به زور عروس شدم !

(اما حالا دیگه یه بیوه ام)
چقدر دلم واسه شما .. اینجا ... همه تنگ شده
+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مهر 1392ساعت18:44توسط عروس |
من اومدم
توی یه جایی غیر از ایران توی یه شهر کوچیک تو تراس خونه ی نقلیم بوی نسیم ُ استشمام میکنم و از همین جا به همتون میگم " سلام رفیق ٬ عیدت مبارک " :)))))

امیدورام سالی به از پارسال داشته باشید :) بدون دغدغه بدون مشکل بدون ناراحتی ///

دور شدم :) بالاخره از مردمی که بویی از انسانیت نبرده بودن دور شدم ... اینجا کنار همسرم و دخترم با پدرومادرم آرامش رو با تمام وجوووووووود لمس میکنم :)))) گرچا اینجا هم مشکلات خودش رو داره اما محکمم به تموم ٍ سختیآش ... چون با تمام وجود عاشق عزیزانمم که اطرافمن .. عشق میورزم به بزرگ مرد زندگیم :) الهی الحمد که خدا خوشبختی بزرگی رو سر راهم قرار داد ... آرش ...

من و آرش خوشبختیم رفیق ... خیلی خوشبخت :) به دور از بدی ٬ به دور از ظلم سختی حرف ناحق // همه ی اینا داشت خوشبختیمو میگرفت ... آرش جنگید ! به قول خودش نه به خاطر من ٬ به خاطر خودش جنگید چون زندگی بی من براش بی مفهوم بود !! ته دلم قنجججججج میره از اینهمه محبت ! گاهی به خود میبالم ٬ گاهی به خودم میگم نکنه واقعاْ به قول مامان باباش ساحرم ٬؟! چی شد که اینقدددددر این مرد عاشقم شد ؟؟ چکار کردم که میون اینهمه کیس منو انتخاب کرد :)))) شکر ... همه اش لطف اون بالاسری بوده که من اینجام و با تمام وجود خوشبختبم رو فریاد میزنم :)

رفیق این وب دیگه آپ نمیشه :)

به زودی میام و آدرس وب جدید میذارم میخوام روزانه هامو بنویسم ... خوشبختی هامو ثبت کنم .. میخوام به دنیا حالی کنم عشق پیروز میشه حتی اگه اون نخواد ...

خدایا شکرت هزارررررررررررررررررررررررررررررررر مرتبه :)

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1392ساعت15:1توسط عروس |
من به فرداها می اندیشم !
سلام رفیق .خوبید :) با سرمای استخون سوووووز چیکار میکنید ؟ شرمنده دیر ب دیر میام . وقتی گرمای محبتتون رو میخونم نمیدونید چقدددددر به زمین و زمان امیدوار میشم . باور کنید . باور نمیکنید چقدر به خودم میبالم »»»» اگه تو زندگی واقعیم کمبود رفیق ٬ سنگ صبور نمود میکرد اما تو این دنیا اونقدددددر رفیق دارم که همدمم ... کنارمن .. با اینکه بی محبتی میکنم با محبتشون شرمگینم میکنن .

رفیق ! خیلی دوستون دارم .. خیلی .. علی الخصوص تو "" دوستدار "" عزیزی که با هر کامنتت انرژی میگیرم . با هر کامنتت میگم چرا من باید با این عزیزا تو اینجا .. تو این گمنامی رفیق بشم . بدونید همه تون واسم عزیزید :))))) ممنونم بابت همه ی محبتاتون که نمیدونم چه جوری چه شکلی جبرانشون کنم .

باور کنید اینقدر سرم شلوغه که وقت نمیکنم بیام کامنتا رو تأیید کنم .

از خودمون بگم که خداروشکر فعلاْ اوضاع آرومه آرومه :)))) ساینارم بزرگ شده وابستگی عجیبی به باباش پیدا کرده :)))) در حال حاضرم وحشتناااااااک بهونه شو میگیره . آرش عزیزم یه چند روزی رفت کشوری که قصد اقامت در اونجا رو داریم . یه سر کارا رو سری کنه ما هم بریم . یه رفیق اونجا داره که کارامون رو جور کرده فقط مونده کارای ایرانمون . آرش ریسک نکرد و رفت ببینه جامون جور هست اصن کشوری هست واسه پیشرفت واسه کار و .... ترجیحاْ اسم کشور سکرت می مونه تا ایشالا کارای ایرانمون حل بشه ... بابای آرشم بدر رقم دورباره مثه همیشه پا رو دمبمون گذاشته که با شکایت آرش روبه رو شد . گفته بودم آرش رفته بود سنگا رو با باباش وا بکنه ؟! باباش جدیش نگرفته بود دوباره همون تهدیدا همون توهینآ و ....

آرشم دلشو یه دل کرد رفت شکایت .... گرچه باباش کلی پارتی مارتی همه جا داره .. از کلانتریش بگیرررر تا تو دادگاش .. اما ما مهمترین ُبهترین پارتی که اون ازش غافل ِداریم .. کسی که تا حالا کلی هوامونو داشته .. اون بالاسری نمیذاره آرش بی من بشه :))) مطمئنم ُایمان دارم :))))))

درباره خونواده مجیدم یه مقداری آتیششون خوابیده .. هفته ای چند بار ساینار ُمیبین و برخلاف میل من بابای مجید که اونوقتا چشم دیدن منو ساینار ُنداشت حالا محبتش گل کرده میاد دنبالش ببرتش پارک .. منم بالاجبار واسه اینکه سنگی نشن واسه رفتنمون همه رو تحمل میکنم //// دروغ چرا از وقتی میاد دنبال ساینار میبرتش تا وقتی میارتش اونقددددر اشک میرزم .. کاش ساینار یه ذره بزرگتر بود شرح ماوقع میکرد واسم . نمیدونم واقعاْ پارک میبرتش .. کجا میره ؟! روزای اول به اصرار من دنبالشون میرفتم اما پدرشوهر مغرور بنده با گوشه چشم حالیم میکرد برم گوشه ای از پارک بشینم خودش میخواد تنها یادگار دردونه پسرش رو با اسباب بازیا بازی بده ... گوشتم به دار ِتا برگردن ... هفته های بعدم که اجازه نمیداد برم دنبالش .. میگفت نوه ش حقش ِ...

اگه مادر مجید دنبالش بود دلم امن تر بود . آخه اون عجییییییب ساینار ُمیخواد اما بابای مجید ... ؟! نمیدونم ... هیچی نمیدودنم .. دعا کنید زود کارامون جور بشه بریم ... فردا آرش بر میگرده ... تل که میزنه میگه همچین امیدوار نباشم .. میگفت اگه بریم خیلی سختی میکشیم تا جا بیوفتیم . از طرفی من با آرش شرط گذاشتم  ۵تایی بریم . مامان بابامم حتماْ باید بیان .  اونا در نبود من دق میکنن زبونم لال .

به آرش میگم هرچی سختی بکشیم به جون میخرم اما نمخوام یه لحظه اینجا بمونم . ترس از ٬از دست دادن آرش ... جدا کردن من از ساینار حتی واسه چند ساعت به بهونه ی ددر واسه ساینار .. همه و همه داغونم کرده ...

حالا فردا آرش بیاد تا ببینم اوضاع از نظرش چه جوری بوده .... دعا کن برام رفیق //

 

خیلی خیلی دوستون دارم .. بازم میگم شرمنده م نمیام پیشتون یا جواب کامنت نمیدم . ولی محبتای بی دریغ شما رو میخونم و به خودم میبالم ... مرسی .. مرسی عزیزان که با کم لطفی من پر از محبتتید . دوستون دارم ندیده نشناخته اما با یه دنیا محبتتتت :)))))

کامنتاتون رو خوندم و به زودی تایید میکنم :)))))

"" دوستدار """ عزیزم .. یه تشکر ویژه دارم ازت بابت لطف بی دریغت .. ته دلم ذوق میکنم کسی اینجوری به این شکل بهم ابراز محبت میکنه . آی لاوی یو خیلی زیاد :******

+نوشته شده در شنبه سی ام دی 1391ساعت14:49توسط عروس |
خدایا شکرت . شکرت بابت یه جواهر . شکر واسه کسی که میدونم و میدونی نوبره . شکرت واسه اینکه مهر من ِرو سیا رو انداختی به دلش بدجور . همیشه باهامه . حتی در بدترین سخترین شرایط . خدایا ب چه زبونی چه جوری سپاسگزارت باشم ؟

دنیای من ثروت من خوشبختی من " آرش " . گاهی وقتا اینو یادم میره . گاهی وقتا که مشکلات سختییا رو سرم هوار یادم میره فرشته ای هست که خدا واسم فرستاده . اغراق نکردم از فرشته هیچچچچچی کم نداره . این آرش با اون آرشی که وایل آشناییمون میشناختم زمین تا آسمون ِ فرقش ...

چطور یه مرد خوشتیپ و از نظر من ه ی ز که حظ میبرد دخترا دوروورش تاب میخورن اینقدررررر مقید به زندگی و متعهد به من شده ؟ این کار خد نیس ؟ خدا مهرم بدجور قولومبه کرد تو دلش .. وگرنه هر کسی بود جا میزد . منی که اینقدر ادعای عاشقی میکنم گاهی وقتا میگم " آرش ازدواجمون اشتباه محض بود " اخم میکنه . سرشو تکون میده میگه اگه هزار برابر بدتر از این به سر من بیاد من راضیم . چون پیش توأم . چون مال منی . با این حرفاش دهنم وا می مونه .آخه عشق ٬ دوس داشتن تا این حددددددد ؟؟؟ این یه معجزه نیس؟؟ خدایا ممنونم .. ممنونننننننم با چه زبونی بگم . با چه حالی بگم ؟؟ بعد از اینکه اول تو بعد آرش ساینارم ُبهم برگردوندید هر روز سجده ی شکر به جا میارم .. هر روز ممنونم از مردی که توقعم خواسته م بیشتر از اونی هست که نباید باشه . اما این مرد هنوزم کنارمه . هنوز عاشقمه .

رفیق من چقدر خوشبختم . کنار آرش و دخترم :)

ساینار آرش ُبابا صدا میزنه . میدونم مجید از دستم راضیه . آرش پدری واسه ساینار شده که هییییییچ پدری اینجوری نیس . سرکار زنگ میزنه باهاش حرف بزنه . میگه دلم هواشو کرده . آرش باید میرفت اونور آب واسه ی سری از تحقیقاتش اما به خاطر من و ساینار نرفت . گفت یا باهم میریم یا نمی رم .

با لطف خدا و تلاشای آرش ٬ سرپرستی ساینار به من داده شد و قرار شد بابا مامان مجید هر موقع خواستن نوه شون ُ ببینن . میدونم اونام لج کرده بودن . با خونواده ی آرش دست به یکی کرده ن تا منو نابود کنن . آرش یه روز تموم رفت خونه شون واسه اتمام حجت با پدرش . گفته بود اگه یه بار دیگه مزاحم خونواده م بشی حرمت پدرو پسری رو میشکن و به جرم مزاحمت نوامیسَم ازت شکایت میکنم . حالا بماند چقدر باباش خط و نشون کشیده . اما در حال حاضر همه چیز آرومه :)

باباش پیغام داده تا منو نفرسته اون دنیا آروم نمیشینه . واسم مهم نیس . اصلاْ مهم نیس . تنها دغدغه م اینه که حالا پیله ی این پیرمرد پیرزن بیچاره شده . مامان بابای منم ساده . اگه اینجا آرامش حاکمه اما خونه ی مامان اینام آروم نیس . اما آرش بهم دلگرمی میده هیچ کاری نمیتونه بکونه.

امیدوارم به اون بالا سری . از خودش خواستم .

آرش میگفت به کسی نگم حتی مامان بابامم نمیدونن . میترسیم بهشون بگیم رو سادگیشون لومون بدن . داریم قایمکی کارامون ُ میکنیم بریم اونور آب . آرش  یه رفیقی داره ٬ اون همه کارامون ُمیکنه .

آرش میگه اگه بریم دیگه آرامش مطلق داریم از همه چیز . اما من میدونم بازم آروم نیسم . به خاطر مامان بابام . اونا جز من کی رو دارن آخه ؟؟ میدونم دلم آشوب میشه اگه ازشون جدا بشم . موندم رفیق . بدرقم موندم . مطمئنن اگه مامان بابا بفهمن بالاجبار میگن برو اما ته دل رضا نیستن .

بازم توکل به خدا . من دلم نیس برم . اما خدا هرچی واسم رمق زده راضیم به همون ..

رفیق دوست دارم :)))) ممنونم که هستید و معذرت که اینقدر دیر به دیر میام و منتظر می مونید .

مثه همیشه دعای قشنگتون و مهربونتون رو ازم دریغ نکنید :*

+نوشته شده در چهارشنبه ششم دی 1391ساعت8:31توسط عروس |
دیشب از زور سرما خزیدم زیر پتو ... بازم گریه ی شبونه م .. بازم غصه ! اصلا حقمه ..  منی که این روزا رو پیش بینی کرده بودم .. منی که ساینار واسم مهم بود نه دل وا مونده ی خودم .. حقمه ...

ررفیق ... ساینار و دارن ازم میگیرن .. باورت میشه ؟؟ جیگر گوشمه دارن ازم میگیرن ... وقتی حامله بودم و ساینارو نمیخواستم چون از باباش بیزار بودم ... خواب دیدم ... خواب دیدم یه خانوم سفید پوش گفت قبولش کن قسمتت در اینه که بچه داشته باشی ... امروز چی ؟؟؟؟ چه قسمتی ؟؟؟؟؟ حالا باید بشینم ُعذاب بکشممم ... من نمیتونم بدون ساینار .. نمیتونم ..... رفیق چرا دنیا بهم بد میکنه ؟ جرا دنیا رو خوش بهم نشون نمیده ؟؟؟ یکی بهم بگه چیکار کنم کجا برم به کی بگم یه مادرم نمیتونم از بچه م جدا شم ...نمیتونم ......... ای مردم بفهمید نمیتووووووووووووووونم

دوخونواده بر علیه من دست به یکی کردن واسه شکایت  ... خونواده ی آرش منو یک زن ه و س را ن که مردای پولدار رو اغفال میکنه خونواده ی مجیدم از این حربه استفاده کردن ...

× رفقا .. یه وکیل خوب سراغ دارید ؟؟؟ کارم بدرقم گره خورده ... از یه طرفی خونواده آرش ازم شاکین از طرفی خونواده مجید بچه رو میخوان ... چون ازدواج کردم بچه به اونا تعلق میگیره ... وکیل گرفتم اما کاری از پیش نبرده ... کمک کن رفیق

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1391ساعت8:6توسط عروس |
برای عشقم
خسته م ... خیلی خسته م رفیق ... ینی بریدم ! آره دارم کم کم ٬ کم میارم. دارم روانی میشم.یه یک ماهی هست که زندگی واسم جهنمه ! هرچی به خودم تلقین میکنم جهنمو با وجود آرش دوس دارم اما ... باباش گفته بود نمیذاره آب خوش از گلومون پایین بره .. امروز اونروزه !

آرش ... مردم .. زندگیم .. زندگی رو ساده گرفته ! میدونم از درون داره میسوزه اما به من میگه زیادی گنده ش میکنم ... آرش ... عشقم نفسسم دارم میبرم .. بفهم ... دارم کم میارم ... اعصابی واسم نموده که بخوام بهش مسلط باشم ... باورت میشه ؟؟؟ باورت میشه امروز چیکار کردم ؟؟؟ باورت میشه اونقدر با اون تماس بهم ریختم که وقتی نازنینم داشت گریه میکرد ُآغوش پر مهر مادرش ُطلب میکرد سیلی به گونه های نرم ُنازنینش زدم ؟؟؟؟ دستمم بشکنه که فقط دیدم نازنینم جیغ زدو گریه ش شدیدتر شد .. بچه م فهمید ! بی مهری مادرش ُ فهمید ... آرش میخواستم واسه ساینار مادر خوبی باشم ... میخواستم کمبودای خودم ُواسه اون جبران کنم .. میخواستم نداشته هامو با اون داشته باشم . آرش.... ساینار داره یتیم میشه ... ساینار داره بی مادر میشه ... مُردنم صدبرابر بهتر از روانی شدنو. اینجور رفتار کردنمه .. به کی بگم ؟؟؟؟ به تو ؟؟ تویی که هزارو هزار زخم داری ُمن نمیخوام نقش نمک پاش ُبازی کنم / آرش ... چرا ؟؟ چرا دیگه آغوش گرمت آرومم نمیکنه ؟؟؟ چرا تن لرزونمو تن خسته ت آروم نمیکنه ؟؟ آرش چشم خورد !!! عشقم ٬ عشقت .. چشم خورد .. لعنت بر آدمایی که نمیتونن ببینن عشق واقعی رو .. آرش امروز با اون سیلی که به ساینار زدم وجودم تبدیل به آتش شد .. امروز فهمیدم دارم میبرم ... آرشم ... نفسم جانم به دادم برس ... نذار کم بیارم ..

آرررررش ...

× رفیق ... ! دعات کم نشه .. دوستون دارم :*

+نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1391ساعت14:17توسط عروس |
از من
سلام رفقا :)

میدونید ؟ بعد از اینهمه وقت فکر نمیکردم کسی به یادم بوده باشه :) فکر کردم فراموش شده م ... تو دنیای حقیقی خیانت .. ظلم ستم بیداد میکنه ! باورم نبود توی این دنیا اینهمه فرشته هست که به یادت باشه و نگرانت :) رفیق میتونم بگم من دست ِتک تکتون رو میبوسم . اشک شوق میریزم از اینهمه مهر/محبت چیزی که سالیان سال تشنه ش بودم.

ممنونم از همه تون ممنونم و شرمنده م که اینقدر چشم انتظار موندید . باور کنید مشغله ی زیاد مانع شده بود وگرنه خود ِمنم از چشم انتظاری بیزارم .

خونواده ی مجید دست از سرمون بر نداشتن . گویا لمس ِخوشبختی برای من حرام شده .گو اینکه زمان و زمین دست در دست هم قصد له کردنم ُ دارن . اما من قوی م . محکمم به اون بالاسری و کسی که پشت سرم است . تو این دنیا این دو نفر تمام نیروی من واسه مقابله ی سختی هان.

خونواده ی آرشم الحق از آزار و اذیت چیزی کم نذاشتن . از بی وجدانی ُبی شرفی . از بی مسلمونی . چقدر نفرین میکنم اما تا به حال جوابی ندیده م . پدر آرش قسم خورده طلاقم ُبگیره یا جنازه مو بزراه رو دوش آرش . هیچ بعیدم نیس . تهدیداش ُیه شکوایه کردم اما نتیجه ای ندارم . اونقدر آشنا و برو بیا داره که نخوان کار منو راه بندازن .

یه شب که فکر میکردم آرامش چقدر لذت بخشه کنار آرش ُدخترمون ٬ زنگ خونه زده شد. از آیفون دیدیم پدر آرش ِ. وا رفتیم جفتمون . چه جوری آدرسمون ُپیدا کرده بود ؟؟ ما که تو یه شهر کوچیک داشتیم عشق میکردیم این بی وجدان چه جوری پیدامون کرد . فکر میکردیم توی این دنیای بزرگ جای ِکوچیکی واسه ما سه نفر پیدا میشه . اما نمیدونسیم وختی زمین و زمان آسمون ُفلک میخوان تو شاد نباشی هیچ کاری از پیش نمیبری .... به آرش گفتم نرو . نذار شکش یقین بشه که ما اینجا زندگی میکنیم . اما گفت آخرش چی ؟؟ باید برم . باید برم باهاش حرف بزنم . اگه درو باز نکنیم لج میکنه بدتر میکنه . ما داشتیم نقشه میکشیدیم چیکار کنیم اون دستش ُگذاشته بود رو زنگ . آرش خودش رفت دم در تا با باباش حرف بزنه . دلم مثه سیرو سرکه میجوشید . یه چند دقه بعد دیدم در به طور وحشتناکی باز شد ُچشمای پر از خون ِبابای آرش ُچاقوی تو دستش اومد طرفم . عربده میزد اومدم یه ه ر ز ه رو بکشم . آرش جلو دارش بود ُ حریفش نمیشد . ساینار مثه جوجه تو بغلم میلرزید ُجیغ میزد . داد و فریاد .. جیغ .. همسایه ها ریختن تو خونه . همش بهم میگفت ه ر ز ه م .منم داد میزدم ُمیگفتم تویی .. تویی که درک و شعور نداری . با این حرفام جری ترش میکردم . آرش هلم داد تو اطاق . اونم میگفت درو میشکنه . میگفت تا سر منو نبره دست بردار نیس . آرش گفت زنگ میزنم  ۱۱۰ . فقط صدای سیلی شنیدم که باباش به گوش آرش زد . آرش داد میزد بزن یکی دیگه بزن اما خوشبختیم ُنابود نکن . نمیدونم همه ی اینا رو پشت در بسته میشیندم ُاشک میریختم . سرمو محکم به دیوار میکوبیدم میگفتم چرا چرا جراااااا ؟؟ همسایه ها وساطط کردن اما باباش اونقددددددر خورده بود که نفهمه چیکار میکنه . انگاری مست مست بود. به آرش میگفت درو باز کن تا سر تو رو نبریدم . میخوام از یه خرابه نجاتت بدم . آرش ُباباش درگیر شدن . همسایه ها ۱۱۰ خبر کرده بودن .... اونشب یه کابوس بود برام . یه کابوس . ساینار بچه م میلرزید . شرمنده ش شدم .

شرمند تم مامان . شرمند تم که اینجوری تنتو لرزوندم . شرمنده ش شدم . اگه من ۲۳ ساله بودم که مامان بابام شرمندم شدن من هنوز بچه م یه ساله نشده بود که شرمنده ش شدم .... یه آن پشیمون شدم . از کرده م ... آیا ارزشش ُداشت .؟ که اینجوری تن بچه م بلرزه ؟؟؟ تن مجید تو گور بلرزه ؟؟؟ چرا ؟ چرا نشستم سر زندگی خودم ُ بچه م ... چرا ؟؟؟؟

اونشب پلک نزدم . همش گریه میکردم ُ فکر میکردم . دست آرش انگشت کوچیکش سیاه شده بود . برام مهم نبود . نمیدونم چرا باهاش لج کرده بودم. خودم مقصر بودم اما همه ی بدبختی هامو پای اون نوشتم. عشقم فراموش شده بود عقلم فرمونم میداد !

فردا صبح آرش گفت هر جی میخواستم باهاش مسالمت آمیز برخورد کنم نذاشت . رفت پزشک قانونی . انگشت کوچیکش شکسته بود . رفت از باباش شکایت کرد . ورود غیر قانونی به منزل و ایجاد رعب ُوحشت با سلاح سرد و تهدید به قتل...

شکایت ُشکایت کشی ... دادگاه و دادگاه کشی ... باباش از منم شکایت کرد اغفال پسرش!!!!! .. یه شکوایه نوشته بود که فقط میخندیدم بهش . جرم اون بیشتر بود . آرش میگفت رضایت نمیدم ولو اینکه بهم تعهد بده کار به کار زندگیم نداشته باشه ....

ظاهراْ همه چیز حل شد .. ظاهراْ همه چیز آرومه . ساینار از اون شب شبا جیغ میزنه ُبیدار میشه .. خودم دیوونه شدم . همش فکر میکنم یکی کلید میندازه به در میخواد بیاد تووو ... با اینکه نقل مکان کردیم اما هیچ چیزی سر جاش نیس .... آرش کنارمه و این برام مهمه ... آیا تا آخرم آرش میتونه آرامشم باشه ؟؟؟  آیا میتونم بر این ترس . بر این تهمت غلبه کنم ؟؟؟؟ رفیق چرا هنوز فکر میکنم تنهام ؟؟؟؟ خوشبختم کنار آرش اما ....

فعلاْ هم ممنوع الخروجم . خونواده ی مجید نوه شون ُ میخوان . انگار اونا هم لج کردن از اینکه بخوام خوشبخت باشم . میگن نمیخوان تنها یادگار پسرشون زیر دست نا پدری باشه . میگن وقتی از شوهرت بچه دار بشی تفاوت بین دو بچه گذاشته میشه .. میگن .... چی بگم ؟؟؟ یه عالمه چرت ُپرت میگن ... فعلاْ حق ندارم از کشور خارج بشم  آرشم به خاطر تخصصش باید بره موندیم بدجور ...

با تموم این بدبختی آ سعی میکنیم بهمون غلبه نکنه . هر روز میگیم ما به سختی بهم رسیدیم ُ باید قدر باهم بودنمون رو بدونیم ... نباید سختی ِاین روزا ما رو از پا دربیاره .  نباید فراموش کنیم مهم اینه که باهمیم با تموم سختیآ و عذابا ...

ساینارم یک ساله شد :)

سه تایی براش تولد گرفتیم بی اینکه بچه م بفهمه برای چی اینقدر شادیم . اینقدر بچه اطرافشن ُ تولد تولدت مبارک ُ میخونن :)  رفتیم به یه مهد خصوصی و گفتیم بچه های دیگه رو تو شادیمون شرکت بدیم . اونجا معلمای مهدم به ساینار کادو دادن ُ بچه م کلی ذوق کرده بود :*

شبم رفتیم رستوران .. شاد بودیم در کل .

رفیق .. با اینهمه تعاریف فکر میکنی من خوشبختم ؟؟؟؟ انرژی + لطفاْ :)

+نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1391ساعت18:51توسط عروس |
سلام رفیق .

من هستم . همینجا . زیر آسمون . با یک زندگی ِجدید . شرایط جدید .

هر سوالی داری همینجا بپرس :)

جواب میدم/

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1391ساعت15:30توسط عروس |
سلام رفیق ! خوبید ؟ سرحالید ؟ منکه خوبم کلیییییی هم سرحالم :))))

آرش عزیزمم خوبه ... اینجا واسه اولین بار کنارم نشسته و منم دارم مینویسم با حضور اون :)) تازه سلامم میرسونه : دی اولین باره این وب ُبا حضورش آپ میکنم ... همیشه با یادش مینوشتم حالا با حضورش :)))) رفیق هیچ وقت باورم نبود .. هیچ وقت این لحظه .. این خنده .. این کنار هم بودن رو .. قدر میدونم .. همه ی همه ی سختی هایی که کشیدم ُکشیدیم ...

ساینار شروع کرده چاردست و پا رفتن ُمنو آرش کلی کیفش رو میکنیم .. عشق بع بعی رفتن بچه هام :*

خوشحالم از اینکه فرشته ی کوچولوم صاحب همه چیز شده .. خوشبختی از این بالاتر .. راستی بنا به تصمیمات منو آرش قرار شده وب دیگه ای بزنم

به آرش پیشنهاد دادم جفت باهم بنویسم که قبول نکرد .. میگه مثه قبل تو بنویس من بخونم !

آدرس وبم ُبه رفیقای خودم میدم و بعضاْ شرمنده شونم .. دوست ندارم مزخرفات ُدروغامو بخونن بعدش حرصی بشن آخه یواش میان باسروصدا کامنت میذارن هرچی لایق خودشون ُبازم خودشون ِمیگن خالی میشن .. آرش میگفت دیگه ادامه ندم .. اما من دوس دارم نوشتن ُ و دوماْ واسه ی رفقام ارزش قائلم ..  باورکنید اینقدر دوس دارم باهاتون درتماس باشم بیام پیشتون وباتون رو بخونم اما فعلاْ نمیرسم ... قول میدم قول قول قول ... همه چیز درست بشه بیام ُباهام کانکت داشته باشیم :*

درضمن به رفقایی که خودم صلاح بدونم آدرس جدیدم رو میدم :* بعضاْ هم که خواننده ی بی وبم بودن ایمیل بدن واسشون ایمیل میکنم ولی باید بشناسمشون .. ینی واسم قبلاْ کامنت گذاشته باشه .. کسایی که واسم ناآشنان شرمنده شونم :|  این تنها شرط آرش واسه نوشتنم بوده ! اینکه فقط خواننده هام رفیقام باشن ..

راستی خونواده ی مجیدم از دستم شکایت کردن ابلاغیه در خونه مامانم اینا اومده که نوه شون رو پنهون کردم .. آرش بدبختم افتاده تو این مخمصه !!! درگیر این شکایتیم ... ۱۴ باید بریم کلانتری اگه به توافق نرسیم پرونده مون میره دادسرا ... رفیق! نمیخوام هیچ چیزو هیچ کس خوشبختیم ُخراب کنه ! به فردا فکر نمیکنم چون به خدا یقین دارم که هوامو داره ! خونواده ی آرش یه طرف .. خونواده ی مجید ! پدرومادر خودم که هنوز که هنوزه با اینکه خوشبختی ِمنو میبینن باز غصه دارن ! انگار غصه ها تمومی نداره !!

توکل به خدا ...

* کامنتای پست قبل بی تایید مونده .. تاییدشون میکنم به زودی ... الان نمیرسم ولی تک تکشون رو خوندم و ممنونم از رفیقام :*

+نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1391ساعت12:3توسط عروس |
سلام رفیق :)  خوبید ؟ سرحالید ؟؟ راستی امسال چه سالی واستون بود ؟ خوب بود واستون ؟؟ آرزوهاتون رو شوهر دادید :p

امسال سال خاصی واسم بود ... یه سالی که هیچوقت تو باورم نمیگنجید ... رفیق! اگه دنبالم کرده باشید فهمیدید من بی رفیق بودم هیچ کسی رو تو دنیا نداشتم . پدرومادر ساده و دوس داشتی فقط این جفت آدما تنهایی منو پر کرده بودن ... تا با آرش آشنا شدم . فکر کردم مرد زندگی نیس .. آرش با همه دانشجوهاش جور بود .. همه به هر بهانه ای دوس داشتن بهش نزدیک بشن .. منم بازی بازی وارد بازی شدم /// شوخی شوخی قضیه واسه من جدی شد ُعاشق شدم / حالا با این دل واموندم چیکار میکردم ؟؟؟ با آرشی که به زیر بار مسئولیت رفتنش هییییییییییچ امیددددی نداشتم .. از قضا آرشم عاشقم شد / اگه هیچی نداشتم اما عشق آرش رو داشتم ....

رفیق یک درصدم احتمال نمیدادم بتونم حتی یه روز .. یه روز مال ِآرش بشم ! آرش مال ِمن باشه فقط منننن :))) رفیق این روز اومده ! هر روز صبح چشمامو باز میکنم پدرو دختر ُکنار هم میبینم . باورم نیس بابای ساینار کنارش خوابیده ... باورم نیس وقتی ساینار تونست بگه " بابا " پدری کنارش هست تا با گفتن بابا بهش بگه " جانم " :)))

رفیق ... اومدم بگم دعاهاتون گیرا شد ُمنو آرش ما شدیم تا ابد :)))))) با اینکه چند روز از این قضیه میگذره اما هنوز باور ندارم ... باور ندارم منو آرش زنو شوهریم :))))))) باور ندارم که منو آرش تونستیم این جبر زمونه رو بشکونیم ُباهاش مبارزه کنیم ... باور ندارم بدبیاری دست از سرمون برداشته باشه ُگذاشته منو آرش و دخترمون خوش و خرم کنار هم زندگی کنیم ...

دختر نشون کرده ی آرش فارغ التحصیل شد ُاومد ایران ُتموم رویاهای منو کابوس کرد .. ارش مقاومت میکرد ُخونواده ش مصمم بودن هر چه زودتر آستین رو براش بالا بزنن ُتو کل فامیل بپیچه چه زوج تحصیل کرده و خوشبختی میشن .. آرش با برادرش صحبت کرد ُاونم نتونست واسمون کاری بکنه .. اصلن به کمک این داداشش هیچ امیدی نیس . همش به آرش میگم مطمئنید تو و برادرت برادر تنی هستید؟؟؟؟ .. رفته اونور دنیا اصلاْ کار به کار خونواده ش نداره !!! خونواده آرشم از اخلاقش سوءاستفاده کردن همه محبتا رو از آرش گدایی میکنن ..!!! 

بی خبر از آرش خودشون مراسم نامزد کنون راه میندازن که مثلاْ آرش رو تو عمل انجام شده قرار بدن .. آرشم بی خبر از اونا از خونه میزنه بیرون و ...

منو آرش به عقد هم دراومدیم و الان زیر آسمون یه شهر دیگه فعلاْ داریم زندگانی میکنیم ::: آرش داره کارای انتقالی رو واسه اونور آب جور میکنه .. گرچه الانم تو این شهر کوچیک دستش بند شده و تو مدارسم مشغول به کار شده درصدد ِبریم اونور آب تا هیچ احدوناسی ازمون خبر نداشته باشه :))))

رفیق باروت میشه ؟؟؟؟ منو آرش چقدر خوشبختیم ؟؟! هر جا باشیم .. خونه مون کوچیک باشه مهم اینه که دلامون بزرگ ِ:))) مهم اینه که منو آرش رو توش جا داده .. مهم اینه که مرد رویاهام شد مرد زندگیم :))) مهم اینه که ساینار بابایی داره که بهش افتخار میکنه ... مهم اینه که دوریم ... دور ِ دور ... از همه .. از خونواده ی آرش .. از خونواده ی مجید ... دلهره ای َم ندارم . به قول خود ِ آرش که میگه تا با منی در یمنی :)))))  به امید خدا بله گفتم و تا آخرش بهش امیدوارم که پشتمونه .. آرش میگه دیگه هیچ کس نمیتونه عشقمون رو از هم بگیره .. هییییییییییییچ کس

تنها دغدغه ی این روزام اینه که کارش اونور آب درست بشه زودی دور شیم از این جا . از آدماش .. از مردمی که بهمون بد کردن .. درسته همین مردم همه جا هس .. اما جایی بریم که واسه همه غریبه باشیم ... میخوایم آروم زندگی کنیم .. بدون هیچ مزاحمی .. بدون هیچ سلب آرامشی ...

رفیق .. هنوز خودم تو شوکم .. هنوز فکر میکنم خوابم .. یه خواب شیرین ... شرمندم نمیتونم محبتاتون رو جبران بکنم .. اگه درست و حسابی جا گیر شدیم به تک تکتون سر میزنم ..

رفقا /// خیلی خیلی دوستون دارم ... از وقتی باهامید روحیه گرفتم .. انگار دنیا اون رو قشنگش رو به روم باز کرده .. این روزا خیلی خوشحالم .. خوشحااااااال .خدا کنه خواب نباشم :)

میام به زودی :*

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت15:24توسط عروس |