزن .. میگفت نگاه ِچپ چپ منیره خانوم ُ نچ نچ کردن شهناز خانوم ُیادش نمیره ! میگفت آقا کاظم رو کرده به بابا گفته شما که نون حلال میذاشتی سز سفره زن ُبچه ت پس چرا .... ؟؟؟

همینجوری گولی گولی اشکام میومد پایین <<< گفتم تو وبابا هیچ چیز نگفتید ؟؟؟؟ مامان گفت چی داشتیم بگیم به این بی آبروها ؟؟؟ داد زدم واسه بی آبرو باید بی آبرو شد!! اصن هر چی سرتون بیاد حقتونه از بس ساده اید ... چرا از دخترتون دفاع نکردید !! من به درک!!!!!! چرا از آبروی جمع کردتون هیچ دفاعی نکردید<<<<

نذاشتم مامان چیزی بگه رفتم تو اتاق ُتا جون داشتم گریه کردم !!! حالا دیگه شده بودم خرابه !!! همش همینطور بوده همش در کنار فقر ٬ ف ح ش ا رو میذارن ! از این آدما بیزار بودم . از مامان بابام از خودم ... اونشب کلی فکرای ناجور خورد تو ذهنم . گفتم باز خودم رو خلاص کنم . گفتم وقتی هیچ تکیه گاهی ندارم زندگی به چه دردم میخوره ! بیشتر از خونواده ی آرش دلم از دست مامان بابای خودم خون بود که هیچ دفاعی ازم نکردن !!! از چیزی که نبودم ُبهم نسبت دادن ُمامان بابام لال شده بودن !!!

شب تا صبح بیدار بودم . مامان میومد تو اتاق محلش نمیذاشتم <>>> میگفت نمیخوایی بخوابی ؟! با عصبانیت گفتم منتظرم شما بخوابید برم بالای شهر کاسبی !!! سری تکون میداد میرفت ! سرم رو زانوها بود  ُداشتم فکر میکردم .. به اینکه به کجا میرسم ! چیکار کنم ! مَنگ بودم ..

صدای اذون بلند شد ! رفتم تو حیاط وضو گرفتم نشستم پای سجاده ... بلند بلند گریه کردم .داد میزدم می گفتم ازت شاکیم . ۲۳ سااااااال از نداریمون تحقیر شنیدم ُدیدم حسرت چیزایی که دوستام ُهم سنام داشتن خوردم هیچی نگفتم حالا باید بازم به خاطر این فقر لعنتی اینجوری تقاص پس بدم .. بشم ف اح ش ه ای که نیستم ُنبودم <<<< آرومتر که شدم سرم بدجور درد میکرد . صدای گریه شنیدم رفتم پرده رو زدم کنار دیدم بابا دستش به سرشو داره گریه میکنه ! دوباره اشک ریختم دلم به حالشون میسوخت میگن مرد گریه نمیکنه اما این پیرمرد به خاطر  شرمندگیش جلو زن و بچه اش ُ بی آبروییش جلو دروهمسایه داشت زار میزد !

مامان آماده شده بود تا باهم بریم سر کار . بدون هیچ حرفی از خونه زدم بیرون ! مامان هرچی صدام زد هیچی نگفتم ! مونده بودم چیکار کنم ! کجا برم ؟! به کی بگم ؟! میرفتم ُگریه میکردم . واسم مهم نبود مردم تو خیابون درموردم چی فکر میکنن .. باید آرش رو میذاشتم کنار ! باید قبول کنم همه ی فاصله هامون رو !  به هق هق بابام فکر میکردم آتیشم میگرفت ! چقدر این پیرمرد خار شده بود چقدر تحقیر شده بود . دوسشون داشتم جفتشون رو ! به خودم گفتم هیچ مردی ارزش اینو نداره که به خاطرش مامان بابام تحقیر بشن !اما با آبروی رفته مون تو محل چیکار کنم ؟! داغون بودم داغون ...

گوشیم زنگ خورد آرش بود  <<< رد تماس دادم . رو یه نیمکت نشستم ُبه آدما خیره شدم ! به اتوبوس ٬ تاکسیا ٬ ماشینا .. همه و همه ! دل خوش سیری چند ؟!

گوشیم زنگ خورد . مجید بود ! گفت مامانم گفته یه ذره ناخوشم ! میخواست حالم رو بپرسه ٬حالم از اینم بهم میخورد ..فکر میکردم اینم فکر میکنه من از اوناشم!!!! به آرش زنگ زدم جواب نداد بعد بهم sms داد سر کلاسه .. کلی اکسیژن دریافت کردم حالم بهتر شده بود گفتم دیگه فقط و فقط به مامان بابام فکر میکنم ُقید ازدواج رو واسه همیشه میزنم . کار میکنم ادامه تحصیل میدم ُخودمو از این منجلاب فقر میکشم بیرون ... آرش .... یاد و خاطرش رو برای همیشه تو قلبم نگه میدارم ٬ اگه تو واقیعت نمیتونم ٬تو رویام میتونم باهاش باشمُ باهاش زندگی کنم :)

نزدیک ظهر بود رفتم خونه .. تو راه آرش زنگ زد . جوابشو دادم .. بعد بهش گفتم این آخرین تماسمونه ! گفت دیوونه شدم ؟!؟ بهم گفت مگه قول نداده بودم تنهاش نذارمو پشتش رو خالی نمکنم . گفتم بارها بهت گفتم اگه قرار بود ما قسمت هم بشیم سرنوشتامون یه جور نمیشد . گفتم واسه همیشه دوسش دارمو اجازه نمیدم هیچ عشقی غیر از عشق اون بیاد تو قلبم <><> کلی جروبحثیدمو بعدش خدافظ

سبک شده بودم ! اومدم خونه .. ناهار یه چیزی سرسری خوردمو واسه شام دم پختک بار گذاشتمو منتظر مامان بابا موندم .. اومدن خونه جفتشون گرفته بودن ! تا شادی منو دیدن چهرشون باز شد ٬ گفتم بیایید دست پخت گل دخترتونو بخورید حظش رو ببرید:)))))

آرش بارها و بارها پیام داده بودو زنگ زده بود ! sms دادم تو روخدا برو پی زندگی خودت ..  زنگ زد ! جواب دادم .. گفت چی شده ُخودش حدس زده بود میتونه کار کاره خونوادش باشه جریان رو واسش گفتم ... گفت کاری میکنه تا مامان باباش بیان جلوی اهل محل بگن غلط کردن ! منم تو دلم بهش خندیدم ُگفتم به همین خیال باش . من با اینکه با خونواده آرش زندگی نکرده بودم اما میدنستوم چه جونورایی هستن ...

چند روز بعد سرکارم مشغول بودم که یکی از همکارام اومد گفت فلانی مامانت تو دفتر آقای رییسه ِانگار با یکی از مهمونا بحثشون شده .!سریع رفتم تو دفتر دیدم مامانم داره اشک میریزه ُمیگه :به پیر به پیغمبر من نمیدونم ... میخوایین دست رو قرآن میذارم .. خودتون میدونید چند ساله من اینجا کار میکنم همچین چیزی اتفاق نیوفتاده بود !!! آقاهه و خانومه که چند شب پیش اومدن سویئت گرفتن رو به مامان کردن ُگفتن لابد خودش پا داشته در عرض چند ثانیه رفته بیرون ولگردی ...

اومدم جلو گفتم چی شده !مامان نگام کرد .. باز مامانم جلوی من له شد باز خرد شدن مامانمو دیدم! گفت بهم تهمت دزدی زدن ..  دستم یخ کرد داشتم خفه میشدم ! نگاه به آقاهه کردم گفتم چی شده ؟! گفت ما دو دقه رفتیم بیرون به این خانوم گفتیم بیاد اتاقمون رو تمیز کنه خانومم برگشت سرویس جواهرش رو ببره میبینه نیست !!! گفتم خانومتون چشمشون رو باز میکردن مواظب بودن ! میگن مالت رو به پا همسایه تُ دزد نکن !! گفت شما کی باشید ؟؟! گفتم هر کی میخوام باشم شما بیجا میکنید به مادر من بگین دزد ... نگاه به رئیس کردم گفتم شما چرا آخه ؟؟؟؟ مامان من اینجا حق آب و گل داره !! گفت ما هم بهشون میگیم اما ایشون ول کن نیستن و میگن مطمئنن تو هتل بوده آقاهه زنگ زد ۱۱۰ بیاد .. مُردم .. خرد شدم .. گریه کردم ! چیکار میتونستم بکنم !! بدبختی پشت بدبختی ...

مامان گفت به قرآن محمدی من خبر ندارم به جون این بچه َم به ابوالفضل نمیدونم کجاس .. همه دورمون جمع شده بودن مامانمو گرفتم تو بغلمو زار زدم ..

یه مأمور اومد تو محل واسه تحقیقات اومدن در خونه َمون !! تو محله گوش تا گوش پیچید که مامانم دزدی کرده ! گفتن دخترش خرابه َس مادره دزد !!

در خونه مونو زدن // همراه مأموره اون آقاهه بود ُ ... بابای آرش !!!! پوزخندی زد ُگفت آقای محمدی فقط به خاطر من رضایت میده . حالا تا دیر نشده جوروپلاستون ُ جمع کنید گورتونو گم کنید !!

با آقای محمدی تبانی کرده بودن .. تا اگه فقط جایی تو جامعه نداشتیم  اینبار دیگه جامونو تو محلی که یه عمر با آبرو زندگی کردیم از دست بدیم ! تا حالا بشیم ف اح ش ـه و دزد !!!! فقط صرف اینکه فقیر بودیم ُ ساده

بدم میاد از همه ی اون خاطرات از همه ی اون آدما از همه بدم میاد . نمیدونید با یادآوریشون چه آتیشی به دلم میزنه هنوز که هنوزه دستم یخ میکنه ُ اشکام میریزه

بخون آرش !!! همه شو بخون .. بخون چی شده که اینقدر کینه ای شدم ُافتادم تو فکر تلافی .. بخون چی کشیدیم ُدم نزدیم . خار شدیم ُهیچی نگفتیم ..بخون که از همه ی این بی عدالتیآ متنفرم

+نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت10:38توسط عروس |
14
آرش اومد تو ٬شروع کردن به صحبت کردن با مامان بابام .. گفت فکرش رو نمیکرده یه روزی اینجوری یکی رو بخواد :) میگفت نمیتونه ازم بگذره :))) از بابا خواست بهش فرصت بده تا همه چیز رو حل کنه ! بابا گفت : آخه ما که حرفی نداریم بابا .. تو باید ببینی دخترمون چی میگه >>> ما تابع نظر دخترمون هستیم ُ همه جوره قبولش داریم. آرش خواست باهام حرف بزنه ...

رفتیم تو اتاق .. گفت دست از لجباریم بردارم ُ تو این راه پشتش باشم نه مقابلش !!! میگفت میخواد به هر قیمتی شده باهام یه زندگی رو شروع کنه :))))) میگفت اگه من تنهاش بذارم نمیتونه ! با گفتن تک تک جمله هاش مدهوش میشدم ُ همه ی کینه هایی که از خودش و خونوادش داشتم محو میشد !!!عاشق بودم ُمست !!! میگفت فقط کافیه خونوادش پاجلو بذارند ُ یه مجلس بگیرن ُبعدش بریم زنذگیمون ُبسازیم بدون دخالت هیچ احد ُناسی . دیگه کار به کار مامان باباش نداره !

پرسیدم : اصل قضیه همینجاس ! چطور مامان بابات رو راضی می کنی که پا جلو بذارند ؟؟؟ گفت خودش راهش رو بلده ُ فقط من پشتت رو خالی نکنم

آرش رفت ُمن رو با دنیام تنها گذاشت . دنیای شیرینی که باز واسه خودم ساختمش ! با آرشم عشقم کسی که کم کم میخواست بشه مرد ِزندیگم :))

هنوز که هنوزه وقتی دارم اینا رو تایپ میکنم این قلب ِلعنتیم داره تاپ تاپ میکنه ! هنوز داره نوید میده که عاشقم . اما آرش ! ایندفعه از قلبم میگذرم ُ فقط وفقط به تلافی فکر میکنم ! میدونم که خودتم از خونوادت دل خوشی نداری ... تو ازم خواستی پشتت رو خالی نکنم حالا من ازت میخوام پشتم باشی . خودت خوب میدونی که مامان بابات به سر منو خونواده َم چه بلاهایی اُوردن ! خودت میدونی حساب تو ُخونوادت جداست ُ هنوز گوشه ای از قلبم مختص توئه تا آخررررررررررر عمرم  :)

مامان بابا ازم درموردش سوال کردم ُ گفتم اگه خدا یخواد ایشالا همه چیز جور میشه :)))شب با چه آرامشی سرمو گذاشتم رو بالش ُ خوابیدم . با بودن آرش نفس کشیدن واسم لذت بخش بود. با بودن آرش همه ی سختی هام قابل تحمل بود . اینکه هست ُازهمه مهمتر عاشقمه <>>

صبح با مامان راهی شدیم بریم سر کار در ُ زدیم بهم که آرش با یه لبخندی جلومون ایستاد . خواست برسوندمون . سوار شدیم بین ِراه به آرش گفتم مشغول به کار شدم یه ذره خوشایندش نبود . واسم sms داد مامانت پیاده شد تو پیاده نشو چند دقه کارت دارم ! رسیدیم ... به مامان گفتم بره من میام .

نگاه به آرش کردم نگام کرد . ازم تشکر کرد اینکه با تمام بدیهای خونوادش یه فرصت دیگه بهش دادم ُازم خواست اگه واقعاْ عاشقشم بازم سختی هایی که پیش رو داریم ُتحمل کنم ُ فقط به این فکر کنم که عاشق همیم :) آرش گفت دیگه اجازه نمیده خونوادش من و خونوادم رو تحقیر کنه ! بعدش یه جعبه رو بهم داد گفت برو به سلامت.

تموم فکر و ذهنم این بود که تو این جعبه چیه ؟؟؟؟ خوشبختانه اول صبح بود ُ زیاد کاری نداشتم . داخل جعبه رو باز کردم یه پاکت روش بود :

یه تومار بود . همش هم تکراری از حرفای دیشبش بود . میگفت یا عاشق نمیشه یا اگرم شد اساسی میشه . میگفت نمیتونه واسه ی من جایگزین بیارُ بدون من با یکی دیگه سر کنه .... خلاصه حرفایی بود که  هر عاشقی دوس داره عشقش بهش بزنه ُ انصافاْ صبحم ُ ساخت :)))))  داخل جعبه رو باز کردن یه گل رز نقره بود . خیلی خوشگل بود  :*

بشاش ٬ شاداب کارم رو شروع کردم ُیه خودم قول دادم که تنهاش نذارم . ظهر وقت ناهار رفتم پیش مامان ٬بنده خدا هنوز کار داشت ُ همین زحمتاش رو که میدیدم قلبم آتیش میگرفت :(( رفتم کمکش <><>هی مامان غر میزد برم اونور کسی منو نبینه ! اهمیت ندادم ُ تی به دست شدم گفتم وقت ناهار ِ کمکت میکنم زود تموم شه با هم ناهار بخوریم <<< داشتم تی میکشیدم که مجید جلوم سبز شد !

یه نگاهی بهم انداخت ُ گفت شما چرا ؟! بی اهمیت گفتم کار من تموم شده وقت ِناهار شد گفتم مامان زود کارش تموم بشه . چند دقه بعد مجید با یکی از خدمه های دیگه اومد ُگفت ایشون اومدن کارای ِ اینجا رو تموم کنن ُ از منو مامان خواست بریم ناهار !! مامان کلی خجالت کشید ُهمش از اون خدمه هه که دوستش بود عذرخواهی میکرد <<<<

عصر مشغول کارم بودم که آرش بهم زنگید ُ حرف زدیم . باز دنیامون شیرین شده بود . باز من همون شادابی گذشته مو داشتم . ازش تشکر کردم به خاطر او رز نقره هه و ...

مجید اومد پیشم . ازم معذرت خواست که نمیتونه کار مامان رو جابه جا کنه ! گفت تو فکرشه کار مامان رو جابه جا کنه ُ فعلاْ با پدرش سر این تصمیم درگیرند ! گفتم هر چه صلاحه همون کارو بکنه ! بدم میومد دقیقه به دقیقه میومد بالای سرم به بهونه های مختلف <><>

یه روز آرش بهم زنگید ُ گفت قراره با یه سری از دانشجوهاش یه صبح تا بعدازظهر برن یه مکان تاریخی که هم جنبه تفریحی داره هم تحقیقی ! ازم خواست منم همراهیش کنم . من که از خدا خواسته :) به مامان بابا گفتم اونا حرفی نداشتن اما مامان میگفت میترسم ! میترسید باز بخوره تو ذوقم ُ میگفت  تا خونوادش راضی نشن اینقد امیدوار نباشم :((( گفتم مادر  ِمن مهم آرش ِ! اون پام سفت وایساده ُمنم پاش وایمیسم ! مامان از اینکه اینقدر روزا با روحیه شدم ُشاداب ٬شاد بود ُ به جمله ی امید به خدا بسنده کرد.

درخواست مرخصی دادم ُمجید این پا اون پا کرد ُ ازم دلیل خواست . لزومی نمیدیدم که واسش توضیح بدم . گفتم یه کاری واسم پیش اومده !! با بی میلی قبول کرد.

فرداش با آرش ُ یکی از همکاراش و چند تا از دانشجوهاش راهی شدیم . اونروز یکی از بهترینننننن روزای عمرم بود :)))) آرش ماجرای من رو واسه همکارش گفته بود ولی به دانشجوهاش گفته بود که نامزدشم :) میدونید نگاهای ِحسرت آمیز بعضی از دانشجوهای دخترش رو میدیدم قنده بدجوری تو دلم آب میشد . با دخترای گروه دوست شده بودم ُ همشون بهم تبریک میگفتن . سر به سر آرش میذاشتن ُمیگفتن حتمنی باید به جشن عروسیمون دعوتشون کنیم . اکثراْ میگفتن بهم میایمُ بعضیاشون میگفتن من از آرش سرترم آی منم کلی با این حرف سرخوش میشدم : دی

دوس داشتن ماجرای آشناییمون رو بدونن و هزارتا سوالای دیگه ! کلی گشتیم ُ موقع ناهار رفتیم یه رستوران . من و آرش وهمکارش رو یه میز بودیم.

همکارش یه آقای چهل و خرده ای سال بود .واسمون آرزوی خوشبختی کرد ُگفت فقط سعی کنیم با رضایت دوطرف خونواده زندگیمون رو شروع کنیم. میگفت جلوی آرش میگم ! پاش به زندگی نرسیده خامی درمیاره ! به هیچ عنوان نمیتونه بدون زضایت پدرمادرش بیاد جلو واصلاْ اومد جلو اشتباهه ! میگفت جفتمون یه ذره وجدانمون رو بذاریم وسط ُ به خونواده آرش حق بدیم جبهه بگیرن :((((

گفتم : حرف شما درست .. اما حقی ندارن بهمون توهین کنن ! منم توقع همیچن برخوردی البت نه به این غلظت (!) رو داشتم اما گفتم اول به امیدِ خدا بعدش با منطقمون بتونیم راضیشون کنیم ! اما خونواده آرش بی منطقتر و بی وجدانتر از اونی هستن که فکر میکردم !!

آرش دوس داشت این بحث زود تموم شه خندید ُگفت منم سیب زمینی َم این وسط !!!

همکارش گفت : من نمیگم کار خونواده آرش درست بوده اما مخالفتشون بی مورد نیست !!

میدونید گرفته شدم : با ناراحتی گفتم : استاد شما هم معتقدید که کبوتر با کبوتر باز با باز ... میدنید مشکل اینجاس که عقل و دل باهم رفیق نیستن ! وقتی دلم میاد وسط عقلم از کار میوفته ُفقط به صدای دله گوش میدم نه به هشدار عقلم !!! متاسفانه قسمت من این بود که عاشق مردی بشم که نباید میشدم . ..

گفت : منظورمو نگرفتید !نه کار شما اشتباه ِنه مخالفت خونواده ی آرش ! با درایت میتونید همه مسئله و مشکلات رو از پیش پا بردارید نه با لج ُلجبازی ...

اونروز اگه این حرفا یه ذره واسم تلخ بود اما در کل خیلی بهم خوش گذشت ! اونقدر با دانشجو دخترا رفیق شده بودم که اونا میگفتن آرش تو دانشگاه چقدر سرودست شکسته داره ُ با خنده اضافه میکردن اگه گوش تا گوش بپچه که نامزد کرده چقدر آمار خودکشی میره بالا :)))

اونجا یه امامزاده بود با آرش رفتیم توش ! دوتایی واسه خودمون دعا کردیم ! چون تنها کلید مشکلاتمون خدا بود . اون خواست ما عاشق هم بشیم امیدوار بودم خودش هم ما رو بهم برسونه !

بعدازظهر  اومدم خونه بدون ِآرشم .. یه روز کامل پیش هم بودیم ُاین واسم خوشبختی ِبزرگی بود ! کلی واسه نبودنش گریه کردم! وابستش بودم میخواستمشُ انگاری دیگه طاقت یه لحطه نبودنش رو نداشتم ...

فرداش مثه همیشه رفتم سر کار .. همش خاطرات روز قبلش رو واسه خودم زنده میکردم ُمیگفتم ای کاش امروز باز دیروز میشد ! ای کاش دیروز تموم نمیشد ! بی حوصله بودم ُدل به کار نمیدادم .

مجید اومد ُ با بی حوصلگیم پیش خودم گفتم " باز دوباره این پیداش شد" مجید خندید ُگفت ایشالا دیروز بهتون خوش گذشته باشه ُ بعد اضافه کرد یه روز ندیدمتون دلتنگتون شدم بعد خندید ُگفت دیگه مرخصی بی مرخصی !! خنده ی کنایه داری کردم ُگفتم : جاعوضش الان من دلتنگ ِدیروزم !!

××× مجید .! میدونی فقط به این راضیم که اومدم بالای سرت ُازت حلالیت طلبیدم ! از اینکه ازم حلالیت طلبیدی گفتی کوتاه نیام ُواسه زندگیم بجنگم !

+نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت11:46توسط عروس |
13
مجید نگه داشته بود ُسمج شد ما رو به مقصد برسونه .. هر چی ما تعارف تیکه پاره میکردیم که مزاحمتون نمیشیم اون بیشتر اصرار میکرد ! سوار شدیم .. تو مسیر کلی زبون میریخت ُرو به مامان میگفت بهتون نمیاد همچین دختر با متانتی داشته باشید <>> دیگه روش باز شده بود ُاز خودم سوال میپرسید . فکر نمیکرد لیسانسه باشم سریع گفت از اتفاق ما دنبال یه همکار خانوم واسه حسابداری و کارای کامپیوتری هتل میخواییم اگه مایل باشید میتونید باهامون همکاری کنید :))))

خب من مدتها بود بعد از فارغ التحصیل شدنم دنبال کار بودم اما لامصب هر جا میرفتی یا پارتی میخواستن یا چک و سفته  ... اونجاهای َم که در ِپیت بود ُ چک و سفته نمیخواستن ازت یه چیز دیگه ای میخواستن ُ با یه برخورد باهاشون تا عمق ِپستیشون پی میبوردی !

راسیتش اولش کلی ذوق کردم اما یه فکری زد تو ذوقم !!! مادر من اونجا نظافت چی باشه من حسابدارش ؟! مامانم نه ورداشت نه گذاشت گفت خدا خیرتون بده دخترم دنبال کار بود کجا بهتر از اینجا دیده ُشناخته شده ! مجید گفت اگه دختر خانومتون مایل بودن فردا بیان با پدرم صحبت بکنن ُ ایشالا مشغول به کار شن >>>

اونشب کلی مامان پیله َم شده بود که فردا میره سرکار منم دنبالش برم ُ این فرصت ُ از دست ندم . نمیخواستم به روش بیارم من واسه چی میگم نه .. میترسیدم فکر کنه میخوام تحقیرش بکنم .

شب کلی فکر کردم . دروغ چرا...! بیشتر داشتم به آرش فکر میکردم ! اینکه الان داره چیکار میکنه ؟ اونم مثه من که به فکرشم به فکرمه ؟؟؟ نکنه خونوادش زودی مصمم بشن زنش بدن !! وااای داغون میشم اگه یه روزی اونو کنار ِیکی دیگه ببینم ...

صبح با صدای مامان پاشدم . اصرار داشت باهاش برم :(((  گفتم آخه مادر من تو اونجا کار میکنی بسه بذار من میرم یه جا دیگه < مامان میگفت اتفاقاْ بهتر هم من خیالم راحتره هم میدونم یه جا امن کار میکنی .. بالاخره با مامان راهی شدیم سمت هتل .گوشیم رو روشن کردم چون همه چیز رو تموم شده حساب میکردم :( یه عالمه sms از آرش داشتم که : .. چی شد اینجوری شدی .. نذار یقین پیدا کنم که حرفایِ مامانم راست بوده ... چرا یه دفه اینقدر بی احساس شدی و..... از این حرفا دیگه.

رفتیم بابای مجید پشت میز نشسته بود سلام دادیم ُمامان منو معرفی کرد . بابای مجیدم یه جورایی به نظرم خودشیفته اومد ! راسیتش ازش خوشم نیومد! به مامان گفت خانوم فلانی کارتون ؟! مامان ِساده ی من گفت دنبال نیرو بودید دخترم اومده واسه استخدام !! از بالای عینکش که رو بینیش بود نگاهی به من انداخت و رو به مامان گفت کی گفته ما نیرو میخواییم ؟ مامان گفت پسرتون !

بابای مجید گفت مخواستیم اما حالا دیگه نیازی نداریم !!! دست از پا درازتر برگشتیم که با مجید روبه رو شدیم . سلام ُاحوال پرسی ُگفت چی شد .. جریان ُ گفتیم ُ گفت همین جا منتظر بمونید من بر میگردم .

یعد از چند دقیقه مجید اومد بیرون ُبهمون گفت بریم داخل دفتر ! باباش عذرخواهی کرد ُگفت چون همه کارا رو به پسرش سپرده درست در جریان کارا نیست ُ میتونم با مجید هماهنگ کنم اگه اوکی داد مشغول به کار شم ..

مامان ِبیچاره ی ذوقیده ی منم هی دعای ِخیرشو بدرقه راهشون میکرد .. مامان رفت دنبال کار خودش ُمنو مجید رفتیم پشت کامپوتر واسه کارای حسابداریش ... رو کردم به مجید ُ گفتم ببخشید آقای فلانی بودن ِمن در کنار مادرم تو این هتل موردی نداره ؟؟! منظورمو نگرفت با تعجب پرسید چه موردی؟؟

خجالت میکشدم مسئله رو بازش کنم اما مجبور بودم !! کار ِمامانم و کار ِ من ... دوزاریش افتاد ُگفت نه ! چه مشکلی ؟؟ هیچ موردی نیست ! ما به خانوم فلانی(مادرمو میگفت) اراده خاصی داریم ُحساب ایشون با بقیه جداس ُ ... ایشون یکی از زحمت کشترین پرسنل ما هستن و .... خلاصه کلی مامان جانمان را بالا بردن :))))

چند روز مجید چم وخم کارارو بهم یاد داد ُ مشغول به کار شدم . تازه یه کلاس تایپ  واسم گذاشت تا تایپم خوب بشه . خوب بود راضی بودم .. اینجوری هم به اقتصاد خونواده کمک میکردم هم فرصتی واسه فکر کردن به آرش رو نداشتم >>>>

مامان بابا ذوق میکردن میگفتن اگه ما نتونستیم میتونی خودت یه جهاز خووووب واسه خودت درست کنی :)

یادم به این شعره افتاده بود که اگر خدا ببندد دری زحکمت گشاید در ِدیگری ...!

با بودن من تو اون هتل مامان َم انگاری احترامش بیشتر  از قبل شده بود ُ به قول مجید دیگه حساباش با دیگرون متفاوت بود . ذوق کردن ِمامان ُ افتخار کردنش به من بیشتر منو تشویق به کارم میکرد:)

مجیدم بیشتر موقعا هتل بود ُطرز نگاهاش ُرفتاراش واسم مشکوک بود ! راسیتش فکر کردم قصدش سوء استفاد َس همین و بس ...! زیاد تحویلش نمیگرفتم ُسعی میکردم سرم به کار خودم باشه .

میدونید اگه آرش هم از همون اول میدونست وضع ُاوضام چطوره همین احتمال سوءاستفاده رو بهش میدادم . نمیدونم منطورمو رسوندم یا نه ؟؟!  مجید از همه ی وضع ِخونوادم خبر داشت ُواسه من جوری باور شده بود که اگه نیتی هم داره نیتش خیر نیست>>>>

یه روز با مامان کلید انداختیم در خونه رو باز کنیم بریم تو ٬ آرش بهمون سلام داد !!! منو مامان با تعجب نگاش کردیم ! به مامان گفتم مامان بیا بریم تو درو هم ببنیدم ! رو کردم به آرش ُگقتم خواهشاْ از اینجا برو ....

به من اهمیتی نداد رو کرد به مامان گفت خواهش میکنم اجازه بدید بیام تو .. میخوام با شما و جاج آقا حرف بزنم .. من گفتم مامان بابام هیچ حرفی باهات ندارن >>> زبونم اینا رو میگفت اما تو قلبم غوغایی بود .. دوست داشتم جلوش زار بزنمو بگم چقد تو این مدت دلتنگش بودم .. بازم رو به مامانم گفت خواهش میکنم اجازه بدید بیام تو ...

اومد تو ...  ذوقی پنهونی تو دلم بود .. دوستش داشتم ..

اشتباه بود اما باخته بودم این دل لعتنتی رو ...

+نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت0:30توسط عروس |
12

عصبي شده بودم .  هنوز پاشون به در اتاق نرسيده گفتم بي زحمت بفرماييد بيرون ! ما سه تا جزام داريم ميترسيم شما هم دچار بشيد! بفرماييد .. مادرش گفت احترام خودتونو داشته باش ! گفتم اينقده تو عمرم بي احترامي ديدم كه ندونم ديگه احترام يني چه ؟!

ميگفت من فقط به خاطر آرش اينجام .. گفتم به خاطرهمون  آرش برو ! بابام هي وسط حرفم ميپريد ُ ميگفت نكن اينجوري بابا مهمون حبيب خداست   ... گفتم اينا مهمون نيستن اينا مزاحمن مزاحم !!!

خيلي واسشون افت داشت  يه دختر 23 ساله از اين طبقه جلوشون وايسه و اين حرفا رو بزنه .. از رفتار اونشبشون داغون بودم از اراجيفي كه تيكه به تيكه از حرفاي من دراُورده بودو به آرش گفته بود .. ديگه نميخواستم تحقير بشم نه من نه خونواده َم

 رفتن و من براي اولين بار بود از رفتنشون شاد شدم .. بغض توأم با شادي ... بابا گفت : يه ذره تند نرفتي بابا ؟! گفتم تندي كردن تندي ديدن !

گوشيم همش خاموش بود برخلاف اونچه داشت از تُو داغونم ميكرد اما مصمم شده بودم ديگه فراموش كنم همه چيز رو .. یه روزی که از خونه زدم بیرون آرش رو دیدم بی تفاوت رد شدم .. گفت یه بار واسه همیشه به حرفاش گوش بدم اونوقت واسه هميشه ميره . گفت چرا رفتار بد ِخونوادش رو با بدي جواب دادم .. گفت داشت همه چيز درست ميشد ُتو با اين كارت كلي كارامون عقب انداختي <<

حرف زد .. زد .. زد

گفتم آرش من تصميمو گرفتم .  اتفاقاً اونشب اون كارو كردم تا همه چيز تموم بشه واسه هميشه ! به خاطر تو خیلی کوتاه اومدم  ... خرد شدن ِخودمو میتونستم ببینم اما کوچیک شدن مامان بابامو اصلاْ <<< اونشب نهايت بي احترامي رو از پدرو مادرت ديدم صبحش مادرت خابوند تو گوشم غرور نداشته م له شد باز ٬اما بازم باهاش حرف زدم ُ خواستم مانع نشه اما

خوب يا بد درست يا نادرست عاشقت شده بودم ُ نميتونستم منطقي فكر كنم ..  بین من و تو کلی فاصله َس .. من ِاحمق فکر میکردم میتونم این فــاصله ها رو برداریم ُمثه رویاهامون زندگی کنیم اما زهی خیال باطل

خدافظی کردمو به راهم ادامه دادم .. رفتم تا اشکامو نبینه تا یه بار دیگه له شدنمو نبینه ...

چند ما گذشت ُ من آرش رو دورادور اطراف خونمون میدیدم بارها اومد درخونمون که فایده نداشت انگار بدون اینکه خودم بخوام سنگ شده بودم.

میگفت همه چیز داره درست میشه میگفت مامان باباش راضی شدن چون خودش راضی ِ.. خلاصه کلی اومد ُ رفت ُ بی فایده !

نمیخوام مابقی تحقیرا و توهینایی که بهمون شد رو بگم فقط اینکه همه ی اون رفتارا باعث شدعشقم بهش به صورت انتقام ازش تبدیل بشه

آرش میگفت چه من بخوام چه نخوام ول کن نیست ُسفت پام وایساده

........

 

مدتی بود مامانم کتف درد داشت ُ قرار بود یه روز با هم بریم دکتر .. رفتم دم هتلی که مامان کار میکرد منتظر موندم .. آقایی چارشونه  ی گمبلی از بغلم رد شد.. کلی پرسنل هتل جلوش دولاوراست میشدن

مامان اومد ُمامانم همون رفتار رو با اون آقاهه داشت ... رفتم پیش مامان ُمتوجه شدم پسر صاحب هتله ... لبخندی زد ُ رو به مامان گفت : دخترتونه ؟! و بعد با لبخندی ازمون جدا شد.

مامان میگفت : تک پسر آقای فلانی صاحب هتله .. اسمش مجید ِ. پسر زرنگیه و همه کار ای باباش بر عهده ی اینه ...

منتظر تاکسی بودیم که مجید از پارکینگ هتل اومد بیرون ُجلو پامون ایستاد ُخواست تا یه جایی برسوندمون >>>>

 

××× مینا جان ممنونم از نگرانیت ... گلم نگرانیت بی مورده و من همه جوره همه چیز رو درنظر گرفتم ُ جای هیچ نگرانی نیس .. بازم ممنونم دوست خوبم :*

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت20:16توسط عروس |
11
اشکم سرازیر شد .. باید باهاش حرف میزدم باید نهایت تلاشمو میکردم >>> با اینکه بازم غرورم لگدمال شده بود ! داشت میرفت سوار ماشینش بشه . در ماشینو باز کردمو گفتم : حرفاتونو زدید ازتون میخوام به جان جفت پسراتون حرفای منم گوش بدید . بعدش قول میدم ٬ قول میدم هر چی شما گفتید همون بشه !

به قول خودتون اشتباه کردم لقمه گنده تر از دهنم میخواستم !  از وختی دست راست و چپم ُشناختم حسرت هزارون هزار لقمه به دهنم خشکید٬ بیزار بودم از نگاه ترحم آمیز دیگرون و صدقه دادن بهمون ٬ از اینکه تو این جامعه مثه میکروب باهامون رفتار میشد .. عاشق درسو کتاب بودم .. اونم همین فقرمون باعث شد ازش بیزار بشم  .. هیچ دوستی نداشته باشم .. ...

نذاشت ادامه بدم با اخم گفت اینا به من چه ربطی داره ؟؟؟؟؟؟

خواهشاْ به ربطش کاری نداشته باشید قول دادید که فقط گوش بدید! بهم میگید دست از پسرتون بردارم همین پسرتون باعث شد واسه نفس کشیدن ِامروزم امیدوار بشم . همین پسرتون باعث شد حس کنم باوجود فقر ٬خوشبخترین دخترم ُ به فقرمون هیچ اهمیتی ندم <<<

روزی که از مدرسه اومدم ُبچه ها تو زنگ ورزش به کتونی های پارم میخندیدن مایع ظرفشویی رو سر کشیدم  ... زندگی با خفت ُتحقیر به چه دردم میخورد آخه ؟! تو این جامعه وقتی جایی واسه امثال ماها نیس چه اصراری به بودن ؟! که خدا خواست بازم بمونم ُتو این جامعه نفس بکشم <<<<

به هر زحمت ُحقارتی بود درسمو ادامه دادم تا نشم یکی لنگه ی مادرم ! دانشگاه دولتی قبول شدم ُ بازم دل به درس دادم  .سال اول دانشگا یکی از صنف خودمون خواستگارم شد به حرمت مامان بابا اجازه دادم بیان خونه َمون .. هر چی دو دوتا چارتا کردم دوس نداشتم آینه زندگی مامان بابام بشم . دوست نداشتم سختی ها و حقارتایی که من کشیدم بچهای من بکشن ! میخواستم اگه خودم از دنیا لذتی نبردم بچه هام اینطور نباشن .. نمیخواستم زندگی ِ آینده َم تکراری از زندگی ِ حقیرونه ی گذشته َم باشه !!

با آرش آشنا شدم . فکر نمیکردم دل بدم ُدل بگیرم ! اولش واسه سرگرمی بود ُحالا واسه زندگی کردن !!

میدونم لقمه ی سنگینی ِ اما بذارید از یه جایی شروع کنم . بذارید من فقر ُ از خودمو خونوادم دور کنم  .. دانشگاه رفتن چه دولتیش بازم هزینه میخواد که متاسفانه نداریم <<<

قسم میخورم قسم میخورم ادامه تحصیل بدم ُبه جایی برسم که همش تو رویاهامه .... میدونم توقع بیجایی ِ ! اما با بودن آرش من میتونم از این منجلاب فقر بیرون بیام .. بهم فرصت بدید ..

تک تک این کلمه ها رو با گریه میگفتم .. دلم ُ غرورم هردو شکسته بودن

مامانش هیچی نگفت خدافظی کرد ُرفت و منم با گفتن " خدافظش " کلی امیدوار شدم . در طول حرفام آرش کلی بهم زنگیده بود. بهش زنگ زدم ! نگفتم مادرش اومده اینجا و خابونده تو گوشم ُمن چیا گفتم :((((( فقط گفتم ناخوشم ُ نمیتونم بیام

رفتم خونه .. نمیدونم بین دوتا حس گیر افتاده بودم ! آیا میشد امیدوار بود ؟! ینی مامانش منطقی با حرفام برخود میکنه<<

صبح گوشیم زنگ میخورد .. طبق معمول آرش بود .. گرفته بود ! فهمیدم حتمنی مامانش چیزی گفته ..  

میگفت مادرش یه چیزایی بهش گفته که اصلاْ نمیتونه باورشون کنه :(( میگفت چرا دیروز بهش دروغ گفتمو نگفتم با مادرش بودم .. میخواست از زبون خودم بشنوه به مادرش چی گفتم !

گفتم مگه مادرت چی گفته ؟

آرش گفت من مادرم ُخوب میشناسم .. تو رو بهتر از مادرم ! حرفای مادرمو باور نکردم به هیچ عنوان ولی مادرم برای تک تک گفته هاش فسم میخورد به جون جفت پسراش قسم می خورد .. مامانم الکی جون ما رو قسم نمیخوره .. موندم درمونده ..!

 مادرم میگفت : تو واسه سرگرمی و اینکه به خودت ثابت کنی یه بچه پولدار خر رو میتونی اسیر کنی باهام آشنا شدی! میگفت تو نامزد کرده بودی ُ اونقدر پسره رو میخواستی وقتی خونوادت مخالفت کردن رفتی دست به خودکشی زدی !! ولی وقتی با من آشنا شدی باهاش بهم زدی !!! گفتی آرش پولداره و میتونه ُمنو به جایی برسونه که آرزومه

میشه بگی چرا دیروز بهم دروغ گفتی که پیش مادرم بودی؟

هر چی آرش اینا رو میگفت من بیشتر از احمق بودن ِخودم عصبانی میشدم از اینکه  فکر میکردم دارم با یه آدم دردودل میکنم ! ینی پولدار بودن اینقدررررر میتونه بعضی از آدما رو پست کنه .<<<

گفتم رفتی خونه َتون ؟ گفت : نه مادرش زنگ زده ُرو پیغام گیر اینا رو گفته ..

آرش من نهایت تلاشمو کردم تا مادرت رو قانع کنم .. توقع زیادی داشتم که میخواستم تو رو داشته باشم ُ از تو توقع نداشتم این خزعبلات ُدرموردم باور کنی !

باور کن باور نکردم اما موندم چطور مادرم قسم جونمون ُ خورد ُ تو هم نیگفتی دیروز با مادرم بودی ...

گفتم :نگفتم چون فکر میکردم حرف حرف زنونه َس !! آرش اگه از اول قرار بود من ُتو یکی بشیم ٬اول زندگیامون یه جور میشد ! به قول مامانت من نفهم بود نفهمیدم هیچوفت هیج حقی ندارم لقمه های گنده گنده بردارم

گوشی رو قطع کردم ُ باز همون همراه همیشگیم اومد سراغم ... زار زدم ! خدا رو صدا زدم ! ازش گله کردم ! کفر گفتم ! ...

آرش sms داده بود خدا گواه ِهیچوفت بهت شک نکرده بودم ُ نمیکنم .. ولت نمیکنم حتی اگه تو نخوای من ُ.. به شرفم قسم کوتاه نمیام

واسم دیگه نه قسمش مهم بود نه شرفش !

همش کنج اتاق کزیده بودم ُ تو خودم بودم .. گوشی رو خاموش کردم تا هیچ وسوسه ای نیاد سراغم مامان بابام متوجه ذره ذره آب شدنم بودن ُ بنده خداها چیزی واسه گفتن نداشتن .

یه شب زنگ خونه رو زدن ُ بابا رفت درو باز کنه ... بابا  به پت پت افتاده بود ُ بفرما بفرمای رسمی میگفت ! به مامان گفتم کیه ؟؟؟؟

مامان بابای آرش بودن با یه جعبه شیرینی ×××

 

××× متاسفم .. متاسفم که برخلاف میلت میخوام همه چیزو بگم کامل ِکامل ! اینجا رو با میل تو درست نکردم که بخوام با میل تو بنویسم . ببخشید عزیزم

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت15:19توسط عروس |
10
××× آرش امشب بهم گفت از گذشته حرف نزنم ُبیام بگم چی شد شوهرم فوت کردو مابقی قضایا ...

میخوام بگم آرش جان تو که فقط با خوندن این نوشته ها بهم میریزی ببین من دیگه چی میکشم که واسم اتفاق افتاده <<<< پس خواهشاْ فقط خواننده باش و ببین من و خونوادم چی از خونوادت کشیدیم !!!!

 

پدرومادر آرش به سکوت ِهمراه با تحقیرشون ادامه میدادن ... آرش با دیدن اوضاع شروع کرد به حرف زدن به جای پدرش گفت اگه اجازه بدید (.... )هنوز حرفش تموم نشده بود که بابای آرش رو به بابام کردو گفت : بوی ِکباب شنیدید ؟! خحالت نمیکشید  ؟ بعضم اشک شده بودو همینجوری میومد پایین ! بابای بی زبون ِمن همش شنونده بود ُ لال <><><> باباش گفت .. گفت .. گفت ...

منم اشک می ریختم ُبابا عرق ِشرم ! مادرشم اومد تو میدون .. به مامان میگفت جلوی ِاین دختر فلان فلان شده تونو بگیرید .. رو به من کردو گفت : گیر نکنه تو گلوت ؟! فکر نمیکنی لقمه َت خیلی از دهنت گنده تر باشه ؟! آرش هر چی میخواست مامان باباش رو آروم کنن اونا هی گفتن و گفتن ...

عوضی٬ پول میخواستی میگفتی صدفه بهت میدادم . کار میخواستی تو خونه َمون کلفت میخواستم . نون میخواستی دوتا نون کف دستت میذاشتم .. به این پسر نگون بختم چی دادی خورده که با وقاحت تموم ما رو اُورده تو این گداخونه.. و باز هم گفت .. گفت .. گفت

مادرش با پاش زد زیر ظرف میوه ها و شیرینها و رفت بیرون شوهرشم به همراهش >>> آرش رو به من کرد گفت متاسفم !                 " هیچی نگو آرش برو فقط برووووووو "

داشتم خفه میشدم بغضه گیر کرده بودو نمی ترکید بابام گوشه اتاق دستشو زد به سرشو نشست .. مامانم با گریه خرده شیرینیا رو جمع میکرد

بغضه رو آزاد کردمو داد زدم : خـــــــــــــــــــــــــدااااااااااا با تمام وجودم داد زدمو بعضم ترکید

مامانم اومد بغلم کرد سه تایمون هق هق میکردیم .. بابا همش میگفت شرمندتم بابا .. شرمندتم

گریه میکردمو میگفتم :شرمندگیت چه فایده واسه من داره ؟؟؟ تو که عرضه نداشتی یه خونه درست و حسابی دست وپا کنی چرا منم بدبخت کردی عین خودت !

مامان میگفت : اخه مامان اینا به ما نمیخوردن .. تو باید با یکی همتراز خودمون .. نذاشتم ادامه بده ! همتراز ؟؟؟ مگه تو که با همتراز خودت ازدواج کردی خیلی خوشبختی ؟؟ تازه منم بدبخت کردی .. من نمیخوام مثه تو  فردا این ظلمو در حق دخترم بکنم

چشمام قلوه خون بود .. نمیدونم چند ساعت بعد بود رفتم آب زدم به صورتم . آرش مدام میزنگیدو اس ام اس میداد.

پشیمون بودم از اینکه منم این همه حرف بار مامان بابام کردم ... انگار همه حرفا قولومبه شده بودن ُ... رفتم تو اتاق دیدم خوابن دلم به حالشون سوخت من به درک ! اینهمه زحمت میکشن آخرش هشتمون گروئه .. نگاهی به میوه های له شده و شیرینی های خرد شده کردم که صبحش بابای بدبخت کل جیبشو خالی کرده بود واسه خریدنشون

خوابم نمیبرد .. نمیدونم چه جوری صبح شد ! هیشکی خونه نبود .. باز دوباره گوشیم زنگ میخوردو آرش بود <<<< آماده شدم اومدم بیرون یه بادی تو کله َم بخوره یه ماشین جلو پام وایساد ! آرش بود . بی اهمیت رد شدم با اینکه شدید به وجودش نیاز داشتم . باز سمج شد و قسم داد به حرفاش گوش بدم. دیشب غرورم جلوش له شده بود ! سوار ماشین شدم آرش دستمو گرفتو زد زیر گریه ... تا به حال گریه شو ندیده بودم تا به حال اینجوری ندیده بودمش منم پا به پاش گریه کردم.

میگفت دیشب نرفته خونه َشونو هرچی مامان باباش بدوبیرا بهش گفتن فقط شنونده بوده .. میگفت میخواد بیاد از مامان بابام عذرخواهی بکنه .. میگفت صبر کنم همه چیز رو درست میکنه .. میگفت توقع همچین برخوردی رو داشته و طبیعیه اینجوری رفتار کنن ُازم خواست بهشون حق بدم !

گفتم چه حقی ؟؟؟؟ حق بدم اینجوری به من تهمت بزنن ُبه مامان بابام بدبیراه ؟! خیر سرشون تحصیل کرده َن میتونستن رفتاری غیر از این داشته باشن تا اونجوری ما رو شرمنده کنن نه اینجوری تحقیر ! قسم خورد که درست میشه .. گفت اگه خودمم بخوام دیگه نمیتونه ازم بگذره . میگفت تو رو آسون بدست نیُوردم که آسون از دستت بدم و هزارون هزار حرفای خوشگل خوشگل ...

عشقم بود .. کسی که با نفساش نفس میکشیدم ! منم نمیتونستم به این راحتیا ازش دل بکنم . یخم آب شد . گفت فرصت بده خودش همه چیزو حل میکنه :))

آرش خونه نمیرفت و خونه آپارتمانی خودش زندگی میکرد .. جواب مامان باباش رو نمیداد ُ گفته بود تا رسماْ نیان از من وخونوادم عذرخواهی بکنن دیگه بر نمیگرده

خونواده آرشم که غیر از آرش کسی رو نداشتن .. یه پسر دیگه داشتن اونم که آمریکا بودو سال تا ماه ازشون خبر نمیگرفت <> خیلی واسشون گرون تموم شده بود که آرش همچین شرطی رو واسشون گذاشته

بعد از ظهر بود .. قرار بود با آرش بریم سینما . شنگولی در خونه رو زدم بهم که با مادر آرش روبه رو شدم

 سیلی ِمحکمی بهم زد که گوشم صدا کرد .. گفت گورمو گم کنم ُپامو از زندگی پسرش بکشم بیرون وگرنه روزگار منو خونوادمُ سیاه میکنه

.....

+نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت23:34توسط عروس |
9
 

مادر آرش پیغام پشت پیغام که ما میخواییم بیاییم و منو آرش دلهره هامون زیادتر میشد :(( آرش به مادرش گفته بود بیشتر باهاش آشنا بشو اما مادرش گفت همون یه بار کافی بود و من به عنوان عروس خانواده همه جوره قبولش دارم اما امیدوارم تحصیلاتشو ادامه بده تا دیگه هیچ چیزی کم نداشته باشه.

یه روز آرش بهم زنگیدو گفت به مادرش مختصر از وضع خونواده َمون گفته <<< اینکه وضع مالی ِچندان مناسبی نداریم ! با ناراحتی پرسیدم: مامانت چی گفت ؟؟؟

مهم خود ِدختره َس به وضع باباش چیکار داریم !

آرش گفت : عریزم انگاری مامانم همه جوره پسندت کرده ٬ جای ِهیچ نگرانی نیس !!

نفس بلندی کشیدم گوشی رو قطع کردمو کلی واسه آینده َمون برنامه ریزی کردم :)) چقدر با آرشم خوشبخت میشم ... تصمیم گرفتم به قول مامانش ادامه تحصیل بدم و با بودن آرش بزرگترین انگیزه رو واسه این کار دارم ! یه کار خوب دستو پا کنمو مامان بابامو از اون فلاکت بیارم بیرون ..

یه روز دیگه با مادرش قرار گذاشتیم همدیگه رو دیدیم .. اونروز دلهرم کمتر از قبل بود . مادر آرشم صمیمی تر از قبل و اینکه منو عروس خانومم صدا میزد . شماره خونه َمونو گرفت تا رسماْ پا جلو بزارنو رویاهای منو رنگ واقیعت ببخشن !!

آرش نظرش این بود که چون برخورد اوله خونه یکی از دوساشو که یه خونه ی متوسطه بگیریم بعد کم کم همه چیزو بگیم ! من مخالفت کردم >< گفتم : آرشم من میخوام یه عمر باهات زندگی کنم نمیخوام نه به تو نه به خونوادت دروغ بگم . بسپاریم به اون بالا سری توکل به خودش :)

با آرش رفتیم پاساژ واسم لباس خرید تا روز خواسگاری بپوشم .

به مامان بابام جریانو گفتم بنده خداها داشتن بال در میوردن .. بابا دستشو بالا بردو گفت الحمدالله! من بابا و مامانم هر سه نفرمون خوش خیال بودیم....

بابا بهم پول داد مقداری میوه گرفتم که ینی آبرومند باشه ... یه جعبه شیرینی و ... تا حالا اینقدر خوراکی تو خونه َمون نیومده بود .. یخچال زاغارت ِخونه مون که همش توش بوق میزد اینبار جا نداشت واسه سه چار کیلو میوه !!!!

رفتم آماده بشم ... لباسمو پوشیدم یه کمی آرایش کردم .. تو آینه لبخندی نثار خودم کردم .. دارم عروس میشم :)))) دارم زن آرشم میشم :))))

مدام آیة الکرسی رو میخوندم بعدش وجعلنا که چشم مامان باباش به روی زندگیمون بسته بشه و رضایت بدن ... زنگو زدن

گومب گومب .. قلبم تند تند میزد بابا رفت درو باز کنه .. مامان چادرو انداخت به سر به من گفت برو تو اتاق .. خونه َمون دوتا اتاق داشت .. یه آشپزخونه کوچولو تو حیاط بود .. یه اتاقا رو به اصطلاح پذیرایی کرده بودیم . به مامان گفتم نمیرم منتظر می مونم خوش آماد بگم.

آرش با کتو شلواری که همیشه و همیشه تیپشو خوش تیپتر میکرد اومد با یه سبد گل که اندازه کل ِ خونمون بود <<<

مامانش اون صمیمت قبلو نداشت باباشم که مَهومات .. سلام دادیم منو مامانم !!! هیچ جوابی نشنیدیم  .. خرد شدم .. تحقیر شدم .. باباش چندشش میشد رو فرشامون بشینه یا با بابام همکلام بشه

بغض کردم بازم اون بغض لعنتی ... سکوت .... سکوت .. سکوت !!!

مامان بابام متوجه بی توجهیشون شدنو خجالت میکشیدن حرفی بزنن ... دلم واسشون سوخت .... یه عمر توسری خور بودن حالا هم .....

هر چی بابام به بابای آرش تعارف میکرد اصلاْ نمیگفت خرت به چند من ؟! اهمیتی به بابام نمیداد انگار بابام داره به دیوار حرف میزنه !

شکستم ... در کنار غرور بابام منم شکستم .. میخواستم داد بزنم تویی که اسم دکتر بودنو یدک میکشی هیچ بویی از انسانیت نبردی .. بابا ما هم آدمیم .. بابای زحمتکش من که بیشتر از توی ِپشت میز نشین ِپول دربیار زحمت میکشه اما هیشکی قدر نمیدونه

چی بگم که هر چی یاد اون موقعا و اون حقارتا میوفتم هنوز آتیشم میگیره .. اونروز خواسگاری دوس داشتم مامان بابامو بگیرم تو بغلمو زار زار گریه کنم .. خیلی خرد شدیم ! کوچیک شدیم .. سه تایمون !!

آرش میبینی ؟؟؟ میخونی ؟؟؟ دوس دارم بدونم الان که داری این نوشته ها رو میخونی چه حسی داری؟؟؟ هر حسی داشته باشی مثه حس الان من نیس .. نمیدونی این اشکای لعنتی هنوز ولم نکردن .. همیشه همراهمن

 

پ ن : دیروز رفتم آرشو دیدم .... بازم لعنت به این اشکا که نذاشتن درست ببینمش .. آرشم بغض کرده بود اما گریه نمیکرد .. میگفت چی به سرت اومده ؟! چشمات شادابی گذشته رو ندارن ؟؟؟ آدرس اینجا رو بهش دادم گفتم تصمیم گرفته بودمُ گرفتم همه چیز رو اینجا بنویسم  .. گفت هرشب میادو میخونه .. میگفت زود به زود بیامو بنویسم

قبلش رفتم سر مزار .. اونجا با مجید حرف زدم .. بازم گریه کردم ... یه روزی سرم رو سینه مجید بود میگفتم چقدر صدا قلبت خنده دار میزنه !! میگفت واسه تو میزنه ... میگه تا آخر عمر مخلصتم !!!

چقدر آخر عمرت زود به آخر رسید .. گفتم واسم دعا کن

ساعت ۳ بود آرش کلاسش تموم شد اومد .. حس کردم شکسته تر شده اما هنوز خوش تیپیشو داره <><> با خنده گفتم دیگه کسی شیطونی نکرده واست sms بده ! خندیدو گفت اون نفر همیشه تک می مونه ... میگفت در حقش نامردی کردم که ازدواج کردم .. میگفت با گذر زمان همه چیز درست میشد .. گفتم نمیخواستم بیشتر از این خودم و خونوادم خرد بشیم.

میگفت مادرش یکی رو واسش نشون کرده و منتظره فارغ التحصیل بشه میگفت انگلیسه .. یکی از فامیلا دور مامانشه .. گفتم دیدیش ؟ گفت ندیدمشو نمیخوام ببینمش :)

نمیذارم .. آرش نمیذارم مامانت به هدفش برسه ! شکسته شدن مادرتو میخوام ببینم همونطور که خردشدن مامانو دیدم

 

ایشالا فرصتی بود فردا میامو مینویسم

+نوشته شده در سه شنبه سوم آبان 1390ساعت15:28توسط عروس |
8
 

اول نوشت : دیشب که دوباره شروع کردم به نوشتن همه ی خاطراتی که با آرش داشتم واسم رنگ تازه ای گرفت . یک آن دوباره مهرش قولومبه شد تو دلم بغضه بدجور گیر کرده بود فقط و فقط صداش خودش میتونست آرومم کنه>> میدونستم تا حالا متأهل نشده و مامانش میخواد دختر فلان پولداری رو که تو انگلیس داره دوره ببینه رو واسش نشون کرده .حالا منم یه پولدارم :) میخوام از مادرش از آرش از خودم انتقام بگیرم . به خاطر پولدار نبودنم تحقیرای زیادی رو دیدم از خونوادش . مادر پدرم چقدر جلوی مـ ن به خاطر حونواده آرش شرمنده شدن<<<<

با دست لرزون شماره آرش رو گرفتم نفسام تند تند میزدن .. بوق بوق بوق گوشی رو برداشت ! عشقم بود آرشم جونم نفسم ....

آرش !

با گفتن همین کلمه منو شناخت ... صدام زد ..

کلی با هم حرف زدیم ! باورتون میشه ؟! حدود یه سال دوسالی بود ازش دورادرو با خبر بودم اما دیشب باهاش حرف زدم .. اینهمه رو گفتم تا به اینجا برسم:

امروز عصر قراره ساعت ۳ همو ببینیم :))))) میگفت دانشگاس ! منم میرم اونجا ...

امروز دوشنبه دوم آبان ساعت ۳ ... کاش زمان دیگه وایمساد ... کاش بعد از اینکه من با آرشم خدافظی بکنم آخرزمون میشد کاش اصن ساعتا تیک تیک نکنن برن جلو .....

باورتون میشه میخوام برم آرش رو بـبینم ... خدایا شکرتتتتتت .. دیگه هیچی نمیخوام ازت ... هیچی فقط جهارتا چشم قرضی بهم بده تا بتونم آرشم رو خوب ببینم خوب ِخوب...

میگفت توی این مدت چی بهت گذشته ... شادید نه احتمالاْ که نه حتماْ آدرس اینجا رو بهش میدم تا کامل کامل بفهمه چی به سر من اومده تا اگه خونوادش چیزی رو ازش پنهون کردن اینجا همه واقیعتا رو ببینه و بفهمه <><>

خلاصه که امروز عصر واسه ی من بهترین لحظه است کاش زود تموم نشه

 

 

*********

 

مادر آرش و خودش جلوم ایستادن .. با همون دست یخ کرده به مادر آرش دست دادم و سلام دادم . مادرش سرتاپامو برانداز کردو لبخندی صورتش رو پر کرد.

رو به آرش کردو گفت : الحق که سلیقه ت به مادرت رفته .. خوشم اومد از سلیقه و انتخابت .. رو به من کردو گفت : مرحبا که عروس بودن در فامیل فلانی ِبزرگ براندازه َت ِ

گفت یکمی از خودم بگم .. گفتم دانشجوی فلان جا هستم و در حال حاضر لیسانسه بیکاره ! میگفت باید ادامه بدم تا دیگه هیچ چیزی کم نداشته باشم .. بعد رفت سراغ چیزی که نیابد میرفت !

خونواده َم

تحصیلات مادرو پدرم !! شغلشون !! محل زندگیم !!! اصالتم !!!

چی میگفتم ؟! صُم وبکم شده بودم ! بغضیدم ! آرش نجاتم دادم << حرف تو حرف اورد و قضیه فیسله پیدا کرد البت فعلاْ

مادرش گفت هرچه زوتر میخواد این وصلت صورت بگیره و با خنده اضافه کرد مبادا مرغ از قفس بپره !

منو تا جایی که با آرش هماهنگ کرده بودیم رسوندن و رفتن ... دوباره اون بغض لعنی اومد تو گلوم خونه کرد .. اَه متنفر بودم از گریه و بغضیدن

رسیذم خونه رفتیم زیر دوش و گریه کردم با صدای بلند ...

آرش بهم زنگیده بود .. بهش زنگ زدم .. گفت : ایشالا امیدی هست عزیزم . گویا مادرش یه ساعته همه جا رو پر کرده بود .. میگفتم عجیب مهرت افتاده تو دلشو پسندت کرده .. میگفت صبر کنیم به مرور با واقیعت روبه روش کنیم !

گفتم آرش: امیدی هست ؟؟!

تا خدا هست هیچ ناامیدی نیست ..

خنیدیم .. ذوق کردم .. الهی به امید تو ...

باز گفتم : آرشم ما خیلی با هم تفاوت داریم  مادر ِمن ... نذاشت ادامه بدم .. گفت واسه ی مادرم مهم توئی که پسندیده و کل فامیل رو پر کرده

آرش می خندید ُمیگفت مادرم جوری مهرت افتاده تو دلش که میگه همین فردا بریم . زودی قرار مدارای عقد رو بذاریم .. صبر کن ایشالا درست میشه ..

گوشی رو قطع کردم رفتم جلوی آینه موهامو شونه بزن به چشمای قرمز شده و بینی پف کردم نیگایی کردم و با خنده گفتم :

امـ یـ د ی هـ سـ ت

 

پینوشت : ایشالا زود به زود میام آپ مکنم .. علی الخصوص که قراره اینجا رو عشقمم  بخونه و بدونه تو این دوسال دوری چیا به من گذشته<><>

حدود ۶ساعت دیگه مونده ... نمیدونید الان چه ذوقی دارم من :))))) باورتون میشه !

اول میرم سرخاک مجید شوهرم بعد میرم دانشگاه..

راستی مجید اومد منو از فقر نجات داد ُ رفت ! من هیچ علاقه ای بهش نداشتم ! این چه سرنوشتیه ؟؟؟ میدونید پارسال این موقعها عروسی کردیم اما ....

مامانم میگه همه اینا امتحان ِخداست .. میگه زیبایی رو در کنار فقر بهت داد تا ببینه میتونی از زیباییت خوب استفاده کنی یا نه ! شوهر پولدار کردی حالا به پول رسوندت تا ببینه  با ثروت و زیباییت چیکار میکنی ؟!

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت9:25توسط عروس |
7
 

آرش رفت .. رفت تا فكر كنه رفت تا با خودش و خونوادش كنار بياد

اومدم خونه .مثله هميشه تنها بودم .. نشستم يه دل سير گريه كردم .. گريه كردم نفسم بالا نمي يومد حس ميكردم دارم خفه ميشم لعنت فرستادم به پدرومادرم كه در اوج بدبختيشون منم بدبخت كردن

اس ام اس دادم واسه آرش كه من بي تو ميميرم .. آرش توروخدا برگرد پيشم .. آرش خوشبختت ميكنم .. از حال رفتم

بيدار شدم هيچ اس ام اس از آرش نداشتم دوباره گريه و گريه و گريه

مامان اومد خسته و هلاك . حوصله ي اونو نداشتم .. گفت كتفم درد ميكنه با بي تفاوتي گفتم خلايق هر چه لايق :(((((

صبح با صداي اس ام اس پريدم . خودش بود آرشم .. عشقم نفسم زندگيم

بازم قربون صدقه ام رفت بازم بهم سلام و صبح بخير گفته بود گوشي رو بوسيدمو رخت خوابامو جمع كردم يه ماچ گنده از مادري كه ديشب تا صبح از كتف درد نخوابيده بود كردم :)) مامان گيج شده بود گيجه گيج :p

با بودن آرش من با نداشته هام همه چیز داشتم :*

دو روز بعد با هم وعده گذاشتیم همو ببینیم .. اونروز سر از خود نمیشناختم ..

 آرش خوشتیپم٬ کسی که با نفساش نفس میکشیدم دیدمش پریدم بغلش کردم .. مهم نبود واسم که مردم چی میگن یا صاف وسط خیابون وایساده بودیم واسه من فقط آرشم مهم بود فقط و فقط اون

آرش گفت بهتره به پدرومادرش چیزی نگه و یه روز قرار بذاره مادرش منو ببینه .. قبول کردمو به آرش قسم دادم به عشق پاکمون که نهایت تلاشش رو بکنه واسه رسیدن بهم

با آرش رفتیم خرید .. دیگه با آرش راحت بودم دیگه نیازی نبود به دروغ گفتن از اینکه فلان چیزو دارم بمان چیز رو :<<< حالا آرش میدونست من هیچم .. همه رویاهاش با من نابود شد فقط زیباییم واسش مونده بود همینو بس !

مانتو روسری کیف کفش مقداری لوازمش آرایش ولی آرش تاکید کرد خودم باشم خود ِخودم ! نمیخواست از خودم بوم نقاشی درست کنم میگفت تو نقاشی شده ی خدادادی هستی :)))))) با گفتن کلمه به کلمه این حرفا من جون ِتازه ای میگرفتم.

****

فردا شد و من قرار بود مادر عشقم رو ببینم ... دستام یخ کرده بود .. آب دهنم خشکیده بود .... مانتو یاسی و روسری رو پوشیدم مقداری رژ زدمو بنا به سفارش عشقم خیلی ساده اما شیک رفتم

داخل یک هتل قرار گذاشته بودیم که قبلاْ با آرش رفتیم من همه چیزو یاد گرفتمو دیدم .. اخه من تابه حال تو عمرم یه کافی شاپ ساده رو نرفته بودم چه برسه به این جور جاها !!!!!

آرش و مامانش زودتر رسیده بودن .. انصافاْ مادر شیکی داشت <<<< به عشقم میخورد پسر همچین مادری باشه .. وقتی داشتم بهشون نزدیک میشدم با مادر خودم قیاس کردم غمی قولومبه خورد تو فرق سرم .. مامان پینه بسته ی من کجا و این مامانه ناخن کاشته شده کجا !!

مامان من از هفت فرسنگی بوی وایتکس و تمیز کننده ی مَن میده این خانوم از چهل فرسنگی بوی ادکلنی خدا تومنی !!!!

باختم همون آن خودمو باختم .. اما دلمم باخته بودم :(( تفاوتا رو قبول داشتم ولی منم حق داشتم حق داشتم عاشق بشم حق داشتم آرشمو بخوام به خدا حق داشتم

کی   کی   جواب این اشکامو میده ؟؟؟ کی مسئوله ؟؟؟ مگه من چیم از بقیه کمتر بود؟؟؟ مگه من آدم نبودم ؟؟؟؟ بابا منم ادمم گوشت استخون پوستم ... از فقیرررررررررر بودن بیزارم بیزار ...  

خسته ام .. خیلی خسته ..

زندگیم پر از اون غصه های مادر بزرگه ... کمرم شکست .. تو اوج جوونی بیوه شدم اما خوشحالم چرا که پولدارم . پولدارم .. پولدار پولدار

دیگه مامانم نظافت خونه مردم رو نمیکنه بابام زحمت نمیکشه دارم میفرسمشون زیارت ... آرزوی پابوس آقا رو داشتن .. مشهد واسشون شده بود آرزوی دست نیافتنی حالا دیگه میتونم .. میتونم

مکه اسمشونو نوشتم

دیگه از فقر در اومدم اما به چه قیمتی ؟ به قیمت تباهی زندیگمو سیاه پوش شدنم ؟؟!!

ایشالا فرصتی بود فردا میامو دوباره مینویسم

+نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت19:17توسط عروس |
6
 

من اومدم . فردا آپ میکنم

شرمنده

کلی حرف دارم

دیگه زود به زود میام :*

 

+نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت16:42توسط عروس |