تبليغاتX
به زور عروس شدم !

به زور عروس شدم !

(اما حالا دیگه یه بیوه ام)
سلام رفیق :)  خوبید ؟ سرحالید ؟؟ راستی امسال چه سالی واستون بود ؟ خوب بود واستون ؟؟ آرزوهاتون رو شوهر دادید :p

امسال سال خاصی واسم بود ... یه سالی که هیچوقت تو باورم نمیگنجید ... رفیق! اگه دنبالم کرده باشید فهمیدید من بی رفیق بودم هیچ کسی رو تو دنیا نداشتم . پدرومادر ساده و دوس داشتی فقط این جفت آدما تنهایی منو پر کرده بودن ... تا با آرش آشنا شدم . فکر کردم مرد زندگی نیس .. آرش با همه دانشجوهاش جور بود .. همه به هر بهانه ای دوس داشتن بهش نزدیک بشن .. منم بازی بازی وارد بازی شدم /// شوخی شوخی قضیه واسه من جدی شد ُعاشق شدم / حالا با این دل واموندم چیکار میکردم ؟؟؟ با آرشی که به زیر بار مسئولیت رفتنش هییییییییییچ امیددددی نداشتم .. از قضا آرشم عاشقم شد / اگه هیچی نداشتم اما عشق آرش رو داشتم ....

رفیق یک درصدم احتمال نمیدادم بتونم حتی یه روز .. یه روز مال ِآرش بشم ! آرش مال ِمن باشه فقط منننن :))) رفیق این روز اومده ! هر روز صبح چشمامو باز میکنم پدرو دختر ُکنار هم میبینم . باورم نیس بابای ساینار کنارش خوابیده ... باورم نیس وقتی ساینار تونست بگه " بابا " پدری کنارش هست تا با گفتن بابا بهش بگه " جانم " :)))

رفیق ... اومدم بگم دعاهاتون گیرا شد ُمنو آرش ما شدیم تا ابد :)))))) با اینکه چند روز از این قضیه میگذره اما هنوز باور ندارم ... باور ندارم منو آرش زنو شوهریم :))))))) باور ندارم که منو آرش تونستیم این جبر زمونه رو بشکونیم ُباهاش مبارزه کنیم ... باور ندارم بدبیاری دست از سرمون برداشته باشه ُگذاشته منو آرش و دخترمون خوش و خرم کنار هم زندگی کنیم ...

دختر نشون کرده ی آرش فارغ التحصیل شد ُاومد ایران ُتموم رویاهای منو کابوس کرد .. ارش مقاومت میکرد ُخونواده ش مصمم بودن هر چه زودتر آستین رو براش بالا بزنن ُتو کل فامیل بپیچه چه زوج تحصیل کرده و خوشبختی میشن .. آرش با برادرش صحبت کرد ُاونم نتونست واسمون کاری بکنه .. اصلن به کمک این داداشش هیچ امیدی نیس . همش به آرش میگم مطمئنید تو و برادرت برادر تنی هستید؟؟؟؟ .. رفته اونور دنیا اصلاْ کار به کار خونواده ش نداره !!! خونواده آرشم از اخلاقش سوءاستفاده کردن همه محبتا رو از آرش گدایی میکنن ..!!! 

بی خبر از آرش خودشون مراسم نامزد کنون راه میندازن که مثلاْ آرش رو تو عمل انجام شده قرار بدن .. آرشم بی خبر از اونا از خونه میزنه بیرون و ...

منو آرش به عقد هم دراومدیم و الان زیر آسمون یه شهر دیگه فعلاْ داریم زندگانی میکنیم ::: آرش داره کارای انتقالی رو واسه اونور آب جور میکنه .. گرچه الانم تو این شهر کوچیک دستش بند شده و تو مدارسم مشغول به کار شده درصدد ِبریم اونور آب تا هیچ احدوناسی ازمون خبر نداشته باشه :))))

رفیق باروت میشه ؟؟؟؟ منو آرش چقدر خوشبختیم ؟؟! هر جا باشیم .. خونه مون کوچیک باشه مهم اینه که دلامون بزرگ ِ:))) مهم اینه که منو آرش رو توش جا داده .. مهم اینه که مرد رویاهام شد مرد زندگیم :))) مهم اینه که ساینار بابایی داره که بهش افتخار میکنه ... مهم اینه که دوریم ... دور ِ دور ... از همه .. از خونواده ی آرش .. از خونواده ی مجید ... دلهره ای َم ندارم . به قول خود ِ آرش که میگه تا با منی در یمنی :)))))  به امید خدا بله گفتم و تا آخرش بهش امیدوارم که پشتمونه .. آرش میگه دیگه هیچ کس نمیتونه عشقمون رو از هم بگیره .. هییییییییییییچ کس

تنها دغدغه ی این روزام اینه که کارش اونور آب درست بشه زودی دور شیم از این جا . از آدماش .. از مردمی که بهمون بد کردن .. درسته همین مردم همه جا هس .. اما جایی بریم که واسه همه غریبه باشیم ... میخوایم آروم زندگی کنیم .. بدون هیچ مزاحمی .. بدون هیچ سلب آرامشی ...

رفیق .. هنوز خودم تو شوکم .. هنوز فکر میکنم خوابم .. یه خواب شیرین ... شرمندم نمیتونم محبتاتون رو جبران بکنم .. اگه درست و حسابی جا گیر شدیم به تک تکتون سر میزنم ..

رفقا /// خیلی خیلی دوستون دارم ... از وقتی باهامید روحیه گرفتم .. انگار دنیا اون رو قشنگش رو به روم باز کرده .. این روزا خیلی خوشحالم .. خوشحااااااال .خدا کنه خواب نباشم :)

میام به زودی :*

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت15:24توسط عروس |
سلام رفقا . سال نو مبارک با کلی تأخیر ! امیدوارم واسه تک تکتون سالی سرشار از موفقیت ُ شادابی باشه / شرمنده م که یه عده ای رو چشم به راه گذاشتم دوس ندارم کسی منتظر بمونه ُ از لطفتون بی نهایت ممنونم . از رفیقایی که لحظه به لحظه باهامن . نگرانمن ./ باورتون میشه دلم قنج میزنه از اینهمه مهربونی که اطرافم کمه ُکم بود ...

سال مجید گذشت / ساینار واسه اولین بار زل زده بود به تصویری که روی سنگ حک شده بود . واسه اولین بار باباش رو دید که روی یه سنگ سخت آروم آروم نگاش میکرد . رو اون سنگ چشمای باباش مهربون بود خشن نبود . با نگاش با ساینار حرف میزد . بغضم ترکید . میگن خاک سرد ِاما من بعد از یه سال گرمی نگاه مجید به دخترش رو حس کردم / حس کردم چقدر شاد شد دخترش ُ اُوردم /ینی الان داره ساینار ُ میبینه ؟؟؟ ینی الان داره میخنده ؟؟؟

مامان بابام میگفتن نرم یا لااقل ساینار رو نبرم . روز ۵ شنبه اش بدون اینکه به کسی چیزی بگم یه لباس مشکی تن ساینار کردم ُ رفتم .سر خاک شللوغ بود . همه بودن . همه جمع شده بودن . شلوغ بود مثله اینکه تازه رفته باشه انگار نه انگار که یه سال گذشته . مادر مجید بالای قبر نشسته بود ُ بی صدا اشک میریخت . رفتم جلو / سلام دادم / تا چشمش به من ُساینار افتاد پا شد بغلمون کرد ُگریه ی بی صداش هق هق شد . از گریه اش بدجور گریه ام گرفت . بچه م ترسیده بود ُ اونم گریه میکرد / نشستم پای قبر بابای بچم .. با چشمای خیسم زل زدم به چشمایی که یه روزی ازش مثه سگ میترسیدم . اما اون چشما اونجا آروم بود ُ نقش یه بابای مهربون ُبه خودش گرفته بود .. از نگاهای سنگینی که بهم میشد بدم اومد . نگاهای ترحم . لبخنده های ترحم همه و همه اونجا رو اعصابم بود . شب مامان مجید اصرار کرد واسه دعای کمیل بمونم اما بهونه ساینار کردم پا شدم . نمیخواستم بیشتر از این اونجا باشم . جوش بدجور بیخ ِگلومو فشار میداد . دلسوزیای بیجا واسه ی من ُدخترم . میخواستم فرار کنم . منو ساینار به دلسوزی هیچ کسی نیاز نداریم چون خوشبختیم . با وجود هم . بابا مامان ِ مجید از اینکه نموندم واسه شام ازم دلخور شدن اما واسم مهم نبود . مهم این بود زود از اونجا فرار کنم . شبش تو خونه م پشت پنجره ی بالکن کلی گریه کردم . واسه خودم ُساینار . واسه زندگیم که اینجوری شد . واسه آرش ... . واسه این دل لعنتی که هنوز واسش می تپه ُ به امید روزیه که کنارش بمونه . . کاش این جبر لعنتی دست از سرمون بر میداشت ُتحمل دیدن ِمنو آرش ُ کنار هم داشت . کاش ... کاش ... کاش ....

بعضی روزا اونقدر میبُرم که دوس دارم بمیرم . زندگی داره بدجور از پا درم میاره . حس میکنم هرچی بزرگتر میشم کم طاقتر میشم . حس میکنم صبوریم ٬ تحملم فقط با وجود آرش همراهم بودن . حالا با رفتن آرش همه ی صبوری ُتحملم دارن میرن . رفقا این روزا بدجور گرفته ام . روزای سختی میگذرونم . آرشم کمتر از من نیس . در تلاش ِبا زندگی بجنگه ! میدونم اونم خسته اس اما من و آرش از پس این روزگار نامرد بر نمیاییم . آرش میگه هیچوقت ناامید نشو . میگه ناامیدی تنها دلیلی ِ که ما رو از هم جدا کرد . میگه با وجود هر اتفاق تلخ بازم امید داشته باش . اما آرش من دیگه مثه تو قوی نیسم . بریدم . آرش طاقت ندارم . دیگه نمیتونم پا به پات بیام . دیگه زندگی بدجور کوبوندم رو زمین . شکستم . شکسته شدم ....

دو سه روز بعد از سال مجید ٬ مادر مجید واسه تشکر بهم زنگ زد . گفتم تشکری نیاز نیس وظیفه م بوده . بعد از کلی تعارف تیکه پاره کردن  گفت سال مجید گذشته ُمیدونه کم و بیش خواستگار دارم . گفت نه اونا نه مجید راضی نیستن با وجود جوونیم ُشادابیم پای این بچه بسوزم ُدست از دنیا بکشم ُباید به فکر آینده م باشن . اجازه(!) بهم دادن ازدواج کنم ُبه فکر خودم باشم . بعد با وقاحت میگن با عرض معذرت دوس ندارن تنها یادگار بچه شون زیر دست ناپدری بزرگ بشه ُباید حضانت ساینار رو به اونا بسپارم .داغ شدم با صدای لرزون گفتم : پس بچه مادر نمیخواد ؟! وقیح تر میگن تو اگه ازدواج کنی سرت به زندگی ِخودت ُ بچه های شوهرت گرم میشه ُاحتمال داره این وسط ساینار آسیب ببینه ... با بغض میگم بعد اگه من از پیشش برم آسیب نمیبینه ؟! میگن اولش سخته اما بعد واسش عادی میشه

میبینید رفقا ؟! درد ِ من یکی دوتا نیس .... حالا بعد از کلی تلاش ُ کلی دلخونی منو آرش بهم برسیم این قضیه رو چیکار کنم ؟! ینی این زندگی هیچ حقی بهم نداده ؟! ینی حق ندارم واسه خودم زندگی کنم ؟! رفقا بعضی موقعا از اینکه یه زنم بیزارم چون هرچی حق ِمختص ِمرد ِ ...!! هر چی زور ِ مال ِ مرد .. حرف زور بدجور آدمو میشکنه ... شکستم بدجوووووووووور

* ممنونم از همراهیتون . کامنتای پست قبل همه تأیید میشه به زودی .. شرمنده م این روزا خوب نیستم .. نمیتونم سر بهتون بزنم . دلم واسه تک تکتون تنگ شده :*

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت11:40توسط عروس |
شرمنده م رفقا .. آخر ساله و کارا زیاد ... پست قبلی مخاطب خاص داشت ببخشید کسی رمز نداشت . از آرش بگم که دختری که مادرش واسش نشون کرده بود داره میاد ُتموم آرزوهای منو خروار خراور رو سرم خراب کرده . گرچه آرش میگه واسش اهمیتی نداره اما مادرش بد پیله س ُحتمنی آرش رو راضی میکنه . وقتی با خودم میشینم این فکرا رو میکنم میگم عجب پرو و خودخواهی ِمن ! خب حق آرش ِبا یه دختر تحصیلکرده مجرد ازدواج کنه .. حقش ِ بشینه بچه ی خودش رو بزرگ کنه نه دختر مردی که یه روزی چشم دیدنش رو نداشت . میدونید رفقا بعد از شنیدن این خبر داغ کردم . فهمیدم همه ی اون حرفایی که میزدم چرت بود . اینکه من به یه پدر نیاز دارم نه صرفاْ آرش !! اما حالا میبینم خود آرش بهترین پدر و همسر  ِ .. گاهی وقتا میگم اگه قرار بود منو آرش ما بشیم از اول ما میشدیم با یه خونواده .. آرش میگه کارای انتقالیش رو میگیره بریم پایتخت ! اما دنیا اونقدر کوچیک هست که نخواد ما سه نفر رو توش قایم کنه ..! یه مدتی هست جواب تلفنای ارش رو نمیدم . دوس ندارم مانعی واسه خوشبخت شدنش باشم .

* آرش جان به این خاطر  ِهمه ی کم محلیآم ... میخوام خودت تنهایی تصمیم درست بگیری /

تموم دلخوشی خونواده آرش به همین یه پسر  ِ... خودم چه زجری دارم واسه ساینار میکشم . اگه خودم مادر نبودم واسه مادرش دلسوزی نمیکردم . چه شبایی که بی خوابی میکشم تا ساینار خوب بخوابه . اگه یه روزی ساینار بخواد منو به غریبه بفروشه ُ ولم کنه بره دلم بدرقم میسوزه ُ آه مادر غیر ممکنه که نگیره . آرش از اونروزی میترسم که آه مادرت دامنگیرم بشه . بذار یه چند صباح عمرم ُ بی دغدغه بگذرونم . خسته شدم از گریه از غصه از درد . بذار با یاد و خاطراتت زندگی کنم . بذار ازت بیخبر باشم بذار ندونم زنت چقدر خوشبخت ِبذار نفهمم بچه دار شدی .بذار تو تنهایی خودم بمیرم.

تنها آرزوم شاد بودنت ِ چه با من چه بی من ... منم یه تصمیم درست میگیرم . میخوام اینبار طعم خوب خوشبختی رو بچشم ... من ٬ ساینار رو خوشبخت میکنم قول میدم

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت8:27توسط عروس |
39
ادامه مطلب
+نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت18:40توسط عروس |
38
بعد از مردن مجید منم مرده ی بیشتر نبودم ُ فقط به عشق ِموجود زنده ای که به زنده بودن من نیاز داشت نفس میکشیدم ... مونده بودم درمونده ! بین دو حس گیر افتاده بودم ! دوست داشتن یا نداشتن ! این از علاقه م بود یا عادت ! یا شاید به خاطر اسم بیوه ای که به پیشونیم خورده بود ُبچه یتیمی که هنوز پا به دنیای یتیمیش نذاشته بود .. کدومشون ؟؟!! ... خونواده م سعی به دلداریم میدادن .. " تو که دوسش نداشتی " .. "" یادته از زندگین ناراضی بودی "" ... "" اون زندگی واست مهم نبود که "" و و و .... خنده م گرفته بود از اینکه فکر میکردن من احمقم اینکه خودشون از درون داشتن میسوختن اما بازهم از دلداریای الکی دست بردار نبودن ... همه رو مقصر میدونستم الا خودمو .. از همه بیشتر بابامو .. بابایی که اصرار پشت اصرار منو هل داد تو این زندگی ! حالا چیکار کنم ؟؟؟؟ بچه م ... بچه مو چه جوری بزرگ کنم ؟؟؟ بچه م هنوز نیموده انگ یتیمی خورده و بی اختیار اشک میریختم ... دردای خودمم کم بود خونواده ی مجید دست از سرم برنمیداشتن ... مامانش قسمم داده بود از خودم به خوبی مواظبت کنم تا یادگار مجید رو صحیح و سالم تحویلشون بدم .. از طرفی باباش که از همون اول با ازدواجمون و کلاْ با من مخالف بود منو بدقدم و شوم صدا میزد ///

اما مامانش مدام خونه مون زنگ میزدو قسم میداد واسه چکاپای ماهیانه م با اون برم .. همه میگفتن بچه م پسره و مادر مجید با گریه میگفت خدا یه مجید دیگه میخواد بهم ببخشه /// روزای خیلی خیلی سخت بود که ای کاش به گفته ی دیگرون اینا یه داستان بود .. اینا توهماتم واسه خالی کردن عقده ی نویسندگیم بود .

پا به ماه شده بودم ... خودمم فکر نمیکردم این چهار ماه رو بتونم بگذرونم .. ساینار دوهفته زودتر از تاریخ مقرر به دنیا اومد ... اوایل مرداد بود که حس کردم کیسه آبم پاره شده .. درد نداشتم اما به دکترم که تماس گرفتم گفت زودتر بیا کیسه آبت پاره شده ... ظهر همون روز واسم نوبت زد برم واسه بستری .. نمی خواستم خونواده ی مجید رو درجریان بذارم .. اما دلم واسه مادرش سوخت که تو این چهار ماه هرروز روزی دودفعه احوال پرسم بود ... زنگ زدم خونه شون ُگفتم نوه تون داره به دنیا میاد .. گوشی رو که قطع کردم با خودم زمزمه کردم :" نوه " !!! نه !! اون نوه ی اونا نیس این بچه ی منه ... این جون و نفس منه ... نکنه ازم بگیرنش ... نکنه ...

تو اطاق رفتم تا لباس و وسایل لازم رو بدن همش با دخترم حرف میزدم .. ساینار تا چند ساعت دیگه میبینمت .. تا چند ساعت دیگه میایی میشی مونس مامان .. مامان ُاز این تنهایی از این دلتنگی نجات میدی ... دستم به شکمم بودد و اشکام میریخت ... پرستاره اومد تو اطاق فشارمو بگیره و حرکت بچه رو چک کنه / با خنده پرسید چرا گریه میکنید ؟ گریه ی خوشحالیه  ؟ با سر نشون دادم آره گریه ی خوشحالیه ... هیشکی از درد کسی خبر نداره .. هیشکی ...

وارد اطاق عمل شدم .. دکترم اومد بالا سرم .. گفت یه بیست دقیقه دیگه بچه ت به دنیا میاد ُ تا یه ساعت دیگه خودتم به هوش میایی .. میگفت دلهره نداشته باش / ازش تشکر کردم .. اشک میریختمو نمیدونم چرا اون لحظه یا حسین یاحسین میگفتم ... لحظه ی خوب ُدر عین حال بدی بود .. پر از استرس و شادی بودم . منتظر بچه ای بودم که نه ماه باهاش زندگی کردم .ینی الان مجید تو چه حالی بود ؟؟

بهوش اومدم .. فکر کردم تازه میخوان عملم کنن .. یه دردی تو شکم پیچید .. فهمیدم عمل شده م . دنبال یکی بودم تا از حال بچه م باخبر باشم ... تو همون حالت بیهوشی صدا میزدم پرستار پرستار ... یه پرستار اومد بالای سرم ... گفتم بچه م سالمه ؟! گفت آره عزیزم ... گفتم دختره دیگه ؟؟؟ گفت نمیدونم ... فهمیدم وعده سرخمن داده .. منتظر بودم تا یکی نوید سالم بودن بچه م رو بده .. نمیدونم چقدر شد ولی خیلی طولانی تو اطاق ریکاوری موندم .. اومدم بیرون .. پشت در اطاق عمل به جای بابای بچه م مادرش با گریه وایساده بود .. با گریه هاش گریه میکردم ... با زور پرسیدم بچه رو دیدید ؟؟ سالمه ... مامانش پیشونیم رو بوسید گفت سالمو سفید و خوشگل عین خودت ... دیگه بدجور گریه م گرفته بود .. پرستاره گفت اینجوری گریه نکنم واسه بخیه هام خوب نیس ... بردنم تو اطاق ... بنا به سفارش مامان مجید واسم اطاق خصوصی گرفته بودن ... همه گریه میکردم ... خواهرای مجیدم تو اطاق منتظر بودن ... اما اون کسی که باید می بود نبود .. پدر بچه م ... همسرم ! بیاد طرفم ببوستم و واسه زندگی سه نفریمون شادی کنه ...

بعد از یه ساعت زنگ زدن بریم ساینار  رو تحویل بگیریم .. مامان اُوردش .. امان از این اشکای لعنتی که نمیذاشتن صورت دخترمو درست ببینم .. مامانم گذاشتش تو بغلم . خواهرای مجید طاقت نیوردن رفتن بیرون ..

" ساینار مامان خوش اومدی ... به زندگیم خوش اومدی " همش اینا رو تکرا میکردمو گریه میکردم .. باورم نمیشد این کوچولو که کنار دستم خوابیده دخترمه .. دختر ِمن باور نبود مادر شدم باید بشم سنگ صبورش بشم مونس و همدش با اینکه خودم بی همدم بی مونس ....

شبش مامان مجید اصرار کرد که میخواد بمونه .. من دوست نداشتم اما مامان گفت باید بمونه .. دلخوشیش به همینه .. اونش دوتاییشون هم مامان مجید هم مامان خودم پیشم موندن ُمامان مجید از خاطرات مجید تعریف میکرد .. اونشب هیچکدوممون نخوابیدم حتی ساینار .. انگار شنوده حرفامون بودو میدونست قراره تو این دنیای لعنتی یتیم بزرگ بشه ... اما نمیدونه که مامانش مثه کوه پشتشه و اجازه نمیده کوچکترین آهی بکشه ...

فردا صبحش مرخص شدم .. خواهرای مجید روبه روی بیمارستان منتظر بودن تنها کسی که نمیخواست نه من نه بچه مو ببینه بابای مجید بود / واسم مهم نبود .. تو ماشین به ساینار خیره شده بودم / تازه داشتم درست میدیدمش ... با نگاهم باهاش حرف میزدم ... تو یه روز سرد زمستون متوجه شدم مسافری تو راه دارم که هیچ حسی بهش نداشتم اما فکر نمیکردم تو یه روز گرم تابستونی تو بغلم بگیرمشو بوش کنمو از وجودش از خدا تشکر کنم .. 

وقتی این وب ُ ساختم عقد بودم .. میخواستم بیام از همه چیز بنویسم .. حال و هوای اونرزوی که اومدم این وب رو ساختم با حال و هوای الانم کلی فرق داره .. ینی اونروز فکرشم میکردم تو همین وب از بیوه شدنم بنویسم ؟؟؟.. اونرزو یه درصد فکرشم میکردم زندگیم اینجوری ورق بخوره ؟؟؟ عجب روزگاریه .... بارها و بارها میرم اولین پستم رو میخونم .. " الان دوران تلخ عقد رو سپری میکنم ""  والان دوران تلخ بیوه شدنم رو ... !! باورم نیس همه چیز یه جور دیگه ورق خورد .. مادر شدنم و به دنبالش بیوه شدنم ..حالا  چی میشه ؟ آینده مون ؟؟ سرنوشتمون ؟؟ منو ساینار چه زندگی رو پیش ِرو داریم ینی سرنوشت چه جوری بازی باهامون میکنی ؟؟؟... توکل به خدا

 

+نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت15:1توسط عروس |
وقتی با تمام وجودت حس میکنی تنهایی ! وقتی زندگی ُ این خونه ی رویایی راضیت نمیکنه وقتی دنبال یه گوش هستی تا تموم ناراحتیت ُدلخوریت رو توش فریاد بزنی ُدنبال یه شونه هستی واسه خالی شدن ... وقتی تو اوج ناراحتیت حوصله بچه ت رو نداری اما اون با چشمای معصومش بهت خیره میشه ُاشکاش روی لپای نرمشه ! اما خودت اونقدر خسته ای تا نتونی اشکش ُ پاک کنی ُبه بغل بگیریشو آرومش کنی ... وقتی خدا رو با تمام وجود صدا بزنی که چراااااااااااا ؟؟؟! وقتی تو اوج بی کسی ُناامیدیم پشت سرم رو نگا کردم یه سایه دیدم ! سایه ی مردی که اگه تو این دوره زمونه مردونگی مُرده اما اون  آخر  ِمردونگی ِ ! کسی که تو اوج جوونیم بعد از خدا به امید اون نفس میکشیدم ُ چی درباره اش فکر میکردم ُبه خوابم نمیدیدم بشیم همدم هم .. مونس ..  اگه دردی داشته باشم سریع کنارمه .. چقدر بد که داشتم فراموشش میکردم .

ممنونم آرش !.... واسه ی همه ی خوبیات ! واسه بودنت ... واسه اینکه کنارمی ُنمیذاری این زندگی ِنامرد با آدماش از پا درم بیارن .... بهترین ُبزرگترین تکیه گاهی هستی که با خیال راحت میشه بهت تکیه داد بدون اینکه ترسی از افتادن داشته باشی .... مرسی از بودنت که با نبودنت من هیچم ...

رفقا // ممنونم ازتون .. از همراهیتون .. دوس نداشم منتظرتون بذارم ... هفته پیش داغون بودم اما الان بهترم ...هیچ گله ای از هیشکی ندارم ... شاید منم بودم باور نداشتم / اینهمه دروغ و ریاکاری زیاد شده حق داریم به هیچی اعتماد نکنیم اما این حق رو به هیچ کس نمیدم ندیده و بعضاْ نخونده بیان تهمت بزنن ... کاش انتقاد میکردن اما تهمت بدجور منو میسوزونه ... مهم نیس ...

آخرین دیدار منو آرش سه شنبه پیش بود هوا ٬هوای بارونی بود ... رفتیم بیرون به یاد گذشته ها .. اما اینبار دونفر نبودیم .. !! یه فرشته َم همراهمون بود .. دوغ و گوشفیل اونشب بدرقم بهم چسبید :) هنوز به جایی نرسیدیم // آرش هنوز درباره من با خونواده ش حرفی نزده و منتظر ورود داداششه .. نمیدونم چشم من که آب نمیخوره کاری از داداششم بر بیاد .. امید به خدا ... واسمون دعا کنید ..

میام مینویسم به زودی ... ممنونم از همه تون ...:*

 

+نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت15:23توسط عروس |
آره من یه آدم عقده ای هستم .. عقده دارم بیکارم (!) واسه تفنن و سرگرمی اومدم .. منی که بیشتر شبا با دلهره که مبادا ساینار بیدار شه چند بار مطلبم رو ثبت موقت میزدم به زور میخوابوندمش میومدم مینویشتم. اگه دقت کرده باشید بیشتر آپام شب بوده و تو ظهر تا ساینار بخوابه بتونم بنویسم ...واسه نوشتن بیکار بودم اومدم نوشتم .. راست میگید بیکارم .. یه آدم علاف و بیکار که عقده ی نویسندگی داره .. عقده ی شوهر ! حق دارید باور نداشته باشید این اتفاقا رو .. حق دارید تهمت بزنید .. خودمم دوس داشتم باور میکردم دارم داستان تعریف میکنم ُ اینا همش توهماتم بوده عقده هام بوده .. اول از همه اینجا رو تنها مکانی دیدم تا آرش بیادو بخونه میدونید تو این دنیای مجازی واسم فرقی نداره کی باورش میشه کی نمیشه هیچ توهینی نسبت به خواننده هامم نداشتم .. همونطور که واسه خودم احترام قائلم واسه خواننده هام بیشتر قائل بودم ... عقده ی داشتن یه رفیق رو داشتم .. رفیقی که ندونه کی هستم باهاش دوس باشم باهاش حرف بزنمو حرف بشنوم هرچی بیخیال میشم انگار فایده نداره ! میدونید من میتونم این وب و حذف کنم برم پی زندگی ِخودم اما جیگرم آتیش میگیره از اینهمه تهمت .. از اینکه با چه ذوقی با چه تمرکزی با چه دلهره ای که مبادا ساینار بیدار شه نوشتم بعد به یه دروغگو خطاب بشم ! تا کی میخواییم به هم بپریم ؟ تا کی میخواییم همو متهم کنیم ؟ که چی الان آخه ؟ تویی که یه تومار میایی مینویسی بعد بهم میگی قصه میگم چی رو نشون میدی ؟ اینه باهوشی ؟؟؟ اینکه زرنگی و از اون جرگه خواننده های ساده لوحم نیستی ؟؟؟؟

دلم میگیره ... اینکه هنوز هیچکدوممون باور نداریم بعضی غصه ها میتونن قصه نباشن ! باشه .. تویی که میگی رمان نوشتم تو به چشم رمان بخون اما بخون ! بدون همچین زندگیایی بوده و هست .. تویی که میگی چه جوری زیبا بودی وقتی نون شبت رو نداشتی خیلی پرتی عمو ... خیلییییییی ! تویی که میگی عقده ی شوهر و بچه دارم خیلی از همه چیز عقبی که دنیات شده شوهرو بچه ... نه میخوام دفاعی کرده باشم نه دیگه ادامه میدم اما بدونید یه خدایی هم اون بالا هست هیچوقت ما آدما نتونستیم با هم خوب باشیم .. انتقادو دوس دارم اما نه به این شکل که کل زحمت و تمرکز و ذوق آدمو به باد فنا بدید و به دروغگو خطابم کنید ! راست میگید دنیای ما پر شده از دروغ ! از کلک ! چرا من نزنم ؟ چرا کلک نزنم دروغ نگم ؟ که چی بشه ؟؟ سرگرم بشم ؟؟ به خدا قسم (اگه خدایی رو قبول داشته باشید ) اونقدر مشغله کاری دارم که گاهی یادم میرفت وبی دارم .. گاهی آرش اس میزد آپ نمیکنی ؟ چی شد پس ؟؟ میومدم نظرات رفقا رو میدیدم منتظرن ... دوس نداشتم کسی رو منتظر بذارم با هر بدبختی بود آپ میکردم حالا تو بیا بهم بگو بیکار بودم و هستم ... اگه همونی بودم که شما میگید دلم نمیسوخت .. دیگه ادامه نمیدادم اصن وبو حذف میکردم میگفتم بی خی خی لو رفتم اما دلم میسوزه اینهمه ذوق اینهمه تمرکز با اینمه تهمت !!! همیشه تهمت ... ماها عادت داریم به تهمت !از تهمت بیزارم فراریم ... دروغگو ! داستان پرداز ! عقده ای ... کاش همونی بود که شما میگید ... کاش داستان میگفتم قصه تعریف میکردم که الان یه بغضه قلومبه نمیومد تو گلوم .. کاش همونی بود که تو میگفتی که الان نخواد دلم بگیره از شما آدمایی که فقط فکر میکردم دورو اطرافم هستن عادت دارن به تهمت و بدی .. کاش راست میگفتید تا الان به جای اینکه بغضه خفه م کنه تندی با یه خنده ی نیشداری وب و حذف میکردم میرفتم یکی دیگه درست کنم تا بیشتر سرگرم بشم به خواننده هام بخندم ..کاش شما درست میگفتید.... همه ی این تهمتا .. همه ی این بدی هاتون همه ی این حرفاتون رو میسپارم به اون خدا  .. من که نیستم اما خدا از حق والناس نمیگذره من ازت نمیگذرم  مطمئن باش ...فقط همین

یکی میاد پیشنهاد با تلفن میده بیوه ای بیا با خودم ! یکی میاد میگه عقده شوهر داری ! یکی میاد میگه نویسنده ای ! یکی میگه دختر نیستی یه مرد عقده ای ؟؟؟  من عقده ای هسم پستم روانی م شما چی ؟؟؟؟؟ مسلمونید ؟؟؟؟؟

 

* رفقا برام دعا کنید .. ممنونم از همراهیتون ..

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت10:42توسط عروس |
رفقا به خدا شرمندم ... به پیشنهاد آرش اومدم مسافرت ! کلی دارم روحیه میگیرم :) منو آرش تصمیماتی گرفتیم و امیدواریم که عملی بشه :) رفقا آرش دوس نداشت بیام اینجا بنویسم میگفت وقتی همه چیز اوکی شد بنویسم اما من طاقت ندارم که : دی  فقط در این حد بگم قراره داداش آرش که در آمریکا ساکنه بیاد و کمکمون کنه !

درباره پسر همسایمون گفتم تا سال مجید هیچ جوابی بهشون نمیدم .. گرچه تو پارکینگ کلی همو میبینیم و کلی حرف باهام میزنه چه خودش چه پدرش اما فعلاْ بی خیال شدم تا ببینم آرش چیکار میکنه ...رفقا دوس دارم وقتی ساینار بخواد بگه " بابا " یه بابای واقعی کنارش باشه .. آرش بهم قول داده بهترین واسه دخترم باشه ... به آرش گفتم خواسته ی من مطرح نیس تموم زندگیم ساینار  ِ...

رفقا واسمون دعا کنید ... میخوام ساینارم هیچ حسرتی ولو بی پدری رو نداشته باشه .. گرچه خودمم یه زندگی با عشق میخوام اما باور کنید اینجا فقط و فقط ساینار واسم مهمه و بس ... ازطرفی از خونواده مجید هراس دارم ! الان انگار نه انگار ما رو دنیا هستیم اما اگه بشنون میخوام ازدواج کنم نکنه نفسم رو ازم بگیرن !!! رفقا اینا تموم دغدغه های روزانه م هستن ُشدبداْ به دعاهاتون محتاجم ...

فردا فرصتی شد حتمنی میام مینویسم :*

رفیق ممنون از همراهیت :)

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت15:12توسط عروس |
37
روز به روز وجود ساینارم رو تو وجودم حس میکردم ُزندگی واسم یه جور دیگه میشد ... همه متفق القول بودن که نی نیم پسر  ِو بر این عقیده بودن دختر زیبایی مادرش رو میگیره و من نه تنها زشت نشدم زیباتر از هروقت دیگه شدم .. اما مجید دوس داشت دختر باشه .. میگفت حالا که نتونستم قلب ِمامانش رو از خودم بکنم میخوام دختری ازت داشته باشم که با تمام وجودش دوسش داشته باشه میگفت کاری میکنه تا عاشق باباش بشه برعکس مادرش که هیچوقت عاشقم نبود.. مجید عاشقش شده بود ُمیگفت از وقتی هم فهمیده دختره بیشتر حس بهش داره برخلاف خونواده ش که پسر میخواستن /// سونوی بعدیم تو فروردین بود ُمنم به شک افتاده بودم نکنه بقیه درست میگن ُسونوی اولی اشتباه کرده / البته دختر پسرش واسه من فرقی نمیکرد اما از طرفی دوس داشتم دختر باشه تا تموم عقده های خودم ُحسرتام ُبه وسیله ش جبران کنم /

آخرای اسفند ماه بود ُمنم به شوق خرید عید که اولین سالی بود میتونستم واسه خودم خرید کنم . اولین سالی بود که میتونستم تو سال نو منم نو بشم از سرتا پا !!! سر از پا نمیشناختم مثه دختر بچه ها ذوق کرده بودم ُتو هر مغازه ای پا میذاشتم حتمنی باید یه چیزی میخریدم به جبران نخریدن ِگذشته هام ... حسرتام .. حسرت یه مانتو / کیف کفش ... چی بگم .. چی بگم که هرچقدرم خرید کنم اما جبرانش نمیشه .. چیزی که به دل بمونه دیگه مونده ُهیچ چیزی َم نمیتونه ازبینش ببره ....

عاشق سفره هفت سین بودم / مامانم هرسال یه سفره هفت سین خیلی ساده میچید ُمن دوس داشتم سفره هفت سینم آنچنانی باشه .. یه سفره هفت سین سنتی دیدم با عروسک با لباسای محلی بودن / خیلی خیلی خوشگل بودن ۷۰ هزار تومن ! خریدمش ُکلی باش ک ِیف کردم :)))

مجید طبق همیشه عزم سفر کرد ُاصرار پشت اصرار که منم باش برم . میگفت حامله م یه روحیه عوض کنم .. تو شمال ویلا داشتن ُپاتوق مجید بود .. نزدیک دریا بود ُحسابی باباش بهش رسیده بود .. البته من یه بار رفته بودم به عنوان ماه عسلم / از مجید اصرار از من که نمیام حوصله ندارم . راسیتش دوس داشتم دم عیدی تو خیابونا پرسه بزنم ببینم چی به چشمم خوش میاد همون ُبخرم ... از بس مجید اصرار کرد گفتم عید میام الان نمیام .. مجیدم طبق معمول با رفیق رفقاش قرار گذاشتن ُرفتن ....

هروقت مجید میرفت شمال کلی تنهایی ذوق میکردم . تو اون خونه ی لوکس .. انگاری با وجود مجید اون خونه رو از خودم نمیدونستم ُبا نبودنش حس میکردم واقعاْ خانوم اون خونه هستم ...

هر روز مجید بهم زنگ میزد روزی دوسه بار ... البته ناگفته نمونه به پا هم واسم گذاشته بود مبادا خبطی ازم سر بزنه اما منو چه باک ... سرم به کار خودم گرم بود ُمشغول خالی کردن عقده های چندین ساله م بودم ... یکی دو روز به سال تحویل مونده بود که مجید بهم زنگید گفت میخوان راه بیوفتن واسه ظهر اونجاس ../ منم توو خونه موندم مشغول درست کردن ناهار بودم/ ساعت دو شد هنوز نیومده بود . زنگ زدم به گوشیش جواب نداد // چهار پنج ... یه دل شوره ای افتاد به جونم بد جور .. نازنینم شروع کرد به تکون خوردن .. بهتر دیدم بی خیال بشم استرس به خودم راه ندم واسه نی نیم خوب نیس /

دیگه شب شده بود ُمنم هرچی به مجید میزنگیدم جواب نمیداد .. چند تا فوشم نثارش کردم که منو با این حال دلواپس میکنه ... شماره رفیقاش رو نداشتم که بهشون بزنگم ..  خونه شون زنگیدم کسی جواب نداد .. بدجور دلشوره گرفته بودم ُخودمم نمیدونسم این دلشوره م واسه چیه !!! به مامانم زنگ زدمو بغضمو خالی کردم ... گفتم بهم گفته ظهر میاد الان شب شده یه زنگم بهم نزده .. با این جال فکرنمیکنه من به در خدایی نکرده یه بلایی سر بچه ش میاد ... مامانم آرومم میکرد ُمن آروم نمیشدم .. به باباش زنگ زدم جواب داد اما خیلی گرفته ...

جریان رو بهش گفتم ُگفت نگران نباشم ... بعد از اینکه گوشی رو قطع کردم گفتم حتماْ یه اتفاقی افتاده وو باباش بدجور گرفته بود .. از وقتی حامله شده بودم رانندگی نمیکردم اما سوار ماشینش شدم ُرفتم سمت خونه بابای مجید ... زنگ خونه رو زدم کسی جواب نداد / حس میکردم دارم دل درد میگیرم وحستناک حالم بد شده بود ... همش میگفتم منکه هیچ حسی بهش ندارم چرا حالا که نمیدونم چی شده اینجوری دارم بی تابی میکنم ... به بابای مجید زنگ زدم گفتم مامان کجاست من پشت در خونه تونم .. باباش جا خورد گفت بیرونیم ...

بعد از چند دقیقه خواهرش اومدن در خونه ... چهره ش گرفته بود .. رفتم خونه شون گفتم چی شده میدونم  واسه مجید انفاقی افتاده بگو چی شده ... بعد از صغری کبری چیدن گفت مجید تصادف کرده ُالان حالش خوبه خوب ِ.. عصر بردنش اطاق عمل اومده بیرون .. خوبه جای نگرانی نیس ... نمیدونم چرا اشکام ناخودآگاه میومدن پایین ! از گفتن مجید تصادف کرده دلم هوری ریخت ... دوس داشتم ببینمش .. ببینم خوبه ولی چرا ؟! مگه مجید واسم مهم بود مگه دوستش داشتم که به این روز افتاده بودم ... همون شب با اصرار ِمن با خواهر و شوهر خواهرش راهی شدم ...  آقا مجید طبق معمول مست بودن ُهرچی رفیقاش میگن بذار ما رانندگی کنیم ایشون خودشون رو مست هوشیار میدونستن ... با یه کامیون شاخ به شاخ شدن // سه تا بودن . رفیقش که جلو بوده  درجا مرده رفیقش که عقب نشسته بوده یه زخم سطحی برداشته چون حال منو میدونسته به باباش خبر دادن ...

نزدیکای صبح رسیدیم بیمارستان .. حالت تهوع داشتم .. بدجور خراب بودم .. سعی میکردم به خودم دلداری بدم تا نی نیم آسیبی نبینه ... همش فکر میکردم بهم دروغ میگن که مجید حالش خوبه ... اما خوب بود . بستری شده بود ... تا دیدمش با اون وضع تو تخت گریه افتادم .. جوری گریه کردم که انگاری بچه م داره میاد تو گلوم .. مجید خواب بود ُیه وزنه به سرش گذاشته بودن ... ناراحت بود من اومدم ُهمش با خواهر دعوا میکرد ... فشارم افتاده بود اما چرا ؟؟؟ واقعاْ چرا ؟؟ چون بابای بچه م بود یا مرد زندگیم ؟! ینی این مدت عاشقش شده بودم که با دیدنش تو اون وضع به این وضع افتاده بودم ؟؟! ینی دوسش داشتم که نمیتونسم دردش رو ببینم ...

یکم که بهتر شدم رفتم بالا سرش .. خندید گفت من که چیزیم نیس .. اگه میدونستم اینجوری نگرانم میشدم زودتر میرفتم زیر کامیون ! ازش لجم گرفته بود تو اون وضیعت داشت چرت ُپرت میگفت ... نمیتونستم بهش نگا کنم .. دستمو گرفت .. گفت حالا فهمیده که دوسش دارم گفت اگه بمیره هم دیگه طوری نیس .. با این حرفش دوباره اشکام اومد پایین . مجید اینقدر دوستم داشت اما نشون نداد ... دوست داشتنش رو با کتک با متلک با سرکوفت بهم نشون داده بود اما منم هیچوقت به خودم فرصت ندادم دوستش داشته باشم

ــ پریناز  ِبابا چطوره ؟؟؟ وُول میخوره پدر سوخته ؟؟؟

ــ مجید حرف نزن شاید واست خوب نباشه ...

ــ گفتنیا رو باید گفت ... سمانه ماشینو دیدی ؟؟ داغون شده .. هرکی ماشین ُدیده واسمون فاتحه فرستاده ... امیدم میگن اون بخش بستری ِخداروشکر هر سه تایمون جون سگ بودیم که چیزیمون نشده

بهش نگفته بودن که رفیقش در جا مرده //

ــ اینقدر مست بودی که تو حال خودت نبودی ... چقدر بهت گفتیم ُگوش ندادی ...

ــ خره عالم هپروت عالمی داره واسه خودش .. حالا اگه خرمون از پل گذشت برگشتیم به آغوش گرم سمانه خانوم به همین پریناز قسم ترک میکنم اگه نه که حلالم کن /

با گفتن این جمله ش دلم هوری ریخت ... نمی خواستم آخر دنیاش باشه . نمیخواستم حسرت به دل باشه .. نمیخواستم .. شاید دوسش داشتم که الان اینجا بودم .. شاید میشد عاشقش بشم وقتی ببینم پدر بچه م محبت رو در حق بچه م تموم کرده شاید ...

ــ مجید / خوشبختت نکردم .. حلالم کن

ــ جبران میکنی ضعیفه !

تو اوج گریه م با این جمله ش خندم گرفت  ... بی اختیار لبم رو گذاشتم روی پیشونی ِباندپیچی شده ش ُبوسش کردم .. اشکام پیشونیش رو خیس کرد ...

ــ آآآآآآخیش چسسسسسبیدا ...

ــ مجید به خدا دیوونه ای .. دیوونه ..

ــ گریه نکن اینجور پرینازم گریه میکنه ها ..

ــ پریناز نه ساینار ... من ساینار دوس دارم //

دوس داشتم یه ذره بهش روحیه میدادم / دوس داشتم هم به اون هم به خودم یه فرصت بدیم .. از اطاق اومدم بیرون .. از باباش پرسیدم خطر رفع شده گفت آره ایشالا ..

به باباش سفارش کرده بود منو برگردونن اصفهان .. اما نمیخواستم ... میخواستم باشم ... با تموم حال ِ خرابم ... باباش هتل یکی از دوستاش رو رزو کرد .. منو مادرش و خواهراش اونجا هرکدوم تو اطاق جدا گونه بودیم ...

 ... منو مجیدتو بیمارستان اون رو تخت من درمونده سالمون تحویل شد ...  نذاشتم اشکامو ببینه تا بفهمه دلخورم از اینکه اینجام اینجایییم /

روز سوم فروردین خبر رسید مجید رفته تو کما !!!! فشارم بدجور افتاد ... پنج ماهه بودم .. شکمم تقریباْ خودش رو نشون داده بود .. همه تو بیمارستان واسم غصه میخوردن .. پرستارا دکترا ... مجید رفته  بود تو کما ُ هیچکس نمیدونست چرا ؟؟؟ اجازه ندادم کسی بالا سرش باشه .. خودم بالا سرش بودمو هرروز واسش اشک میریختم ... زندگی ِمنو مجید ... آشناییمون مثه یه فیلم از جلوم رد میشد ... دستای مجید تو دستم بود .. نمیدونم شاید .. شاید عاشقش بودم اما الان چرا ؟؟؟ همش فکر میکردم چقدر واسه جبران دیره ... نمیدونم این حسم به مجید عشق ِیا ترحم ؟!

یه هفته تو کما بود تحت نظر ... دیگه همه ازش قطع امید کرده بودن ... همه مون تو این یه هفته پیر شدیم بخصوص مادرش ... بعد از یه هفته مجید خلاص شد .. از درد .. از کما ... از این دنیا ... از من ..

پارچه سفید کشیدن رو سرش .... سعی داشتم منو از بیمارستان ببرن بیرون ... نرفتم ! داد زدم .. گربه نمیکردم ... بالای سر مجید مه و مات نشسته بودم . پرستارا سفارش میکردن گریه کنم ... میگفتن به بچه م به تنها یادگار مجید فکر کنم ... فقط به مجید خیره شده بودم آروم خوابیده بود . مجید ُ بردن من همونجا خشکم زده بود .. خواهرای مجید زیر بغمو گرفتن بردنم بیرون ... جیغ  زدم بغضم شکست ُچه خوب شد گریه کردم وگرنه دق میکردم .... هق هق گریه میکردم ُبا گریه هام همه پرسنل بیمارستان گریه میکردم .. داد میزدم مجید واست کم گذاشتم .. توروخدا نرو ... نرو مجید ... خواهراش بغلم کردن

ــ میترا مجیدو بردن ... مجید نمرده .. مجید خودش گفت برمیگرده .. میترا بچه یتیمش ُچیکار کنم .. به دخترم بگم بابات چی شده ؟؟؟

یه پرستار اومد بهم سرم وصل کنه ... داد میزدم مجید ُکشتید نمیخوام دخترشم بکشید ... سرم نمیخوام /

نمیخوام با جزییات بگم .. روزا و شبای بدی بود ... وحشتناک بود ...

مجید رو انتقال دادن به اصفهان ... همه میگفتن بچه ی مجید با این حالو روز من نمی مونه ... تمام سعیم رو میکردم از ساینارم نگهداری کنم مبادا چیزیش بشه .. منکه تو این دنیا دیگه کسی رو ندارم ..  اگه ساینارم نباشه من دق میکنم ...

روز خاکسپاری مجید خونوادش میگفتن من نیام اما اومدم ... با مامان بابام اومدم ...

جنازه ی مجید روی دوش مردا بود ُ میبردنش ... انگار مجید از دنیا سیر بود که اینقدر جنازه ش زود میرفت ... باورم نبود این جنازه این تابوت . تابوت مجید ِ شوهرم .. پدر بچه م ...

صدای ترحم ملت به گوشم میخورد

ــ بیچاره مرد  ِناکوم رفت .. چشممش به دنیاس ... بچه ش ندید

ــ زن بیچاره با این سنش بیوه شد ..

ــ خودش که غصه نداره ! جوون ِو خوشگل میره شوهر میکنه.. بیچاره اون بچه ای که تو شکمشه زیر دست کی بزرگ بشه ؟!

خوش به حالت مجید .. راحت شدی از این حرف ُحدیثا از این حرفای مفت .. از این آدما ... خفه شید خفه شید توروخدا ! سر اون خاله زنکا داد زدم از حرفاشون حرصی بودم ... اینکه جلوی روی خودم دارن واسم دل میسورنه واسه خودم ُبچه م ... از ترحم از بچگیم بیزار بود ...

خاکایی که روی مجید ریخته شد ... هنوز باورم نبود مجید زیر این خروار خاک داره دفن میشه ...

رفقا هرکی دوس داره الان واسش یه فاتحه بخونه .. ممنونم

 

× رفقا فکر میکنم دارم افسردگی میگیرم ... هرروز بی اختیار گریه میکنم ... زندگی واسم پوچ شده بی هدف !! رفقا چیکار کنم ؟؟؟

+نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت10:41توسط عروس |
شرمنده م رفقا .// گرفتارم بدرقم ..

میام به زودی :*

+نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت19:53توسط عروس |